#خودتباعثانگیزهزندگیتباش💛🌝🍃
۱۳ قانون موفقیت که نباید فراموش کنید:
۱۳ قانون موفقیت که نباید فراموش کنید:
۱. روزی ۱ درصد رشد کنید.
۲. راهنما و الگو پیدا کنید.
۳. از انرژی منفی دوری کنید.
۴. بر فرایندها تمرکز کنید.
۵. وقت تان را تلف نکنید.
۶. روی خودتان تمرکز کنید.
۷. به نه گفتن عادت کنید.
۸. هیچوقت تسلیم نشوید.
۹. حد و مرز داشته باشید.
۱۰. خودباوری داشته باشید.
۱۱. از گذشته درس بگیرید.
۱۲. تغییر مثبت ایجاد کنید.
۱۳. در منطقه امن نمانید. جمعه ها بی تو دلم از همه میگیرد
بدنبال تو هستم حیف دستانت را نمیگیرم
از صبح جمعه تا شبش من اشک میریزم
بجز اغوش تو جایی ارام نمیگیرم
عصر جمعه دلم ابری و چشمانم میبارد
نمیدانم چه شد چرا ماندم چرا نمیمیرم
هر روز بی تو برایم جمعه ایی سخت میباشد
لعنت به من که بعد از تو ارام نمیگیرم
لعنت به من که جمعه ها بی تو هستم
که بعد از رفتنت من همیشه بیمارم
از جمعه های بیتو بودن بیزار بیزارم
لعنت به من که جز خاطره از تو چیزی ندارم
لعنت به من که هر جمعه برایت مینویسم
که انگار بعد از تو دیگر کسی را نمیبینم
این جمعه ها دایم برایم ناخوشایندند
لعنت به من که همیشه به چشمانم خون میبینم
کاش میتوانستم بی تو خوشحال باشم
من مرگ را هرجمعه با چشمان خود میبینم
هفت روز هفته برایم جهنم شد
دل نیهاد بی تو سوخت و جگرش خون شد
جمعه برایم چون قبر تاریک است
ای خانه بی تو همیشه تاریک است
من جمعه ها بی تو هزار بار میمیرم
سوختنم را با چشمان خود میبینم
مادرم از غصه هایم سخت غمگین است
نمیداند هرجمعه برایم حکم اعدام است
شبهای جمعه تنهایم و باخود درگیرم
به اغوش تو نیستم و انگار که میمیرم
لعنت به این اقبال سیاهم
لعنت به من که تورا ندارم
لعنت به هر که تورا از من گرفت
لعنت به تو که بی من دلت هرگز نگرفت
ای تف به تو و هرکه با تو خوش است
این زندگی اصلا برایم همیشه ناخوش است
تقصیر دلم بود که صید ان دام توشد
تقصیر زمان بود که نیهاد عاشق چشمان تو شد
هرجمعه تنهاییم حکم اعدامم شد
این اخرین شعرم بود و پایانم شد
#نیهاد🖋️🖋️
🍁🍁
بدنبال تو هستم حیف دستانت را نمیگیرم
از صبح جمعه تا شبش من اشک میریزم
بجز اغوش تو جایی ارام نمیگیرم
عصر جمعه دلم ابری و چشمانم میبارد
نمیدانم چه شد چرا ماندم چرا نمیمیرم
هر روز بی تو برایم جمعه ایی سخت میباشد
لعنت به من که بعد از تو ارام نمیگیرم
لعنت به من که جمعه ها بی تو هستم
که بعد از رفتنت من همیشه بیمارم
از جمعه های بیتو بودن بیزار بیزارم
لعنت به من که جز خاطره از تو چیزی ندارم
لعنت به من که هر جمعه برایت مینویسم
که انگار بعد از تو دیگر کسی را نمیبینم
این جمعه ها دایم برایم ناخوشایندند
لعنت به من که همیشه به چشمانم خون میبینم
کاش میتوانستم بی تو خوشحال باشم
من مرگ را هرجمعه با چشمان خود میبینم
هفت روز هفته برایم جهنم شد
دل نیهاد بی تو سوخت و جگرش خون شد
جمعه برایم چون قبر تاریک است
ای خانه بی تو همیشه تاریک است
من جمعه ها بی تو هزار بار میمیرم
سوختنم را با چشمان خود میبینم
مادرم از غصه هایم سخت غمگین است
نمیداند هرجمعه برایم حکم اعدام است
شبهای جمعه تنهایم و باخود درگیرم
به اغوش تو نیستم و انگار که میمیرم
لعنت به این اقبال سیاهم
لعنت به من که تورا ندارم
لعنت به هر که تورا از من گرفت
لعنت به تو که بی من دلت هرگز نگرفت
ای تف به تو و هرکه با تو خوش است
این زندگی اصلا برایم همیشه ناخوش است
تقصیر دلم بود که صید ان دام توشد
تقصیر زمان بود که نیهاد عاشق چشمان تو شد
هرجمعه تنهاییم حکم اعدامم شد
این اخرین شعرم بود و پایانم شد
#نیهاد🖋️🖋️
🍁🍁
👍1
امروز شنبه سوم آذر ماه
به اندازه نعمتهای خدا
شادمانی برایتان
آرزو میکنم میدانم
که این شادی
قرینِ سلامتی ست...
