🎶℘‌ آٍوٰٰٖاًّـےٍٕ نـےٖٖ ℘‌🎶
149 subscribers
186 photos
382 videos
9 files
58 links
🎙کانال شعروادبی آوای نی خوش آمدید🎙
🎶شعرخوانی🎼 آواز 🎻دکلمه🎤
سیاسی ⛔️
کانال👈https://t.me/+McxR4DNpRIhjMTU0
Download Telegram
راز و ریشه
قسمت سوم: آوای ناپیدا
✍️ #سهراب_واحدی_راد

آغاز هستی، نغمه‌ای بود بی‌صدا؛
نه انفجار، نه فریاد، بلکه ارتعاشی لطیف که از دل سکون برخاست.
و هر آنچه هست، پژواک همان ارتعاش نخستین است؛
سنگ، گیاه، ستاره، انسان همه نغمه‌اند، در بسامدی متفاوت،
و آنکه می‌شنود، نه با گوش، بلکه با دل درمی‌یابد
که جهان نه با منطق، که با آهنگ پاسخ می‌دهد.

کائنات، سمفونی بی‌پایانِ امواج است؛
و هر ذره، سازی کوک‌شده در ارکستر وجود.
در این میدان‌های ناپیدا، انرژی‌ها نه تنها با فاصله، بلکه با هم‌نوایی ذاتی ارتباط دارند.
هر ذهن، هر دل، هر شعور، قطره‌ای از این اقیانوسِ لرزشی‌ست که بی‌پایان در حرکت است.

جهان به کلماتت گوش نمی‌دهد، بلکه به نیت پنهان در پس واژه‌ها.
به فرکانس احساست، نه به ظاهر رفتارت.
ممکن است دعا کنی، اما در دل بلرزی؛
جهان آن لرزش را پاسخ می‌دهد، نه دعایت را.

هر اندیشه، آوایی‌ست؛ هر احساس، موجی در میدان آگاهی.
آنچه امروز جذب کرده‌ای، زمانی در گذشته بی‌صدا به سویش ارتعاش فرستاده‌ای.
نه پاداش است، نه مجازات؛
بلکه بازتاب همان نغمه‌ای که خود نواخته‌ای.

جهان نه خوب است و نه بد؛
فقط آینه‌ای‌ست، شفاف و بی‌رحم،
که لبخند می‌زند به کسانی که از درون می‌درخشند.
آنان که سکوتشان پرنورتر از سخنشان است؛
وقتی می‌گذرند، فضا سبک می‌شود، نه از کاریزما، بلکه از ارتعاش رهایی.

در مسیر سلوک، سالک درمی‌یابد
که برای تغییر جهان، باید بسامد خویش را دگرگون کند.
نه با تکرار مانترا، نه با تقلید آیین‌ها،
بلکه با صداقت، با پاکی نیت، با زیستن آنچه باور دارد.

و چون از ریا و ترس و نیاز عبور کند،
ناخودآگاه وارد فرکانس آگاهی می‌شود.
در آن مدار، رخدادها به‌سان معجزه‌اند نه بیرون از قانون، بلکه در اوج قانون.
کسی که در این مدار می‌زید، چیزی نمی‌خواهد؛
اما همه چیز به سویش می‌آید.
نه به‌سبب خواستن، بلکه به‌سبب شدن.

زیرا قانون هستی این است:
آنچه هستی، همان را جذب می‌کنی؛
و آنچه پنهان داشته‌ای، بی‌صدا از درونت پخش می‌شود…
و جهان گوش می‌دهد.

درک این قانون، آغاز ارتباطی تازه با هستی است.
تو دیگر فقط انسان نیستی، بلکه موجی در میدان آگاهی زنده‌ای.
می‌توانی نغمه‌ات را دگرگون کنی،
اما نه با تقلید نوای دیگران
بلکه با بازگشت به ارتعاش ناب ریشه‌ات،
آنجا که هنوز، فرکانس تو با سکوت کائنات یکی بود.

