تو سوزاندی مرا
تو سوزاندی مرا تا من بسوزم در غمت
از برم رفتی و من عاشق بماندم در غمت
معنی عشق را نـدانستی بـه بیـراه زدی
من که گفتم عاشقم، اینگونه ماندم در غمت
✒️....هایلی
❤️🩹❤️🔥💔
تو سوزاندی مرا تا من بسوزم در غمت
از برم رفتی و من عاشق بماندم در غمت
معنی عشق را نـدانستی بـه بیـراه زدی
من که گفتم عاشقم، اینگونه ماندم در غمت
✒️....هایلی
❤️🩹❤️🔥💔
عطار نیشابوری (غزلیات)
غزل شماره هشتاد
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است
بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم است
گویندهٔ اسرار تو بس گنگ زبان است
از وصف تو هر شرح که دادند محال است
وز عشق تو هر سود که کردند زیان است
در پردهٔ پندار چو بازی و خیال است
جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است
گر عقل نشان است ز خورشید جمالت
یک ذره ز خورشید، فلک مژدهرسان است
یک ذرهٔ حیران شده را عقل چو داند
کز جملهٔ خورشید فلک چند نشان است
چو عقل یقین است که در عشق عقیله است
بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است
در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد
وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است
چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ
چون در نفس باز پس انگشت گزان است
گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن
چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است
فیالجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم
کان اصل که جان است هم از خویش نهان است
عطار که پی برد بسی دانش و بینش
اندر پی آن است که بالای عیان است
❤️🩹❤️🔥💔
غزل شماره هشتاد
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است
بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم است
گویندهٔ اسرار تو بس گنگ زبان است
از وصف تو هر شرح که دادند محال است
وز عشق تو هر سود که کردند زیان است
در پردهٔ پندار چو بازی و خیال است
جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است
گر عقل نشان است ز خورشید جمالت
یک ذره ز خورشید، فلک مژدهرسان است
یک ذرهٔ حیران شده را عقل چو داند
کز جملهٔ خورشید فلک چند نشان است
چو عقل یقین است که در عشق عقیله است
بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است
در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد
وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است
چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ
چون در نفس باز پس انگشت گزان است
گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن
چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است
فیالجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم
کان اصل که جان است هم از خویش نهان است
عطار که پی برد بسی دانش و بینش
اندر پی آن است که بالای عیان است
❤️🩹❤️🔥💔
رنگین کمان عشق 🌈
دلم می خواست
توانی داشتم به عظمت خورشید
یک روز که چشم می گشایی
بذر نور بپاشم بر تمام
سطح زندگیت ..
و پنجره ی خیالت را
رو به دشت ارغوانی خوشبختی می گشودم
کاش می توانستم
بارانی باشم که می بارد
بر جان ملتهبت
تا ابر دلتنگی از آسمان قلبت کنار برود
و رنگین کمان عشق با طیف هفت رنگ زیبایش
نقشی از محبت بزند بر دل مهربانت
کاش می توانستم
همیشه لبخند را سنجاق کنم بر گوشه ی لبانت
و تبسم شیرین چشمانت را
در قاب زیبای چهره ات دائمی کنم
و آرامش را یار همیشگی زندگیت
تو نمی دانی عزیز جانم
دلت که می گیرد
تمام غصه های دنیا بر دلم سنگینی می کند
دلتنگ که می شوی
آسمان با آن فراخی برایم تنگ و تاریک می شود
کاااش
کاااش قدرت این را داشتم
که مرهم تمام زخمهایت را به تو برگردانم
تا تو شاد باشی
تا تو بخندی
و من از دور نظاره گر
انعکاس تمام خوشی ها
در چشمان زیبایت باشم ؛
افسوس...
افسوس که ناتوانم...
✍باران_مقدم...
❤️🩹❤️🔥💔
دلم می خواست
توانی داشتم به عظمت خورشید
یک روز که چشم می گشایی
بذر نور بپاشم بر تمام
سطح زندگیت ..
