مـــღــرد…
یه واژهٔ سادهاست، فقط سه تا حرف.
ولی پشت همین سه حرف، دنیایی از خستگیهای نگفته است ،
دنیایی از سکوتهای سنگین،
دنیایی از دغدغههایی که هیچوقت صداش درنمیاد و پنهونه.
مـرد اونیه که خیلی وقت ها دردش رو با خودش میبره توی خلوتش،
جلوی کسی نمیشکنه،
جلوی کسی نمیریزه،
جلوی کسی از پا نمیافته…
چون فکر میکنه اگه یه ذره خم بشه،
دنیا روی دوش کسایی که دوستش دارن خراب میشه.
مرد یعنی همون کسی که دلتنگ میشه،ولی نمیگه…
میترسه مزاحم باشه.
میشکنه، ولی نمیگه…
میترسه ناراحتت کنه.
خسته میشه، ولی نمیگه…
میترسه خیالتو سنگین کنه.
و همین نگفتن هاست که مرد رو مرد میکنه؛
همونی که تو دلش یه جنگه،
ولی بیرون ازش یه آرامش مطلق میبینی.
مرد واقعی اونیه که
وقتی تو ناراحتی، دنیاش بهم میریزه،
ولی خودش میگه چیزی نیست…
اونیه که حواسش به کوچکترین حالت هست،
به دلگیریهای ریز،
به غصههایی که حتی نگفتی،
به لرزش صدایی که خودت نفهمیدی.
مرد یعنی کسی که بلدِ بجنگه،
ولی نه با تو…
با سختیهای دنیا تا تو آرومتر نفس بکشی.
مرد یعنی همون آدمی که وقتی کنارت راه میره،
یه حس امنیت عجیب توی دلت مینشیند،
یه حس آرامش که انگار هیچچیزی تو دنیا
دیگه نمیتونه تکونت بده.
روز مرد رو به همهٔ مردایی تبریک میگم
که دلشون پر از دردهای ناگفتهست
ولی هنوز با لبخند حال دیگران رو خوب میکنن.
مردایی که بلد بودن روی زخمهای دنیا نمک نپاشن،
بلد بودن التیام بدن،
بلد بودن دست رو دست نذارن و تکیهگاه باشن.
روز مرد رو تبریک میگم به اونایی که
با همهٔ خستگیهاشون،
با همهٔ جنگهای درونیشون،
با همهٔ سختیهای زندگیشون،
بازم سعی میکنن
خونه رو، رابطه رو، زندگی رو،
یه جای آروم و امن نگه دارن.
روز مرد مبارک همهٔ مردایی که
اگه لازم باشه خودشون رو فراموش میکنن
تا عزیزشون یادش باشه که تنها نیست.
مردایی که گاهی زیر بار زندگی خم میشن
ولی نمیذارن کسی بفهمه.
مردایی که بلدَن از یه روح خسته،
یه آدم دوباره متولد کنن.
بلدن امید بسازن،
بلدن ستون باشن،
بلدن مرهم باشن.
به همهٔ مردایی که مردونگی رو فقط روی زبون نمیارن،
بلکه تو رفتار، تو گذشت،تو صبر،تو توجه،تو مهربونی،
تو مردونگی واقعیشون معناش میکنن…
به همهٔ اونهایی که قد میکشن تا سایهٔ غم روی دل عزیزشون نیفته
روز مرد مبارکِ همهٔ کسانی که بودنشون نعمته،
و مردونگیشون آرامش
روزتــون مــبــارکــــღ
✍️سـ✯ـتاره
❤️🩹❤️🔥💔
یه واژهٔ سادهاست، فقط سه تا حرف.
ولی پشت همین سه حرف، دنیایی از خستگیهای نگفته است ،
دنیایی از سکوتهای سنگین،
دنیایی از دغدغههایی که هیچوقت صداش درنمیاد و پنهونه.
مـرد اونیه که خیلی وقت ها دردش رو با خودش میبره توی خلوتش،
جلوی کسی نمیشکنه،
جلوی کسی نمیریزه،
جلوی کسی از پا نمیافته…
چون فکر میکنه اگه یه ذره خم بشه،
دنیا روی دوش کسایی که دوستش دارن خراب میشه.
مرد یعنی همون کسی که دلتنگ میشه،ولی نمیگه…
میترسه مزاحم باشه.
میشکنه، ولی نمیگه…
میترسه ناراحتت کنه.
خسته میشه، ولی نمیگه…
میترسه خیالتو سنگین کنه.
و همین نگفتن هاست که مرد رو مرد میکنه؛
همونی که تو دلش یه جنگه،
ولی بیرون ازش یه آرامش مطلق میبینی.
مرد واقعی اونیه که
وقتی تو ناراحتی، دنیاش بهم میریزه،
ولی خودش میگه چیزی نیست…
اونیه که حواسش به کوچکترین حالت هست،
به دلگیریهای ریز،
به غصههایی که حتی نگفتی،
به لرزش صدایی که خودت نفهمیدی.
