و زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
الا! که از همگانت عزیزتر دارم
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
اگه قلبت زیبا باشه، ببازی هم بُردی.
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
می شود کتمان کنی قلب گنهکار مرا؟
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
بیمار غم عشقم و بهبود نیابم
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
" خیلی زیباست این متن "
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔
انـــدازه ی تـــمام جــــــــهان دوست دارمت
هم آشــکار و هم ز نـــهان دوست دارمت
دنیـــا هــــزار مــــــرتبه هـــم زیــر و رو شود
من عاشقانه از دل و جان دوست دارمت
مانندتشــنه ای که پر است از ســراب ها
ای عــشق مـــثل آب روان دوست دارمت
حتــی اگـــر تمـــــام الفـــبای عشــــــق را
هــرگز نیــــــاوری به زبـــان دوست دارمت
در بیـــن مــــردمی که پراند از خــــــیال بـد
پنهان ، بدون ظن و گمان دوست دارمت
دراین زمانه ای که به کس اعتماد نیست
دور از نــــــگاه رهگــــــــذران دوست دارمت
مریم پیروزیان
❤️🔥❤️🩹💔
هم آشــکار و هم ز نـــهان دوست دارمت
دنیـــا هــــزار مــــــرتبه هـــم زیــر و رو شود
من عاشقانه از دل و جان دوست دارمت
مانندتشــنه ای که پر است از ســراب ها
ای عــشق مـــثل آب روان دوست دارمت
حتــی اگـــر تمـــــام الفـــبای عشــــــق را
هــرگز نیــــــاوری به زبـــان دوست دارمت
در بیـــن مــــردمی که پراند از خــــــیال بـد
پنهان ، بدون ظن و گمان دوست دارمت
دراین زمانه ای که به کس اعتماد نیست
دور از نــــــگاه رهگــــــــذران دوست دارمت
مریم پیروزیان
❤️🔥❤️🩹💔
پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این
کافهی نزدیکِ دفترم میامدم بیرون
جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش، هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد
پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و بعد از چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا
برگشتم ، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت
بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبیها و محبتها،
باعث بد عادتی و سوء استفاده میشه😢
❤️🔥❤️🩹💔
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این
کافهی نزدیکِ دفترم میامدم بیرون
جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش، هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد
پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و بعد از چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا
برگشتم ، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت
بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبیها و محبتها،
باعث بد عادتی و سوء استفاده میشه😢
❤️🔥❤️🩹💔
راه بن بستِ مرا بـاز کنید ، آشـوبم
چون اسیری سر خود را همه جا میکوبم
چیزی از عمرِ بجا مانده ، نمانده باقی
من شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی
آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش را
آنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛
در قمـارش منِ بازنده ، شدم بـازیچه
خوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچه
ساده از روی دلم رد شده خود را کشتم
جــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتم
تا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکین
ماندم از قافله ی عمر ، جدا ، بی تسکین
بس که آزرده شدم از همـه ی آدم ها
حال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم ها
دل نبود این که برایم ، همه اش سرکوبی
دشمن جـان من و ، باعث این مغلوبـی
هر که را دید برایش سر صحبت وا کرد
بقچه ی همسفریِ خـود و او را تا کرد
راه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کرد
هر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کرد
مثل شمعی وسط این همه تاریکی ماند
آب شد جسم من از آن نخِ باریکی ماند
باد و طوفان همه ام را به جهانم پیچید
هیچکس ، حال من غمزده آیا پرسید؟
با من از ماندن و پروانه شدن حرف نزن
داغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزن
صحبتی نیست میانِ من و این ناشادی
بایــد از پنجــره گیـرم ، سندِ آزادی
حسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرا
در و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا
گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانم
گاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانم
او که این روز به من داده کسی جز من نیست
جز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیست
غصه ها از من بی حوصله سرریز شده است
مُهرِ لبهای من این اشکِ سرازیر شده است
در سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصند
هر کسی دور و برم هست همه میترسند
سقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردار
جـای آن روشنی و نور ، برایم بگذار
بـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزم
باید از جای خودم هر چه سریع برخیزم
شانه دارم ولی از خویش مرا میگیرد
دست دارم ، نشد آغوشِِ مرا برگیرد
دیگر از دست تمنای خودم هم دورم
باید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورم
یک نفر نیست که این فاصله را بردارد
روی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد
"یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد"
"بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد"
افسانه_احمدی_پونه...