و پنجره ی خیالت را
رو به دشت ارغوانی خوشبختی می گشودم
کاش می توانستم
بارانی باشم که می بارد
بر جان ملتهبت
تا ابر دلتنگی از آسمان قلبت کنار برود
و رنگین کمان عشق با طیف هفت رنگ زیبایش
نقشی از محبت بزند بر دل مهربانت
کاش می توانستم
همیشه لبخند را سنجاق کنم بر گوشه ی لبانت
و تبسم شیرین چشمانت را
در قاب زیبای چهره ات دائمی کنم
و آرامش را یار همیشگی زندگیت
تو نمی دانی عزیز جانم
دلت که می گیرد
تمام غصه های دنیا بر دلم سنگینی می کند
دلتنگ که می شوی
آسمان با آن فراخی برایم تنگ و تاریک می شود
کاااش
کاااش قدرت این را داشتم
که مرهم تمام زخمهایت را به تو برگردانم
تا تو شاد باشی
تا تو بخندی
و من از دور نظاره گر
انعکاس تمام خوشی ها
در چشمان زیبایت باشم ؛
افسوس...
افسوس که ناتوانم...
✍باران_مقدم...
❤️🩹❤️🔥💔
عشق تو
مثل شعله ای در چشم هایم
سوسو میزند
تا
رهایم کند،از این برزخ بی حاصل؛
با یادت
پناهگاه امنی ساخته ام
میان مرگ و زندگی و
خلوت نشین گریه های شبانه ام شدم...
بگو:
از کدام در؛
از کدام پنجره؛
از کدام راه؛
می رسی تا
سلام های زخمی نگفته ام را
نذر پرنده های بی آشیان کنم...
بهاره_طلایی
❤️🩹❤️🔥💔
مثل شعله ای در چشم هایم
سوسو میزند
تا
رهایم کند،از این برزخ بی حاصل؛
با یادت
پناهگاه امنی ساخته ام
میان مرگ و زندگی و
خلوت نشین گریه های شبانه ام شدم...
بگو:
از کدام در؛
از کدام پنجره؛
از کدام راه؛
می رسی تا
سلام های زخمی نگفته ام را
نذر پرنده های بی آشیان کنم...
بهاره_طلایی
❤️🩹❤️🔥💔
❤2
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ !!!
ﺳﻬﻢ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﺳﻬﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﻦ !!!
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ !!!
ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ !!
ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﺮﻭ !!
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ !!!
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ !!!
ﺳﻬﻢ ﺩﻓﺘﺮﻡ !!!
ﺳﻬﻢ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ !!!
ﺳﻬﻢ ﺳﻄﺮﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻥ !!!
💙💕شبتون سرشار از عشق
بی دغدغه و بدور از دلتنگی🌹❤️
❤️🩹❤️🔥💔
ﺳﻬﻢ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﺳﻬﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﻦ !!!
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ !!!
ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﺳﺘﻬﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ !!
ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﻣﺮﻭ !!
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ !!!
ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯼ !!!
ﺳﻬﻢ ﺩﻓﺘﺮﻡ !!!
ﺳﻬﻢ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ !!!
ﺳﻬﻢ ﺳﻄﺮﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﻤﺎﻥ !!!
💙💕شبتون سرشار از عشق
بی دغدغه و بدور از دلتنگی🌹❤️
❤️🩹❤️🔥💔
❤2
روحم را زیر تیغ خاک غلتانده ام و
گذاشته ام کناری تا زیر گیوتین
داغ آفتاب کویر سرخ شود.
تا از جسمم کوزه ای درست کنی
و درآن کوزه گلی بکاری
اما میدانم که روزی در چشمهایت
باران خواهد گرفت.
