🎶℘‌ آٍوٰٰٖاًّـےٍٕ نـےٖٖ ℘‌🎶
146 subscribers
186 photos
382 videos
9 files
58 links
🎙کانال شعروادبی آوای نی خوش آمدید🎙
🎶شعرخوانی🎼 آواز 🎻دکلمه🎤
سیاسی ⛔️
کانال👈https://t.me/+McxR4DNpRIhjMTU0
Download Telegram
کجاست مادرم ؟وقتی زمانه سخت میگیرد
وقتی که قلبم از بی انصافیِ آدم ها ترک بر می دارد
بغض که میکنم صدای جانم گفتن هایش
توی گوشم میپیچد ،برمیگردم و نیست ،
درد میکشم و نیست ،اشک میریزم و نیست !
بدونِ مادر ، همه هم که باشند،
انگار که هیچکس نیست !
همه هم که تو را بخواهند،انگار
که هیچکس تو را نمیخواهد
همه هم که نوازشت کنند، انگار
که هیچکس ... مادر "همه" است ،
همه ی آدم ،همه ی دنیای آدم !
من هم داشتمش ،
من هم در آغوشِ مادرانه ای بزرگ شده ام ،
من هم پا به پایِ مادری تمامِ
کوچه هایِ کودکی ام را دویده ام ،
بغض که میکردم دستانِ مادرانه ای
برایِ اشک هایم آستین میشد ،
من هم روزی مادری داشته ام ،
کسی که شیطنت های کودکانه ام
را به جانِ شیرینش می خرید
و من مشتاقانه تماشایش کرده ام
وقتی با عشقِ خالصانه اش برایم
خوش طعم ترین غذاهایِ دنیا را می پخت ،
وقتی پارگیِ پیراهنم را می دوخت ،
وقتی همپایِ کودکی ام می نشست
و همبازی ام میشد .
و حالا نیست !

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
الا اے حضرت معشوق منوّر ڪن جهانم را
ڪدامین چشم میفهمد بہ جز چشمت زبانم را

بہ بوے گلشن وصلت چو فرمایے بہ سر آیم
ڪہ درد اشتیاق تو ،  بُریدہ تابِ جانم را

مڪن محروم چشمم را از آن چشمان مخمورت
ڪہ از مجنون وفرهاد است فراوان داستانم را

بیاور جرعہ اے بادہ زِ ان لعل شڪر بارت ،
از آنم خوشترش بنشان ڪہ خوش آید روانم را

بہ هر سویے ڪہ میبینم زِ دامت جان نخواهم برد
ڪہ تیر چشم مخمورت نشانست این نهانم را

چو نِے از بند بند من هزاران نالہ  میخیزد
بیا بشنو نوایم را ڪہ سودہ استخوانم را

چہ شیرین داستانے است مرا این داستان عشق
ڪہ پیچاندم بہ دست تو عنان جسم و جانم را

خوشا حال جنونم را ڪہ دل پیوستہ میسوزد
تب این تشنگے سوزد حیات جاودانم را

چو پروانہ همے گردم بہ گرد شمع رخسارت
چنان گردم چنان سوزم ندانند دودمانم را

چو آید بر درت راحم بہ خون دل وضو سازد
نمیدانم چہ‌سان‌گویم،ندانم دیگرانم را


راحم‌تبریزی

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
شب تا سحر، من بودم و لالای باران
اما نمی‌دانم چرا خوابم نمی‌برد!
غوغای پندارم نمی‌مرد.
غمگین و دلسرد،
روحم، همه رنج،
جانم، همه درد،
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می‌کرد
چشمان تبدارم نمی‌خفت.
افسانه‌گوی ناودان، افسانه می‌گفت...

-آزاد و وحشی- باد شبگرد
از بوی میخک‌های باران‌خورده سرمست
سر می‌کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه‌اش می‌آمد از باغ
گاهی شراب خنده‌اش
در کوچه می‌ریخت
گه پای می‌کوبید روی دامن کوه
گه دست می‌افشاند روی سینه‌ی دشت
آسوده می‌رقصید و می‌خندید و می‌گشت

شب تا سحر، من بودم و لالای باران
افسانه‌گوی ناودان، افسانه می‌گفت:
- «... پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر!
‌سی‌سال از عمرت گذشته‌ست،
زنگار غم بر روی رخسارت نشسته‌ست،
خار ندامت در دل تنگت شکسته‌ست،
خود را چنین ‌آسان چرا کردی فراموش؟
تنهای تنها،
خاموشِ خاموش؟
دیگر نمی‌نالی بدان شیرین‌زبانی!
دیگر نمی‌گویی حدیث مهربانی،
دیگر نمی‌خوانی سرودی جاودانی،
دست زمان، نای تو بسته‌ست،
روح تو خسته‌ست،
تارت گسسته‌ست!

