This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی پروژههایی که صرفاً برای سرگرمی شروع میشن، از خیلی از پروژههای واقعی بیشتر آدمو هیجانزده میکنن:)))
❤2
🎒 Backpack Dev
گاهی پروژههایی که صرفاً برای سرگرمی شروع میشن، از خیلی از پروژههای واقعی بیشتر آدمو هیجانزده میکنن:)))
حوصلهم سر رفته بود و گفتم این بار با ترکیب TypeScript + React + Tailwind یه پروژهی کوچیک و جمعوجور بزنم :)
آخرش رسیدیم به «کاکتوسیم» 🌵
کاکتوسیم یه سایت کامل و تجاری نیست؛ بیشتر یه پروژهی تفننی برای یک فروشگاه خیالی کاکتوسه که صرفاً برای دل خودم ساخته شد.
از اونجایی هم که شدیداً به طراحی Mobile First علاقه دارم، طبیعتاً کل فضای پروژه بر همین اساس شکل گرفت :)))
یه ویدیو و چندتا عکس از کاکتوسیم میذارم، چون خودم واقعاً دوستش داشتم.
راستی، خیلی وقتها وقتی بودجهی توسعه و استقرار همزمان سایت + اپلیکیشن وجود نداره، میشه از PWA استفاده کرد؛
Progressive Web Apps این امکان رو میدن که سایت روی موبایل و دسکتاپ نصب بشه و تجربهای نزدیک به اپلیکیشن بده.
اینطوری میشه با هزینهی کمتر، پروژه رو حرفهایتر و سریعتر شروع کرد .
آخرش رسیدیم به «کاکتوسیم» 🌵
کاکتوسیم یه سایت کامل و تجاری نیست؛ بیشتر یه پروژهی تفننی برای یک فروشگاه خیالی کاکتوسه که صرفاً برای دل خودم ساخته شد.
از اونجایی هم که شدیداً به طراحی Mobile First علاقه دارم، طبیعتاً کل فضای پروژه بر همین اساس شکل گرفت :)))
یه ویدیو و چندتا عکس از کاکتوسیم میذارم، چون خودم واقعاً دوستش داشتم.
راستی، خیلی وقتها وقتی بودجهی توسعه و استقرار همزمان سایت + اپلیکیشن وجود نداره، میشه از PWA استفاده کرد؛
Progressive Web Apps این امکان رو میدن که سایت روی موبایل و دسکتاپ نصب بشه و تجربهای نزدیک به اپلیکیشن بده.
اینطوری میشه با هزینهی کمتر، پروژه رو حرفهایتر و سریعتر شروع کرد .
❤3
یه آپدیت کوچیک روی یکی از پروژههای قدیمی
این سایت قبلاً روی GitHub Pages بالا بود و اینبار منتقلش کردم روی دامین شخصی خودم.
در واقع بیشتر یه معرفی کلی از من و بخشی از کارها و پروژههامه، نه اینکه همهی کارهام داخلش باشه. یه جور ویترین سادهست از چیزایی که تا الان روشون کار کردم.
همزمان سعی کردم یه مقدار هم با شرایط جدید (از جمله دسترسی و محدودیتهای نت ملی) هماهنگش کنم.
استاتیکه کلا:)))))
اگه خواستید یه نگاهی بندازید :
https://newbiebackpack.com/
این سایت قبلاً روی GitHub Pages بالا بود و اینبار منتقلش کردم روی دامین شخصی خودم.
در واقع بیشتر یه معرفی کلی از من و بخشی از کارها و پروژههامه، نه اینکه همهی کارهام داخلش باشه. یه جور ویترین سادهست از چیزایی که تا الان روشون کار کردم.
همزمان سعی کردم یه مقدار هم با شرایط جدید (از جمله دسترسی و محدودیتهای نت ملی) هماهنگش کنم.
استاتیکه کلا:)))))
اگه خواستید یه نگاهی بندازید :
https://newbiebackpack.com/
🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینم یکی دیگه از اون پروژههای کوچیکی که صبح به ذهنم رسید و صرفاً برای دل خودم نوشتم.
React + TypeScript + JSON
بدون دیتابیس، سبک و جمعوجور
UI رو با تم Neomorphism و حالت موبایلمحور زدم، شبیه یه پیامرسان طراحی شده:
بخش چتها → نمونهکارهای رباتها
پروفایل → اطلاعات کاربری + راههای ارتباط
اسکرینشاتها رو هم پایین میذارم
React + TypeScript + JSON
بدون دیتابیس، سبک و جمعوجور
UI رو با تم Neomorphism و حالت موبایلمحور زدم، شبیه یه پیامرسان طراحی شده:
بخش چتها → نمونهکارهای رباتها
پروفایل → اطلاعات کاربری + راههای ارتباط
اسکرینشاتها رو هم پایین میذارم
❤3
یه چیزی که توی تجربهی طراحی و ساخت محصول خیلی بهش رسیدم اینه که:
بین «چیزی که ما بهعنوان طراح/برنامهنویس دوست داریم»
و «چیزی که مخاطب عمومی باهاش راحت ارتباط میگیره»
همیشه یه فاصله هست.