میدانم که تو روزی بالهای من خواهی شد
وعصای خود را بر زمین خواهی کوبید
میدانم برگشتنت هیچ فایده ای ندارد
وقتی آسمان یکدنده ومغرور است
و روح من سرگردان وعاجز
به دور تو طواف میکند
و خاک آغشته به سرب و عاجز .
کمی آفتاب خریدم تا شبها سرم بکشم
تا وقتی نیستی
آفتاب آغوش گرمای وجودم شود
شبی که قهوه تلخ نوشیدم
شعرم را دم کردم برای روز مبادا
که برف، ببارد در زاد روز خجسته ام
و خواب نبودنت ندیدنت
وعطش نداشتنت مرا آب کند.
مبادا که باد، موی تو را از مشامم پراز
سپید برف بدزد.
خزان شتاب زده میرود
همیشه بزرگ ترین هراس برای
عاشقان بلاتکلیف درد است
هراس آنجاست که دیگر حجله ی مرا
هیچ تابوت خشکیده ی
شاخه ی درختی لمس نمیکند
آخر ای عشق من
قلب آدمی به شوق دلبستگی زنده است .
درد را لمس نمیکند .
در یک بیابان پراز خاشاک دمادم
خواب باران را میبینم
فرو رفته ام و به تقدیر این زمستان
فکر میکنم.
به زمهریر دی ماه
در هشتمین ستاره اقبالم
که پیش از آذر به سراغم آمده است.
حالا اشک های قندیل شده را
به کدام دوره گردی بفروشم
که سرم را کلاه نگذارد و
کلاه از روی کلمات
نانوشته های نامرئی ام برندارد.
من سخت دلتنگ توام
امیرعلی_کشاورزیان
❤️🩹❤️🔥💔
گذاشته ام کناری تا زیر گیوتین
داغ آفتاب کویر سرخ شود.
تا از جسمم کوزه ای درست کنی
و درآن کوزه گلی بکاری
اما میدانم که روزی در چشمهایت
باران خواهد گرفت.
میدانم که تو روزی بالهای من خواهی شد
وعصای خود را بر زمین خواهی کوبید
میدانم برگشتنت هیچ فایده ای ندارد
وقتی آسمان یکدنده ومغرور است
و روح من سرگردان وعاجز
به دور تو طواف میکند
و خاک آغشته به سرب و عاجز .
کمی آفتاب خریدم تا شبها سرم بکشم
تا وقتی نیستی
آفتاب آغوش گرمای وجودم شود
شبی که قهوه تلخ نوشیدم
شعرم را دم کردم برای روز مبادا
که برف، ببارد در زاد روز خجسته ام
و خواب نبودنت ندیدنت
وعطش نداشتنت مرا آب کند.
مبادا که باد، موی تو را از مشامم پراز
سپید برف بدزد.
خزان شتاب زده میرود
همیشه بزرگ ترین هراس برای
عاشقان بلاتکلیف درد است
هراس آنجاست که دیگر حجله ی مرا
هیچ تابوت خشکیده ی
شاخه ی درختی لمس نمیکند
آخر ای عشق من
قلب آدمی به شوق دلبستگی زنده است .
درد را لمس نمیکند .
در یک بیابان پراز خاشاک دمادم
خواب باران را میبینم
فرو رفته ام و به تقدیر این زمستان
فکر میکنم.
به زمهریر دی ماه
در هشتمین ستاره اقبالم
که پیش از آذر به سراغم آمده است.
حالا اشک های قندیل شده را
به کدام دوره گردی بفروشم
که سرم را کلاه نگذارد و
کلاه از روی کلمات
نانوشته های نامرئی ام برندارد.