این دل که می‌لرزد میان سینه‌ی تو،
این دل که دریای وفا و مهربانی‌ست،
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست؛
این دل، دل تو، دشمن توست
زهرش، شراب جام رگ‌های تن توست
‌این مهربانی‌ها هلاکت می‌کند
از دل حذر کن
از دل حذر کن!
از این محبت‌های بی‌حاصل حذر کن!
مهر زن و فرزند را از دل بدر کن!
یا در کنار زندگی، ترک هنر کن
یا با هنر، از زندگی صرف نظر کن!»
‌
شب تا سحر، من بودم و لالای باران
افسانه‌گوی ناودان افسانه می‌گفت:

- «... پا، روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
یک شب اگر دستت در آغوش کتاب است،
زن را سخن از نان و آب است،
طفل تو، بر دوش تو، خواب است،
این زندگی رنج و عذاب است.
‌
جان تو افسرد،
جسم تو فرسود،
روح تو پژمرد،
آخر، پر و بالی بزن، بشکن قفس را
آزاد باش این یک نفس را
از این ملال‌آباد جان‌فرسا سفر کن
پرواز کن
پرواز کن
از تنگنای این تباهی‌ها گذر کن
از چاردیوار ملال خود بپرهیز
آفاق را آغوش بر روی تو باز است
دستی برافشان!
شوری برانگیز!
در دامن آزادی و شادی بیاویز!
از این نسیم نیمه‌شب، درسی بیاموز،
وز طبع خود، هر لحظه، خورشیدی برافروز!...

اندوه بر اندوه افزودن روا نیست،
دنیا همین یک ذره جا نیست!
سر زیر بال خود مبر، بگذار و بگذر،
پا روی دل، بگذار و بگذر...»

شب تا سحر، من بودم و لالای باران
چشمان تبدارم نمی‌خفت،
‌او، همچنان افسانه می‌گفت...
آزاد و وحشی بادِ شبگرد
از بوی میخک‌های باران‌خورده سرمست
گاهی صدای بوسه‌اش می‌آمد از باغ!
گاهی شراب خنده‌اش در کوچه می‌ریخت...
آسوده می‌خندید و می‌رقصید و می‌گشت...

فریدون_مشیری..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
در نظربازیِ ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه‌ی پرگارِ وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه‌گاهِ رخِ او دیده‌ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهدِ ما با لب ِ شیرین‌دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند

وصلِ خورشید به شبپره‌ی اَعمی نرسد
که در آن آینه صاحب‌نظران حیرانند

لاف ِ عشق و گِله از یار زهی لاف ِ دروغ
عشقبازانِ چنین مستحقِ هجرانند

مگرم چشم ِ سیاهِ تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگهِ ارواح برَد بوی تو باد
عقل و جان گوهرِ هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکُند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان
بعد از این خرقه‌ی صوفی به گرو نستانند

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
من از خدا که تو را آفرید ممنونم
از آنکه روح به جسمت دمید ممنونم

از آنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
از آنکه طرح تنت را کشید ممنونم

تو راه می روی اندام شهر می‌لرزد
من از تمام درختان بید ممنونم

در این غروب در این روزهای تنهایی
از اینکه عشق به دادم رسید ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
و آنکه آمد و او را خرید ممنونم

من از نگاه پریشان آن زلیخایی
که خواب پیرهنم را درید ممنونم

چنان گداختۀ شاهرود چشم توام
که از ابوالحسن و بایزید ممنونم

تمام مردم این شهر دوستت دارند
من از حسین و رضا و مجید ممنونم

چقدر خوب وقشنگی، چقدر زیبایی
من از خدا که تو را آفرید ممنونم

فرامرز عرب عامری..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
‍ ‌‌‌‌‌ 

در میان
بود و نبودت
احساسم محیاے
مهرِ خیالت میشود
قامت سپید شعرم
سیاہ پوش میشود
امشب خدا را
بے خواب میڪنم
شب را میشڪنم
امشب
ذڪر میشوم
تو را میشمارم
بہ تسبیح داشتنت
امشب
سر تا پا
نماز میشوم
قنوتش را پُر
از نام تو
میڪنم
چہ خیال باطلے
چنان محو تو
میشوم ڪہ نماز
خواستنت قضا میشود
قضاے آن باشد
براے فردایے
ڪہ خواهد آمد

