«گریه کرد…»
مثل شمعی زیر باران گریه کرد
گوشه ی دور از خیابان گریه کرد
ناگزیر از بیکسی و افتراق
در میان نارفیقان گریه کرد
غرق یاد ماه زیبایش که رفت
در شب تاریک هجران گریه کرد
میله میله با شیارِ انتظار
پشت آجر های زندان گریه کرد
از فراموشی و خاموشی و درد
با دلی تنگ و پریشان گریه کرد
چون خیالش تا دیارش پرکشید
بی هوا با یاد تهران گریه کرد
غصه خورد و روحش از غربت شکست
ریشه از دوریِ گلدان گریه کرد
شعری از تنهاییِ تن ها نوشت
زیر بارِ بغض انسان گریه کرد
قاب عکسی را بغل کرد و نشست
مثل شاهِ ماتِ میدان گریه کرد
مثل یک جوجه کنار مادرش
زل زده بر جسم بی جان گریه کرد
بوی پاییز و حیاط و چترِ خیس
زاده ی تقویمِ آبان گریه کرد
بیصدا با واژه های گریه دار
همزمان با ابرِ گریان گریه کرد...
ابر بارانزای تیره رفت و او
با لب لرزان و خندان،،، گریه کرد...
✍دکتر #صالح_قدک_زاده
❤️🩹❤️🔥💔
مثل شمعی زیر باران گریه کرد
گوشه ی دور از خیابان گریه کرد
ناگزیر از بیکسی و افتراق
در میان نارفیقان گریه کرد
غرق یاد ماه زیبایش که رفت
در شب تاریک هجران گریه کرد
میله میله با شیارِ انتظار
پشت آجر های زندان گریه کرد
از فراموشی و خاموشی و درد
با دلی تنگ و پریشان گریه کرد
چون خیالش تا دیارش پرکشید
بی هوا با یاد تهران گریه کرد
غصه خورد و روحش از غربت شکست
ریشه از دوریِ گلدان گریه کرد
شعری از تنهاییِ تن ها نوشت
زیر بارِ بغض انسان گریه کرد
قاب عکسی را بغل کرد و نشست
مثل شاهِ ماتِ میدان گریه کرد
مثل یک جوجه کنار مادرش
زل زده بر جسم بی جان گریه کرد
بوی پاییز و حیاط و چترِ خیس
زاده ی تقویمِ آبان گریه کرد
بیصدا با واژه های گریه دار
همزمان با ابرِ گریان گریه کرد...
ابر بارانزای تیره رفت و او
با لب لرزان و خندان،،، گریه کرد...
✍دکتر #صالح_قدک_زاده
❤️🩹❤️🔥💔
غزلی عجیب از زبان شیطان در مورد خداوند....
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
غزل ۱۳۵
#سنایی_غزنوی
❤️🩹❤️🔥💔
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
غزل ۱۳۵
#سنایی_غزنوی
❤️🩹❤️🔥💔
می روم تا درو کنم خود را
از زنانی که خیس پاییزند
از زنانی که وقت بوسیدن
غرق آغوشت اشک میریزند
میروم طرح غصه ای باشم
مثل اندوه خالکوبی هاش
میروم تا که دست بردارم
از جهان مخوف خوبی هاش !
مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
هر دوتا کشته مرده ی مردن
هر دوتا مثل مرد آزرده
هر دوتا مثل زن پر از گفتن
هر دوتا پای پشت پا خورده
ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیز کنار ابروهاش
او هم از توله های آبان بود
با تو ام قاب عکس نارنجی
با تو ام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا است
پا رکاب دو شمس تبریزی!
توی چشمت دوباره ماهی ها
توی چشمت عمیق اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس
توی چشمت چقدر آدم ها
داس ها را به باغ من زده اند
سیب بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده اند
در سرت دزد های دریایی
نقشه ام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند
از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرم هایی که موریانه شدند
عده ای هم که مثل من بودند
ساکنان مریض خانه شدند
ساکنان مریض خانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد آبانی !
ماده جغد سفید من برگرد !
بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟
من هدایت شدم..خدا شاهد !
بار کج هم به منزلش گاهی ….
بار کج هم به منزلش برسد
آه من هم نمیرسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند
شایعه است احتمال آمدنت
عشق من در جنون خلاصه شده
دست من نیست ، دست من ، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت !
مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم
در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !
بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !
کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید
در سرم رنج های فر هاد است
یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ..
وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن
مرد آبانی ام بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم
مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !
جسد شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز
زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی
□
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
#علیرضا_آذر
❤️🩹❤️🔥💔
از زنانی که خیس پاییزند
از زنانی که وقت بوسیدن
غرق آغوشت اشک میریزند
میروم طرح غصه ای باشم
مثل اندوه خالکوبی هاش
میروم تا که دست بردارم
از جهان مخوف خوبی هاش !
مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !
هر دوتا کشته مرده ی مردن
هر دوتا مثل مرد آزرده
هر دوتا مثل زن پر از گفتن
هر دوتا پای پشت پا خورده
ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم
در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود
نیش تیز کنار ابروهاش
او هم از توله های آبان بود
با تو ام قاب عکس نارنجی
با تو ام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا است
پا رکاب دو شمس تبریزی!
توی چشمت دوباره ماهی ها
توی چشمت عمیق اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس
توی چشمت چقدر آدم ها
داس ها را به باغ من زده اند
سیب بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده اند
در سرت دزد های دریایی
نقشه ام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند
از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرم هایی که موریانه شدند
عده ای هم که مثل من بودند
ساکنان مریض خانه شدند
ساکنان مریض خانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی
عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد آبانی !
ماده جغد سفید من برگرد !
بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟
من هدایت شدم..خدا شاهد !
بار کج هم به منزلش گاهی ….
بار کج هم به منزلش برسد
آه من هم نمیرسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند
شایعه است احتمال آمدنت
عشق من در جنون خلاصه شده
دست من نیست ، دست من ، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت !
مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !
من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم
در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است
من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟
خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !
بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند
مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم
باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !
کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید
در سرم رنج های فر هاد است
یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ..
وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن
وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن
مرد آبانی ام بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم
مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم
بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !
جسد شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هر چیز
سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز
زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که
از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی
□
من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد
#علیرضا_آذر
❤️🩹❤️🔥💔
+ تا حالا شده قلبت واسه کسی بزنه ، فکر و ذهنت پیش اون باشه ولی صبح تو بغل یکی دیگه از خواب بیدارشی؟؟
- آره ... من اسمش رو گذاشتم بی خوابی عمیق
+ چرا بی خوابی عمیق؟؟
- چون تا نزدیکای صبح خوابت نمیبره ... به پهلو دراز میکشی و خیره میشی به کسی که کنارت خوابیده ، بعد چشمات رو می بندی و میگی من اینجا چیکار می کنم؟!
+ جوابی هم واسش پیدا کردی؟
- یه سوالایی هست که جواب نداره یعنی جوابش رو هم می دونی هم نمی دونی ... فقط وقتی بهش فکر می کنی ، یه خاطره از انباری مغزت میاد بیرون... اون خاطره رو تا تهش بری به جواب می رسی ولی نمیشه تا تهش رفت...
+ چرا نمیشه؟
- چون وسطاش می فهمی یه اشتباهاتی شده ... دیگه مهم نیست چه اشتباهی و چرا ... فقط می فهمی یه چیزایی باید باشه که نیست یا یه چیزایی نباید باشه که هست ...
+ آخرش چی ؟ چیکار باید کرد ؟
- باید خودت با خودت کنار بیای که کار سختیه ... خیلی سخت
+ تو کنار اومدی ؟
- آره من با روح و احساسم کنار اومدم ... از اون روز شدم یه روح مسافرکش
+ چرا روح مسافرکش؟
- چون روحم یه هم سفر ویژه داشت ... تا بود همه ی مسیر ها رو با دقت و لذت میرفتم و از مسیر زندگی لذت میبردم ولی یه روز ، ولی یه جا رسید به مقصدش ... یه لبخند زد پیاده شد ...
+خوب بعدش؟
- بعدش روحم مسافرکش شد ... کلی مسافر اومدن ... تا یکی پیاده می شد دو تا سوار می شدن ...اولاش میخواستم عطر و خاطراتش پاک بشه ... تا چشامو وا کردم دیدم روحم مسافرکش شده ...
+یعنی دیگه کسی همسفر نشد؟
-چرا شدن ولی من دیگه همه رو به چشم مسافرمیدیدم ... هر کدوم رو یه جا رسوندم و گفتم به سلامت اینجا آخر خطه
+ ولی من نمی خوام مسافرت باشم ...