مخصوصاً وقتی مخاطب، کاربر عام باشه (نه قشر فنی یا خاص).
مثلاً سبکهایی مثل Neumorphism خیلی جذابن، خلاقانهان، حتی چشمنوازن…
اما وقتی میخوای برای یه کسبوکار واقعی مثل فروشگاه لباس استفادهش کنی، ممکنه نتیجه اون چیزی نشه که انتظار داری.
نه به این خاطر که طراحی بدیه—
بلکه چون چشم کاربرها به یه سری الگوهای سادهتر و امتحانشدهتر عادت کرده.
یه جور «دیتای بصری اولیه» تو ذهنشون شکل گرفته که باعث میشه طراحیهای سادهتر رو سریعتر درک کنن و باهاش راحتتر باشن.
برای همین توی پروژههای واقعی، نوآوری همیشه باید کنترلشده باشه.
نه حذف بشه، نه رها. یه چیزی بین این دو تا :)
این نگاه باعث میشه طراحی هم خلاق بمونه، هم قابل استفاده برای آدمهای واقعی.
بین «چیزی که ما بهعنوان طراح/برنامهنویس دوست داریم»
و «چیزی که مخاطب عمومی باهاش راحت ارتباط میگیره»
همیشه یه فاصله هست.
مخصوصاً وقتی مخاطب، کاربر عام باشه (نه قشر فنی یا خاص).
مثلاً سبکهایی مثل Neumorphism خیلی جذابن، خلاقانهان، حتی چشمنوازن…
اما وقتی میخوای برای یه کسبوکار واقعی مثل فروشگاه لباس استفادهش کنی، ممکنه نتیجه اون چیزی نشه که انتظار داری.
نه به این خاطر که طراحی بدیه—
بلکه چون چشم کاربرها به یه سری الگوهای سادهتر و امتحانشدهتر عادت کرده.
یه جور «دیتای بصری اولیه» تو ذهنشون شکل گرفته که باعث میشه طراحیهای سادهتر رو سریعتر درک کنن و باهاش راحتتر باشن.
برای همین توی پروژههای واقعی، نوآوری همیشه باید کنترلشده باشه.
نه حذف بشه، نه رها. یه چیزی بین این دو تا :)
این نگاه باعث میشه طراحی هم خلاق بمونه، هم قابل استفاده برای آدمهای واقعی.
❤4
چند وقتیه کتاب The Company of One رو شروع کردم؛
کتاب جالبیه و یه بخشش خیلی ذهنم رو درگیر کرده: «رشد حسابشده».
ایدهش اینه که:
هر بیزینسی الزاماً نباید بزرگ بشه.
لزومی نداره از همون اول تیم بزرگ، دفتر بزرگ و هزینههای سنگین داشته باشی.
تا وقتی واقعاً نیاز نیست، شاید بشه خیلی از کارها رو تکنفره یا با یک تیم کوچک جلو برد.
اتفاقاً استخدامکردن خودش مسئولیت سنگینیه.
آدمهایی که برای شما کار میکنن روی اون درآمد حساب میکنن؛
و وقتی بازار یا تکنولوژی تغییر میکنه، تغییر دادن ساختار و آموزش دوبارهی نیروها همیشه ساده نیست.
ما هم توی تجربههای قبلی دقیقاً اینو لمس کردیم:
وقتی سیستم اصلی درحال مهاجرت بود، یا باید زمان زیادی صرف آموزش دوباره میشد، یا بخشی از نیروها تعدیل میشدن.
این کتاب یه گارد ذهنی قدیمی رو برام شکست:
اینکه «کوچک موندن» الزاماً بد نیست.
اگر یه کسبوکار کوچک میتونه زندگی خوبی بسازه،
آزادی بده،
استرس کمتر داشته باشه
و کیفیت زندگی رو بالا ببره،
شاید همیشه لازم نباشه هر چیزی رو به زور تبدیل کنیم به نسخهی ۱۰ برابر بزرگترش.
آخرش ما کار میکنیم که زندگی بهتری داشته باشیم؛
نه اینکه فقط مسئولیت، فشار و فرسودگی بیشتری جمع کنیم. ❤️
کتاب جالبیه و یه بخشش خیلی ذهنم رو درگیر کرده: «رشد حسابشده».
ایدهش اینه که:
هر بیزینسی الزاماً نباید بزرگ بشه.