در این لحظه، اسراری نمایان می‌شوند که دانشمندان هنوز در پی آنها هستند:

هر ذره، نه تنها وجود دارد، بلکه قصه‌ای از تمام گذشته و آینده خود دارد،

و میدان‌های انرژی ناپیدا با هم‌نوایی کوانتومی، مسیرها و انتخاب‌ها را با تو در میان می‌گذارند،

سکوت حقیقی، جایی‌ست که زمان و مکان به یکدیگر می‌پیوندند و آینده با گذشته در هم می‌آمیزد.

سالک در این سطح درمی‌یابد که تمام موجودات، اعم از سنگ یا ستاره، حافظه‌ای از جهان دارند و هر حرکت او، موجی در تار و پود هستی ایجاد می‌کند.
آنگاه دیگر جهان تنها پاسخ نمی‌دهد؛
بلکه هم‌آوا با نغمه تو می‌شود، و تو جزئی از ارکستر بی‌پایان آن می‌گردی.

در این میدان، انسان می‌فهمد که عشق و نور، نه خواسته‌اند، نه داده‌شده‌اند؛
بلکه خود را در ارتعاش آشکار می‌کنند، و هرکس که آماده است، می‌تواند در آن غوطه‌ور شود.
و وقتی نیت‌ها پاک و دل آزاد شود، چیزی فراتر از فهم عادی رخ می‌دهد:
نغمه تو با نغمه جهان هم‌صدا می‌شود،
و در سکوتِ آوای ناپیدا، خدا نیز با تو می‌لرزد.

تو دیگر نه خاکی ساده‌ای، نه صرف نور،
بلکه شجره‌ای از آگاهی زنده‌ای؛ شاخه‌ای که برگ‌هایش از سکوت درون می‌روید،
و ریشه‌هایش، اسرار نهان جهان را به بالا می‌آورد.

اینجا پایان نیست
آغاز است:
آغازِ بازگشتی که هر بار، با فرو ریختن نقاب‌ها، عمیق‌تر، اسرارآمیزتر و پرنورتر می‌شود.

ادامه دارد…

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
راز و ریشه
قسمت چهارم: چهره‌ی بازتاب
✍️ #سهراب_واحدی_راد

جهان، آینه‌ای بی‌انتهاست؛ نه از شیشه، که از نور.
هیچ چیز در بیرون نیست، مگر پژواکِ درون تو.
هر اندیشه، پرتوی‌ست که در میدان آگاهی رها می‌شود،
و هر احساس، انحنایی بر بافت نورانیِ واقعیت.
در عمق هستی، ناظر و منظور یکی‌اند؛
هر ذره، چون چشمِ بینای کائنات،
در پاسخ به نگاه تو شکل می‌گیرد.

در سطح کوانتومی، جهان پاسخی نیست به کلمات،
بلکه به ارتعاش نیتی‌ست که پنهان در سکوت توست.
هر فوتون، حامل پیامی‌ست از حضورِ تو در میدان هستی.
تو می‌نگری، و ذره می‌لرزد؛
تو می‌ترسی، و موجی در تار و پود آفرینش می‌پیچد.
هیچ ترسی بی‌پاسخ نمی‌ماند، هیچ عشقی بی‌اثر نمی‌گذرد.
زیرا هر ارتعاش، در مدار خویش بازمی‌گردد
به همان‌جا که آغاز شد: در دل تو.

آینه‌ی جهان، از نور ساخته شده،
اما این نور، تنها فوتونی نیست که از ستاره‌ها می‌تابد؛
نوری‌ست که از درون آگاهی می‌جوشد،
و در لحظه‌ی ادراک، خود را در بیرون می‌نمایاند.
وقتی نگاه می‌کنی، آینه‌ای را نمی‌بینی
تو، خود، آن آینه‌ای.
و هرچند گمان می‌کنی جهان را می‌فهمی،
در حقیقت، جهان است که خود را در تو می‌بیند.

