خانواده بزرگ آوای سعادت
161 subscribers
4 photos
2 videos
2 links
Download Telegram
به نام خدا
3
سلام...
شروعی به وسعت یک دنیا تغییر
مهر شد... سوم مهر 1402 است... 25 سپتامبر 2023... 9 ربیع الاول 1445... نهم ربیع الاول، نخستین روز امامت امام عصر... عید است... عیدتان مبارک... مبارک مان باد... خیلی ها همیشه به من می گویند تویی که اگزیستنسیال هستی، دیگر امامت و ولایتت چیست... چون نیچه با نگاهی بدبینانه ای به این موضوع که البته جای تفسیر دارد می نویسد: امید؟ امید مصیبت آفرین است... امید بدترین بلاست، زیرا عذاب را طولانی تر می کند... ولی من می گویم اتفاقا خیلی این مبحث انتظار برایم جالب و محترم است... امید برایم ایجاد می کند... اینکه امید داشته باشی که روزی فرا می رسد که فردی بیاید و انتقامت را از برخی از این بی دین های بی وجدان نامرد بگیرد حالم را خوب می کند... شما را نمی دانم اما من امید دارم و من برای آن روزها لحظه شماری می کنم... اصلا آدم اگر امید نداشته باشد، چه دارد؟؟ من معتقدم دست و پا نداشته باشیم، پول نداشته باشیم، خانه و ماشین و غیره نداشته باشیم، ولی امید داشته باشیم... یالوم هم قشنگ می گوید... می گوید القا و حفظ امید در هر روان‌درمانی‌ای نقشی بسیار اساسی دارد. نه تنها برای ماندن بیمار در درمان و بنابراین، موثرتر شدن دیگر عوامل درمانی به امید نیاز است، بلکه ایمان به معالجه خودش می تواند به لحاظ درمانی موثر باشد... پس ما اینجاییم برای ایجاد امید... برای اینکه حالتان را خوب کنیم... گفته بودم که مهر همه چیز تغییر می کند... برای ما هم مهر امسال هم آغاز است و هم پایان... آغازی است بر دنیا دنیا تغییرات استراتژیک و مهم و پایانی است بر دنیا دنیا اهمالکاری گذشته مان... دیگر روالمان بر مدار گذشته نیست... بناست خیرمان تنها به یک و دو و سه نفر نرسد... بلکه کاری کنیم کارستان... خیرمان را به وسعت کره زمینی پخش کنیم که در مقابلش مسئولیم... هرکس به هر میزان که مهمان مان شد، قدمش روی چشمان خیره مان... در یک سالی که از مهر سال قبل تا به امروز گذشت، همه چیز بیش از هزار درصد تغییر کرد... باورهایمان، اندیشه هایمان، رفتارهایمان، آدم های اطرافمان، نگاهمان و نه تقریبا بلکه صددرصد همه چیزمان تغییر کرد... خواستم درد دل کنم... از این یک سال.. از بلاهایی که سرم و سرمان آمد... از جاهایی که رفتم که نباید می رفتم و حقم نبود... از سوال هایی که پاسخ دادم... مجوزهایی که باطل شد...دردهایی که کشیدیم.... بی مهری هایی که دیدیم... ولی یدالله فوق ایدیهم... خدا هست... خدا اینجاست... نشسته دارد چای می نوشد... دوباره شروع کردیم... برای خدمت به مردم نازنین سرزمینم... راستی دیگر تنها نیستم... یک تیم بیست نفره ایم... رویکردمان عمدتا اگزیستنسیال است... تیمی سرشار از امید و انگیزه و آماده خدمت به شما... بدون نگرانی... بدون ترس... چرا که اروین یالوم در وقتی نیچه گریست می نویسد ترس، زاده ­ی تاریکی نیست، بلکه ترس ها همانند ستارگان همیشه هستند و این درخشندگی روز است که آن ها را محو و ناپیدا می کند.... ما روزیم... سرشار از درخشندگی... با ما همراه باشید... دوستتان داریم.... به قلم ابوالفضل سعادتی، مشاور خانواده.... 3 مهر 1402
https://t.me/avaysaadat
8👏4👍2💯1
