آنقدر از شعرهایِ نگفتهام
درد و تنهایی چکه میکند
قلم رم کرده
میگذارم میان کلهی بیمارم
در انزوا خاک بخورند
شاید در قرنی زیباتر
شاعر شجاعتری
در گوشهایی که غم را میفهمند
زمزمهشان کرد
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
درد و تنهایی چکه میکند
قلم رم کرده
میگذارم میان کلهی بیمارم
در انزوا خاک بخورند
شاید در قرنی زیباتر
شاعر شجاعتری
در گوشهایی که غم را میفهمند
زمزمهشان کرد
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
مرهم زخمهای روح من
در لبهای شما چهکار میکند؟
ابلیس مگر بوسه بلد است؟
الف_رحیمی...
❤️🔥❤️🩹💔
در لبهای شما چهکار میکند؟
ابلیس مگر بوسه بلد است؟
الف_رحیمی...
❤️🔥❤️🩹💔
دارم خودم را تراش میدهم
تا نیمهی گمشدهات شوم
تا دوست نداشتن من
بغرنجترین کارزار زندگیات شود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
تا نیمهی گمشدهات شوم
تا دوست نداشتن من
بغرنجترین کارزار زندگیات شود
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
تشنههایی را دیدم
که عاشق سرابند
و میدانند سراب است
من
اینهمه تنها
در جنگل سیرابها
چه میکنم؟!
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
که عاشق سرابند
و میدانند سراب است
من
اینهمه تنها
در جنگل سیرابها
چه میکنم؟!
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
کودک سمجیست مغزم
عدد بخورد، عُق میزند
کلمهخوار است
عاشقانه باشد با طعم فلسفه
شاعرانه هم پخت شده باشد
با دو کلمه بَردهات میشود:
«دوستت دارم!»
امتحانش کن
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
عدد بخورد، عُق میزند
کلمهخوار است
عاشقانه باشد با طعم فلسفه
شاعرانه هم پخت شده باشد
با دو کلمه بَردهات میشود:
«دوستت دارم!»
امتحانش کن
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
در قفست آزادی
و شاعری
کلیدش را به آدمها نده
مرگ هم از میلهها عبور خواهد کرد
آدمها در آزادیشان هم اسیرند
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
و شاعری
کلیدش را به آدمها نده
مرگ هم از میلهها عبور خواهد کرد
آدمها در آزادیشان هم اسیرند
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
«رنج تصمیمش را گرفته
مزرعهی مطلوبی هستی
تا اطلاع ثانوی ساکت»
پنجره به سایهام میگفت
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
مزرعهی مطلوبی هستی
تا اطلاع ثانوی ساکت»
پنجره به سایهام میگفت
الف_رحیمی..
❤️🔥❤️🩹💔
دردناکتر چیست
مرگ
پیری
یا بیماری؟
هیچکدام
عاشق تو شدن!
پیر و بیمار، میمیرم
و تمام
اما عشقت
که مُهر خورده بر اشعارم
یک ابدیت
گلوی تاریخ را
میفشارد
✍ الفرحیمی..
💔❤️🩹❤️🔥
مرگ
پیری
یا بیماری؟
هیچکدام
عاشق تو شدن!
پیر و بیمار، میمیرم
و تمام
اما عشقت
که مُهر خورده بر اشعارم
یک ابدیت
گلوی تاریخ را
میفشارد
✍ الفرحیمی..
💔❤️🩹❤️🔥
در بورس عاشقانهها
سهامی ارزنده
از دوست داشتنت را افزایش دادهام
معاملات حساسیتزا را
ممنوع کن
پریشانی احساس متوقف میشود
در انسجام ثانیهها
سود عشق را
به نقطهای امن میرسانیم...
✍مریم_فیروزیان_فیروزه..
❤️🔥❤️🩹💔
سهامی ارزنده
از دوست داشتنت را افزایش دادهام
معاملات حساسیتزا را
ممنوع کن
پریشانی احساس متوقف میشود
در انسجام ثانیهها
سود عشق را
به نقطهای امن میرسانیم...
✍مریم_فیروزیان_فیروزه..
❤️🔥❤️🩹💔
و زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
هنوز هم زیباست!
هنوز هم خورشید لبخند میزند،
آسمان، در آغوش میگیرد،
زمین میرویانَد
و درختانِ لبخند، شکوفه میزنند.