در هم‌تنیدگیِ ذرات، رازی نهفته است:
هر موج، بی‌آن‌که فاصله بشناسد،
با دیگری می‌لرزد، می‌خواند، و هم‌فرکانس می‌شود.
چنین است رابطه‌ی انسان با هستی؛
هیچ اندیشه‌ای بی‌اثر نیست، هیچ نیتی گم نمی‌شود.
تو اگر در خلوتِ خویش، نوری برافروزی،
در جایی دیگر، شاید در دلی ناشناس،
شعله‌ای بی‌سبب روشن می‌شود.
این‌گونه، عشق در شبکه‌ی کوانتومیِ هستی سفر می‌کند
نه با زمان، نه با مکان، بلکه با حضور.

اما اگر آینه‌ی درون، زنگار گیرد،
بازتاب‌ها نیز دگرگون می‌شوند.
جهان تیره نمی‌شود؛
این تویی که نورت را از خود پنهان کرده‌ای.
هر قضاوت، سایه‌ای‌ست بر آگاهی،
و هر ترس، انکساری در نورِ حقیقت.
آینه‌ی راستین، دروغ را بازتاب نمی‌دهد؛
او تنها حقیقت را نشان می‌دهد،
بی‌رحم، بی‌غرض، بی‌هیاهو.
و تو تا هنگامی که خود را بی‌پرده نبینی،
بازتاب‌هایت درهم خواهند بود.

درک این راز، آغاز سلوک نوری‌ست.
آنجا که سالک درمی‌یابد:
برای دیدن چهره‌ی خدا،
باید نخست غبار از آینه‌ی خود بزداید.
زیرا در جهان، نه نیکی هست و نه بدی؛
فقط فرکانس است، و بازتابِ آن.
وقتی فرکانست با نور هم‌صدا شود،
رویدادها نه تصادف، که پاسخ خواهند بود؛
پاسخِ هماهنگی با قانون بازتاب.

در این مرتبه، زمان نرم می‌شود،
و مکان، چون موج، در برابر حضور تو خم.
می‌فهمی که هر نگاه، نوعی آفرینش است،
و هر نیت، جهتی در تار و پود انرژی.
دیگر نیازی به دعا نیست؛
زیرا دعا همان ارتعاشی‌ست که از دل آگاه تو برخیزد.
تو می‌لرزی، و جهان می‌لرزد با تو.
تو می‌بخشی، و ذرات، مدارشان را به نرمی تغییر می‌دهند.
آینه‌ی هستی، به تو پاسخ می‌دهد
نه از بیرون، بلکه از درونِ بازتابت.

آنگاه درمی‌یابی که خود، منبع نوری،
نه تصویرِ آن.
تو دیگر نگرانِ انعکاس نیستی،
زیرا خودِ تابش شده‌ای.
و در آن لحظه، آینه می‌شکند
نه از شکست، که از وحدت.
زیرا تو و تصویر، یکی می‌شوید.
در این اتحاد، خدا نیز خویش را در تو می‌بیند؛
نه چون ناظر، بلکه چون نوری که خود را تجربه می‌کند.
اینجا پایان نیست؛
آغاز بازتابی دیگر است،
آغازی از درک تازه‌ی خویشتن در هستی.
هر چهره‌ای که می‌بینی،
آینه‌ای‌ست از نوری که در خود پنهان کرده‌ای.
پس هر صبح، با نیت پاک و نگاه روشن،
آینه‌ی وجودت را صیقل ده؛
زیرا جهان،
چهره‌ی تو را بازمی‌تاباند
همان‌گونه که نواختی، همان‌گونه می‌شنوی.

ادامه دارد...

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
❤1
هر صبح دیروزهای مبهم خود را
در نامعلوم‌ترین جای کائنات دفن کن
و هیچ گذشته‌ی تلخی را به یاد نیاور.
هر آدمی می‌تواند با هر صبح متولد شود ...