لزومی نداره از همون اول تیم بزرگ، دفتر بزرگ و هزینههای سنگین داشته باشی.
تا وقتی واقعاً نیاز نیست، شاید بشه خیلی از کارها رو تکنفره یا با یک تیم کوچک جلو برد.
اتفاقاً استخدامکردن خودش مسئولیت سنگینیه.
آدمهایی که برای شما کار میکنن روی اون درآمد حساب میکنن؛
و وقتی بازار یا تکنولوژی تغییر میکنه، تغییر دادن ساختار و آموزش دوبارهی نیروها همیشه ساده نیست.
ما هم توی تجربههای قبلی دقیقاً اینو لمس کردیم:
وقتی سیستم اصلی درحال مهاجرت بود، یا باید زمان زیادی صرف آموزش دوباره میشد، یا بخشی از نیروها تعدیل میشدن.
این کتاب یه گارد ذهنی قدیمی رو برام شکست:
اینکه «کوچک موندن» الزاماً بد نیست.
اگر یه کسبوکار کوچک میتونه زندگی خوبی بسازه،
آزادی بده،
استرس کمتر داشته باشه
و کیفیت زندگی رو بالا ببره،
شاید همیشه لازم نباشه هر چیزی رو به زور تبدیل کنیم به نسخهی ۱۰ برابر بزرگترش.
آخرش ما کار میکنیم که زندگی بهتری داشته باشیم؛
نه اینکه فقط مسئولیت، فشار و فرسودگی بیشتری جمع کنیم. ❤️
❤3
🎒 Backpack Dev
چند وقتیه کتاب The Company of One رو شروع کردم؛ کتاب جالبیه و یه بخشش خیلی ذهنم رو درگیر کرده: «رشد حسابشده». ایدهش اینه که: هر بیزینسی الزاماً نباید بزرگ بشه. لزومی نداره از همون اول تیم بزرگ، دفتر بزرگ و هزینههای سنگین داشته باشی. تا وقتی واقعاً نیاز…
نظرتونه تیکه تیکه از کتاب هرچی میفهمم براتون بذارم؟
Anonymous Poll
47%
خب میرم کتابشو میخونم🤗
59%
وقت خوندن ندارم، اما چکیده رو میتونم❤️🔥
82%
هم بذار هم صحبت کنیم باهم درموردش🫡
59%
نکن پستا زیاد میشن🤣
🎒 Backpack Dev
نظرتونه تیکه تیکه از کتاب هرچی میفهمم براتون بذارم؟
الان فهمیدم میتونین ۴ تا رو باهم انتخاب کنین.😭😂
🤣7
یکی از بهترین مواردی که جای گفتگو داره توی فصل پنجم، نگاه نویسنده به مفهوم «دنبال کردن علاقه» است؛ چیزی که سالهاست بهعنوان یک توصیه قطعی توی فضای کار و استارتاپ تکرار میشه.
کتاب خیلی مستقیم میگه:
این ایده همیشه هم درست نیست، و حتی در خیلی از موارد میتونه گمراهکننده باشه.
مشکل از جایی شروع میشه که ما فکر میکنیم «علاقه» یک چیز آماده و کشفشدنیه؛ یعنی انگار باید از اول بدونیم دقیقاً چی رو دوست داریم و بعد هم همون رو تبدیل کنیم به کسبوکار.
اما واقعیت پیچیدهتره.
کتاب توضیح میده که خیلی وقتها چیزی که ما اسمش رو علاقه میذاریم، در واقع «تصویر ذهنی» ما از یک کاره، نه تجربهی واقعی اون کار.
ما نتیجه رو دوست داریم، نه مسیرش رو.
مثلاً آزادی، درآمد، یا سبک زندگی یک کار رو میبینیم و فکر میکنیم به همون علاقه داریم.
در حالی که وقتی وارد جزئیات واقعی کار میشی—تکرار، سختی، شکست، مسئولیت، و کارهای خستهکننده—اون تصویر اولیه ممکنه کاملاً تغییر کنه.
نکتهی مهمی که کتاب روش تأکید میکنه اینه که علاقه معمولاً قبل از مهارت شکل نمیگیره؛ بلکه بعد از مهارت ساخته میشه.
یعنی چی؟
یعنی تو اول وارد یک حوزه میشی، شروع میکنی به بهتر شدن، مسئله حل میکنی، بازخورد میگیری، و کمکم در چیزی که داری درش حرفهای میشی، احساس رضایت و حتی علاقه شکل میگیره.
نه برعکس.
به همین خاطر کتاب با ایدهی «با کله پریدن دنبال علاقه» زاویه داره.
میگه تصمیمهای بزرگ و برگشتناپذیر، فقط بر اساس هیجان اولیه یا یک تصور ذهنی از علاقه، ریسک بالایی دارن.