- می دونم واسه همین هست که هروقت نزدیکت بودم و دست تکون دادی بهجای اینکه کنارت وایسم پامو گذاشتم رو گاز و ازت دور شدم
- خسته نشدی از این همه مسافر؟
+ خیلی وقته دیگه مسافر هم سوار نمی کنم ... فقط تو ذهنم دور میزنم و از پنجره خاطره هامو میببنم ...
❤️🩹❤️🔥💔
- آره ... من اسمش رو گذاشتم بی خوابی عمیق
+ چرا بی خوابی عمیق؟؟
- چون تا نزدیکای صبح خوابت نمیبره ... به پهلو دراز میکشی و خیره میشی به کسی که کنارت خوابیده ، بعد چشمات رو می بندی و میگی من اینجا چیکار می کنم؟!
+ جوابی هم واسش پیدا کردی؟
- یه سوالایی هست که جواب نداره یعنی جوابش رو هم می دونی هم نمی دونی ... فقط وقتی بهش فکر می کنی ، یه خاطره از انباری مغزت میاد بیرون... اون خاطره رو تا تهش بری به جواب می رسی ولی نمیشه تا تهش رفت...
+ چرا نمیشه؟
- چون وسطاش می فهمی یه اشتباهاتی شده ... دیگه مهم نیست چه اشتباهی و چرا ... فقط می فهمی یه چیزایی باید باشه که نیست یا یه چیزایی نباید باشه که هست ...
+ آخرش چی ؟ چیکار باید کرد ؟
- باید خودت با خودت کنار بیای که کار سختیه ... خیلی سخت
+ تو کنار اومدی ؟
- آره من با روح و احساسم کنار اومدم ... از اون روز شدم یه روح مسافرکش
+ چرا روح مسافرکش؟
- چون روحم یه هم سفر ویژه داشت ... تا بود همه ی مسیر ها رو با دقت و لذت میرفتم و از مسیر زندگی لذت میبردم ولی یه روز ، ولی یه جا رسید به مقصدش ... یه لبخند زد پیاده شد ...
+خوب بعدش؟
- بعدش روحم مسافرکش شد ... کلی مسافر اومدن ... تا یکی پیاده می شد دو تا سوار می شدن ...اولاش میخواستم عطر و خاطراتش پاک بشه ... تا چشامو وا کردم دیدم روحم مسافرکش شده ...
+یعنی دیگه کسی همسفر نشد؟
-چرا شدن ولی من دیگه همه رو به چشم مسافرمیدیدم ... هر کدوم رو یه جا رسوندم و گفتم به سلامت اینجا آخر خطه
+ ولی من نمی خوام مسافرت باشم ...
- می دونم واسه همین هست که هروقت نزدیکت بودم و دست تکون دادی بهجای اینکه کنارت وایسم پامو گذاشتم رو گاز و ازت دور شدم
- خسته نشدی از این همه مسافر؟
+ خیلی وقته دیگه مسافر هم سوار نمی کنم ... فقط تو ذهنم دور میزنم و از پنجره خاطره هامو میببنم ...
❤️🩹❤️🔥💔
الهــــی
در جــــــــــلال رحــــــــــمانی
در کــــــــــمال سبحــــــــــانی
نه محتــــــــــاج زمانــــــــــی
و
نه آرزومنـد مکانــــــــــــی
نه کس به تو مــــــــــاند
و
نه به کسی مانی
پيداست که در ميان جانی بلکه جان زنده به چيزی است که تو آنـــی
خــــــــــداوندا
به من کمک کن تا بتوانم
افراد ، مکانها و شرایط را همانگونه که هستند بپذیرم
و بر این توهم که جهان باید مطابق با میل من باشد
چیره گردم
.خــــــــــداوندا...
قدرتی عطا فرما تا همانگونه که مرا دریافتی تورا دریابمـ
خــــــــــداوندا
از پرچین امیدهایت چتری برایم بفرست. خیس دلتنگی های محبت تو شده امـ
خــــــــــداوندا
زنـــــــدگی را از تو دارمـ و تورا شکر گذارمـ
لحظه ای مرا به خود وا مگذار که من ناتــــوانمـ وتو توانا
نورت را در قلب من بتابان و چنان مرا سیقلی بده که انعکاس کننده الطاف تو باشمـ
خــــــــــداوندا
عشق را با تو زیبا یافتمـ و محبت را در قلب پاکت .ای کاش بدانی که می دانمـ می دانی درتک تک لحظه هایمـ جا گرفتی.