سیامڪ..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═


‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌
با سوز سرمای بدی در استخوان امشب
بر سینه دارم ازدحام کوره ای از تب

تیک تاک ساعت مثل پُتکی بر سر و مغزم
آهنگ دردآورتری را می زند هر دم

کل اتاقم را هوای بی کسی دارم
پیمانه های خالیِ دلواپسی دارم

لعنت به شب های سیاه بعد از آن رفتن
لعنت به بیداری و بی آغوشِ تو خفتن

از گریه های بی صدایم درد می بارد
گلبوته های زخم را بر گونه می کارد

اصلا نمی خواهم سر سوزن شود درمان
دردی که بعد از تو شده در سینه ام پنهان

لعنت به دنیایی که دارم بی تو می بینم
در هر نفس از دامنش یک درد می چینم

شب تا سحر از خاطراتی کهنه می سوزم
رنج نبودت را به پای شعر می دوزم

من ماندم و یک جسم بیمار و دلی پرخون
می پیچم از خود لای چرخ زخمِ این گردون

بر منجلاب بی کسی هر شب گلاویزم
می خواهم از هذیان تلخ بی تو بگریزم

از بغض مانده در گلوی خسته لبریزم
در حسرت یک روز بارانیِ پاییزم

در حسرت آرامشی هرچند هم کوتاه
بی تابِ یک ساعت نشستن رو به رویت آه

تا با تو تهران را بپیچم یک شب از اینجا
یا هر کجا باران ببارد سرکنیم آنجا

من باشم و یک اتفاق خوب یعنی تو
همراه و پایه ، یار شهرآشوب یعنی تو

باطل کنی قانونِ تنهاییِ ممتد را
با مشت شادی بشکنی دیوار این سد را

سرریز گردد صورتم از نم نم باران
تا انفجار خنده های کودکی هامان

با یک لباس خیس از باران پاییزی
در کافه با فنجان قهوه چشمک ریزی؛

از لحظه های خوبمان شعری تر و تازه
بنویسمت در قالبی خارج از اندازه

آواز بغض چاووشی هم با تو همراه است
تو شعر میخوانی دلم را میبری دربست

بعد از کمی دست مرا میگیری از آنجا
در جاده ای بی انتها با سرعتی بالا

آهنگ بالا بوق های ممتد از شادی
با جیغ ها و خنده ها و ...زوزهٔ بادی؛

من غرق رویاهای با تو میشوم هرشب
هستی کنارم باز هم از شدت این تب

با رعد و برقی می پرم از خواب شیرینم
با ضربه ی باران به روی شیشه میبینم؛

کز کرده پشت شیشه گنجشکی و میلرزد
مانند من تنهاست از این حال می ترسد

انگار جفتش را از او دزدیده اند اینک
پشت و پناه او شده گلدانی از پیچک

حالا من و او همدم شبهای هم هستیم
با شعرِ من آوازِ او شب تا سحرمستیم

بر زخمهای خود طبیبیم عشق یعنی این
با عطر"پونه" باقی این دردها ، تسکین

افسانه_احمدی_پونه..

