مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
زنی که شعر میفهمد جهانی ناب میخواهد
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔
در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پُر ستاره شد ...
تو را صدا کردم ،
در تاریکترین شبها ،
دلم صدایت کرد و تو با
طنینِ صدایت به سوی من آمدی
احمد_شاملو...
❤️🩹❤️🔥💔
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پُر ستاره شد ...
تو را صدا کردم ،
در تاریکترین شبها ،
دلم صدایت کرد و تو با
طنینِ صدایت به سوی من آمدی
احمد_شاملو...
❤️🩹❤️🔥💔
اڪَر جهان همہ
دشمن شوند باڪی نیست
مرا زغیر چہ اندیشه چون ترا دارم
صائبتبریزے..
❤️🩹❤️🔥💔
دشمن شوند باڪی نیست
مرا زغیر چہ اندیشه چون ترا دارم
صائبتبریزے..
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ چیز و هیچ کس در جهان، قدرتمندتر از زنی نیست که توسط کسی عمیقا دوست داشته میشود! که کسی چشمهای او را و کسی لبخندهای او را و کسی تلاشها و دستاوردهای او را جور دیگری میبیند و ستایش میکند... زنی که هر صبح که چشم باز میکند، دلیل مستحکمی برای بلند شدن و لبخند زدن و زیستن مییابد و کسی را دارد که در نهایت سختیهای روزگار هم به یاد لبخند و کلام او بیفتد و تمام قلبش گرم شود و سنگ هم که از آسمان بارید زیر لب بگوید: در این دنیا چیزی هست، که ارزش جنگیدن و ادامه دادن دارد هنوز...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
آسمان ابریست از حالِ پریشانم هنوز
نیستی اینجا ببینی مثل بارانم هنوز
غافلی از حالم امّا شعر هایم مال توست
لابه لای هر غزل میخوانمت "جانم" هنوز
میزنم وقتی قدم در کوچه های خاطرات
در غم هجرت پر از اندوه سوزانم هنوز
میروم با اشک بین جاده های بی کسی
در عبور بی کسی خاموش و حیرانم هنوز
ازحدیثِ عشقِ تو شعری سرودم یادگار
گرچه دائم از نگاه تو غزلخوانم هنوز
❤️🩹❤️🔥💔
نیستی اینجا ببینی مثل بارانم هنوز
غافلی از حالم امّا شعر هایم مال توست
لابه لای هر غزل میخوانمت "جانم" هنوز
میزنم وقتی قدم در کوچه های خاطرات
در غم هجرت پر از اندوه سوزانم هنوز
میروم با اشک بین جاده های بی کسی
در عبور بی کسی خاموش و حیرانم هنوز
ازحدیثِ عشقِ تو شعری سرودم یادگار
گرچه دائم از نگاه تو غزلخوانم هنوز
❤️🩹❤️🔥💔
نوبت آمد، می نوازد نوبتی، ناقوسمان
تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان
آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت
بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان
ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل ها زدیم
آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان
حسین_منزوی..
❤️🩹❤️🔥💔
تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان
آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت
بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان
ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل ها زدیم
آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان
حسین_منزوی..
❤️🩹❤️🔥💔
بیا امشب بحالِ من توهم ای ماه زاری کن
بیا دستم به دامانت تو هم شب زنده داری کن
چقدر حالم پریشان است شبیه موج در طوفان
کنارِ من کمی بنشین چو من دل بیقراری کن
شبی تاریک و چشمانم به راهِ او ٬ نمی آید
بیا مردانه درمانی بر این چشم انتظاری کن
زمستانم پُر از سردی پُر از دلتنگی مطلق
ببین یخ بسته ام اینجا بیا فصلم بهاری کن
سکوتی مبهم و تاریک وجودم را دهد آزار
بیا و صحبت از عشق و صدای یک قناری کن
نمیدانم چرا امشب دلم بد جور دلتنگ است
شکسته بُغضِ من امشب اسیرِ بُردباری کن
همه خواب اند و من بیدار قلم شاهد بر احوالم
بر این سنگِ صبورِ غم بیا امشب تو کاری کن
❤️🩹❤️🔥💔
بیا دستم به دامانت تو هم شب زنده داری کن
چقدر حالم پریشان است شبیه موج در طوفان
کنارِ من کمی بنشین چو من دل بیقراری کن
شبی تاریک و چشمانم به راهِ او ٬ نمی آید
بیا مردانه درمانی بر این چشم انتظاری کن
زمستانم پُر از سردی پُر از دلتنگی مطلق
ببین یخ بسته ام اینجا بیا فصلم بهاری کن
سکوتی مبهم و تاریک وجودم را دهد آزار
بیا و صحبت از عشق و صدای یک قناری کن
نمیدانم چرا امشب دلم بد جور دلتنگ است
شکسته بُغضِ من امشب اسیرِ بُردباری کن
همه خواب اند و من بیدار قلم شاهد بر احوالم
بر این سنگِ صبورِ غم بیا امشب تو کاری کن
❤️🩹❤️🔥💔
..گفتند ڪہ تعریف تو از
عشق چگونہ است؟ .....