لطفی عطا کن بر این بنده ناچیز تا عشق ورزیدن را از تو بیاموزمـ
تا به یاد داشته باشمـ
کسی نمیــتواند مرا تغییر دهد
کسی نمیــتواند مانع تغییر من شود
در واقع کسی نمیـــداند
که چطور باید تغـــییر کنمـ
تا زمانی که آغاز کنمـ
مهـــــربانا
یاریمـ کن
شهامت تغییر را بر من عطا کن
تا به یاد داشته باشمـ
که تلاش ناچیزی میــطلبد
تا در مسیر زندگی ام
بر طبق رضایت و خواست تو
تغـــییر و زنـــــــدگی نمایمـ ...
آمــــــــــین🤲
❤️🩹❤️🔥💔
در جــــــــــلال رحــــــــــمانی
در کــــــــــمال سبحــــــــــانی
نه محتــــــــــاج زمانــــــــــی
و
نه آرزومنـد مکانــــــــــــی
نه کس به تو مــــــــــاند
و
نه به کسی مانی
پيداست که در ميان جانی بلکه جان زنده به چيزی است که تو آنـــی
خــــــــــداوندا
به من کمک کن تا بتوانم
افراد ، مکانها و شرایط را همانگونه که هستند بپذیرم
و بر این توهم که جهان باید مطابق با میل من باشد
چیره گردم
.خــــــــــداوندا...
قدرتی عطا فرما تا همانگونه که مرا دریافتی تورا دریابمـ
خــــــــــداوندا
از پرچین امیدهایت چتری برایم بفرست. خیس دلتنگی های محبت تو شده امـ
خــــــــــداوندا
زنـــــــدگی را از تو دارمـ و تورا شکر گذارمـ
لحظه ای مرا به خود وا مگذار که من ناتــــوانمـ وتو توانا
نورت را در قلب من بتابان و چنان مرا سیقلی بده که انعکاس کننده الطاف تو باشمـ
خــــــــــداوندا
عشق را با تو زیبا یافتمـ و محبت را در قلب پاکت .ای کاش بدانی که می دانمـ می دانی درتک تک لحظه هایمـ جا گرفتی.
لطفی عطا کن بر این بنده ناچیز تا عشق ورزیدن را از تو بیاموزمـ
تا به یاد داشته باشمـ
کسی نمیــتواند مرا تغییر دهد
کسی نمیــتواند مانع تغییر من شود
در واقع کسی نمیـــداند
که چطور باید تغـــییر کنمـ
تا زمانی که آغاز کنمـ
مهـــــربانا
یاریمـ کن
شهامت تغییر را بر من عطا کن
تا به یاد داشته باشمـ
که تلاش ناچیزی میــطلبد
تا در مسیر زندگی ام
بر طبق رضایت و خواست تو
تغـــییر و زنـــــــدگی نمایمـ ...
آمــــــــــین🤲
❤️🩹❤️🔥💔
.
آدمها را زود قضاوت نکن…
بگذار زمان بگذرد،
تا خودِ واقعیشان را ببینی.
بعضیها در آغاز زیبا میدرخشند
اما در پایان، هیچ نوری ندارند.
زمان،
بهترین داورِ زندگیست…
هم در عشق،
هم در رفاقت،
و هم در صداقت..
❤️🩹❤️🔥💔
آدمها را زود قضاوت نکن…
بگذار زمان بگذرد،
تا خودِ واقعیشان را ببینی.
بعضیها در آغاز زیبا میدرخشند
اما در پایان، هیچ نوری ندارند.
زمان،
بهترین داورِ زندگیست…
هم در عشق،
هم در رفاقت،
و هم در صداقت..
❤️🩹❤️🔥💔
گریه کردیم، دو تا شعلهی خاموش شده
گریه کردیم، دو آهنگ فراموش شده
پر کشیدیدم بدون پرِ زخمی با هم
عشق بازیِ دوتا کفترِ زخمی با هم
مرگ پشت سرمان بود، نمیدانستیم
بوسه ی آخرمان بود، نمیدانستیم …!
