خسته ی بغضِ سکوتم، گهِ فریاد کجا؟
واژه ام کنجِ قفس ، مرتبه ی داد کجا؟
مانده ام واله وسرگشته درین ورطه ی غم
تصویرِ هلالِ من و پیشینه ی آباد کجا؟
قفلِ پنهانیِ تو بسته ، گلوی قلمم
قصه در غصه نوشتم ، غزلی شاد کجا؟
گفته بودی که درین ورطه ، قلم می لرزد
کنجِ این ورطه ی غم ، نیزه ی جلاد کجا ؟
تا که مغروقِ همین قصه و افسانه شدم
سخنی تازه کجا ، هیمه ی بیداد کجا؟
من که آیینه ی سوته دلیم در همه حال
فعلِ دلبستگی ام تیشه ی فرهاد کجا؟
تا که در حصرِ تنم ، خسته و تبدار شدم
سخنِ حبس کجا ، عرصه ی ارشاد کجا؟
خلسه ی والگی ام وسوسه ی جانم نیست
صیدِ بی بال و پرم خیمه ی صیاد کجا؟
سازِ وارونه زدم ، عاشقی از یادم رفت
سخنم تلخ شده ، مستی میعاد کجا؟
ناصرعرب_ناصریااا
❤️🩹❤️🔥💔
واژه ام کنجِ قفس ، مرتبه ی داد کجا؟
مانده ام واله وسرگشته درین ورطه ی غم
تصویرِ هلالِ من و پیشینه ی آباد کجا؟
قفلِ پنهانیِ تو بسته ، گلوی قلمم
قصه در غصه نوشتم ، غزلی شاد کجا؟
گفته بودی که درین ورطه ، قلم می لرزد
کنجِ این ورطه ی غم ، نیزه ی جلاد کجا ؟
تا که مغروقِ همین قصه و افسانه شدم
سخنی تازه کجا ، هیمه ی بیداد کجا؟
من که آیینه ی سوته دلیم در همه حال
فعلِ دلبستگی ام تیشه ی فرهاد کجا؟
تا که در حصرِ تنم ، خسته و تبدار شدم
سخنِ حبس کجا ، عرصه ی ارشاد کجا؟
خلسه ی والگی ام وسوسه ی جانم نیست
صیدِ بی بال و پرم خیمه ی صیاد کجا؟
سازِ وارونه زدم ، عاشقی از یادم رفت
سخنم تلخ شده ، مستی میعاد کجا؟
ناصرعرب_ناصریااا
❤️🩹❤️🔥💔
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
ﯾﮏ ﻓﺮﺻﺖ ﺭﺍاگر ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺭﺩ؛
" ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ …."
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
و ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
" ﻓﺮﺻﺖ "
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ …
ﻗﺪﺭ " ﻟﺤﻈﺎﺕ " ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻫﻴﭻﻛﺲ ﻧﻤﻴﻤﺎﻧﺪ….
❤️🩹❤️🔥💔
" ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ "
ﻣﯿﺸﻮﺩ " ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ …."
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺴﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﯾﺦ ﮐﺮﺩﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ
ﺩﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ،
و ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﻗﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﻼﺗﯽ
ﺑﻪ ﻣﺬﺍﻕ ﻫﯿﭻ ﻃﺒﻌﯽ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ ..
ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ،
" ﻓﺮﺻﺖ "
ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺩ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻣﺜﻞ ﺁﺏِ ﺗﻨﮓِ ﻣﺎﻫﯽ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﻋﻮﺽ ﻧﺸﻮﺩ
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﻢ ، ﻣﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ …
ﻗﺪﺭ " ﻟﺤﻈﺎﺕ " ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻴﻢ.
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻫﻴﭻﻛﺲ ﻧﻤﻴﻤﺎﻧﺪ….
❤️🩹❤️🔥💔
.