۳ مهر
شروع هفدهمین دوره زیستن زندگی نزیسته
فقط می تونم بگم خدایا شکرت
9
خانواده بزرگ آوای سعادت
@avaysaadat
حوالی 2 شب است... طبق معمول اینستاگردی می کنم تا کپه مرگم، چی ببخشید کپه خوابم فرا برسد... به نظرم هیچ چیز بدتر از اینستا آن هم در حوالی شب و تنهایی نیست... کلا اینستا را خالی از محتوای سالم می دانم... یعنی در واقع زور طرف علمی و سازنده و سالم اینستا در ایران به طرف خالی از مطلب و سخیف و بی محتوایش نرسید... یک دلقک بی محتوای کذاب بی عقل همچنان در اینستا بیش از یک استاد دانشگاه درجه یک علمی و پرمحتوا مخاطب دارد... البته که طبیعی است که چرا چنین است و اینکه چرا چنین است، حتما برایتان خواهم نوشت... به هرحال حوالی دو است... کلیپ پشت کلیپ.. عکس پشت عکس... هوش مصنوعی برای تو مشخص می کند که چه باید ببینی و چه نباید ببینی... در این بین گاها از دستش در می رود و چیزی به تو نشان می دهد... در آن تاریکی اتاق به یکباره نگاهم در نگاه دخترک گندم گونی گره می خورد... شاید به رسم اندیشه، سیاه است... ولی هر چه هست قشنگ است... خیلی قشنگ... آنقدر قشنگ است که دلم برایش قنج می رود... نگاهش می کنم... من او را می بینم و او مرا نمی بیند... او بالای سن ایستاده و من پایین سن... به احترامش می ایستم... برایش دست می زنم... ایستاده دست می زنم... خیلی دست می زنم... او قهرمان است... خیلی قهرمان... دلم میخواهد بروم بالای سن و بغلش کنم... اما نمی شود... مدال ها توزیع می شود... همه مدال می گیرند و دختر نازنین من مدال نمی گیرد... آن حیوان پست توزیع کننده مدال، نژاد پرست کثیفی است که بی ملاحظه از مقابل دختر نازنین من رد می شود... او دست هایش را می فشارد... منتظر است... با کناری اش صحبت می کند... شاید از او می پرسد که چرا من؟؟!! چرا به من مدالی داده نشد!!! و آن کودک بیگناه کنارش هم نمی دانم آن حیوان پست موزع مدال ها، کثافتی بیش نیست...   من اشکم فرو می ریزد... دلم می خواهد بروم روی سن... دخترک زیبایم را بغل کنم... به او مدال بدهم... از انتظارش بکاهم... حالش را خوب کنم... ولی امکانش نیست... دستم به او نمی رسد... فقط دلم می ترکد... اشک می ریزم... ناراحت می شوم... غصه می خورم و از این همه پستی بشر متعجب می شوم... نژادپرستی همه جا هست... سیاه و سفید کردن... چپ و راست کردن... موافق و مخالف کردن... شیعه و سنی کردن... مسیحی و مسلمان کردن... همه و همه ریشه در حماقت بشر دارد... کاش همه مان آنچه شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود را در دستور کارمان قرار می دادیم و زندگی مان را بر ان مدار تنظیم می کردیم که هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد... دلم هنوز کباب دخترکم هست... کاش می شد مدالش را همانجا داد... کاش من بودم و می رفتم روی سن و تف می کردم به ان زنک و مدال افتخار را بر گردن آن دختر نازنینم می انداختم... کاش و کاش و کاش و هزار کاش دیگر... نگاه دخترک رهایم نمی کند... غمگین می شوم... غریق افکارم می شوم که مبادا خود در جایی دیگر ان زنک باشم و دلی را بسوزانم و رنجی را ارزانی بنده ای کنم... فکری می شوم.. اندیشه ام رهایم نمی کند... امید که منبعد آدم تر باشم... به قلم ابوالفضل سعادتی، مشاور خانواده. 4 مهر 1402.