من سخت دلتنگ توام
امیرعلی_کشاورزیان
❤️🩹❤️🔥💔
شب که میرسد
نور ماه برای تمام همدردی
این کلمات کافی ست
از دورهای دور
از لابهلای سنگفرش های خیابان
به قدم های بی کسی ام به یاد دستهای گرمت میافتم چقدر گشتیم وگشتیم
روی نیمکت پارک نشستیم
مثل دو کبوتر عاشق خواندیم وخواندیم
صدای آواز ما به گوش تمام پرندگان رسید
از عطر خودت وقتی درتن من ریختی
تمام شهر با عشق به امنیت ما غبطه خوردند
عطرِ تُرنج موهای سیاهت
در پس کوچههای کوی عشق
برای ما ساز ودهل نواختند
حالا جام حسرت را به کام حنجره ام میریزم
به سلامتی شبی که رفتی
به سلامتی تمام دوست داشتنت
به شب که میرسم.
هرکسی مرا می ترساند
آنها هم میداند ناسپاسی
در خونشان میدود
اما تو چرا ؟
تو چرا از این راه
تو نمیرسی؟
از شب مرا بِرانی!
مهتاب در دستم خشکید
ستاره که نگویم :
از شب های بی تو بیزارم
از خزان رو به زمستان
گاهی گمان میکنم
من زاده شدم تا فقط دلتنگ تو باشم
مثل دریا که دلتنگ ساحل است
مثل باغچه که دلش
برای شمعدانی های سرخ وصورتی
دلتنگ ست
یا مثلِ حوض که بیتاب ماهی
کاش دلت برای من تنگ شود
ومرا به نامم بخوانی
امیرعلی_کشاورزیان
❤️🩹❤️🔥💔
نور ماه برای تمام همدردی
این کلمات کافی ست
از دورهای دور
از لابهلای سنگفرش های خیابان
به قدم های بی کسی ام به یاد دستهای گرمت میافتم چقدر گشتیم وگشتیم
روی نیمکت پارک نشستیم
مثل دو کبوتر عاشق خواندیم وخواندیم
صدای آواز ما به گوش تمام پرندگان رسید
از عطر خودت وقتی درتن من ریختی
تمام شهر با عشق به امنیت ما غبطه خوردند
عطرِ تُرنج موهای سیاهت
در پس کوچههای کوی عشق
برای ما ساز ودهل نواختند
حالا جام حسرت را به کام حنجره ام میریزم
به سلامتی شبی که رفتی
به سلامتی تمام دوست داشتنت
به شب که میرسم.
هرکسی مرا می ترساند
آنها هم میداند ناسپاسی
در خونشان میدود
اما تو چرا ؟
تو چرا از این راه
تو نمیرسی؟
از شب مرا بِرانی!
مهتاب در دستم خشکید
ستاره که نگویم :
از شب های بی تو بیزارم
از خزان رو به زمستان
گاهی گمان میکنم
من زاده شدم تا فقط دلتنگ تو باشم
مثل دریا که دلتنگ ساحل است
مثل باغچه که دلش
برای شمعدانی های سرخ وصورتی
دلتنگ ست
یا مثلِ حوض که بیتاب ماهی
کاش دلت برای من تنگ شود
ومرا به نامم بخوانی
امیرعلی_کشاورزیان
❤️🩹❤️🔥💔
🥰1
Forwarded from 𝐍𝐀𝐙𝐀𝐍𝐈𝐍
شعر
آواز
دکلمه
درگپ ِ
زمان
منتظر حضور شما عزیزان ِهنرمند هستیم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 𝐍𝐀𝐙𝐀𝐍𝐈𝐍
شعر
آواز
دکلمه
درگپ :
زمان
مجری
باافتخار منتظر شما عزیزان هستیم
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ✨ارشیو اوای نی🎸✨
✨ارشیو اوای نی🎸✨
https://t.me/+EtiBoK1TsyZhZGU8
اوه اینجا رو ندیدم 😒
خوبہ بࢪاۍ آدمے ڪہ دوستت داࢪہ بجنگے، ولے اصلاً خوب نیست بࢪاۍ اینڪہ یڪے دوستت داشتہ باشہ، بجنگے. یہ فࢪق خیلے بزࢪگے بینشون هست .
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
🔥1
من زَخم تمام نَبردهایی را که از آن
اجتناب کردهام به دوش میکشم.