گاهی دستـی بکـش
بـه دفتـرچه ی شعـرم
سـری بـزن بـه بی قـراری هایـم
سطـرهای دلتنـگی ام را
دنبـال کن
نـوازش کن تنهـایی ام را
عشـق را تـوی صـدایـت بریـز
و دوسـتت دارم هایـت را
بـه مـن بـگو
زمسـتان اسـت و به انـدازه ی کافی
سـرد اسـت تمـام وجـودم
چشـم به راهـم تا بیـایی
بمـانی و به آغـوش بگیـری
تـمام خسـتگی هایــم را
تـو میـدانی
نـگاه عاشـقانه ات
دنیـای شعـرهایـم را
به لرزه می اندازد
و تـمام واژه هایـم به احتـرام
بـودنت به صف می ایسـتند
تا عطـر حضـورت
پراکنـده شـود
روی کاغـذهای بی جانـم
تـو
شـکوه عشــقی
و هـزاران بار دوسـتت دارم ...
ژیلا_معصومی
❤️🩹❤️🔥💔
گاهی دستـی بکـش
بـه دفتـرچه ی شعـرم
سـری بـزن بـه بی قـراری هایـم
سطـرهای دلتنـگی ام را
دنبـال کن
نـوازش کن تنهـایی ام را
عشـق را تـوی صـدایـت بریـز
و دوسـتت دارم هایـت را
بـه مـن بـگو
زمسـتان اسـت و به انـدازه ی کافی
سـرد اسـت تمـام وجـودم
چشـم به راهـم تا بیـایی
بمـانی و به آغـوش بگیـری
تـمام خسـتگی هایــم را
تـو میـدانی
نـگاه عاشـقانه ات
دنیـای شعـرهایـم را
به لرزه می اندازد
و تـمام واژه هایـم به احتـرام
بـودنت به صف می ایسـتند
تا عطـر حضـورت
پراکنـده شـود
روی کاغـذهای بی جانـم
تـو
شـکوه عشــقی
و هـزاران بار دوسـتت دارم ...
ژیلا_معصومی
❤️🩹❤️🔥💔
👍1
ابریشم مهتاب بر رازقیهای عشق
بی پروا میتابد
و من در خلوت شببوهای نیاز ؛
عطر یادت را بیبهانه نفس میکشم
شب، تکرار یادت اینچنین نیلوفرانه
مرا به پرواز یاد در میآورد
کاش شاپرک احساس ؛
سلام نگاهم را بر دستانت به تصویر کشد
تا بدانی اینگونه ؛
شبانههایم با تو بخیر میشود
سرشار از یادت
آرامتر از مهتاب...
سمیه_خلج
❤️🩹❤️🔥💔
بی پروا میتابد
و من در خلوت شببوهای نیاز ؛
عطر یادت را بیبهانه نفس میکشم
شب، تکرار یادت اینچنین نیلوفرانه
مرا به پرواز یاد در میآورد
کاش شاپرک احساس ؛
سلام نگاهم را بر دستانت به تصویر کشد
تا بدانی اینگونه ؛
شبانههایم با تو بخیر میشود
سرشار از یادت
آرامتر از مهتاب...
سمیه_خلج
❤️🩹❤️🔥💔
کوچه ای را بود نامش معرفت،
مردمانش با مرام از هر جهت،
سیل امد کوچه را ویرانه کرد،
مردمش را با جهان بیگانه کرد،
هر چه در انکوی بود از معرفت،
شست و با خود برد سیل بی
صفت
از تمام کوچه تنها یک نفر،
خانه اش ماند و خودش جست
از خطر
رسم و راه نیک هرجا بود و هست،
از نهاد مردم ان کوچه است
چونکه در اندیشه ام اینگونه
ای،
حتم دارم بچه ی ان کوچه ای..!
❤️🩹❤️🔥💔
مردمانش با مرام از هر جهت،
سیل امد کوچه را ویرانه کرد،
مردمش را با جهان بیگانه کرد،
هر چه در انکوی بود از معرفت،
شست و با خود برد سیل بی
صفت
از تمام کوچه تنها یک نفر،
خانه اش ماند و خودش جست
از خطر
رسم و راه نیک هرجا بود و هست،
از نهاد مردم ان کوچه است
چونکه در اندیشه ام اینگونه
ای،
حتم دارم بچه ی ان کوچه ای..!
