دوست خوبم .❤️
هرکجا هستی باش آسمانت آبی🦋
و دلـت از غـصه ی دنیـا خالی 🪻
و لطف خـدا شـامل حـالت ..
❤️🩹❤️🔥💔
هرکجا هستی باش آسمانت آبی🦋
و دلـت از غـصه ی دنیـا خالی 🪻
و لطف خـدا شـامل حـالت ..
❤️🩹❤️🔥💔
عُقدۀ خود را فرو می خورد ،
چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می برد ؛
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود ...
...«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟
یک فریب ساده و کوچک .
آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جر با او نمی خواهی .
من گمانم زندگی باید همین باشد .
آه ! ... آه ! امّا
او چرا این را نمی داند ، که در اینجا
من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟
شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !
ای فغان ! فریاد !
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟
که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .
که دل ِ من هم دل است آخر ؟
سنگ و آهن نیست .
او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟
آه ، آه ای کاش
گاهگاهی بچه را نیز می آورد.
کاشکی ... امّا ... رها کن ، هیچ »
و رها می کرد .
او رها می کرد حرفش را .
حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .
و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.
اغلب او اینجا دهان می بست
گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .
شاتقی، این ترجمان ِ درد ،
قهرمان ِ درد ،
آن یگانه مرد ِ مردانه .
پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .
و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .
او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .
و سپس با کوشش ِ بسیار
عقدۀ خود را فرو می خورد .
چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می برد ؛
لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.
تا چها می کرد ، خود پیداست،
چون گـُـوارد ، یا چه می آرد
جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟
و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !
دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .
زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .
گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .
چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .
خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .
تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .
شاتقی آنگاه
چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،
می کشید آهی و می کوشید
ــ با چه حالتها و حیلتها ــ
باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،
با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .
لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،
از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .
و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،
ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ
در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .
حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .
شاتقی آنگاه در می یافت .
روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .
همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،
ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ
تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛
و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .
تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،
باز جای غصب وا می کرد .
عصر بود و راه می رفتیم ،
در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،
چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .
آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛
این چنین با شاتقی خندان .
#مهدی_اخوان_ثالث
❤️🩹❤️🔥💔
چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می برد ؛
لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود ...
...«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟
یک فریب ساده و کوچک .
آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جر با او نمی خواهی .
من گمانم زندگی باید همین باشد .
آه ! ... آه ! امّا
او چرا این را نمی داند ، که در اینجا
من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟
شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !
ای فغان ! فریاد !
من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟
که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .
که دل ِ من هم دل است آخر ؟
سنگ و آهن نیست .
او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟
آه ، آه ای کاش
گاهگاهی بچه را نیز می آورد.
کاشکی ... امّا ... رها کن ، هیچ »
و رها می کرد .
او رها می کرد حرفش را .
حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .
و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.
اغلب او اینجا دهان می بست
گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .
شاتقی، این ترجمان ِ درد ،
قهرمان ِ درد ،
آن یگانه مرد ِ مردانه .
پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .
و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .
او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .
و سپس با کوشش ِ بسیار
عقدۀ خود را فرو می خورد .
چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می برد ؛
لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.
تا چها می کرد ، خود پیداست،
چون گـُـوارد ، یا چه می آرد
جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟
و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !
دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .
زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .
گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .
چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .
خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .
تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .
شاتقی آنگاه
چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،
می کشید آهی و می کوشید
ــ با چه حالتها و حیلتها ــ
باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،
با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .
لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،
از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .
و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،
ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ
در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .
حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .
شاتقی آنگاه در می یافت .
روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .
همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،
ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ
تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛
و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .
تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،
باز جای غصب وا می کرد .
عصر بود و راه می رفتیم ،
در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،
چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .
آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛
این چنین با شاتقی خندان .
#مهدی_اخوان_ثالث
❤️🩹❤️🔥💔
✍️دکلمه✍️
🖤💔آلزایمر_مادر🖤💔
چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!"
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
"گاهی چه نعمتیه این آلزایمیر!!
____
حالم كه خوب نباشه..
تو بِهتَرش ميكني
آتيش غم رو واسم..
خاكِستَرش ميكني
__
حالم كه خوب نباشه..
از پيش من نميري
دنيا رو دارم انگار..
دستامو كه ميگيري
__
فقط تو ميشه باشي..
دليل حالِ خوبم
اسم تو رو يه روزي..
روي تَنَم ميكوبم
__
فقط تو ميتوني كه..
قلبمو آروم كني
هركاري ميكني كه..
بَچَه تو آروم كني
__
نباشي توي خونه..
بي وقفه بيقرارم
مادَر،خُدا،فِرشته..
اِسمِتو چي بزارم
__
اِسمِتو چي بذارم..