❤️🔥❤️🩹💔
چون اسیری سر خود را همه جا میکوبم
چیزی از عمرِ بجا مانده ، نمانده باقی
من شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی
آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش را
آنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛
در قمـارش منِ بازنده ، شدم بـازیچه
خوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچه
ساده از روی دلم رد شده خود را کشتم
جــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتم
تا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکین
ماندم از قافله ی عمر ، جدا ، بی تسکین
بس که آزرده شدم از همـه ی آدم ها
حال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم ها
دل نبود این که برایم ، همه اش سرکوبی
دشمن جـان من و ، باعث این مغلوبـی
هر که را دید برایش سر صحبت وا کرد
بقچه ی همسفریِ خـود و او را تا کرد
راه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کرد
هر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کرد
مثل شمعی وسط این همه تاریکی ماند
آب شد جسم من از آن نخِ باریکی ماند
باد و طوفان همه ام را به جهانم پیچید
هیچکس ، حال من غمزده آیا پرسید؟
با من از ماندن و پروانه شدن حرف نزن
داغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزن
صحبتی نیست میانِ من و این ناشادی
بایــد از پنجــره گیـرم ، سندِ آزادی
حسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرا
در و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا
گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانم
گاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانم
او که این روز به من داده کسی جز من نیست
جز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیست
غصه ها از من بی حوصله سرریز شده است
مُهرِ لبهای من این اشکِ سرازیر شده است
در سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصند
هر کسی دور و برم هست همه میترسند
سقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردار
جـای آن روشنی و نور ، برایم بگذار
بـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزم
باید از جای خودم هر چه سریع برخیزم
شانه دارم ولی از خویش مرا میگیرد
دست دارم ، نشد آغوشِِ مرا برگیرد
دیگر از دست تمنای خودم هم دورم
باید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورم
یک نفر نیست که این فاصله را بردارد
روی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد
"یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد"
"بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد"
افسانه_احمدی_پونه...
❤️🔥❤️🩹💔
شبیه پیرمردی مانده بر سیگار غمگینم،
حدودش را نمیدانم ولی بسیار غمگینم،
شبیهِ مادری افتاده بر بالینِ فرزندش
ك امیدی ندارد تا شود تیمار، غمگینم
مرا دنیا غریبم گیر آورده است انگاری؛
شبیهِ کشوری در دستِ استعمار غمگینم!
فروپاشیدنم را با نبودت خوب فهمیدم!
چنان جاماندهای در زیر یک آوار غمیگنم،
از اینکاغذ از این شعرم از این افکار بیزارم
فقط از بغضِ لاکردارِ این خودکار! غمیگنم،
غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛
مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم!
تو رفتیسالها اینجابهعکست خیرهمیمانم
من از اینچشمهایِ مانده بر دیوار غمگینم،
مرا با یك لبی پرخنده میبینی نمیدانی...
به ظاهر خوبم اما سخت در پندار غمگینم،
چهمیپرسیتوازحالم! چهمیدانیتوازحالم؟
من از دردی ك هردم می شود تکرار غمگینم!
حسین وصال پور✍✍
❤️🔥❤️🩹💔
حدودش را نمیدانم ولی بسیار غمگینم،
شبیهِ مادری افتاده بر بالینِ فرزندش
ك امیدی ندارد تا شود تیمار، غمگینم
مرا دنیا غریبم گیر آورده است انگاری؛
شبیهِ کشوری در دستِ استعمار غمگینم!
فروپاشیدنم را با نبودت خوب فهمیدم!
چنان جاماندهای در زیر یک آوار غمیگنم،
از اینکاغذ از این شعرم از این افکار بیزارم
فقط از بغضِ لاکردارِ این خودکار! غمیگنم،
غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛
مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم!
تو رفتیسالها اینجابهعکست خیرهمیمانم
من از اینچشمهایِ مانده بر دیوار غمگینم،
مرا با یك لبی پرخنده میبینی نمیدانی...
به ظاهر خوبم اما سخت در پندار غمگینم،
چهمیپرسیتوازحالم! چهمیدانیتوازحالم؟
من از دردی ك هردم می شود تکرار غمگینم!
حسین وصال پور✍✍
❤️🔥❤️🩹💔
باید ڪسی باشد
ڪه به خواب هایت سرڪ بڪشد
دست به موهایت بڪشد ،
و آرام درآغوش بڪَیردَت و بڪَوید :
آرام بخواب
بیدار که شدی
من اینجا هستم ...