❤️🩹❤️🔥💔
در گام اول همسفر می خواهد این عشق
یک عاشق آشوبگر می خواهد این عشق
گاهی فقط عاشق تر از مجنون و فرهاد
در این مسیر پر خطر می خواهد این عشق
تا عشق در بال و پر پروانه جاری ست
همواره شمعی شعله ور می خواهد این عشق
در کوچه های بیقراری ردپای ،
شب پرسه های رهگذر می خواهد این عشق
گاهی فقط یک "دوستت دارم ، عزیزم"
با واژه های معتبر می خواهد این عشق
وقتی کنارم نیستی ، لبریزم از درد
افسوس تنها چشم تر می خواهد این عشق
پروانه وار آتش بگیر از شمع ، زیرا
آتش ز پایت تا به سر می خواهد این عشق
آخر کجای کار می لنگد که ما را
دیوانه های دربدر می خواهد این عشق
مژگان_تولایی
❤️🩹❤️🔥💔
یک عاشق آشوبگر می خواهد این عشق
گاهی فقط عاشق تر از مجنون و فرهاد
در این مسیر پر خطر می خواهد این عشق
تا عشق در بال و پر پروانه جاری ست
همواره شمعی شعله ور می خواهد این عشق
در کوچه های بیقراری ردپای ،
شب پرسه های رهگذر می خواهد این عشق
گاهی فقط یک "دوستت دارم ، عزیزم"
با واژه های معتبر می خواهد این عشق
وقتی کنارم نیستی ، لبریزم از درد
افسوس تنها چشم تر می خواهد این عشق
پروانه وار آتش بگیر از شمع ، زیرا
آتش ز پایت تا به سر می خواهد این عشق
آخر کجای کار می لنگد که ما را
دیوانه های دربدر می خواهد این عشق
مژگان_تولایی
❤️🩹❤️🔥💔
بیا یک لحظه در یادم کمی شب زنده داری کن
نفس در سینه ام را هم پر از عطر بهاری کن
به چشمانت گرفتارم به آغوشت وفادارم
تو رحمی کن به این عاشق کمی هم رازداری کن
سکوتم واژه ای تنها میانش شک و ایمان است
جهانم را موازی با صدای یک قناری کن
منم آن قایقی بی ناخدا در برکه ای بی آب
تو هم ای ابر طوفانی به سویم آب جاری کن
کجایی عشق افتادم به تنهایی در این باور
مرا در شهر یاران شهروندی افتخاری کن
مریدی ام که در انکار باورهاش میماند
تو ای راوی قرآن ادعای دین مداری کن
منم دریای ناآرام و در تردید میمانم
تو ای ساحل به تن پوشی مرا حرمت گذاری کن
تهی کردی مرا امشب چرا از بوسه حرفی نیست
بیا بر خاک این عاشق کمی هم غمگساری کن..
❤️🩹❤️🔥💔
نفس در سینه ام را هم پر از عطر بهاری کن
به چشمانت گرفتارم به آغوشت وفادارم
تو رحمی کن به این عاشق کمی هم رازداری کن
سکوتم واژه ای تنها میانش شک و ایمان است
جهانم را موازی با صدای یک قناری کن
منم آن قایقی بی ناخدا در برکه ای بی آب
تو هم ای ابر طوفانی به سویم آب جاری کن
کجایی عشق افتادم به تنهایی در این باور
مرا در شهر یاران شهروندی افتخاری کن
مریدی ام که در انکار باورهاش میماند
تو ای راوی قرآن ادعای دین مداری کن
منم دریای ناآرام و در تردید میمانم
تو ای ساحل به تن پوشی مرا حرمت گذاری کن
تهی کردی مرا امشب چرا از بوسه حرفی نیست
بیا بر خاک این عاشق کمی هم غمگساری کن..
❤️🩹❤️🔥💔
نیایش...
خـــــداوندا!
ترسهـــــای بی دليلم راکه ريشه در باور ضعيفم دارد از من بگـــــير.
جـــــاری کن چشمه ايی از آرامـــــش بی مثال خـــــودت را بر قلبم.....
و کنارم بـــــاش تـــــا يـــــادم بماند
اول و آخر ٺـــــویـــــی
و
چون ٺـــــو هستی پـــــس ترسی نيست
دستهايم راکه بگيری چشم بسته بـــــدون ترس و دلهره بہ دنبالت. میآيم.
و اعتمـــــاد و ايـــــمان دارم که مرا
به بهترين جایی میبری
کــه میدانی.