✍مظفر النواب..
❤️🩹❤️🔥💔
اجتناب کردهام به دوش میکشم.
✍مظفر النواب..
❤️🩹❤️🔥💔
👍1
Forwarded from Deleted Account
شب بخیر، و عیبی نداره اگه اطرافت هیچی درست پیش نمیره.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه از هر گفتگوی سادهای کلافه میشی.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه احساس میکنی توانایی بخشی از هر جمعی بودن برای زمان طولانی رو از دست دادی.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه در زمان و مکان نامناسبی گیر افتادی و دائما زخم میزنی و میخوری.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه من فعلیت از من موردانتظارت خیلی دوره.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه همه رو گرم و خندون نگه میداری و خودت یه ابر سرگردونی که نگرانه آخر هم به هیچکس نگه خونه.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه با بهانههای بیخود گریهت میگیره. این ابرهای جامونده از روزهای دیگهایه.
شب بخیر و لطفا یادت بمونه مقصر همهچی نیستی. یادت بمونه جنگجوبودن یه کار تمام وقت نیست. پس بخند، گریه کن، برقص، بنوش، و از یاد نبر ما همین حالا هم اسممون برندهس. ما تو روزایی زندگی کردیم که زندهموندن معجزه میخواست.
و شب بخیر 👩🦯
❤️🔥❤️🩹💔
شب بخیر، و عیبی نداره اگه از هر گفتگوی سادهای کلافه میشی.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه احساس میکنی توانایی بخشی از هر جمعی بودن برای زمان طولانی رو از دست دادی.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه در زمان و مکان نامناسبی گیر افتادی و دائما زخم میزنی و میخوری.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه من فعلیت از من موردانتظارت خیلی دوره.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه همه رو گرم و خندون نگه میداری و خودت یه ابر سرگردونی که نگرانه آخر هم به هیچکس نگه خونه.
شب بخیر، و عیبی نداره اگه با بهانههای بیخود گریهت میگیره. این ابرهای جامونده از روزهای دیگهایه.
شب بخیر و لطفا یادت بمونه مقصر همهچی نیستی. یادت بمونه جنگجوبودن یه کار تمام وقت نیست. پس بخند، گریه کن، برقص، بنوش، و از یاد نبر ما همین حالا هم اسممون برندهس. ما تو روزایی زندگی کردیم که زندهموندن معجزه میخواست.
و شب بخیر 👩🦯
❤️🔥❤️🩹💔
Forwarded from Deleted Account
من آیه های اخر کتاب پیامبری بودم که مبعوث نشد. بخشی فراموش شده از تاریخ. قرار نبود که باشم، برای همین بود که دیدم همه من را از یاد برده اند.
قرن ها پیش خاکی بود که گندمزار شدم. باد گندمها را می رقصاند و من نگاه می کردم ومست می شدم. بعد یک شب صاعقه زد و همه برگ و بارم را سوزاند. خاکستر شدم و پر کشیدم به فرادست دریاهای دور، آنجا به قبیله مذابهای سرخ پیوستم و از نو سوختم و باز جاری شدم بر دامن کوهی که نبود. نبود و نبودم و خلقت شوخی بی نمکی بود میان دو ذره ملعون.
بعد، دستی مرا نوازش کرد در ساعتی تاریک از شبی سرد.
دستی مرا نوازش کرد و من از نیستی پر کشیدم به شدن، به هستن، به من. آرام گرفتم در ثانیههایی خالی میان دو بوسه، در نفسی عمیق بعد از دیداری بیگاه، در نوازشی نرم در آغوش مادری سرخوش. نگاه کردم به آرامش آدمها وفکر کردم هستم و آرامم. فکر کردم هستم و دلم خواست که صورت داشته باشم و تن، تا به قامت دلخواه یاری درآیم و دل ببرم و ببوسم و نوازش کنم و دیده شوم و باشم.