پس میگویم خدایا
همیشه حالِ خوب
نصیبِ دوستانم عطا فرما...
به اندازه نعمتهای خدا
شادمانی برایتان
آرزو میکنم میدانم
که این شادی
قرینِ سلامتی ست...
پس میگویم خدایا
همیشه حالِ خوب
نصیبِ دوستانم عطا فرما...
🌱
بـاران می کوبـد
بـر تـنِ خســته ی خیـابان
تنـهایی ام را می آویـزم
بـر شـاخه هـای
عریـان و بی انگیـزه ی
درختـان ِخـزان زده
دسـت عصـیانگر بـاد
آخـرین ابـرهای سیـاه را
جابـجا میـکند
بـاران شـدت میگیـرد
و مـن همچنـان به یـادت
تمـام خیـابان را
به تنـهایی قــدم میـزنم
چه غریبـانه خیس ام
از خاطـراتـی که تـو
برایـم به یـادگار گذاشـته ای
غریبـانه خیـس ام ... !
#ژیلا_معصومی
بـاران می کوبـد
بـر تـنِ خســته ی خیـابان
تنـهایی ام را می آویـزم
بـر شـاخه هـای
عریـان و بی انگیـزه ی
درختـان ِخـزان زده
دسـت عصـیانگر بـاد
آخـرین ابـرهای سیـاه را
جابـجا میـکند
بـاران شـدت میگیـرد
و مـن همچنـان به یـادت
تمـام خیـابان را
به تنـهایی قــدم میـزنم
چه غریبـانه خیس ام
از خاطـراتـی که تـو
برایـم به یـادگار گذاشـته ای
غریبـانه خیـس ام ... !
#ژیلا_معصومی
امشب برای دلخوشیام اشتباه کن
قدری بخند و حال مرا رو به راه کن
تنها پناهگاه تن من وجود تُست
فکری به حال این من بی سر پناه کن
در معبد نگاه تُ خورشید روشن است
پروا نکن ، به سوختن من نگاه کن
مهتاب را به خانه بیاور "جنابِ ماه!"
خود را اسیر برکهی چشم سیاه کن
با وعدهی بهشت به پرهیز دلخوشی؟
یکبار هم بگو به جهنم! ؛ گناه کن
این بی قرار سر به هوا را خودت بیا
آرام کن به بوسهای و سر به راه کن
گفتی که عشق لحظه به لحظه تباهی است
اصلا بیا و زندگیم را تباه کن
✍#مینا_حسین_آبادی
قدری بخند و حال مرا رو به راه کن
تنها پناهگاه تن من وجود تُست
فکری به حال این من بی سر پناه کن
در معبد نگاه تُ خورشید روشن است
پروا نکن ، به سوختن من نگاه کن
مهتاب را به خانه بیاور "جنابِ ماه!"