@avaysaadat
👏149👍4😢2🥰1😡1
Forwarded from Atousa Jafari
کتاب انسان در جستجوی معنا
اثری از ویکتور فرانکل
دکتر فرانکل پزشک و روانشناس و نویسنده گاهی از بیماران خود که از اضطراب رنج می برند و شکوه می کنند می پرسد چرا خودکشی نمی کنید!!
او اغلب می تواند از پاسخ بیماران خط اصلی روان درمانی خویش را بیابد..
در زندگی هر کس، چیزی وجود دارد،در زنگی یک نفر عشق وجود دارد که او را به فرزندانش پیوند میدهد. در زندگی دیگری استعدادی که بتواند آن را بکار ببرد. در زندگی سومی شاید تنها خاطرات کش داری که ارزش حفظ کردن دارد..
در این کتاب دکتر فرانکل تجربه ای را که منجر به کشف لوگوتراپی شد را توضیح میدهد. وی مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری اسیر بود، که تنها وجود برهنه اش برای او باقی ماند و بس.
داستان این کتاب گرچه کوتاه است، اما بسیار هنرمندانه و گیرا می باشد.
دکتر فرانکل در این کتاب فلسفه لوگوتراپی خود را به خواننده می شناساند. او آن را چنان ملایم به داستان پیوند می دهد که خواننده تنها پس از به پایان رساندن کتاب به ژرفای نوشته ی او پی می برد..
#معرفی_کتاب
👍112🔥1
Channel name was changed to «خانواده بزرگ آوای سعادت»
شب و شایدم روز مادر است. تب در بدنم جابجا می شود. گاهی بالا و گاهی پایین. این خاصیت کرونایی است که این روزها بدان مبتلایم. تلفن را برمیدارم و زنگی به مادر می زنم. خوشحال می شود. بیش از خوشحالی از بابت تبریک روز زن و روز مادر، دلگرم صدایم می شود که سرفه اش پنهان است. سلامتی فرزند، بزرگترین هدیه برای والدین است. خوبی مادر؟؟!! ممنونم مادرم... بهترم خداروشکر، ببخشید نتونستم امشب بیام پیشت... مریض بودم دیگه... از ما قبول کن.... و او می پذیرد و قربون صدقه ای می رود و تمام ... ما دو تا هیچگاه با هم کنار نیامدیم. در هیچ زمینه ای. حتی در ابتدایی ترین مسائل زندگی هم با یکدیگر هم نظر نبوده ایم. هیچ وقت در این 40 سال. اما یک چیز جالبی همیشه این وسط خودنمایی می کند. دوست داشتن. او مرا عاشقانه دوست دارد و من نیز او را. اما او مرا نمی فهمد و من نیز او را. او مرا درک نمی کند و من نیز او را. من او را مقصر همه بدبختی های زندگی ام می دانم و او نیز مرا. هرچه من می گویم او در عالی ترین سطح رد می کند و هر چه او می گوید من در عالی ترین سطح رد می کنم. در تلفن دلم میخواهد برایش عاشقانه ای بسرایم. مثلا دوست داشتم از قول نزار قبانی در گوشم زمزمه کنم که همه گل‌هایم/ثمره باغ‌های توست/و هر می‌که بنوشم من/ از عطای تاکستان توست/ و همه انگشتری‌هایم/ از معادن طلای توست/ و همه آثار شعری ام/ امضای تو را پشت جلد دارد... و او حظ کند... اما نمی شود...