در عوض پیشنهادش خیلی سادهتره:
اول امتحان کن.
کوچیک شروع کن.
وارد آب شو، ولی کامل شیرجه نزن.
با پروژههای کوچک، کارهای جانبی، یا تجربههای کمریسک میتونی بفهمی واقعاً با چی ارتباط میگیری و با چی نه.
در نهایت نگاه کتاب این نیست که «علاقه مهم نیست»،
بلکه میگه علاقه چیزی نیست که از قبل پیدا بشه؛ چیزیه که در طول مسیر ساخته میشه.
و شاید نکتهی اصلی همین باشه:
به جای اینکه دنبال کشف علاقهی کامل باشی، بهتره وارد مسیرهای کوچک بشی و بذاری علاقه در اثر تجربه و مهارت شکل بگیره.
کتاب خیلی مستقیم میگه:
این ایده همیشه هم درست نیست، و حتی در خیلی از موارد میتونه گمراهکننده باشه.
مشکل از جایی شروع میشه که ما فکر میکنیم «علاقه» یک چیز آماده و کشفشدنیه؛ یعنی انگار باید از اول بدونیم دقیقاً چی رو دوست داریم و بعد هم همون رو تبدیل کنیم به کسبوکار.
اما واقعیت پیچیدهتره.
کتاب توضیح میده که خیلی وقتها چیزی که ما اسمش رو علاقه میذاریم، در واقع «تصویر ذهنی» ما از یک کاره، نه تجربهی واقعی اون کار.
ما نتیجه رو دوست داریم، نه مسیرش رو.
مثلاً آزادی، درآمد، یا سبک زندگی یک کار رو میبینیم و فکر میکنیم به همون علاقه داریم.
در حالی که وقتی وارد جزئیات واقعی کار میشی—تکرار، سختی، شکست، مسئولیت، و کارهای خستهکننده—اون تصویر اولیه ممکنه کاملاً تغییر کنه.
نکتهی مهمی که کتاب روش تأکید میکنه اینه که علاقه معمولاً قبل از مهارت شکل نمیگیره؛ بلکه بعد از مهارت ساخته میشه.
یعنی چی؟
یعنی تو اول وارد یک حوزه میشی، شروع میکنی به بهتر شدن، مسئله حل میکنی، بازخورد میگیری، و کمکم در چیزی که داری درش حرفهای میشی، احساس رضایت و حتی علاقه شکل میگیره.
نه برعکس.
به همین خاطر کتاب با ایدهی «با کله پریدن دنبال علاقه» زاویه داره.
میگه تصمیمهای بزرگ و برگشتناپذیر، فقط بر اساس هیجان اولیه یا یک تصور ذهنی از علاقه، ریسک بالایی دارن.
در عوض پیشنهادش خیلی سادهتره:
اول امتحان کن.
کوچیک شروع کن.
وارد آب شو، ولی کامل شیرجه نزن.
با پروژههای کوچک، کارهای جانبی، یا تجربههای کمریسک میتونی بفهمی واقعاً با چی ارتباط میگیری و با چی نه.
در نهایت نگاه کتاب این نیست که «علاقه مهم نیست»،
بلکه میگه علاقه چیزی نیست که از قبل پیدا بشه؛ چیزیه که در طول مسیر ساخته میشه.
و شاید نکتهی اصلی همین باشه:
به جای اینکه دنبال کشف علاقهی کامل باشی، بهتره وارد مسیرهای کوچک بشی و بذاری علاقه در اثر تجربه و مهارت شکل بگیره.
❤1
توی بله با کبزا برام هرچی به نظرتون رسید بنویسید.
میتونیم باهم یک فضا برای گپ و گفت مفید درست کنیم.. من نظراتتون رو توی کانالها میذارم
توی تلگرام هم میتونین به کانال دایرکت بدین
شاید هم هیچکس چیزی ننویسه و بریم خرده نکاتی که درمیاد از توی کتاب رو ادامه بدیم:)))))
میتونیم باهم یک فضا برای گپ و گفت مفید درست کنیم.. من نظراتتون رو توی کانالها میذارم
توی تلگرام هم میتونین به کانال دایرکت بدین
شاید هم هیچکس چیزی ننویسه و بریم خرده نکاتی که درمیاد از توی کتاب رو ادامه بدیم:)))))
❤1
🎒 Backpack Dev
نظرتونه تیکه تیکه از کتاب هرچی میفهمم براتون بذارم؟
این رو پیش گرفتما
اما این چندروز درگیر جلسات بودم
نرسیدم فصل بعد رو بخونم؛ از فردا ادامه میدبم🤝
اما این چندروز درگیر جلسات بودم
نرسیدم فصل بعد رو بخونم؛ از فردا ادامه میدبم🤝
❤1