كه لايق تو باشه
بخند برام عزيزم..
دلم يه ذره واشه
__
آرامش شبهاي..
دلهره و جووني
يه صورت فرشته..
يه قَلْبِ آسمونی
❤️🩹❤️🔥💔
🖤💔آلزایمر_مادر🖤💔
چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!"
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
"گاهی چه نعمتیه این آلزایمیر!!
____
حالم كه خوب نباشه..
تو بِهتَرش ميكني
آتيش غم رو واسم..
خاكِستَرش ميكني
__
حالم كه خوب نباشه..
از پيش من نميري
دنيا رو دارم انگار..
دستامو كه ميگيري
__
فقط تو ميشه باشي..
دليل حالِ خوبم
اسم تو رو يه روزي..
روي تَنَم ميكوبم
__
فقط تو ميتوني كه..
قلبمو آروم كني
هركاري ميكني كه..
بَچَه تو آروم كني
__
نباشي توي خونه..
بي وقفه بيقرارم
مادَر،خُدا،فِرشته..
اِسمِتو چي بزارم
__
اِسمِتو چي بذارم..
كه لايق تو باشه
بخند برام عزيزم..
دلم يه ذره واشه
__
آرامش شبهاي..
دلهره و جووني
يه صورت فرشته..
يه قَلْبِ آسمونی
❤️🩹❤️🔥💔
اینان تمام هستی ما را گرفتهاند
شور و نشاط و مستی ما را گرفتهاند
در موجخیز حادثه، کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه، رمق ناله میکند
از حجم این سروده، ورق ناله میکند
اندوه این حدیث، دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طرْف جنون کشید
«هَل مِنْ مبارز» از بُن دندان برآورم
رخش غزل دوباره به جولان درآورم
برخیز تا به حرمت قرآن، دعا کنیم!
از عمق جان، خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام این همه بت، در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم
در سوگ صبح، همدم مرغ سحر باشیم
در صبر غم، به سرو بلند اقتدا کنیم
باید دوباره قبله خود را عوض کنیم
با خشت عشق، کعبهای از نو بنا کنیم
جای طواف و سجده برای فریب خلق
یک کار خیر، محض رضای خدا کنیم
در انتهای کوچه بنبست حسرتیم
باید که فکر عاقبت، از ابتدا کنیم
با این یقین که از پسِ یلدا سحر شود
برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم
#بیدادخراسانی
❤️🩹❤️🔥💔
شور و نشاط و مستی ما را گرفتهاند
در موجخیز حادثه، کشتی شکسته است
در ما غمی به وسعت دریا نشسته است
در زیر بار غصه، رمق ناله میکند
از حجم این سروده، ورق ناله میکند
اندوه این حدیث، دلم را به خون کشید
عقل مرا دوباره به طرْف جنون کشید
«هَل مِنْ مبارز» از بُن دندان برآورم
رخش غزل دوباره به جولان درآورم
برخیز تا به حرمت قرآن، دعا کنیم!
از عمق جان، خدای جهان را صدا کنیم
با ازدحام این همه بت، در حریم حق
فکری به حال غربت دین خدا کنیم
در سوگ صبح، همدم مرغ سحر باشیم
در صبر غم، به سرو بلند اقتدا کنیم
باید دوباره قبله خود را عوض کنیم
با خشت عشق، کعبهای از نو بنا کنیم
جای طواف و سجده برای فریب خلق
یک کار خیر، محض رضای خدا کنیم
در انتهای کوچه بنبست حسرتیم
باید که فکر عاقبت، از ابتدا کنیم
با این یقین که از پسِ یلدا سحر شود
برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم
#بیدادخراسانی
❤️🩹❤️🔥💔
فقط زمانی میتونی به یه نفر بگی
عاشقتم که قدرت پس زدن هزارتا
بهتر از اونو داشته باشی...
❤️🩹❤️🔥💔
عاشقتم که قدرت پس زدن هزارتا
بهتر از اونو داشته باشی...