.امین🙏
❤️🩹❤️🔥💔
خـــــداوندا!
ترسهـــــای بی دليلم راکه ريشه در باور ضعيفم دارد از من بگـــــير.
جـــــاری کن چشمه ايی از آرامـــــش بی مثال خـــــودت را بر قلبم.....
و کنارم بـــــاش تـــــا يـــــادم بماند
اول و آخر ٺـــــویـــــی
و
چون ٺـــــو هستی پـــــس ترسی نيست
دستهايم راکه بگيری چشم بسته بـــــدون ترس و دلهره بہ دنبالت. میآيم.
و اعتمـــــاد و ايـــــمان دارم که مرا
به بهترين جایی میبری
کــه میدانی.
.امین🙏
❤️🩹❤️🔥💔
شب های من ماه دلاویزی ندارد
تارست و رؤیای دل انگیزی ندارد
هر روز آن پر از غم و مرگ محبت
باغ و بهارش غیر پاییزی ندارد
در خاطر آیینه غیر از تیرگی نیست
شامی سیاه ست و فرو ریزی ندارد
می گویم از اندوه آدم تا قیامت
وقتی جهان جز خنجر تیزی ندارد
قلبم به درد آمد از این دنیای مجنون
از دردها آخر که پرهیزی ندارد
از بس که تنها مانده ام با آرزوها
دنیا برایم شوق ناچیزی ندارد
باید گذر کرد از جهان فتنه و خون
اینجا کسی حس طرب خیزی ندارد
دلخوش نباید شد به دنیا ای عزیزان
وقتی که جز غم زندگی چیزی ندارد
بهاررستا✍️..
❤️🩹❤️🔥❤️🔥
تارست و رؤیای دل انگیزی ندارد
هر روز آن پر از غم و مرگ محبت
باغ و بهارش غیر پاییزی ندارد
در خاطر آیینه غیر از تیرگی نیست
شامی سیاه ست و فرو ریزی ندارد
می گویم از اندوه آدم تا قیامت
وقتی جهان جز خنجر تیزی ندارد
قلبم به درد آمد از این دنیای مجنون
از دردها آخر که پرهیزی ندارد
از بس که تنها مانده ام با آرزوها
دنیا برایم شوق ناچیزی ندارد
باید گذر کرد از جهان فتنه و خون
اینجا کسی حس طرب خیزی ندارد
دلخوش نباید شد به دنیا ای عزیزان
وقتی که جز غم زندگی چیزی ندارد
بهاررستا✍️..
❤️🩹❤️🔥❤️🔥
بوے رفتن مے دهد با من مدارا ڪردنت
سخت دلتنگم براے اخم و دعوا ڪردنت
عطر خوبے مے زنے از در ڪه بیرون مے روی
دلخورم از این همه خود را فریبا ڪردنت
گفتم آیا خسته اے از زندگانے پیش من؟
سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا ڪردنت
گفتمت میل سفر دارم تو گفتے صبر ڪن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا ڪردنت
مے شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گریان و آن آه و دریغا ڪردنت
مے هراسم از نگاه خیره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخر این تماشا ڪردنت
با زبان بے زبانے حرف خود را گفته ای
مے روم دیگر نمے خواهم مدارا ڪردنت...
مرجان_علیشاهی✍🏻🍂🍁🍂
❤️🩹❤️🔥💔
سخت دلتنگم براے اخم و دعوا ڪردنت
عطر خوبے مے زنے از در ڪه بیرون مے روی
دلخورم از این همه خود را فریبا ڪردنت
گفتم آیا خسته اے از زندگانے پیش من؟
سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا ڪردنت
گفتمت میل سفر دارم تو گفتے صبر ڪن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا ڪردنت
مے شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گریان و آن آه و دریغا ڪردنت
مے هراسم از نگاه خیره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخر این تماشا ڪردنت
با زبان بے زبانے حرف خود را گفته ای
مے روم دیگر نمے خواهم مدارا ڪردنت...