..شیـــــرینیِ تلخیست
ڪہ جان بخشد و گیرد
حسین__فروتن..
❤️🩹❤️🔥💔
عشق چگونہ است؟ .....
..شیـــــرینیِ تلخیست
ڪہ جان بخشد و گیرد
حسین__فروتن..
❤️🩹❤️🔥💔
شعر
ایــن دل دیـوانـه بی تـو میـل بستـانی نـدارد
گلـشــن بـی یـار فــرقـی با بـیــابـانی نــدارد
قـصـه ی دلتـنگی ما غصـه ی رنــج آوری شـد
زنــدگی بی تــو بـرایم لطـف چـنـدانی نــدارد
آرزو دارم کـه بـــاشی هـمــدم تنـــهـایی مـن
ایـن غـم جـانـکاه می دانـم که پایانی نــدارد
در بهاران هـم تمـام بـوستـان مـن خزان شـد
گلــشن آفــت زده ، مـرغ غـزلــخـوانی نـدارد
عــشق دارد صـد گـسـل بر پیکر آزرده ی مـن
این دلـم با بید مجنون، فـرق چـنـدانی نـدارد
عهـدها بسـتی و بشکستی نمی دانی مگـر تـو
کــهنه زخــم بی وفــایی ، راه درمانی نـدارد
گاه گاهی دل به دریا می زنـم امـا چه حاصل
وقتی آن زلـف سیاهت موج و طـوفانی ندارد
من به هفت افلاک گشتم تابجویم مه رخی را
مـثل تــو هیـچ آسـمـانی، ماه رخـشانی نـدارد
نسخـه ی درد مـرا با داغ هـجـران گر نـپیچی
دل بــرای وصـل تـو جـانـا ، دگر جـانی نـدارد
شوره زار عاشـقی بین قـصه ی پر غـصه دارد
آســمـان تیـــره بخـتی ، حــس بـارانی نــدارد.
نوای_دل..
❤️🩹❤️🔥💔
ایــن دل دیـوانـه بی تـو میـل بستـانی نـدارد
گلـشــن بـی یـار فــرقـی با بـیــابـانی نــدارد
قـصـه ی دلتـنگی ما غصـه ی رنــج آوری شـد
زنــدگی بی تــو بـرایم لطـف چـنـدانی نــدارد
آرزو دارم کـه بـــاشی هـمــدم تنـــهـایی مـن
ایـن غـم جـانـکاه می دانـم که پایانی نــدارد
در بهاران هـم تمـام بـوستـان مـن خزان شـد
گلــشن آفــت زده ، مـرغ غـزلــخـوانی نـدارد
عــشق دارد صـد گـسـل بر پیکر آزرده ی مـن
این دلـم با بید مجنون، فـرق چـنـدانی نـدارد
عهـدها بسـتی و بشکستی نمی دانی مگـر تـو
کــهنه زخــم بی وفــایی ، راه درمانی نـدارد
گاه گاهی دل به دریا می زنـم امـا چه حاصل
وقتی آن زلـف سیاهت موج و طـوفانی ندارد
من به هفت افلاک گشتم تابجویم مه رخی را
مـثل تــو هیـچ آسـمـانی، ماه رخـشانی نـدارد
نسخـه ی درد مـرا با داغ هـجـران گر نـپیچی
دل بــرای وصـل تـو جـانـا ، دگر جـانی نـدارد
شوره زار عاشـقی بین قـصه ی پر غـصه دارد
آســمـان تیـــره بخـتی ، حــس بـارانی نــدارد.
نوای_دل..
❤️🩹❤️🔥💔
بگذر شبی به خلوتِ این همنشینِ درد!
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
هوشنگ_ابتهاج...
❤️🩹❤️🔥💔
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
هوشنگ_ابتهاج...