❤️🔥❤️🩹💔
باید ڪسی باشد
ڪه به خواب هایت سرڪ بڪشد
دست به موهایت بڪشد ،
و آرام درآغوش بڪَیردَت و بڪَوید :
آرام بخواب
بیدار که شدی
من اینجا هستم ...
❤️🔥❤️🩹💔
نشسته ام به خیالی که در بَرَم بنشستی
کنار من ننشستی که در سرم بنشستی
به خلوتی بنشستم که باز از توشلوغم
میانِ این همه از تو سیاه گشته فروغم
شمیمِ عطرِ تو پُر کرد دوباره سینه ی من را
دوباره جِز جِز آتش گرفته کُل بدن را
دوباره دفترِ شعرم مقابلم بنشسته
قلم به جوهر و شعری ز سینه ام بگسسته
چه واژه ها که دوان و منم پِیَش چه دوانم
درون جز جز آتش بسوخت شعر و زبانم
به آه و آه سرایم دوباره شعر تو گویم
میان مثنویم باز رخ جمیله بجویم
به انتظار نشستم قدح دهی و بنوشم
ز شوق وصل تو جانا ز چشمها بخروشم
چه حسرتی شده من را سپید کرده سرم را
بغل بگیرم و بوسم امیر و شاه کرم را
بیا و قبلِ مَماتم رُخی نما و نظر کن
لباس رنجِ فراقت ز عاجزت تو بدر کن
(سمای) خسته دلت را نمانده طاقِ فراقت
بگو کجای جهانی دلم گرفته سراغت
سیدمحمداتکالی..
❤️🔥❤️🩹💔
کنار من ننشستی که در سرم بنشستی
به خلوتی بنشستم که باز از توشلوغم
میانِ این همه از تو سیاه گشته فروغم
شمیمِ عطرِ تو پُر کرد دوباره سینه ی من را
دوباره جِز جِز آتش گرفته کُل بدن را
دوباره دفترِ شعرم مقابلم بنشسته
قلم به جوهر و شعری ز سینه ام بگسسته
چه واژه ها که دوان و منم پِیَش چه دوانم
درون جز جز آتش بسوخت شعر و زبانم
به آه و آه سرایم دوباره شعر تو گویم
میان مثنویم باز رخ جمیله بجویم
به انتظار نشستم قدح دهی و بنوشم
ز شوق وصل تو جانا ز چشمها بخروشم
چه حسرتی شده من را سپید کرده سرم را
بغل بگیرم و بوسم امیر و شاه کرم را
بیا و قبلِ مَماتم رُخی نما و نظر کن
لباس رنجِ فراقت ز عاجزت تو بدر کن
(سمای) خسته دلت را نمانده طاقِ فراقت
بگو کجای جهانی دلم گرفته سراغت
سیدمحمداتکالی..
❤️🔥❤️🩹💔
هیچگاه
به خاطر “هیچکس”
دست از “ارزش هایت” نکش…
چون زمانی که آن فرد از تو دست بکشد،
تو می مانی و
یک “منِ” بی ارزش...
❤️🔥❤️🩹💔
به خاطر “هیچکس”
دست از “ارزش هایت” نکش…
چون زمانی که آن فرد از تو دست بکشد،
تو می مانی و
یک “منِ” بی ارزش...