حیایی است بینمان... حداقل من توان گفتن این جملات را ندارم.... می دانید چرا؟؟ چون ما بروبچه های دهه شصتیم. شصتی هایی که اسمشان رویشان است. خودتان می دانید در بین انگشتان، شصت نماد چیست؟؟!! ما در برهه ای از زمان بدنیا آمدیم که جنگ بود. جنگ جایی است که عشق نیست. در آن سال های قحطی و رنج و درد، ما به همه چیز فکر می کردیم الا عشق و به همین سبب آسیب های فراوان دیده ایم. خالی از عشق بار آمدیم... گوش به فرمان.... گوش به آژیر بار آمدیم...  بله قربان گو... مستعمره.... بعد از آن هم به یکباره افتادیم در یک مسابقه جمعیتی ناگوار. مسابقه ای که هیچگاه تمام نشد. ما همیشه دیر رسیدیم و غافله را باختیم. پیامک می دهم... به همین دخترکانی که تحت عنوان همکار این روزها دوستشان دارم. روزت مبارک عزیزم... اما غرف فکر می شوم... ما استاد خرابکاری هستیم... کلا انگار با واژه زن، مادر، عشق و امثالهم بیگانه ایم... خوب تا نمی کنیم با زن های زندگی مان... عاشقی نمی کنیم... همه اش دلمان می خواهد خوشبختشان کنیم غافل از اینکه نزار خوب می گوید که زن؛ مردی ثروتمند یا زیبا/ یا حتی شاعر نمی‌خواهد/ او مردی می‌خواهد/ که چشمانش را بفهمد/ آن گاه که اندوهگین شد/ با دستش به/ سینه اش اشاره کند و بگوید: اینجا سرزمین توست.... و ما غافل از آنیم که یک زن به راستی چه می خواهد... آهی از نهادم بر می آیم... چه ها که نکردیم با خودمان در این سال ها... چه چیزها که عشق بود و ما هوسش کردیم و چه چیزها هوس بود که ما عشق می پنداشتیمش... خوب که می نگرم می بینم بلد نیستیم... خواستم بنویسم خوب بلد نیستیم، دیدم اصلا و ابدا بلد نیستیم... یادمان نداده اند زن داری را... احترام داری را... دخترداری را.... در جامعه ای که زن جنس دسته دو باشد و وسیله ای برای ارضای نیاز، هیچ چیز درست کار نخواهد کرد... هیچ چیز... همه چیز محکوم به شکست است... استوری ها را نگاه می کنم... پر است از تبریک به زنانی که هیچگاه درک و فهمیده نشده اند... هیچگاه به درستی دوست داشته نشده اند.... حرمتی در این جامعه ندارند... حق و حقوقات درست و حسابی ندارند... دیه شان نصف دیه ماست... و امضایشان پشیزی ارزش ندارد... از قرار معلوم روز زن را نیز باید به ما تبریک گفت... در این جامعه نرسالار، انگار همینکه روزی را به آن ها اختصاص داده ایم، لطف کرده ایم... کم ما و کرم آنان.... از کجا به کجا رسید... فراموش کرده ام که در همین حد هم قلم را نباید چرخاند... خفه خون می گیریم... هیچ نمی گوییم... روز زن مبارک تان... مخلصیم....