و هیچ خبر نداشتم وسوسه بودن چه دردها به جانم خواهد انداخت. درخت شدم در زمین خشک که چارفصلش زمستان سخت منجمد بود، بی صدای تبری حتا که پیام مرگ بیاورد و رهایم کند. پرنده شدم در قفس تنگ مردی کور. ماهی شدم به گنداب عفن فاضلاب شهر. مرد شدم به نداری، زن شدم به بی عصمتی. عیسا شدم و دوستانم انکارم کردند و دشمنانم مرا مصلوب کردند و مردم مهربان شهر ایستادند و تماشا کردند. دردها به جانم دویدند و رفتم به سمت انقراض.
تمام شدم. خدا شدم، تنهای تنها. باز از تنهایی دلم گرفت، ذره ای خلق کردم که کنارم باشد، و بازی از ابتدا شروع شد.
همین بود سرنوشت، دویدن بر مداری تیغدار و کدر، همه عمر......
#حمیدسلیمی..
❤️🩹❤️🔥💔
قرن ها پیش خاکی بود که گندمزار شدم. باد گندمها را می رقصاند و من نگاه می کردم ومست می شدم. بعد یک شب صاعقه زد و همه برگ و بارم را سوزاند. خاکستر شدم و پر کشیدم به فرادست دریاهای دور، آنجا به قبیله مذابهای سرخ پیوستم و از نو سوختم و باز جاری شدم بر دامن کوهی که نبود. نبود و نبودم و خلقت شوخی بی نمکی بود میان دو ذره ملعون.
بعد، دستی مرا نوازش کرد در ساعتی تاریک از شبی سرد.
دستی مرا نوازش کرد و من از نیستی پر کشیدم به شدن، به هستن، به من. آرام گرفتم در ثانیههایی خالی میان دو بوسه، در نفسی عمیق بعد از دیداری بیگاه، در نوازشی نرم در آغوش مادری سرخوش. نگاه کردم به آرامش آدمها وفکر کردم هستم و آرامم. فکر کردم هستم و دلم خواست که صورت داشته باشم و تن، تا به قامت دلخواه یاری درآیم و دل ببرم و ببوسم و نوازش کنم و دیده شوم و باشم.
و هیچ خبر نداشتم وسوسه بودن چه دردها به جانم خواهد انداخت. درخت شدم در زمین خشک که چارفصلش زمستان سخت منجمد بود، بی صدای تبری حتا که پیام مرگ بیاورد و رهایم کند. پرنده شدم در قفس تنگ مردی کور. ماهی شدم به گنداب عفن فاضلاب شهر. مرد شدم به نداری، زن شدم به بی عصمتی. عیسا شدم و دوستانم انکارم کردند و دشمنانم مرا مصلوب کردند و مردم مهربان شهر ایستادند و تماشا کردند. دردها به جانم دویدند و رفتم به سمت انقراض.
تمام شدم. خدا شدم، تنهای تنها. باز از تنهایی دلم گرفت، ذره ای خلق کردم که کنارم باشد، و بازی از ابتدا شروع شد.
همین بود سرنوشت، دویدن بر مداری تیغدار و کدر، همه عمر......
#حمیدسلیمی..
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from Deleted Account
ما "تظاهر" را خوب بلدیم !
وانمود می کنیم ؛ به کسی نیازی نداریم ،
که حالمان با خودمان خوب است ،
که عینِ خیالمان هم نیست !
اما جایی میانه ی راه ؛
در نهایتِ غرور و ایستادگیِ مان ،
فرو می ریزیم .
از دردِ ؛ هیچ کسی را نداشتن ،
از دردِ ؛ دل را به کسی نبستن ،
از دردِ "در میانِ جمع ، تنها بودن" ... !
همه ی آدم ها نیاز دارند یکی را
داشته باشند ،
که در نهایتِ تنهایی و خستگی ؛
دلشان به دوست داشتنش گرم باشد .
آدم ، بدونِ عشق و محبت ، زود ،
پیر می شود .