❤️🔥❤️🩹💔
شب های تنهایی نمی گیرد تو را از من
این کهنه درد آرام می پیچد در آغوشم
سرمای دوری می فشارد جان بیمارم
جای صدایت زوزه ی باد است در گوشم
هر چند از آن روزهای خوبمان دورم
هر لحظه اش را زندگی کردم به زیبایی
دیگر نمی خواهم کسی جای تو را گیرد
در بیکسی ها و غم و شبهای تنهایی
یادش بخیر اصلا نخواهم برد از یادم
دردت به جانم گفتنت از روی عادت را
من دوستت دارم هنوز اما نمی خواهم
مخفی کنم از چشم تو حس حسادت را
یک شب کنارت شعر ماندن را نوشتم تا
با هر دو چشمانت ببینی اشتیاقم را
من مینوشتم تا بخوانی شعرهایم را
تا با صدایت جان دهی گلهای باغم را
رد میشد آرام از کنارم تلخ کامی ها
شیرین تر از قند لبت دنیای من میشد
جان میگرفت از صحبتت هر لحظه بیداری
امید بودی و شبت فردای من میشد
از ناخوشی ها دور بودیم و خوشی ها را
از چشم زخم دیگران پنهان نمی کردیم
دودش دوچشم دشمنان را کور کرد اما
خود با دوپای خود بر آنها آب آوردیم
کم کم شدی سرد از شکافی که مهیا شد
از دست هایم دور و چشمم کور از گریه
دیگر نبودی تا ببینی در نفس هایم
یک بغض دردآلود و تازه می زند تکیه
یادت هنوزم ضامن دلتنگی ام باشد
هرچند از من دوری و رفتی به آسانی
شعری اگرهم می نویسم هر خطش باشد
یک تیر از یک ماشه تا شلیک پایانی
این است آن ارثی که بعد از رفتنت دادی
پیمانه ای لبریز از سردابه ای تاریک
با جرعه هایش می روم رو به فراموشی
بر مرگ خاموش و سپیدم میشوم نزدیک
با چشم های بسته می بینم خدایم را
رنگین کمان و سبزه ها و نم نم باران
پر می کشم از متن این ویران بغض آلود
پیچیده چون پیچک به پایم "پونه"ای خندان
افسانه_احمدی_پونه
❤️🔥❤️🩹💔
این کهنه درد آرام می پیچد در آغوشم
سرمای دوری می فشارد جان بیمارم
جای صدایت زوزه ی باد است در گوشم
هر چند از آن روزهای خوبمان دورم
هر لحظه اش را زندگی کردم به زیبایی
دیگر نمی خواهم کسی جای تو را گیرد
در بیکسی ها و غم و شبهای تنهایی
یادش بخیر اصلا نخواهم برد از یادم
دردت به جانم گفتنت از روی عادت را
من دوستت دارم هنوز اما نمی خواهم
مخفی کنم از چشم تو حس حسادت را
یک شب کنارت شعر ماندن را نوشتم تا
با هر دو چشمانت ببینی اشتیاقم را
من مینوشتم تا بخوانی شعرهایم را
تا با صدایت جان دهی گلهای باغم را
رد میشد آرام از کنارم تلخ کامی ها
شیرین تر از قند لبت دنیای من میشد
جان میگرفت از صحبتت هر لحظه بیداری
امید بودی و شبت فردای من میشد
از ناخوشی ها دور بودیم و خوشی ها را
از چشم زخم دیگران پنهان نمی کردیم
دودش دوچشم دشمنان را کور کرد اما
خود با دوپای خود بر آنها آب آوردیم
کم کم شدی سرد از شکافی که مهیا شد
از دست هایم دور و چشمم کور از گریه
دیگر نبودی تا ببینی در نفس هایم
یک بغض دردآلود و تازه می زند تکیه
یادت هنوزم ضامن دلتنگی ام باشد
هرچند از من دوری و رفتی به آسانی
شعری اگرهم می نویسم هر خطش باشد
یک تیر از یک ماشه تا شلیک پایانی
این است آن ارثی که بعد از رفتنت دادی
پیمانه ای لبریز از سردابه ای تاریک
با جرعه هایش می روم رو به فراموشی
بر مرگ خاموش و سپیدم میشوم نزدیک
با چشم های بسته می بینم خدایم را
رنگین کمان و سبزه ها و نم نم باران
پر می کشم از متن این ویران بغض آلود
پیچیده چون پیچک به پایم "پونه"ای خندان
افسانه_احمدی_پونه
❤️🔥❤️🩹💔
میکشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حسابِ روزِ محشر کاش جبرانش کنند...
فاضل_نظری
❤️🔥❤️🩹💔
در حسابِ روزِ محشر کاش جبرانش کنند...
فاضل_نظری
❤️🔥❤️🩹💔
.
هر کی هر چی گفت بگو تو درست میگی
این بهترین داروی اعصابه..
❤️🔥❤️🩹💔
هر کی هر چی گفت بگو تو درست میگی
این بهترین داروی اعصابه..
❤️🔥❤️🩹💔
.
بَعضی وقتادلت میخواد بری
مهم نیست کجا همین ک
اَز آدمای بیمعرفت دور باشی کافیه
❤️🔥❤️🩹💔
بَعضی وقتادلت میخواد بری
مهم نیست کجا همین ک
اَز آدمای بیمعرفت دور باشی کافیه
❤️🔥❤️🩹💔
.
دلم میخواست مثل شماها باشم، ولی متاسفانه یا خوشبختانه وجدان دارم
❤️🔥❤️🩹💔
دلم میخواست مثل شماها باشم، ولی متاسفانه یا خوشبختانه وجدان دارم
❤️🔥❤️🩹💔