خود را اسیر برکهی چشم سیاه کن
با وعدهی بهشت به پرهیز دلخوشی؟
یکبار هم بگو به جهنم! ؛ گناه کن
این بی قرار سر به هوا را خودت بیا
آرام کن به بوسهای و سر به راه کن
گفتی که عشق لحظه به لحظه تباهی است
اصلا بیا و زندگیم را تباه کن
✍#مینا_حسین_آبادی
چون سَروبلند قامتو چون کوه عمودیم
دریا صفت و منتظرِ حرکتِ رودیم
آتش زده بر خرمنِ دل داغِ نبودش
در حسرتِ او سوختهو هالهی دودیم
از ما حذر و محفلِ اغیار نشسته
با دیدن اغیارچو اسپند چو عودیم
با تیرِ غمش زد به دلم زخمهی کاری
از زخمِ زبانِ رقبا زردو کبودیم
در مکتبِ او عارفِ دلباخته گشتیم
چون سالکِ در چله به محرابِ سجودیم
چشمانِ سیاهت حجرالاسودِ ما بود
ما چله نشینِ حرمِ چشمِ تو بودیم
تو شعرِ ترِ دفترِ اشعارِ رقیبان
ما شاعرِ دلسوختهی بودو نبودیم
گمگشته در این شهر و کسی در پی ما نیست
ما کاشفِ جمعیتِ در حال غنودیم
با تیرِ غمت بر نگهم نیش نزن یار
بگذار ببینیم که در حال صعودیم
بگذار بدانند که ما عاشقت هستیم
ما عاشقِ دل سوخته و مرد حسودیم
تو میرویو پشتِ سرت کاسه آبی
میریزم از این دیده و در حال فرودیم
انگار غزل خسته شد از این همه گفتار
از بس که به توصیفِ تو در گفتو شنودیم
با آینه از شعر سخن گفتم و انگار
آیینه خبر داشت برای تو سرودیم
محسن.شکراللهی
دریا صفت و منتظرِ حرکتِ رودیم
آتش زده بر خرمنِ دل داغِ نبودش
در حسرتِ او سوختهو هالهی دودیم
از ما حذر و محفلِ اغیار نشسته
با دیدن اغیارچو اسپند چو عودیم
با تیرِ غمش زد به دلم زخمهی کاری
از زخمِ زبانِ رقبا زردو کبودیم
در مکتبِ او عارفِ دلباخته گشتیم
چون سالکِ در چله به محرابِ سجودیم
چشمانِ سیاهت حجرالاسودِ ما بود
ما چله نشینِ حرمِ چشمِ تو بودیم
تو شعرِ ترِ دفترِ اشعارِ رقیبان
ما شاعرِ دلسوختهی بودو نبودیم
گمگشته در این شهر و کسی در پی ما نیست
ما کاشفِ جمعیتِ در حال غنودیم
با تیرِ غمت بر نگهم نیش نزن یار
بگذار ببینیم که در حال صعودیم
بگذار بدانند که ما عاشقت هستیم
ما عاشقِ دل سوخته و مرد حسودیم
تو میرویو پشتِ سرت کاسه آبی
میریزم از این دیده و در حال فرودیم
انگار غزل خسته شد از این همه گفتار
از بس که به توصیفِ تو در گفتو شنودیم
با آینه از شعر سخن گفتم و انگار
آیینه خبر داشت برای تو سرودیم
محسن.شکراللهی
تو آن بوسه ی عاشقانه ای
بر پیشانی ام
تو آن پیراهنی تنگ
چسبیده به آغوشم
تو آن نفسی در جانم
تو آن تپشی در قلبم
که با عاشقانه هایت
هر روز مثل خدایم ،
جهانم را به رنگ تازه ای
جان می بخشی ...
#فرزانه_طالبی_پور❣
تو آن بوسه ی عاشقانه ای
بر پیشانی ام
تو آن پیراهنی تنگ
چسبیده به آغوشم
تو آن نفسی در جانم
تو آن تپشی در قلبم
که با عاشقانه هایت
هر روز مثل خدایم ،
جهانم را به رنگ تازه ای
جان می بخشی ...
#فرزانه_طالبی_پور❣
«آری خستهام
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همين است؛
در تن آرزويی برای خواب،
در روح تمنايی برای نينديشيدن...»
#فرناندوپسوآ
و به نرمی لبخند میزنم بر خستگی،
که فقط همين است؛
در تن آرزويی برای خواب،
در روح تمنايی برای نينديشيدن...»
#فرناندوپسوآ
گاهے ے جملہ بیشتر از دو ثانیہ طول نمیڪشہ
ولے میتونہ ذهن یہ نفرو متلاشے ڪنه!!
ولے میتونہ ذهن یہ نفرو متلاشے ڪنه!!
اونجا که صائب تبریزی میگه:
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانهای که غم دل حساب داشت
مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد
یاد زمانهای که غم دل حساب داشت