مرد یعنی کسی که بلدِ بجنگه،
ولی نه با تو…
با سختیهای دنیا تا تو آرومتر نفس بکشی.
مرد یعنی همون آدمی که وقتی کنارت راه میره،
یه حس امنیت عجیب توی دلت مینشیند،
یه حس آرامش که انگار هیچچیزی تو دنیا
دیگه نمیتونه تکونت بده.
روز مرد رو به همهٔ مردایی تبریک میگم
که دلشون پر از دردهای ناگفتهست
ولی هنوز با لبخند حال دیگران رو خوب میکنن.
مردایی که بلد بودن روی زخمهای دنیا نمک نپاشن،
بلد بودن التیام بدن،
بلد بودن دست رو دست نذارن و تکیهگاه باشن.
روز مرد رو تبریک میگم به اونایی که
با همهٔ خستگیهاشون،
با همهٔ جنگهای درونیشون،
با همهٔ سختیهای زندگیشون،
بازم سعی میکنن
خونه رو، رابطه رو، زندگی رو،
یه جای آروم و امن نگه دارن.
روز مرد مبارک همهٔ مردایی که
اگه لازم باشه خودشون رو فراموش میکنن
تا عزیزشون یادش باشه که تنها نیست.
مردایی که گاهی زیر بار زندگی خم میشن
ولی نمیذارن کسی بفهمه.
مردایی که بلدَن از یه روح خسته،
یه آدم دوباره متولد کنن.
بلدن امید بسازن،
بلدن ستون باشن،
بلدن مرهم باشن.
به همهٔ مردایی که مردونگی رو فقط روی زبون نمیارن،
بلکه تو رفتار، تو گذشت،تو صبر،تو توجه،تو مهربونی،
تو مردونگی واقعیشون معناش میکنن…
به همهٔ اونهایی که قد میکشن تا سایهٔ غم روی دل عزیزشون نیفته
روز مرد مبارکِ همهٔ کسانی که بودنشون نعمته،
و مردونگیشون آرامش
روزتــون مــبــارکــــღ
✍️سـ✯ـتاره
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلـــاطین آذر
همونهایی که خیلی لاکچری زندگی میکنن همونایی که خنده هاشون خیلــی قشنگه همونایی که نمیشه دوستون نداشت❤️
تولدتون خیلی مبارک باشه🥳🎉🎂🗣
❤️🩹❤️🔥💔
همونهایی که خیلی لاکچری زندگی میکنن همونایی که خنده هاشون خیلــی قشنگه همونایی که نمیشه دوستون نداشت❤️
تولدتون خیلی مبارک باشه🥳🎉🎂🗣
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱ آذر
تولدت مبارک ❤️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک ❤️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زاده ی دومین روز آذر
تولدت مبارک عزیز دل...❤️🎉🎈
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک عزیز دل...❤️🎉🎈
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زاده ی سومین روز آذر
تولدت مبارک عزیز دل...❤️🎉🎈
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک عزیز دل...❤️🎉🎈
❤️🩹❤️🔥💔
نبود دست خودم نقطه ی سرآغازم
بر آن سرم که همین رسم را بر اندازم
سلام برتو خداوندگار احساسم
خدای عشق من از ابتدای آغازم
برای شعر سرودن بهانه ام شده ای
کشیده منت زیبا نگار مهنازم
نگاه میکنی از هوش میروم بدنیست
سر قرار قمارتو درد سر سازم
تمام عمر به پای تو مینشینم که
هزینه ی غم عشق تو را بپردازم
به ریتم شعر من امشب برقص و شادی کن
تو اهل رقصی و من اهل ساز و آوازم
ببین که در غزل آورده ام حدیث تورا
چگونه است برای تو عشق و ابرازم
برنده ای و من از فیل و اسب افتاده
تو شاه عرصه ی شطرنج و من که سربازم
مرا به بستر شبهای خویش دعوت کن
نگاه کن که چه سان نرد عشق میبازم
نباشی از خودم و این زمانه بیزارم
که من کنار تو در این جهان سرافرازم
خیال روی تو شاید بهانه ام شده است
اگر که شاعر مست خیال پردازم
و در سرودن اشعار تحت تاثیرِ _
نگارش غزل شاعران شیرازم
#سیــن_جیــم_میــم
❤️🩹❤️🔥💔
بر آن سرم که همین رسم را بر اندازم
سلام برتو خداوندگار احساسم
خدای عشق من از ابتدای آغازم
برای شعر سرودن بهانه ام شده ای
کشیده منت زیبا نگار مهنازم
نگاه میکنی از هوش میروم بدنیست
سر قرار قمارتو درد سر سازم
تمام عمر به پای تو مینشینم که
هزینه ی غم عشق تو را بپردازم
به ریتم شعر من امشب برقص و شادی کن
تو اهل رقصی و من اهل ساز و آوازم
ببین که در غزل آورده ام حدیث تورا
چگونه است برای تو عشق و ابرازم
برنده ای و من از فیل و اسب افتاده
تو شاه عرصه ی شطرنج و من که سربازم
مرا به بستر شبهای خویش دعوت کن
نگاه کن که چه سان نرد عشق میبازم
نباشی از خودم و این زمانه بیزارم
که من کنار تو در این جهان سرافرازم
خیال روی تو شاید بهانه ام شده است
اگر که شاعر مست خیال پردازم
و در سرودن اشعار تحت تاثیرِ _
نگارش غزل شاعران شیرازم
#سیــن_جیــم_میــم
❤️🩹❤️🔥💔
تو به من دوست نگشتی و من از بیعقلی
همهکس را به خود از بهرِ تو دشمن کردم...