یک نفر باید باشد !
یک نفر ؛ که عاشقش باشی ،
یک نفر ؛ که عاشقت باشد !
"نرگس صرافیان طوفان"
❤️🩹❤️🔥💔
وانمود می کنیم ؛ به کسی نیازی نداریم ،
که حالمان با خودمان خوب است ،
که عینِ خیالمان هم نیست !
اما جایی میانه ی راه ؛
در نهایتِ غرور و ایستادگیِ مان ،
فرو می ریزیم .
از دردِ ؛ هیچ کسی را نداشتن ،
از دردِ ؛ دل را به کسی نبستن ،
از دردِ "در میانِ جمع ، تنها بودن" ... !
همه ی آدم ها نیاز دارند یکی را
داشته باشند ،
که در نهایتِ تنهایی و خستگی ؛
دلشان به دوست داشتنش گرم باشد .
آدم ، بدونِ عشق و محبت ، زود ،
پیر می شود .
یک نفر باید باشد !
یک نفر ؛ که عاشقش باشی ،
یک نفر ؛ که عاشقت باشد !
"نرگس صرافیان طوفان"
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from Deleted Account
از یادها، زندانی بساز دور خودت، با سیم های خاردار و خندق های عمیق و دیوارهای بلند. از یادها، تن پوشی پشمی بباف برای خودت، زبر و خشن و بدرنگ. پنهان شو در دورترین زوایای خودت. از یادها، پنبه های ضخیم بساز و فرو کن در گوشهایت، کر باش. از یادها، عینکی سیاه بساز و بزن به چشمانت، کور باش. مباد که باز ببینی و بخواهی و مبتلا شوی. مباد که از نو آغاز کنی روند کاستن خود را. از یادها، تبر بساز و ساقه های خودت را قطع کن و حواست باشد که ریشه هایت زیر خاک بمانند. دیده نشو. نبین. نخواه. و اگر خواسته شدی، پناه ببر به تیغهای مسموم زبانت، به هجوم کلامی تلخ فراری بده هرکسی را که نزدیکت شد.
مقیم خودت باش و دردهات. و از یاد نبر تمام کردن را بلد نیستی، و تمام شدن را خوب می دانی. و از یاد نبر پشت هر بوسه شیرین، زهرخند فراقی هست. و از یاد نبر تکیده شده ای و هزار زخم بر تن داری. نگاه کن که چه پیر شده ای لاکردار. از یاد نبر از یاد بردند تو را، که افتاده بودی در سراشیبی زوال، بی نوازشی و آغوشی. چشم به راه اعجازی نباش، غریب ساکت مغموم.
از یاد نبر دل، دل دیوانه. دل بی قاعده که جانفدای عشقی و مشتاق عذابی. دست از سرم بردار، آرام بگیر و یک گوشه همین غار ...
نیستی؟ کجا رفته ای باز؟ خدا رحم کند....
#حمیدسلیمی
❤️🩹❤️🔥💔
مقیم خودت باش و دردهات. و از یاد نبر تمام کردن را بلد نیستی، و تمام شدن را خوب می دانی. و از یاد نبر پشت هر بوسه شیرین، زهرخند فراقی هست. و از یاد نبر تکیده شده ای و هزار زخم بر تن داری. نگاه کن که چه پیر شده ای لاکردار. از یاد نبر از یاد بردند تو را، که افتاده بودی در سراشیبی زوال، بی نوازشی و آغوشی. چشم به راه اعجازی نباش، غریب ساکت مغموم.
از یاد نبر دل، دل دیوانه. دل بی قاعده که جانفدای عشقی و مشتاق عذابی. دست از سرم بردار، آرام بگیر و یک گوشه همین غار ...
نیستی؟ کجا رفته ای باز؟ خدا رحم کند....
#حمیدسلیمی
❤️🩹❤️🔥💔
سکوتم از فقرِ واژهها نیست، دلیلی برای خرج واژهها نمییابم!
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