صبح بخیر زندگی

‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔
سلام بر کسانی که،
دیوارهٔ روحت را
در آستانهٔ فرو ریختن دیدند
و آن را استوار ساختند
و به دریافتِ پاداشی بابتِ آن فکر نکردند...

#عربیات


‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔
چرا انسان ها متعصب می شوند؟

نگاهشان سیاه و سفید و خوب و بداست و نمیتوانند انسان ها را به دو بخش آسیب خورده و آسیب نخورده ببینید

نگاهشان از بالا به پایین است و جهان را فقط از دریچه نگاه خودشان صحیح میپندارند

حاضر نیستند با افکار و عقاید مختلف به صورت مطالعه ی دقیق رو به رو شوندو قبل ازبررسی آن را رد میکنند

به دنبال تحکم هستند نه به دنبال رشدو آگاهی

برتری جویی در عمق روان آنها حاکم است و همدل بودن را تجربه نکرده اند

الگوهای صحیحی در زندگی نداشته اند...
‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔
گر بسوزی بند بندم از جفا
من وفای تو به جان دارم به جان


#عطار



‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔
قلب‌های ما همه
گنجینه‌هایِ نهانِ حرف‌هایی
فروخورده است ...


#قاسم_پارسایی_فر





‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌❤️‍🩹❤️‍🔥💔
‍ مهربانی کوچ کرد از کوچه هایِ انتظار
سایه ها بانگ حزین و مردمان بس بیقرار

عطر دلتنگی در و دیوار را پر کرده است
خشت خشتِ کوچه رنگین شد ز خط و یادگار

این زمین عمری به زیرِ پای مردم می دوید
خسته از تنهاییش شد پیرمردِ روزگار

تا کلاغ و بلبل و قمری ز کوچه پر کشید
هر چنارِ کهنه شد چوبِ تبر یا چوب دار

کودکی در سنگ فرشِ کوچه ها جا مانده است
لی لی و هر بازیِ دیگر شده بی اعتبار

خاطراتِ مادری مانده معطّل پشت در
جای خالیِ زنِ همسایه هم شد آشکار

✍حسین طلائی...

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
اگه تو قسمتم باشی من دیگه از دنیا چیزی نمی‌خوام...

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
‍ «گریه کرد…»

مثل شمعی زیر باران گریه کرد
گوشه ی دور از خیابان گریه کرد

ناگزیر از بیکسی و افتراق
در میان نارفیقان گریه کرد

غرق یاد ماه زیبایش که رفت
در شب تاریک هجران گریه کرد

میله میله با شیارِ انتظار
پشت آجر های زندان گریه کرد

از فراموشی و خاموشی و درد
با دلی تنگ و پریشان گریه کرد

چون خیالش تا دیارش پرکشید
بی هوا با یاد تهران گریه کرد

غصه خورد و روحش از غربت شکست
ریشه از دوریِ گلدان گریه کرد

شعری از تنهاییِ تن ها نوشت
زیر بارِ بغض انسان گریه کرد

قاب عکسی را بغل کرد و نشست
مثل شاهِ ماتِ میدان گریه کرد

مثل یک جوجه کنار مادرش
زل زده بر جسم بی جان گریه کرد

بوی پاییز و حیاط و چترِ خیس
زاده ی تقویمِ آبان گریه کرد

بیصدا با واژه های گریه دار
همزمان با ابرِ گریان گریه کرد...

ابر باران‌زای تیره رفت و او
با لب لرزان و خندان،،، گریه کرد...


✍دکتر #صالح_قدک_زاده

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
غزلی عجیب از زبان شیطان در مورد خداوند....


با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود

می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود

هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود

آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود

گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای
چون کردمی که با منش این در میانه بود

جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود

ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

غزل ۱۳۵
#سنایی_غزنوی
❤️‍🩹❤️‍🔥💔
می روم تا درو کنم خود را
از زنانی که خیس پاییزند

از زنانی که وقت بوسیدن
غرق آغوشت اشک میریزند

میروم طرح غصه ای باشم
مثل اندوه خالکوبی هاش

میروم تا که دست بردارم
از جهان مخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت
مثل تنهایی ِ خودم سر سخت

مثل تنهایی ِ خودم وحشی
مثل تنهایی ِخودم بد بخت !