زندگی حسرت یک شادی معمولی بود
زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود
زخم ،سهم تنمان بود ،نمیترسیدیم
زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم
شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد
شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد
شعر من بین تن زخمی مان پل می شد
بیت اول گره روسری ات شل می شد
بیت تا بیت فقط فاصله کم میکردی
شعر می خواندم و محکم بغلم میکردی…
پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی
نگران من و موهای سپیدم بودی
نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم
زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم
نگران بودی اندوه تو خاکم بکند
نگران بودی سیگار هلاکم بکند
نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم
نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم
آه … بدرود گل یخ زدهی بیکس من
آه بدرود زن کوچک دلواپس من …
بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شدهام
بغلم کن گل بی طاقت پرپر شدهام
بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود
مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم
مردم شهر تو را، بعد تو نفرین نکنم
کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد
کاش این شعر به من جرأت مردن بدهد…
#حامد_ابراهیم_پور
❤️🩹❤️🔥💔
گریه کردیم، دو آهنگ فراموش شده
پر کشیدیدم بدون پرِ زخمی با هم
عشق بازیِ دوتا کفترِ زخمی با هم
مرگ پشت سرمان بود، نمیدانستیم
بوسه ی آخرمان بود، نمیدانستیم …!
زندگی حسرت یک شادی معمولی بود
زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود
زخم ،سهم تنمان بود ،نمیترسیدیم
زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم
شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد
شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد
شعر من بین تن زخمی مان پل می شد
بیت اول گره روسری ات شل می شد
بیت تا بیت فقط فاصله کم میکردی
شعر می خواندم و محکم بغلم میکردی…
پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی
نگران من و موهای سپیدم بودی
نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم
زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم
نگران بودی اندوه تو خاکم بکند
نگران بودی سیگار هلاکم بکند
نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم
نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم
آه … بدرود گل یخ زدهی بیکس من
آه بدرود زن کوچک دلواپس من …
بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شدهام
بغلم کن گل بی طاقت پرپر شدهام
بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود
مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم
مردم شهر تو را، بعد تو نفرین نکنم
کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد
کاش این شعر به من جرأت مردن بدهد…
#حامد_ابراهیم_پور
❤️🩹❤️🔥💔
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
#حضرت_حافظ
❤️🩹❤️🔥💔
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد
چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد
#حضرت_حافظ
❤️🩹❤️🔥💔
آنچه در مرگِ کسی هولناک است، این است که دیگر نمیتوان دستِ خویش را بر شانهاش نهاد و چند کلمه با او سخن گفت.
هر بار که کسی را دوست میداریم، به خاک میسپاریم، چنین اتفاقی روی میدهد: پارهی تن شما را زندهزنده بر میگیرند و در خاک میکنند.
تقریباً محال است که بتوان این اندیشه را تا آخر ادامه داد، زیرا زیاده از حد ناگوار است. با این حال، جهان همچنان دلداریها و معماهای بسیار لطیفی بر ما ارزانی میدارد و اگر میخواهیم از فرط اندوه از دست نرویم، باید توجه خویش را بدانها معطوف داریم.
#کریستین_بوبن
❤️🩹❤️🔥💔
هر بار که کسی را دوست میداریم، به خاک میسپاریم، چنین اتفاقی روی میدهد: پارهی تن شما را زندهزنده بر میگیرند و در خاک میکنند.
تقریباً محال است که بتوان این اندیشه را تا آخر ادامه داد، زیرا زیاده از حد ناگوار است. با این حال، جهان همچنان دلداریها و معماهای بسیار لطیفی بر ما ارزانی میدارد و اگر میخواهیم از فرط اندوه از دست نرویم، باید توجه خویش را بدانها معطوف داریم.
#کریستین_بوبن
❤️🩹❤️🔥💔
گر یک نفسی واقف اسرار شوی
جانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیرهستی
چون مست از او شوی تو هشیار شوی
#حضرت_مولانا
❤️🩹❤️🔥💔
جانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیرهستی
چون مست از او شوی تو هشیار شوی
#حضرت_مولانا
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گاهی دلم برای چوپان دروغگو
خیلی میسوزد
بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت
انگشت نما شد
ولی این روزها
آدم ها با دروغ نفس میکشند..
❤️🩹❤️🔥💔
خیلی میسوزد
بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت
انگشت نما شد
ولی این روزها
آدم ها با دروغ نفس میکشند..
❤️🩹❤️🔥💔
در این زندگانی
امید و تلاش، حاکمیت میداشتند برای راه،
جنگیدن یک جبر بود برای بقا،
و مرگ حقیقتی بیگریز بود
تا ابدیت را کمی دیر به فرجام رسانده باشد!