❤️🩹❤️🔥💔
ای لرستان جان فدای خاک تو
قبلهگاهم قلعهی «افلاک» تو
سرزمین مادری یادت بهخیر
شهرعشق و دلبری یادت بهخیر
ای چراغ روشن اندیشهام
من صدای آبشار «بیشه»ام
خاطرم را خرم و آباد کن
باکمانچه قلب من را شاد کن
دل به سمت غار«کوگان» میرود
تا «کیو» شبها غزلخوان میرود
عاشق «گرداب سنگی» مینوشت
«خایدالو» تو قشنگی چون بهشت
رهگذرهای تو عاشق میشوند
داغدارت چون «شقایق» میشوند
دیدهام دور از تو «کشکان» میشود
بغضهایم شعر «کهمان» میشود
ای «منار»ت سرمهدان دیدهام
کوه «مخمل» را به تن پوشیدهام
«اشترانکوه»ت قشنگ و دلرباست
چون «گهر» جام شراب عشق ماست
کوه تو «هشتادپهلو» برف داشت
در بهار از عطر گلها حرف داشت
با «گرین»ات همنشینم روز و شب
سنگ تو مهر جبینم روز و شب
عشق «اسبیکو» شرار سینهام
روشنیبخش دل آیینهام
«یافته» کوهت غرورش دیدنی است
زلف خوشبوی «چویر»ش چیدنی است
کولهبار شعر من «ریواس» بود
قافیه مست «سراب یاس» بود
«کوه» و «دشت» و خاک «طرحان»ت قشنگ
نقشهای غار «دوشه» روی سنگ
در دلم عشق «سیاب» است و انار
مست «گلزار» خوش «اسفندیار»
غار «کلماکره»ات دلشوره داشت
تا همیشه بر زبانش «هوره» داشت
سرزمین رودهای پرخروش
جایگاه مردمان سترهپوش
گلونیهای زنانت رنگرنگ
نقش قبر رفتگانت شیر و سنگ
ای لرستان سرزمین باستان
هورهای از مادها با من بخوان
تا دلم با اشک اشکان تر شود
جان من راهی پلدختر شود
«گاومیشان» و پلی بر روی آب
حال من چون «پلشکسته» شد خراب
دل به «پاپل» میدهم دیوانهوار
میروم همراه کشکان بیقرار
راستی معمار پلهایت که بود؟
کز برایش نوحه کوکو میسرود!
کوه «محراب» تو افسون است نیست
گنج دره خاک قارون است نیست
شهر «بابای بزرگ»ت نور داشت
مرد دلفان در دلش تنبور داشت
در بروجرد تو مهمان میشوم
با «اوستا» من غزلخوان میشوم
شیعه با نام بروجرد آشناست
از دیارش «پلهپله تاخدا»ست
از الیگودرز و ازنا تا دورود
دل ز عشق بختیاری میسرود؛
«دیبلالم دیبلالم دیبلال»
نام مردان بزرگت بیزوال
روح من پر میکشد چون چلچله
میرود تا آسمان «سلسله»
کوه «چلنابالغان»ش دیدهام
«خط وِشا» را خطبهخط بوسیدهام
بار دیگر میروم تا «ویسیان»
با «حیاتالغیب» میگویم ز جان
قلعه «رکنالدین تشکن» شد خراب
میروم تا «پیرشمسِه» با شتاب
بستهام دل را به آن کوه کبیر
تا شود ما را «شهامِه» دستگیر
آبشار اشک من «افرینه» شد
تا دلم چون عاشقان آیینه شد
ای لرستان سرزمینم شاد باش
تا همیشه خرم و آباد باش
جنگل سبز بلوطت پایدار
روزگار پیش رویت چون بهار
❤️🩹❤️🔥💔
قبلهگاهم قلعهی «افلاک» تو
سرزمین مادری یادت بهخیر
شهرعشق و دلبری یادت بهخیر
ای چراغ روشن اندیشهام
من صدای آبشار «بیشه»ام
خاطرم را خرم و آباد کن
باکمانچه قلب من را شاد کن
دل به سمت غار«کوگان» میرود
تا «کیو» شبها غزلخوان میرود
عاشق «گرداب سنگی» مینوشت
«خایدالو» تو قشنگی چون بهشت
رهگذرهای تو عاشق میشوند
داغدارت چون «شقایق» میشوند
دیدهام دور از تو «کشکان» میشود
بغضهایم شعر «کهمان» میشود
ای «منار»ت سرمهدان دیدهام
کوه «مخمل» را به تن پوشیدهام
«اشترانکوه»ت قشنگ و دلرباست
چون «گهر» جام شراب عشق ماست
کوه تو «هشتادپهلو» برف داشت
در بهار از عطر گلها حرف داشت
با «گرین»ات همنشینم روز و شب
سنگ تو مهر جبینم روز و شب
عشق «اسبیکو» شرار سینهام
روشنیبخش دل آیینهام
«یافته» کوهت غرورش دیدنی است
زلف خوشبوی «چویر»ش چیدنی است
کولهبار شعر من «ریواس» بود
قافیه مست «سراب یاس» بود
«کوه» و «دشت» و خاک «طرحان»ت قشنگ
نقشهای غار «دوشه» روی سنگ
در دلم عشق «سیاب» است و انار
مست «گلزار» خوش «اسفندیار»
غار «کلماکره»ات دلشوره داشت
تا همیشه بر زبانش «هوره» داشت
سرزمین رودهای پرخروش
جایگاه مردمان سترهپوش
گلونیهای زنانت رنگرنگ
نقش قبر رفتگانت شیر و سنگ
ای لرستان سرزمین باستان
هورهای از مادها با من بخوان
تا دلم با اشک اشکان تر شود
جان من راهی پلدختر شود
«گاومیشان» و پلی بر روی آب
حال من چون «پلشکسته» شد خراب
دل به «پاپل» میدهم دیوانهوار
میروم همراه کشکان بیقرار
راستی معمار پلهایت که بود؟
کز برایش نوحه کوکو میسرود!