هر دوتا کشته مرده ی مردن
هر دوتا مثل مرد آزرده

هر دوتا مثل زن پر از گفتن
هر دوتا پای پشت پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم
آسمان و زمینمان با هم

فرقمان هم فقط در اینجا بود
او خودش بود و من خودم بودم

در نگاهش نگاه میکردم
در نگاهش دو گرگ پنهان بود

نیش تیز کنار ابروهاش
او هم از توله های آبان بود

با تو ام قاب عکس نارنجی
با تو ام زر قبای پاییزی

در نگاهت حضور مولانا است
پا رکاب دو شمس تبریزی!

توی چشمت دوباره ماهی ها
توی چشمت عمیق اقیانوس

توی چشمت همیشه دعوا بود
بین هر هشت دست اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها
داس ها را به باغ من زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست
تا ته باغ را دهن زده اند

در سرت دزد های دریایی
نقشه ام را دوباره دزدیدند

اجتماعی که سارقت بودند
از تو غیر از بدن نمیدیدند

از تو غیر از بدن نمیخواهند
کرم هایی که موریانه شدند

عده ای هم که مثل من بودند
ساکنان مریض خانه شدند

ساکنان مریض خانه شدیم
حال ما را اگر نمیدانی

عقربی را دچار آتش کن
اینچنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد !
بوف کورم ، چقدر گمراهی ؟

من هدایت شدم..خدا شاهد !
بار کج هم به منزلش گاهی ….

بار کج هم به منزلش برسد
آه من هم نمیرسد به تنت

قاصدک های نامه بر گفتند
شایعه است احتمال آمدنت

عشق من در جنون خلاصه شده
دست من نیست ، دست من ، عشقم !

دست من ناگهان به حلقومت !
مرگ من ،دست و پا نزن عشقم !

من مریضم که صورتم سرخ است
شاعری که چقدر تب دارم

اندکی دوست رو به رو با من
یک جهان دشته از عقب دارم

در سرم درد های مرموزی است
مغزم از شعر مرده پر شده است

خط و خوط نوار مغزی گفت
شاعر این شعر هم تومور شده است

من سه تا نطفه در سرم دارم
جان من را سه شعر میگیرد ؟

خط و خوط نوار مغزی گفت :
فیل هم با سه غده میمیرد !

بیت هایی که آفریدمشان
در پی روز قتل عام منند

هر مزاری علیرضا دارد
کل این قبر ها به نام منند

مرگ مغزی است طعم ابیاتم
مزه ی گنگ و میخوشی دارم

باورم کن که بعد مردن هم
حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را
به همین دوستان اندکم بدهید

چشم و گوشم برای هر کس خواست
مغز من را به کودکم بدهید

در سرم رنج های فر هاد است
یک نفر بعد من جنون باید!

تیشه ام را به دست او بدهید
بعد من کاخ بیستون باید ..

وای از این مرد زرد پاییزی
وای از این فصل خشک پا خوردن

وای از این قرصهای اعصابی
وقت هر وعده بیست تا خوردن

مرد آبانی ام بفهم احمق!
لحظه ای ناگهان که من باشم

هر چه ضد و نقیض در یک آن
کوچک بی کران که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی
وسط سردی کفن بودم

بعد سی سال تازه فهمیدم
جسدی لای پیرهن بودم !