هنوز هم نوزادان متولد میشوند، شمعدانیها گل میدهند، ماه میتابد، ستاره چشمک میزند، جیرجیرک آواز میخواند، پروانه پرواز میکند، درختان میوه میدهند، چشمهها میجوشند و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان میافتد.
که امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست؛
و زندگی... آه،
زندگی با تمام دردهایش،
هنوز هم زیباست...
نرگس_صرافیان
❤️🔥❤️🩹💔
الا! که از همگانت عزیزتر دارم
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
شکسته باد دلم، گر دل از تو بردارم
اگرچه دشمن جان منی، نمیدانم
چرا ز دوستترت نیز، دوستتر دارم
قسم به چشم تو، که کور باد چشمانم
اگر به غیر تو با دیگری نظر دارم
حسین_منزوی..
❤️🔥❤️🩹💔
اگه قلبت زیبا باشه، ببازی هم بُردی.
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
شاید آدما نبینن اما خدامیبینه
❤️🔥❤️🩹💔
می شود کتمان کنی قلب گنهکار مرا؟
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
یا که سرکش تر کنی آه جگر خوار مرا؟
پای رسوایی عزیزم دست دل را رو نکن
عشق می بخشد به مهرش جرم بسیار مرا
از درخت چشمهایم اشک میچینی و کاش
یک سبد باران می آوردی
عطش زار مرا
می رود دود از سرم ،ای کاش خاموشم کنی
می گدازد چشمهایت کوهِ تبدار مرا
مثل خاکستر که آتش را به دل جا میکند
کاش پنهان می نمودی دود اقرار مرا
ناز کردن هم دگر
اندازه دارد جــان دل
کاش میدیــدی
افـولِ وقت اصرار مرا
غمگسار دوستان و
آشنـایان بوده ام
هیچکس یاری نکرد
آن قلب غمخوار مرا
زمهریر جان شده
آغوش سرد و سنگی ات
کاش آتش می زدی
با هیمــه ای بار مرا
با کلافی دل
خریدارت شدم دل
می دهی؟
بی که خاکستـر کنی
گرمیِ بازار مرا
اکرم نورانی
❤️🔥❤️🩹💔
بیمار غم عشقم و بهبود نیابم
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
الا که به درد و به دوای تو بمیرم
در هر نفسم جان به هوای تو زند بال
تا هر دمی ای جان به هوای تو بمیرم
ای مطرب عشاق در این باز پسینم
دریاب که با نای و نوای تو بمیرم
استادشهریارجان
❤️🔥❤️🩹💔
خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشم
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
دل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینم
منم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ تو
ز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشت
گَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفت
اگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوش
به راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ را
مَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
حافظ..
❤️🔥❤️🩹💔
" خیلی زیباست این متن "
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔
پس از درگذشت پدر،
پسر، مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت میکرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه میخواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو میخواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من اینها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!
مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی میترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.....!!!!
❤️🔥❤️🩹💔
انـــدازه ی تـــمام جــــــــهان دوست دارمت
هم آشــکار و هم ز نـــهان دوست دارمت
دنیـــا هــــزار مــــــرتبه هـــم زیــر و رو شود
من عاشقانه از دل و جان دوست دارمت
مانندتشــنه ای که پر است از ســراب ها
ای عــشق مـــثل آب روان دوست دارمت
حتــی اگـــر تمـــــام الفـــبای عشــــــق را
هــرگز نیــــــاوری به زبـــان دوست دارمت
در بیـــن مــــردمی که پراند از خــــــیال بـد
پنهان ، بدون ظن و گمان دوست دارمت
دراین زمانه ای که به کس اعتماد نیست
دور از نــــــگاه رهگــــــــذران دوست دارمت
مریم پیروزیان
❤️🔥❤️🩹💔
هم آشــکار و هم ز نـــهان دوست دارمت
دنیـــا هــــزار مــــــرتبه هـــم زیــر و رو شود
من عاشقانه از دل و جان دوست دارمت
مانندتشــنه ای که پر است از ســراب ها
ای عــشق مـــثل آب روان دوست دارمت
حتــی اگـــر تمـــــام الفـــبای عشــــــق را
هــرگز نیــــــاوری به زبـــان دوست دارمت
در بیـــن مــــردمی که پراند از خــــــیال بـد
پنهان ، بدون ظن و گمان دوست دارمت
دراین زمانه ای که به کس اعتماد نیست
دور از نــــــگاه رهگــــــــذران دوست دارمت
مریم پیروزیان
❤️🔥❤️🩹💔
پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این
کافهی نزدیکِ دفترم میامدم بیرون
جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش، هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد
پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و بعد از چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا
برگشتم ، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت
بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبیها و محبتها،
باعث بد عادتی و سوء استفاده میشه😢
❤️🔥❤️🩹💔
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این
کافهی نزدیکِ دفترم میامدم بیرون
جلویم را میگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش، هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد
پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی میانداختم.