مرجان_علیشاهی✍🏻🍂🍁🍂
❤️🩹❤️🔥💔
در انزوای واژه ها، ناله غزلخــوان می شــود
درد و غمی بی انتها، در جان نمایان می شود
دل بستم و دلخون شدم، از آمدن از رفتنــت
آهنگ رفتن که کنی، این شهر زندان می شود
وقتی که تنها در منی، در مستی دیوانه وار
لبــهای عاری از گناهم بوســه باران می شود
در عشق تو بازنده ام، مغلوب غم های تهـــی
لعنت به تو که نیمه شب، بغضم فراوان می شود
مشغول باریدن شده چشمان عاشق بین من
از ازدحــام اشکــها، آیینــه ویران می شود
ناله غزلخوان می شود، در انزوای واژه ها
با خاطرات تیره هم، احوال گریان می شود
شب همگی بخیر
❤️🩹❤️🔥💔
درد و غمی بی انتها، در جان نمایان می شود
دل بستم و دلخون شدم، از آمدن از رفتنــت
آهنگ رفتن که کنی، این شهر زندان می شود
وقتی که تنها در منی، در مستی دیوانه وار
لبــهای عاری از گناهم بوســه باران می شود
در عشق تو بازنده ام، مغلوب غم های تهـــی
لعنت به تو که نیمه شب، بغضم فراوان می شود
مشغول باریدن شده چشمان عاشق بین من
از ازدحــام اشکــها، آیینــه ویران می شود
ناله غزلخوان می شود، در انزوای واژه ها
با خاطرات تیره هم، احوال گریان می شود
شب همگی بخیر
❤️🩹❤️🔥💔
بعضی ها تکرار نمی شوند،
پس کسی را که دوست داری
همیشه کنار خودت نگه دار
مراقبش باش...
❤️🩹❤️🔥💔
پس کسی را که دوست داری
همیشه کنار خودت نگه دار
مراقبش باش...
❤️🩹❤️🔥💔
سَرم ...
بر شانه ات باشد
کمرمَحصورِ بازویت ...!
نَفَس درسینه
می میرد
چه غوغائی کُنَد قلبم ...
❤️🩹❤️🔥💔
سَرم ...
بر شانه ات باشد
کمرمَحصورِ بازویت ...!
نَفَس درسینه
می میرد
چه غوغائی کُنَد قلبم ...
❤️🩹❤️🔥💔
فراق
خاطرم خوش نیست از ، غمهای بسیار فراق ..
جای آن دارد بگویم ، از غمِ بار فراق ،
نی طلوع افتاب و نی فروغ اختری ..
روشن آن منزل ندارد ، ظلمتِ تارِ فراق ،
چند پیمودن ره بی حاصلی از فرط عشق ..
بشکند ، صد پاره گردد ، خشت دیوار فراق ،
نیست مارا سخت باشد ، از جدایی سخت تر ..
لعنتم بر هر فراق و ، دردِ دشوارِ فراق ،
چشم تر ، گریان پریشان ، دور از جانان جان ،
صد بلا و محنتم ، از بار خروار فراق ،
بی رخ جانان جانم ، بی می و مینای او ..
نیست ما را روزگاری ، از غم و کار فراق ،
من زهجرانش چنان گشتم ، که نتوانم به وصف ..
کس چه میداند که چونست ؟ راز و اسرار فراق ،
ادامه دارد ....
راحم_تبریزی..
❤️🩹❤️🔥💔
خاطرم خوش نیست از ، غمهای بسیار فراق ..
جای آن دارد بگویم ، از غمِ بار فراق ،
نی طلوع افتاب و نی فروغ اختری ..
روشن آن منزل ندارد ، ظلمتِ تارِ فراق ،
چند پیمودن ره بی حاصلی از فرط عشق ..
بشکند ، صد پاره گردد ، خشت دیوار فراق ،
نیست مارا سخت باشد ، از جدایی سخت تر ..
لعنتم بر هر فراق و ، دردِ دشوارِ فراق ،
چشم تر ، گریان پریشان ، دور از جانان جان ،
صد بلا و محنتم ، از بار خروار فراق ،
بی رخ جانان جانم ، بی می و مینای او ..
نیست ما را روزگاری ، از غم و کار فراق ،
من زهجرانش چنان گشتم ، که نتوانم به وصف ..
کس چه میداند که چونست ؟ راز و اسرار فراق ،
ادامه دارد ....
راحم_تبریزی..