با سوز سرمای بدی در استخوان امشب
بر سینه دارم ازدحام کوره ای از تب

تیک تاک ساعت مثل پُتکی بر سر و مغزم
آهنگ دردآورتری را می زند هر دم

کل اتاقم را هوای بی کسی دارم
پیمانه های خالیِ دلواپسی دارم

لعنت به شب های سیاه بعد از آن رفتن
لعنت به بیداری و بی آغوشِ تو خفتن

از گریه های بی صدایم درد می بارد
گلبوته های زخم را بر گونه می کارد

اصلا نمی خواهم سر سوزن شود درمان
دردی که بعد از تو شده در سینه ام پنهان

لعنت به دنیایی که دارم بی تو می بینم
در هر نفس از دامنش یک درد می چینم

شب تا سحر از خاطراتی کهنه می سوزم
رنج نبودت را به پای شعر می دوزم

من ماندم و یک جسم بیمار و دلی پرخون
می پیچم از خود لای چرخ زخمِ این گردون

بر منجلاب بی کسی هر شب گلاویزم
می خواهم از هذیان تلخ بی تو بگریزم

از بغض مانده در گلوی خسته لبریزم
در حسرت یک روز بارانیِ پاییزم

در حسرت آرامشی هرچند هم کوتاه
بی تابِ یک ساعت نشستن رو به رویت آه

تا با تو تهران را بپیچم یک شب از اینجا
یا هر کجا باران ببارد سرکنیم آنجا

من باشم و یک اتفاق خوب یعنی تو
همراه و پایه ، یار شهرآشوب یعنی تو

باطل کنی قانونِ تنهاییِ ممتد را
با مشت شادی بشکنی دیوار این سد را

سرریز گردد صورتم از نم نم باران
تا انفجار خنده های کودکی هامان

با یک لباس خیس از باران پاییزی
در کافه با فنجان قهوه چشمک ریزی؛

از لحظه های خوبمان شعری تر و تازه
بنویسمت در قالبی خارج از اندازه

آواز بغض چاووشی هم با تو همراه است
تو شعر میخوانی دلم را میبری دربست

بعد از کمی دست مرا میگیری از آنجا
در جاده ای بی انتها با سرعتی بالا

آهنگ بالا بوق های ممتد از شادی
با جیغ ها و خنده ها و ...زوزهٔ بادی؛

من غرق رویاهای با تو میشوم هرشب
هستی کنارم باز هم از شدت این تب

با رعد و برقی می پرم از خواب شیرینم
با ضربه ی باران به روی شیشه میبینم؛

کز کرده پشت شیشه گنجشکی و میلرزد
مانند من تنهاست از این حال می ترسد

انگار جفتش را از او دزدیده اند اینک
پشت و پناه او شده گلدانی از پیچک

حالا من و او همدم شبهای هم هستیم
با شعرِ من آوازِ او شب تا سحرمستیم

بر زخمهای خود طبیبیم عشق یعنی این
با عطر"پونه" باقی این دردها ، تسکین

افسانه_احمدی_پونه..

‍ ‌‌‌‌‌

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═


‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌
نه استعاره های من ؛؛؛
نه در ردیف و قافیه
بیان نشد بگویمت ؛؛؛
دلم مذاب و هاویه

طبیب گویدم تبت ؛؛؛
ندانم از برای چیست
چه گویمت طبیب درد ؛؛؛
نجستمش به بادیه

رها گذارم ای طبیب ؛؛؛
بسوزم از غم فراق
وصال نی مقدرم ؛؛؛
نه در کنون نه آتیه

تیشه به بیستون زدم ؛؛؛
به خارها دواندم
نخواست تا ببینمش ؛؛؛
نه ساعتی...نه ثانیه

غزل سروده ام مگر ؛؛؛
بشوید این تب فراق
چه آتشیست در فراق ؛؛؛
گداختم به زاویه


سیدمحمداتکالی..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
حیرت ِهرکس در این عالم ، به قدر ِ بینش است
هرکه بیناتر در این هنگامه ، حیران بیشتر

صائب ..



نورِ جانان گر نمی بینی ؛ خطا در چشمِ توست
چشمِ سر دنیا ببیند چشمِ جان ؛ آن بیشتر



سیدمحمداتکالی..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
به خلوت جوشم و شعرت سر آمد
دوباره قافیه از دل بر آمد

نوشتم شعر را... تا گردم آرام
زچشمانم چرا شعری تر آمد

دوباره خیس شد دفتر ز اشکم
قلم خشک است جوهر کمتر آمد

نوشتم از فراقت بار دیگر
دلم لرزید و از بد بدتر آمد

دوباره شعرِ رسوایست دانم
شهاب واژه ها چون اخگر آمد

غم جان سوز را آخر چگونه
نویسم جان من...جانم در آمد

غزل در سینه مانَد جان دلبر
چه خوش باشد سُرایَم دلبر آمد

شب است و تیر و ترکش بر وجودم
شمارش های غم... با اختر آمد

چه زخمی میزند ماهت دگر بار
نه یک باره که صدها دیگر آمد

خیالاتت دوباره.....کُشت ما را
برای کشتنم....افسونگر آمد

دوباره چشم و ابروی سیاهت
نه با ناوک... هزاران خنجر آمد

تو هر شب میزنی بر سینه ام تیر
چرا خنجر بسویِ حنجر آمد

بکش جانا بکش هر روز هر شب
که شعر عشق بر ما بهتر آمد

بتازان بر تنم آن توسن عشق
(سما) را خوشتر از خوش..خوشتر آمد



سیدمحمداتکالی....