جسد شاعری که افتاده
از نفس از دوپا از هر چیز

سال تحویلتان بهار اما
سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود
سرخی ام از تبار برگی که

روز میلادم از درخت افتاد
زیر رگباری از تگرگی که

از تبار جنون پاییزی
کاشف لحظه های ویرانی

عقربی در قمر تمرکیدیم
وای از این اجتماع آبانی

□

من تو ام من خود تو ام شاید
شعر دنبال هردومان باشد

نیمه ای از غمم برای تو تا
خودکشی مال هر دومان باشد


#علیرضا_آذر

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
+ تا حالا شده قلبت واسه کسی بزنه ، فکر و ذهنت پیش اون باشه ولی صبح تو بغل یکی دیگه از خواب بیدارشی؟؟
- آره ... من اسمش رو گذاشتم بی خوابی عمیق
+ چرا بی خوابی عمیق؟؟
- چون تا نزدیکای صبح خوابت نمیبره ... به پهلو دراز میکشی و خیره میشی به کسی که کنارت خوابیده ، بعد چشمات رو‌ می بندی و میگی من اینجا چیکار می کنم؟!
+ جوابی هم واسش پیدا کردی؟
- یه سوالایی هست که جواب نداره یعنی جوابش رو هم می دونی هم نمی دونی ... فقط وقتی بهش فکر می کنی ، یه خاطره از انباری مغزت میاد بیرون... اون خاطره رو تا تهش بری به جواب می رسی ولی نمیشه تا تهش رفت...
+ چرا نمیشه؟
- چون وسطاش می فهمی یه اشتباهاتی شده ... دیگه مهم نیست چه اشتباهی و چرا ... فقط می فهمی یه چیزایی باید باشه که نیست یا یه چیزایی نباید باشه که هست ...
+ آخرش چی ؟ چیکار باید کرد ؟
- باید خودت با خودت کنار بیای که‌ کار سختیه ... خیلی سخت
+ تو کنار اومدی ؟
- آره من با روح و احساسم کنار اومدم ... از اون روز شدم یه روح مسافرکش
+ چرا روح مسافرکش؟
- چون روحم یه هم سفر ویژه داشت ... تا بود همه ی مسیر ها رو با دقت و لذت میرفتم و از مسیر زندگی لذت میبردم ولی یه روز ، ولی یه جا رسید به مقصدش ... یه لبخند زد پیاده شد ...
+خوب بعدش؟
- بعدش روحم مسافرکش شد ... کلی مسافر اومدن ... تا یکی پیاده می شد دو تا سوار می شدن ...اولاش می‌خواستم عطر و خاطراتش پاک بشه ... تا چشامو وا کردم دیدم روحم مسافرکش شده ...
+یعنی دیگه کسی همسفر نشد؟
-چرا شدن ولی من دیگه همه رو به چشم مسافر‌میدیدم ... هر کدوم رو یه جا رسوندم و گفتم به سلامت اینجا آخر خطه
+ ولی من نمی خوام مسافرت باشم ...
- می دونم واسه همین هست که هر‌وقت نزدیکت بودم و‌ دست تکون دادی به‌جای اینکه کنارت وایسم پامو گذاشتم رو گاز و‌ ازت دور شدم
- خسته نشدی از این همه مسافر؟
+ خیلی وقته دیگه مسافر هم سوار نمی کنم ... فقط تو ذهنم دور میزنم و از پنجره خاطره هامو میببنم ...

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
الهــــی

در جــــــــــلال رحــــــــــمانی
در کــــــــــمال سبحــــــــــانی
نه محتــــــــــاج زمانــــــــــی
و
نه آرزومنـد مکانــــــــــــی
نه کس به تو مــــــــــاند
و
نه به کسی مانی
پيداست که در ميان جانی  بلکه جان زنده به چيزی است که تو آنـــی

خــــــــــداوندا
به من کمک کن تا بتوانم
افراد ، مکانها و شرایط را همانگونه که هستند بپذیرم
و بر این توهم که جهان باید مطابق با میل من باشد
چیره گردم

.خــــــــــداوندا...
قدرتی عطا فرما تا همانگونه که مرا دریافتی تورا دریابمـ

خــــــــــداوندا
از پرچین امیدهایت چتری برایم بفرست. خیس دلتنگی های محبت تو شده امـ