❤️🩹❤️🔥💔
شعر
چارهها رفت ز دست دل بیچاره ی من
تو بیا چاره ی من شو که تویی چاره ی من
در بیابان طلب بیسر و پا میگردد
که تو را میطلبد این دل آواره ی من
در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود
تا نیاید به کف آن دلبر عیاره ی من
پخت در بوته ی سوداش دل خام طمع
سوخت در آتش هجرش جگر پاره ی من
جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون
به در و دشت زد آتش دل چو پاره ی من
شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرینتر
هر غمی کز تو رسد این دل غمخواره ی من
گر تو صد بار برانی ز در خود دل را
باز سوی تو گراید دل خود کاره ی من
پارههای دل صد پاره به صد پاره شود
گر تو یکبار بگویی دل صد پاره ی من
هر کجا میکِشیَش بر اثرت میآید
سر نهاده است تو را این دل بیچاره ی من
من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم
عقل افسون چه دَمَد بیهده درباره ی من
میبرد لعل لبت دم بِدم از دست مرا
میشود ساقی من مانع نَظّاره ی من
تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشم
ای خوش آندم که به دشنام کنی چاره ی من
میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت
کرده خو با غم تو این دل خونخواره ی من
دل من پا نکشد از در میخانه به پند
ناصحا دست بدار از دل می خورده ی من
سرنوشت دل من رندی و بیپروائیست
طمع زهد مدار از دل این کاره ی من
یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض
بار بیکار بکش ای دل بیکاره ی من
فیض_کاشانی
❤️🩹❤️🔥💔
چارهها رفت ز دست دل بیچاره ی من
تو بیا چاره ی من شو که تویی چاره ی من
در بیابان طلب بیسر و پا میگردد
که تو را میطلبد این دل آواره ی من
در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود
تا نیاید به کف آن دلبر عیاره ی من
پخت در بوته ی سوداش دل خام طمع
سوخت در آتش هجرش جگر پاره ی من
جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون
به در و دشت زد آتش دل چو پاره ی من
شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرینتر
هر غمی کز تو رسد این دل غمخواره ی من
گر تو صد بار برانی ز در خود دل را
باز سوی تو گراید دل خود کاره ی من
پارههای دل صد پاره به صد پاره شود
گر تو یکبار بگویی دل صد پاره ی من
هر کجا میکِشیَش بر اثرت میآید
سر نهاده است تو را این دل بیچاره ی من
من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم
عقل افسون چه دَمَد بیهده درباره ی من
میبرد لعل لبت دم بِدم از دست مرا
میشود ساقی من مانع نَظّاره ی من
تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشم
ای خوش آندم که به دشنام کنی چاره ی من
میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت
کرده خو با غم تو این دل خونخواره ی من
دل من پا نکشد از در میخانه به پند
ناصحا دست بدار از دل می خورده ی من
سرنوشت دل من رندی و بیپروائیست
طمع زهد مدار از دل این کاره ی من
یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض
بار بیکار بکش ای دل بیکاره ی من
فیض_کاشانی
❤️🩹❤️🔥💔
چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم
هیچ از این دشمن خونریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمیدانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمیدانستم
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحتآمیز نمیدانستم
عشق اگر پنجرهای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم
سجاد_سامانی..
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ از این دشمن خونریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمیدانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمیدانستم
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحتآمیز نمیدانستم
عشق اگر پنجرهای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم
سجاد_سامانی..
❤️🩹❤️🔥💔
شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه را
بی قراری می دهد بال دگر پروانه را
گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را
خانه روشن می کند سوز جگر پروانه را
حسن سنگین دل کجا، دلسوزی عاشق کجا
شمع می راند به آب از چشم تر پروانه را
می شود بر شمع باد صبح آب زندگی
گر شود دست حمایت بال و پر پروانه را
گرد یار دیگران گشتن ز آزادی است دور
ورنه می کردیم خونها در جگر پروانه را
عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه
ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
هر چه رنگ یار دارد، نور چشم عاشق است
خوشترست از خرده جان هر شرر پروانه را
نامه و قاصد نمی خواهند بی تابان شوق
نیست مکتوبی به غیر از بال و پر پروانه را
نیست بی پروای ما را فکر عاشق، ورنه شمع
از فروغ چهره می گیرد به زر پروانه را
دست و پا گم می کند شمع از نسیم صبحدم
آه اگر آهی برآید از جگر پروانه را
بی بلا گردان خطر دارد ز چشم شور، حسن
وای بر شمعی که افکند از نظر پروانه را
بی قراری های دل افزود در ایام خط
کرد شمع صبحگاهی گرمتر پروانه را
بر تهی آغوشی خود آه حسرت می کشم
هر کجا بینم کشد شمعی به بر پروانه را
در قبای آل، عالمسوز می گردد جمال
شمع در فانوس سوزد بیشتر پروانه را
از مروت نیست با ما سرکشی، کز قرب شمع
نیست آغوش وداعی بیشتر پروانه را
در تلاش سوختن چندین چه می سوزد نفس؟
پرده بیگانگی گر نیست پر پروانه را
شعله پا در رکاب شمع را آن رتبه نیست
نعل در آتش بود جای دگر پروانه را
دامن خورشید شبنم از سحرخیزی گرفت
چون بود شب زنده داری بی اثر پروانه را؟
جرأت عاشق شود در روزگار خط زیاد
ظلمت شب می کند صاحب جگر پروانه را
می شود روشندلان را هر سیاهی خضر راه
دود می گردد به آتش راهبر پروانه را
جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
سنبلستانی است شبها در نظر پروانه را
پیش ازین پروانه می گردید اگر بر گرد شمع
شمع می گردد کنون بر گردسر پروانه را
گرد دل صائب نگردد سیر باغ جنتش
آتشین رویی چو باشد در نظر پروانه را
صائب_تبريزى...