❤️🩹❤️🔥💔
مثل یک ماهیِ قرمز که نمیرد سرِ سال
من همانقدر ملولم تو همانقدر محال
بارِ یک خلقت مردانه چنان بر دوشت
که غزل گنگ و زبانم کر و چشمانم لال
خواب تو بوی کسی غیر مرا داد .. چه حیف ..
که همآغوش نبودیم در آغوش خیال..
دین در اندام که آموخته بودی که مرا
بوسهات سخت حرام است و غمت بیش حلال
هم به هم ریختهام هم غزلم بارانیست
بیتو یک ارگ بم افتاد مسیرش به شمال
فعل ناممکن من ، کاش محقق بشوی
مثل یک ماهی قرمز که نمیرد سرِ سال
زهرا_شفیعی
❤️🩹❤️🔥💔
من همانقدر ملولم تو همانقدر محال
بارِ یک خلقت مردانه چنان بر دوشت
که غزل گنگ و زبانم کر و چشمانم لال
خواب تو بوی کسی غیر مرا داد .. چه حیف ..
که همآغوش نبودیم در آغوش خیال..
دین در اندام که آموخته بودی که مرا
بوسهات سخت حرام است و غمت بیش حلال
هم به هم ریختهام هم غزلم بارانیست
بیتو یک ارگ بم افتاد مسیرش به شمال
فعل ناممکن من ، کاش محقق بشوی
مثل یک ماهی قرمز که نمیرد سرِ سال
زهرا_شفیعی
❤️🩹❤️🔥💔
مادر که گریه کند
انگار دنیا را دار زده اند؛
انگار پوست جسم و احساست را زنده زنده می کَنند.
مادر که اشک بریزد
تمام وجودت غرق در ماتم می شود.
مادر که ناله کند
حاضر می شوی تمام دنیا و شادیهایت را برای یک لبخندش هدیه کنی؛
درد مادر را که ببینی
ناله اش را که بشنوی؛
غصه هایش که جای لبخندش را بگیرند؛
تمام لبخندهای تو نیز رنگ می بازند
و
خیلی آرام سرت را برمیگردانی
تا
چشمان پاک مادرت اشکهای دردناکت را نبیند.
مادر همیشه مادر است.
منصور_نادری..
❤️🩹❤️🔥💔
انگار دنیا را دار زده اند؛
انگار پوست جسم و احساست را زنده زنده می کَنند.
مادر که اشک بریزد
تمام وجودت غرق در ماتم می شود.
مادر که ناله کند
حاضر می شوی تمام دنیا و شادیهایت را برای یک لبخندش هدیه کنی؛
درد مادر را که ببینی
ناله اش را که بشنوی؛
غصه هایش که جای لبخندش را بگیرند؛
تمام لبخندهای تو نیز رنگ می بازند
و
خیلی آرام سرت را برمیگردانی
تا
چشمان پاک مادرت اشکهای دردناکت را نبیند.
مادر همیشه مادر است.
منصور_نادری..
❤️🩹❤️🔥💔
به یاد تو در دل شبهای تار،
چگونه بخوابم، ای روشنیام!
چشمانت، چون ستارهها در آسمان،
دل را میسوزاند، جان را میکشد.
دستهای تو، نغمهای در سکوت،
در خواب و بیداری، با من بمان.
عطر عشق تو در هوای شب،
چگونه فراموش کنم، ای دلربای من!
هر دم به یاد تو میگذرد،
این شبهای بیپایان، بیتو غمگین است.
ای عشق من، ای نور زندگی،
چگونه بخوابم، وقتی تو در خواب منی؟
ابولفضل_وکیلی ...
❤️🩹❤️🔥💔
چگونه بخوابم، ای روشنیام!
چشمانت، چون ستارهها در آسمان،
دل را میسوزاند، جان را میکشد.
دستهای تو، نغمهای در سکوت،
در خواب و بیداری، با من بمان.
عطر عشق تو در هوای شب،
چگونه فراموش کنم، ای دلربای من!
هر دم به یاد تو میگذرد،
این شبهای بیپایان، بیتو غمگین است.
ای عشق من، ای نور زندگی،
چگونه بخوابم، وقتی تو در خواب منی؟
ابولفضل_وکیلی ...
❤️🩹❤️🔥💔
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
زنی که شعر میفهمد جهانی ناب میخواهد
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