به قلم ابوالفضل سعادتی، روز مادر ۱۴۰۲
 @avaysaadat
21👍8
خانواده بزرگ آوای سعادت
Video
چرا خیانت دیدم؟؟ راستش را بخواهید این سوال جز سوالات مزخرفی است که آدمی می تواند بعد از خیانت از خودش بپرسد. براستی چه فرقی می کند چرا خیانت دیدیم؟؟!!!! اصلا فرض کنید سکسمان مشکل داشته و رفته خیانت کرده!! شکر خورده. قد و رونمان باب میلش نبوده و رفته خیانت کرده!! نمک خورده. دعوا کردیم و از روی خشم رفته خیانت کرده!! عسل خورده. به هر دلیلی که رفته و خیانت کرده! غلط کرده؛ گوه خورده با قیف. ایرادی به ما نیست در دیدن خیانت!!! هر چه هست و نیست اوست. به هر دلیلی که می خواست خیانت کند، باید به ما می گفت و اگر می توانستیم اصلاحش کنیم که هیچ. اگر نه باید طلاق می داد، از رابطه می رفت و بعد با هرکه می خواست باشد، می بود. نوش جانش. هیچ دلیلی بر خیانت نیست. هیچ دلیل قابل توجیهی. تاکید میکنم هیچ. پس دست از این سوال برداریم که چرا و چگونه؟؟!! باید به این سوال پاسخ دهیم که حال که خیانت کردیم، چگونه با این خیانت روبرو شویم. دق کنیم؟؟؟ دق دهیم؟؟ پاره شویم؟؟ پاره کنیم؟؟؟ چیکار کنیم دقیقا؟؟!!! فرقی در نوع خیانت و کیفیت آن ندارد. موضوع اصلی آن است که ما چگونه با خیانت برخورد کنیم. حواستان به این باشد. اگر خیانت دیدید مراقب خودتان باشید. گاها بعد خیانت تکه تکه می شویم و هر تکه مان در قسمتی از زمان می ماند. اگر جمع و جور نکنیم خودمان را؛ همینطور چهل تیکه می مانیم تا ابد. آنوقت است که دیگر هیچ وقت حالمان خوب نمی شود. تمام. 

@avaysaadat

#خیانت
👍145👏4😭4🍾1
Forwarded from Atousa Jafari
دوره آنلاین اشک دم مشک
🔸موضوع دوره: در این دوره راجع به افراد احساسی صحبت میکنیم.
🔸این دوره برای چه کسانی خوبه؟
•احساسی ها
•زودرنج ها
•افسرده ها
•مضطرب ها
•وسواسی ها
•افرادی توانایی نه گفتن ندارند.
•افرادی که احساسشون به منطقشون غلبه میکنه.
🔸تاریخ برگزاری: ۱۵ بهمن ماه
🔸ساعت برگزاری: ۲۱ تا ۲۳
🔸هزینه دوره: ۴۰۰ هزار تومان با تخفیف ۱۹۹ هزار تومان
🔸لینک ثبت نام:

https://avaysaadat.com/product/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%a7%d8%b4%da%a9-%d8%af%d9%85-%d9%85%d8%b4%da%a9/

🔺درصورتی که موقع شروع دوره نتونید آنلاین بشید دوره ضبط میشه و فایل ویدیویی و صوتی بعد ۲ روز در اختیارتون قرار میگیره.🔻
🔥21😁1
پاروهای قایق سوگ
دکتر فاطمه اکبری زنگ زد و گفت حکم بازرسی اش را زده اند... تبریکش باداااا... لیاقتش را داشت و حقش بود... از شیر مادر حلال ترش... وسط صحبت هایش دعوتم کرد به همایش ماهانه رایگانش ... انگار قرار است فقط ما دوتا در این شهر درندشت مشهد، بار ذکات علممان را بپردازیم و خبری از باقی رفقا نیست.. چرایی اش را می دانم ولی نمی گویم... موضوع همایش سوگ است... عالیجناب زندگی ام، اروین یالوم بزرگ در جایی نوشت افسردگی بهای نگاه کردنِ ژرف و رو راست به زندگی است.... چه بسیار مایی که این روزها درگیر این افسردگی هستیم و دلمان می خواهد سر به تن این زندگی نباشد، وقتی ژرف و روراست به زندگی نگاه می کنیم تنها و تنها پوچی می بینیم و هیچ چیز نه آنقدر خوشحالمان می کند و نه آنقدر ناراحت و دلمان می خواهد بمیریم و راحت شویم از این زندگی سراسر رنج و بدبختی و گرفتاری و جنگ و بدبیاری... ولی آنچه