کوه «محراب» تو افسون است نیست
گنج دره خاک قارون است نیست
شهر «بابای بزرگ»ت نور داشت
مرد دلفان در دلش تنبور داشت
در بروجرد تو مهمان میشوم
با «اوستا» من غزلخوان میشوم
شیعه با نام بروجرد آشناست
از دیارش «پلهپله تاخدا»ست
از الیگودرز و ازنا تا دورود
دل ز عشق بختیاری میسرود؛
«دیبلالم دیبلالم دیبلال»
نام مردان بزرگت بیزوال
روح من پر میکشد چون چلچله
میرود تا آسمان «سلسله»
کوه «چلنابالغان»ش دیدهام
«خط وِشا» را خطبهخط بوسیدهام
بار دیگر میروم تا «ویسیان»
با «حیاتالغیب» میگویم ز جان
قلعه «رکنالدین تشکن» شد خراب
میروم تا «پیرشمسِه» با شتاب
بستهام دل را به آن کوه کبیر
تا شود ما را «شهامِه» دستگیر
آبشار اشک من «افرینه» شد
تا دلم چون عاشقان آیینه شد
ای لرستان سرزمینم شاد باش
تا همیشه خرم و آباد باش
جنگل سبز بلوطت پایدار
روزگار پیش رویت چون بهار
❤️🩹❤️🔥💔
دنبال پیدا کردن آدمای خوب نباشید،
دنبال پیدا کردن خوبی تو آدما باشید..
❤️🩹❤️🔥💔
دنبال پیدا کردن خوبی تو آدما باشید..
❤️🩹❤️🔥💔
آدم امن؟؟!
اونی که بعد از حرف زدن باهاش حس آرامش کنی نه حس پشیمونی...
❤️🩹❤️🔥💔
اونی که بعد از حرف زدن باهاش حس آرامش کنی نه حس پشیمونی...
❤️🩹❤️🔥💔
رفتارت با آدمایے ڪہ هیچ سودے برات ندارن میشہ شخصیتت...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
با تمام فقر/هرگز محبت را گدایی مکن. و با تمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن!..
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
اَمن باشید.
هیچ چیزی اندازهی اَمن بودن،
یک آدم رو کامل نمیکنه....
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ چیزی اندازهی اَمن بودن،
یک آدم رو کامل نمیکنه....
❤️🩹❤️🔥💔
آدما فقط در حد حرفن ؛
از مرامشون بگیر تا دوست داشتنشون!..
❤️🩹❤️🔥💔
از مرامشون بگیر تا دوست داشتنشون!..
❤️🩹❤️🔥💔
سعے نڪن متفاوت باشے! فقط خوب باش،
این روزها "خوب بودن"بہ اندازہ ڪافے متفاوتہ....
❤️🩹❤️🔥💔
این روزها "خوب بودن"بہ اندازہ ڪافے متفاوتہ....
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ درختی به خاطر پناه دادن به پرندگان، بی بار و برگ نشده است.
تکیه گاه باشیم، مهربانی سخت نیست...
❤️🩹❤️🔥💔
تکیه گاه باشیم، مهربانی سخت نیست...
❤️🩹❤️🔥💔
خیلیامونم حالمون خوب نیست ،
فقط حواسمونو پرتِ چیزای دیگه کردیم ...
❤️🩹❤️🔥💔
فقط حواسمونو پرتِ چیزای دیگه کردیم ...
❤️🩹❤️🔥💔
این جمله زیادی قشنگه ،
شاد بودن یک هنره
وگرنه هیچ دلی بی غم نیست..
❤️🩹❤️🔥💔
شاد بودن یک هنره
وگرنه هیچ دلی بی غم نیست..
❤️🩹❤️🔥💔
اونی ک فروختت رو نفروش، مجانی بدع برع...
چون ک مفتشم گرونع!..
❤️🩹❤️🔥💔
چون ک مفتشم گرونع!..
❤️🩹❤️🔥💔
واقعیت تلخیه
خیلیا با هم هستن اما عاشق نیستن
خیلیا هم عاشق هستن اما با هم نیستن..
❤️🩹❤️🔥💔
خیلیا با هم هستن اما عاشق نیستن
خیلیا هم عاشق هستن اما با هم نیستن..
❤️🩹❤️🔥💔
اونی ک فروختت رو نفروش، مجانی بدع برع...
چون ک مفتشم گرونع!..
❤️🩹❤️🔥💔
چون ک مفتشم گرونع!..
❤️🩹❤️🔥💔