خــــــــــداوندا
زنـــــــدگی را از تو دارمـ و تورا شکر گذارمـ
لحظه ای مرا به خود وا مگذار که من ناتــــوانمـ وتو توانا
نورت را در قلب من بتابان و چنان مرا سیقلی بده که انعکاس کننده الطاف تو باشمـ

خــــــــــداوندا
عشق را با تو زیبا یافتمـ و محبت را در قلب پاکت .ای کاش بدانی که می دانمـ می دانی درتک تک لحظه هایمـ جا گرفتی.
لطفی عطا کن بر این بنده ناچیز تا عشق ورزیدن را از تو بیاموزمـ

تا به یاد داشته باشمـ
کسی نمیــتواند مرا تغییر دهد
کسی نمیــتواند مانع تغییر من شود
در واقع کسی نمیـــداند
که چطور باید تغـــییر کنمـ
تا زمانی که آغاز کنمـ

مهـــــربانا

یاریمـ کن
شهامت تغییر را بر من عطا کن
تا به یاد داشته باشمـ
که تلاش ناچیزی میــطلبد
تا در مسیر زندگی ام
بر طبق رضایت و خواست تو
تغـــییر و زنـــــــدگی نمایمـ ...

آمــــــــــین🤲

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
.

آدم‌ها را زود قضاوت نکن…
بگذار زمان بگذرد،
تا خودِ واقعی‌شان را ببینی.
بعضی‌ها در آغاز زیبا می‌درخشند
اما در پایان، هیچ نوری ندارند.
زمان،
بهترین داورِ زندگی‌ست…
هم در عشق،
هم در رفاقت،
و هم در صداقت..

❤️‍🩹❤️‍🔥💔
گریه کردیم، دو تا شعله‌ی خاموش شده
گریه کردیم، دو آهنگ فراموش شده
 
پر کشیدیدم بدون پرِ زخمی با هم
عشق بازیِ دوتا کفترِ زخمی با هم
 
مرگ پشت سرمان بود، نمی‌دانستیم
بوسه ی آخرمان بود، نمی‌دانستیم …!
 
زندگی حسرت یک شادی معمولی بود
زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود
 
زخم ،سهم تنمان بود ،نمیترسیدیم
زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم
 
شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد
شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد
 
شعر من بین تن زخمی مان پل می شد
بیت اول گره روسری ات شل می شد
 
بیت تا بیت فقط فاصله کم می‌کردی
شعر می خواندم و محکم بغلم می‌کردی…
 
پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی
نگران من و موهای سپیدم بودی
 
نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم
زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم
 
نگران بودی اندوه تو خاکم بکند
نگران بودی سیگار هلاکم بکند
 
نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم
نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم
 
آه … بدرود گل یخ زده‌ی بی‌کس من
آه بدرود زن کوچک دلواپس من …
 
بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده‌ام
بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده‌ام
 
بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود
 
مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم
مردم شهر تو را، بعد تو نفرین نکنم
 
کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد
کاش این شعر به من جرأت مردن بدهد…

#حامد_ابراهیم_پور
❤️‍🩹❤️‍🔥💔
ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد

#حضرت_حافظ
❤️‍🩹❤️‍🔥💔
آنچه در مرگِ کسی هولناک است، این است که دیگر نمی‌توان دستِ خویش را بر شانه‌اش نهاد و چند کلمه با او سخن گفت.

هر بار که کسی را دوست می‌داریم، به خاک می‌سپاریم، چنین اتفاقی روی می‌دهد: پاره‌ی تن شما را زنده‌زنده بر می‌گیرند و در خاک می‌کنند.

تقریباً محال است که بتوان این اندیشه را تا آخر ادامه داد، زیرا زیاده از حد ناگوار است. با این حال، جهان همچنان دلداری‌ها و معماهای بسیار لطیفی بر ما ارزانی می‌دارد و اگر می‌خواهیم از فرط اندوه از دست نرویم، باید توجه خویش را بدانها معطوف داریم.

#کریستین_بوبن
❤️‍🩹❤️‍🔥💔