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
در فصل پاییز و خزان آشوب میگردم
از برگ ریز توامان آشوب میگردم

در کوچه های خلوت و هردم چرایی ها
از فکرهای ناتوان آشوب میگردم

در راه من آتش فتاده راه سوزان است
در راه چون آتش فشان آشوب میگردم

راهی که من را میبرد راهی غم انگیز است
در راه های بی نشان آشوب میگردم

در راه میپرسم ز خود آخر چرا پاییز !؟
من در چنین و آنچنان آشوب میگردم

من شرم سار از برگها زیر قدم هایم
از برگهای رفته جان آشوب میگردم

گر در مسیرم عابری با گل ببینم من
از دار گل... با روبان آشوب میگردم

من از خیالاتی شدن بس واهمه دارم
چون بلبلی بی آشیان آشوب میگردم

من از غروب و روزهای سرد میترسم
چون کودک بی خانمان آشوب میگردم

از پالتو پوشیدنم...از جیبهای آن
وقتی نباشد دست آن آشوب میگردم

از آسمان ابری و... فوج کلاغانش
از قار قار بی امان آشوب میگردم

در بین این آشوبها امید باران است
وقتی نبارد آسمان آشوب میگردم

وقتی ببارد آسمان من اشک میریزم
گر ساعتم گوید زمان آشوب میگردم

من دوست دارم گریه را اما نه در پاییز
چون نیست با من مهربان آشوب میگردم

باید که با اجبار من ساکت شوم اما
از گریه های بی زبان آشوب میگردم

فریاد را باخود به باغی خشک آوردم
از خواب باغ و باغبان آشوب میگردم

در باغ هم در ترس‌های مبهمی غرقم
از واق واق این سگان آشوب میگردم


سیدمحمداتکالی..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
Hayedeh - Aroosak Joon
Aroosak Joon
عروسک جون فداتشم تو هم قلبت شکسته ... 🥀


❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
گونه هاي تر من،

دست پر از مهر کسي را حس کرد!

سر من ناز و نوازشها ديد!

يک نفر نام مرا زيبا برد!

و به اندازه ي قلبم،

دل او نيز تپيد..!

شب سرديست و من با دل سرد به خودم ميگويم:

خبري نيست بخواب

باز هم خواب محبت ديدي...
حمید مصدق....

❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
Another Love (Tiesto Remix)
Tom Odell
اگه بلد نیستی خودتو آروم کنی
نُت های موسیقی
این کار رو به آسونی برات انجام میدن


❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
Night Life #14
DJ Mesi RK
ما براے عیب‌هاے دیگران
قاضی‌هاے دقیق
و براے عیب‌هاے خودمان
وڪیل مدافعانے چشم پوش هستیم


❤️‍🩹❤️‍🔥💔

╭┅═ঊঈ🌿🕊🌿ঊঈ═┅╮
@avayneyhttps
╰┅═ঊঈ✨✨ঊঈ═
‌‌
و باز آغاز شد...
شب از نفس نفس هایت
خمار با بوسه بوسه ی نگاهت
مست در حس شرجی انگشتانت
نشئه‌ ی عطر پهن شانه هایت
و من و مردن تا همیشه
بر داغ بازوانت....

و اما باز آغاز می شود
زندگی از موج پر عطش عشق
جاری بر زنگ صدایت.


#فرزانه_طالبی_پور

‌🧚‍♂♥️🧚‍♂

••●❥JOiN👇🏻
🆔
@avayneyhttps
‌
🔥3❤‍🔥1
🎶℘‌ آٍوٰٰٖاًّـےٍٕ نـےٖٖ ℘‌🎶
💋 Sticker
‌
شب،
در ژرفاے بوسہ ای،
ازلبهاے تو،
آرام میگیرد،
و من،
در بیڪران آغوشت...


#مینا_مدیر_صانعی
‌
🧚‍♂♥️🧚‍♂

••●❥JOiN👇🏻
🆔
@avayneyhttps
‌
🔥3❤1