Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
اون اتفاق کوچیک فقط یه جرقهست، نه دلیل اصلی. زیرش معمولاً یه انباشتِ هیجانی چندروزه یا چندهفتهایه، که منتظر یه بهونهی کوچیک بوده تا بالاخره بزنه بیرون. گیر کردن آستین لباست به دستگیرهی در، گاهی بهترین بهونه واسه گریه کردنه.
🐳1
Forwarded from آبیِ سنگین (جآندرد)
از نظر اجتماعی، بیستسالگی پر از انتظارهای متناقضه؛ مستقل باش، اما از خانواده فاصله نگیر. دنبال علاقهات برو، اما درآمدت رو فراموش نکن. ازدواج کن، اما عجله نکن. جوون بمون، اما برای آینده دیر نکن. بعد وسط این همه صدای مختلف باید بفهمی کدوم خواسته واقعاً مال خودته و کدوم رو فقط از ترس قضاوت شدن پذیرفتی. گاهی سختترین بخش بزرگ شدن، تصمیم گرفتن نیست؛ پس گرفتن حق تصمیم گرفتن برای خودته.
🐳1
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
یه روز دلت تنهایی میخواد، یه روز میخوای با همه حرف بزنی. یه روز از تصمیمت مطمئنی، فرداش شک میکنی. یه جاهایی جسوری، یه جاهایی عقب میکشی. یه وقتی پر تلاش و امیدواری، یه وقت دیگه به نظرت ارزشش رو نداره. همهی اینها تو هستی و این اشکالی هم نداره. آدم بودن یعنی تجربهی همین تناقضها.
❤1🐳1
Forwarded from " ࡄِ❟ࡅ࡙ߺܝߊ " (𝓜𝓪𝓱𝓼𝓪 𝓚𝓲𝓪)
از انتظار داشتن از ادما نترس. انتظار داشتن بخش طبیعی روابطه.
🐳1