#روحالامین_شهرستانی..
❤️🩹❤️🔥💔
همهکس را به خود از بهرِ تو دشمن کردم...
#روحالامین_شهرستانی..
❤️🩹❤️🔥💔
دخترم! بندِ دلم ، غمگینم!
شیشه یِ عُمرِ ، غُبار آگینم!
جوجه یِ گم شده در توفانم!
شاخه یِ خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه یِ من !
میوه یِ عشقِ سراسیمه یِ من!
گلِ پیوندِ دو غُربت ! غزلم!
حاصلِ ضرب دو حسرت ! غزلم!
ارثِ عصیانِ معماییِ من!
امتدادِ خطِ تنهایی من!
ساقه یِ سرزده از نخلِ تنم!
جویی از سیلِ خروشان ، که منم!
کوکبِ بختِ شبالوده یِ من!
غزلِ طبعِ تبالوده یِ من!
غزلم ! آینه یِ اندوهم!
بانک افکنده طنین ، در کوهم!
پدرت ، خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه ، جن زده یِ ، متروک است
که پر از همهمه یِ ، مشکوک است
روح ها- خاطره ها- اینجایند
می روند ، از دلم و می آیند
یادها ، خیلِ کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم ، پنجره یِ بازم نیست
کسلم ، رخصتِ آوازم نیست
در پیِ همقدمی ، همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
✍🏻#حسین_منزوی
❤️🩹❤️🔥💔
شیشه یِ عُمرِ ، غُبار آگینم!
جوجه یِ گم شده در توفانم!
شاخه یِ خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه یِ من !
میوه یِ عشقِ سراسیمه یِ من!
گلِ پیوندِ دو غُربت ! غزلم!
حاصلِ ضرب دو حسرت ! غزلم!
ارثِ عصیانِ معماییِ من!
امتدادِ خطِ تنهایی من!
ساقه یِ سرزده از نخلِ تنم!
جویی از سیلِ خروشان ، که منم!
کوکبِ بختِ شبالوده یِ من!
غزلِ طبعِ تبالوده یِ من!
غزلم ! آینه یِ اندوهم!
بانک افکنده طنین ، در کوهم!
پدرت ، خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه ، جن زده یِ ، متروک است
که پر از همهمه یِ ، مشکوک است
روح ها- خاطره ها- اینجایند
می روند ، از دلم و می آیند
یادها ، خیلِ کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم ، پنجره یِ بازم نیست
کسلم ، رخصتِ آوازم نیست
در پیِ همقدمی ، همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
✍🏻#حسین_منزوی
❤️🩹❤️🔥💔
عاقبـــت
همهی ما زیر این خاڪ آرام خواهیم گرفت
ما که دمی به همدیگرمجال آرامش ندادیم...
#آنا_آخماتووا...
❤️🩹❤️🔥💔
همهی ما زیر این خاڪ آرام خواهیم گرفت
ما که دمی به همدیگرمجال آرامش ندادیم...
#آنا_آخماتووا...
❤️🩹❤️🔥💔
شخصیت واقعی یه آدم رو وقتی میبینی که دیگه وجودت براش هیچ منفعتی نداشته باشه...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
همه بالاخره رنگ واقعی خودشونو نشون میدن، صبر داشته باش...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
👌1
.
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیدم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست
و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب،
به گل سوسن می گفت: «شما»
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش«انشا»
۔۔
✍#سهراب_سپهری..
❤️🩹❤️🔥💔
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیدم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست
و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب،
به گل سوسن می گفت: «شما»
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش«انشا»
۔۔
✍#سهراب_سپهری..
❤️🩹❤️🔥💔
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
و فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک🌹🌹🎉
❤️🩹❤️🔥💔
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
و فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک🌹🌹🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ آذر
تولدت مبارک ..♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک ..♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
.
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بدون شرح..
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
😭1