❤️🩹❤️🩹💔
اعتراف میڪنم
دوست دارمَت !
یڪ جور خاص ...
ڪمی عاشق تر از حَوا
ڪمی مَجنون تر از لیلی
ڪمی شیرین تر از فرهاد ...
وابستہ ات شدم !!
انچنان ڪہ ماه به آسمان ...
ماهی بہ دَریا ...
وآدمی بہ نفَس ...
وابَستگی دارد ...
جانانہ بگویمت
عشق جانِ من
" میخواهَمت "
و این خودش
در عصرِ ما
آغاز داستانی
عاشقانہ است ...
رهی...
❤️🩹❤️🔥💔
اعتراف میڪنم
دوست دارمَت !
یڪ جور خاص ...
ڪمی عاشق تر از حَوا
ڪمی مَجنون تر از لیلی
ڪمی شیرین تر از فرهاد ...
وابستہ ات شدم !!
انچنان ڪہ ماه به آسمان ...
ماهی بہ دَریا ...
وآدمی بہ نفَس ...
وابَستگی دارد ...
جانانہ بگویمت
عشق جانِ من
" میخواهَمت "
و این خودش
در عصرِ ما
آغاز داستانی
عاشقانہ است ...
رهی...
❤️🩹❤️🔥💔
چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم
هیچ از این دشمن خونریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمیدانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمیدانستم
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحتآمیز نمیدانستم
عشق اگر پنجرهای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم
سجاد_سامانی..
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ از این دشمن خونریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمیدانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمیدانستم
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحتآمیز نمیدانستم
عشق اگر پنجرهای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم
سجاد_سامانی..
❤️🩹❤️🔥💔
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در شب معبث نبی اکرم (ص)💚
ازخدا براتون ✨
قصرآسيه تقواي حسين💚
قلب خديجه✨
دوستي فاطمه،جمال يوسف💚
ثروت قارون،حكمت لقمان✨
ملك سليمان،صبرايوب💚
عدالت علي،حياي زينب✨
عمرنوح،وفاى ابالفضل 💚
ومحبت اهل بيت رسول الله💚
راخواهانم🙏
ان شاء الله رسول الله (ص)💚
شفیع همه شما خوبان باشد
مبعث نبی اکرم (ص) مبارک باد 🎉 🎊 🎉
❤️🩹❤️🔥💔
ازخدا براتون ✨
قصرآسيه تقواي حسين💚
قلب خديجه✨
دوستي فاطمه،جمال يوسف💚
ثروت قارون،حكمت لقمان✨
ملك سليمان،صبرايوب💚
عدالت علي،حياي زينب✨
عمرنوح،وفاى ابالفضل 💚
ومحبت اهل بيت رسول الله💚
راخواهانم🙏
ان شاء الله رسول الله (ص)💚
شفیع همه شما خوبان باشد
مبعث نبی اکرم (ص) مبارک باد 🎉 🎊 🎉
❤️🩹❤️🔥💔
❤2🔥1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
باز باران می چکد بر برگهای دفترم
قطره هایش واژه های خسته را جان میدهند...
من به باران زنده میسازم گل احساس را
از همین رو شعرهایم بوی باران میدهند...
🧚♂♥️🧚♂
••●❥JOiN👇🏻
🆔 @avayneyhttps
باز باران می چکد بر برگهای دفترم
قطره هایش واژه های خسته را جان میدهند...
من به باران زنده میسازم گل احساس را
از همین رو شعرهایم بوی باران میدهند...
🧚♂♥️🧚♂
••●❥JOiN👇🏻
🆔 @avayneyhttps
❤1👍1🔥1👏1🎉1👌1💯1
.
در پستوی هر خانه
کاش دروازهای بود
به جنگل سکوت
میشد برآمد گاهی
و یک پیاله چایِ بیغم نوشید
و باز پس آمد
به این زندگی ..
.🧚♂♥️🧚♂
••●❥JOiN👇🏻
🆔 @avayneyhttps
در پستوی هر خانه
کاش دروازهای بود
به جنگل سکوت
میشد برآمد گاهی
و یک پیاله چایِ بیغم نوشید
و باز پس آمد
به این زندگی ..
.🧚♂♥️🧚♂
••●❥JOiN👇🏻
🆔 @avayneyhttps
👍1🔥1🥰1👌1🕊1