برای این زیستن، باید جنگید
باید خروشید و بیوقفه به سنت پروانهها، پیلهها را گشود،
برای زیستن برای بقا، مورچهوار باید زیست،
پر تکاپو، فرمانده، فرمانبردار و عاشق!
و به راستی که اگر عشق نبود
ارزشهای این همه جنگيدنها به چه چیزی میبود؟
با امید
با شجاعت
با رهروان ره عشق راه رفتن، پیروزیست،
ایمان دارم و باور دارم و یقین ..!
#محمدعلی_خشنو
❤️🩹❤️🔥💔
امید و تلاش، حاکمیت میداشتند برای راه،
جنگیدن یک جبر بود برای بقا،
و مرگ حقیقتی بیگریز بود
تا ابدیت را کمی دیر به فرجام رسانده باشد!
برای این زیستن، باید جنگید
باید خروشید و بیوقفه به سنت پروانهها، پیلهها را گشود،
برای زیستن برای بقا، مورچهوار باید زیست،
پر تکاپو، فرمانده، فرمانبردار و عاشق!
و به راستی که اگر عشق نبود
ارزشهای این همه جنگيدنها به چه چیزی میبود؟
با امید
با شجاعت
با رهروان ره عشق راه رفتن، پیروزیست،
ایمان دارم و باور دارم و یقین ..!
#محمدعلی_خشنو
❤️🩹❤️🔥💔
❤1🥰1👏1
مست آمدم اي پيـــر که مستـــانه بميــرم
مستـــانه در اين گـــوشـــه ي ميـــخانه بميــرم
درويشــــــــم و بگــــذار قلـنـــــدر منـشــــانه
کاکل همه افشان به ســـر شــانه بميــــرم
ميخانه به دور ســـــــر من چــــرخد و اينـــم
پيـــمــان که به چــرخيــــــدن پيمانه بميــرم
من بلبــــل عشـــاق به دامي نشـــــوم رام
در دام تو هــــم بي طــمــــع دانه بميـــــــرم
شمعي و طواف حرمي بود که مي خواست
پروانـه بــزايــم مــن و پــروانـه بميــــــــــــــرم
مــن در يتيــمـــــم صدفـــم سيــنه درياست
بگذار يتـيـــمانه و دردانــه بميــــــــــــــــــــرم
بيـگانـه شــمـــردند مـــرا در وطن خـــويــش
تا بي وطن و از هـمـــه بيــــگانه بميــــــــرم
کو ني زن ميــخــانه بـگــــو جــان به لب آور
تا با تـــب و لب بــــــر لب جــانــانه بميـــــرم
آن ســـلســــله ي زلـف که زنار دلـــــم بــــــود
در گردنـــــم آويز که ديــــــوانه بميــــــــــــــرم
ايـن ديـر مغـان ته چــک ايران قديـــــم است
اينجاست که من بي چک و بي چانه بميرم
در زنــدگي افســـانه شـــدم در هـــمه آفاق
بگذار که در مرگ هــــم افســــانه بميــــــرم
در گوشـــه ي کاشـــانه بســـي سوختـــم اما
آن شمــع نبــــودم که به کاشـــــــانه بميــــــــــــــــــــرم
استاد_شهریار..
❤️🩹❤️🔥💔
مستـــانه در اين گـــوشـــه ي ميـــخانه بميــرم
درويشــــــــم و بگــــذار قلـنـــــدر منـشــــانه
کاکل همه افشان به ســـر شــانه بميــــرم
ميخانه به دور ســـــــر من چــــرخد و اينـــم
پيـــمــان که به چــرخيــــــدن پيمانه بميــرم
من بلبــــل عشـــاق به دامي نشـــــوم رام
در دام تو هــــم بي طــمــــع دانه بميـــــــرم
شمعي و طواف حرمي بود که مي خواست
پروانـه بــزايــم مــن و پــروانـه بميــــــــــــــرم
مــن در يتيــمـــــم صدفـــم سيــنه درياست
بگذار يتـيـــمانه و دردانــه بميــــــــــــــــــــرم
بيـگانـه شــمـــردند مـــرا در وطن خـــويــش
تا بي وطن و از هـمـــه بيــــگانه بميــــــــرم
کو ني زن ميــخــانه بـگــــو جــان به لب آور
تا با تـــب و لب بــــــر لب جــانــانه بميـــــرم
آن ســـلســــله ي زلـف که زنار دلـــــم بــــــود
در گردنـــــم آويز که ديــــــوانه بميــــــــــــــرم
ايـن ديـر مغـان ته چــک ايران قديـــــم است
اينجاست که من بي چک و بي چانه بميرم
در زنــدگي افســـانه شـــدم در هـــمه آفاق
بگذار که در مرگ هــــم افســــانه بميــــــرم
در گوشـــه ي کاشـــانه بســـي سوختـــم اما
آن شمــع نبــــودم که به کاشـــــــانه بميــــــــــــــــــــرم
استاد_شهریار..