قطعا نجاتمان خواهد داد، قایقی خواهد بود که یک پارویش عشق است و پاروی دیگرش معناست... باید با این دو پارو قایق مان را از این طوفان های سهمگین زندگی نجات دهیم و حالش را ببریم تا وقتی مردیم حداقل به اندازه کافی زندگی کرده باشیم... ته این زندگی مرگ است... مقصد همه ما یکی است و همه ما در نقطه ای به نام مرگ یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد اما مرگ، سوگ به همراه دارد و سوگ، بهای جرات دوست داشتن است. در واقع آدمی اگر کسی را دوست بدارد، سوگش آسان می شود، آسان که چه عرض کنم، قابل تحمل می شود، قابل تحمل که چه عرض کنم!! اصلا داستان سوگ اینگونه است که دیده اید وقتی پارچه به یه جایی گیر می کنه، نخ کش میشه، سوگ روح آدم را درگیر می کند و زندگی را نخ کش می کند تا تمام شود... دیگر هیچگاه خوب نمی شویم... یاد می گیریم که با نقص، با معلولیت، با نیستی، با کمبود، با نبود و با واژه هایی مانند این، به زندگی مان ادامه دهیم تا تمام می شویم ولی چه بسیار فرق است بین سوگ آنکس که دوستش داشتیم و آنکس که دوستش نداشتیم... آنکس که زندگی خوبی کنارش داشتیم و آنکس که زندگی در کنارش سراسر رنج و درد و بدبختی بوده است... هر چه بهتر در کنار کسی زیست کنیم، نبودش، وفاتش و مماتش برایمان قابل تحمل تر است و خوشا به حال آنانی که عزیزی را از دست داده اند که کنارش خوب زیسته اند و بدا به حال آنانیکه عزیزی را از دست داده اند که کنارش خوب نزیسته اند... یالوم می نویسد دوست داشتن و عشق ورزیدن، نیازمندِ پذیرشِ دردی است که از جداییِ احتمالی ممکن است بر روانِ ما هموار شود. هنگامی که درد جدایی را احساس می‌کنیم، دو راه بیشتر نداریم. یا آسیب دیده و رنجور بشویم و اجازه بدهیم که درد، معنای زندگی ما را بسازد، و یا خردمند و اصیل‌تر بشویم، و ما معنایی ارزشمند بواسطه دردی که تجربه کرده‌ایم، بیافرینیم. من انسان های بسیار اصیلی را دیده ام که در درد و رنج ناشی از جدایی معنا آفریده اند و چراغ راه دیگران شده اند... آدم هایی که شاید هیچ وقت دیگر خنده ای از ته دل نداشتند اما در اعماق وجودشان معنایی عظیم و عجیب و غریب ریشه دوانیده که هیچ چیز نمی تواند مانع آرامششان شود... خوشا به حالشان.. حالشان را خریدارم هر چند نمی دانم آنقدر جراتمند خواهم بود یا نه... آخر شب است و بعد ساعت ها ویزیت عازم خانه می شوم.. امشب علیرغم همه شب های این سال های اخیر، تنها نیستم و فاطی و جوجه هایش و شوهر دوست داشتنی اش مهمان منن. من کنار خواهرانم فاطمه و زهرا و تنها برادرم، حسین، خوب زندگی کردم...یکدیگر را دوست داشتیم و همیشه حرمت یکدیگر را رعایت کردیم... مطمئنم سوگشان رنجم نخواهد داد اما از نبودشان معنایی خواهم ساخت که چراغ راه مراجعانم باشد... شاید هم آن ها سوگ مرا تجربه کنند..نمی دانم، بالاخره هرچه هست شکی نیست که آسیاب به نوبت نیست و باید منتظر مرگ بود تا دید، دست به چه انتخابی می زند... تاریخ وفات مهم نیست، دلم می خواهد تا وقتی کنار هم بودیم، خوب زندگی کنیم چون در نهایت خواهیم مرد. امید که عشق در زندگی تان جاری و ساری باشد... ماچ به کله مبارکتان... به قلم ابوالفضل سعادتی، مشاور خانواده.   

@avaysaadat
15👍12🔥4🕊2
امروز میزبان همکارانم در دانشگاه بهزیستی با موضوع درمان سوگ خواهم بود ❤️😍
👍4👌3🔥2🥰2