❤️🩹❤️🔥💔
مرگ میبارد بر سر این ناباوریهای مخدوش شدهی روح و روان،
در میزگردی مسموم به ابزارهای پلید
به دروغ و ریا و کثافتهای ساخت بشری!
مرگ بر این هیاهو
بر این بیرحمیهای چرکین،
مرگ باد بر ظالم
بر مظلومی قانع مانده به ظلم!
مرگ میبارد بر تابوتِ این شب
این تاریکی،
این به یغما رفتهی مرده بر دار،
مرگ میبارد بر این دگردیسیها
بر این سیارگانِ بی سو و خاموش!
و حالا در تلالوی این مرگ،
بر تاج بی سر این مقصد،
عشق حیران و دربهدر میچرخد در سکوت!
بیشک که این اعمال
آئینهی نمایان این زیستن بودند،
ایمان دارم به این شفافیت و وضوح،
چه در مرگ، چه در دگردیسیها و هر میلاد!
#محمدعلی_خشنو...
❤️🩹❤️🔥💔
در میزگردی مسموم به ابزارهای پلید
به دروغ و ریا و کثافتهای ساخت بشری!
مرگ بر این هیاهو
بر این بیرحمیهای چرکین،
مرگ باد بر ظالم
بر مظلومی قانع مانده به ظلم!
مرگ میبارد بر تابوتِ این شب
این تاریکی،
این به یغما رفتهی مرده بر دار،
مرگ میبارد بر این دگردیسیها
بر این سیارگانِ بی سو و خاموش!
و حالا در تلالوی این مرگ،
بر تاج بی سر این مقصد،
عشق حیران و دربهدر میچرخد در سکوت!
بیشک که این اعمال
آئینهی نمایان این زیستن بودند،
ایمان دارم به این شفافیت و وضوح،
چه در مرگ، چه در دگردیسیها و هر میلاد!
#محمدعلی_خشنو...
❤️🩹❤️🔥💔
❤2🥰1
دلش یک کنج میخواست
برای ماندن ، برای رها شدن
گاهی دلگیر تر از دلتنگی
نبودن یک مکان است
تنها یک گوشه ی امن
برای از یاد بردنِ
تمام فکر و خیال ها
همین ...
#حسین_عربی..
❤️🩹❤️🔥❤️🩹
برای ماندن ، برای رها شدن
گاهی دلگیر تر از دلتنگی
نبودن یک مکان است
تنها یک گوشه ی امن
برای از یاد بردنِ
تمام فکر و خیال ها
همین ...
#حسین_عربی..
❤️🩹❤️🔥❤️🩹
ﺭﻭﯼ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ: ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﺭﺍ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ. ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎ "ﮐﻼﻡ" ﻣﻄﺮﺡ ﮐﻨﯿﺪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﺎﺭ؛
چون ﺍﺯ ﮐﻼﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ می شود ﮐﻪ ﺷﻤﺎ می گویید ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ...
❤️🩹❤️🔥💔
چون ﺍﺯ ﮐﻼﻡ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ می شود ﮐﻪ ﺷﻤﺎ می گویید ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ...
❤️🩹❤️🔥💔
گفت آیا افتخاری داشتی در زندگی !؟
سینه را جلو دادم وگفتم: دوام آوردهام.
❤️🩹❤️🔥💔
سینه را جلو دادم وگفتم: دوام آوردهام.
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچوقت نمیتوانی
چیزی را که قرار است از دست بدهی،
نگه داری.🍃
تو فقط قادر هستی چیزی را که داری،
قبل از آنکه از دستت برود،
عاشقانه دوست داشته باشی..🌸🍃
❤️🩹❤️🔥💔
چیزی را که قرار است از دست بدهی،
نگه داری.🍃
تو فقط قادر هستی چیزی را که داری،
قبل از آنکه از دستت برود،
عاشقانه دوست داشته باشی..🌸🍃
❤️🩹❤️🔥💔