چند روزی مریض شدم و بعد از چند هفتهای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا
برگشتم ، میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت
بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبیها و محبتها،
باعث بد عادتی و سوء استفاده میشه😢
❤️🔥❤️🩹💔
راه بن بستِ مرا بـاز کنید ، آشـوبم
چون اسیری سر خود را همه جا میکوبم
چیزی از عمرِ بجا مانده ، نمانده باقی
من شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی
آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش را
آنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛
در قمـارش منِ بازنده ، شدم بـازیچه
خوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچه
ساده از روی دلم رد شده خود را کشتم
جــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتم
تا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکین
ماندم از قافله ی عمر ، جدا ، بی تسکین
بس که آزرده شدم از همـه ی آدم ها
حال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم ها
دل نبود این که برایم ، همه اش سرکوبی
دشمن جـان من و ، باعث این مغلوبـی
هر که را دید برایش سر صحبت وا کرد
بقچه ی همسفریِ خـود و او را تا کرد
راه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کرد
هر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کرد
مثل شمعی وسط این همه تاریکی ماند
آب شد جسم من از آن نخِ باریکی ماند
باد و طوفان همه ام را به جهانم پیچید
هیچکس ، حال من غمزده آیا پرسید؟
با من از ماندن و پروانه شدن حرف نزن
داغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزن
صحبتی نیست میانِ من و این ناشادی
بایــد از پنجــره گیـرم ، سندِ آزادی
حسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرا
در و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا
گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانم
گاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانم
او که این روز به من داده کسی جز من نیست
جز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیست
غصه ها از من بی حوصله سرریز شده است
مُهرِ لبهای من این اشکِ سرازیر شده است
در سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصند
هر کسی دور و برم هست همه میترسند
سقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردار
جـای آن روشنی و نور ، برایم بگذار
بـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزم
باید از جای خودم هر چه سریع برخیزم
شانه دارم ولی از خویش مرا میگیرد
دست دارم ، نشد آغوشِِ مرا برگیرد
دیگر از دست تمنای خودم هم دورم
باید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورم
یک نفر نیست که این فاصله را بردارد
روی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد
"یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد"
"بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد"
افسانه_احمدی_پونه...
❤️🔥❤️🩹💔
چون اسیری سر خود را همه جا میکوبم
چیزی از عمرِ بجا مانده ، نمانده باقی
من شدم بادهِ درد و زندگی شد ساقی
آنقدر ریخت به حلقوم من این دردش را
آنقدر داد به چهره ، هاله ی زردش را ؛
در قمـارش منِ بازنده ، شدم بـازیچه
خوانده بود دست منِ سادهِ نادان بچه
ساده از روی دلم رد شده خود را کشتم
جــای گل ، پـوچ بیفتاد میـانِ مشتم
تا شدم کمتر از این بودن و دل شد مسکین
ماندم از قافله ی عمر ، جدا ، بی تسکین
بس که آزرده شدم از همـه ی آدم ها
حال ، این حالِ من است و اثرِ کژدم ها
دل نبود این که برایم ، همه اش سرکوبی
دشمن جـان من و ، باعث این مغلوبـی
هر که را دید برایش سر صحبت وا کرد
بقچه ی همسفریِ خـود و او را تا کرد
راه و بیــراهه زد و فـاصله ها را کـم کرد
هر شب اندوه به جان ریخته چشمم نم کرد
مثل شمعی وسط این همه تاریکی ماند
آب شد جسم من از آن نخِ باریکی ماند
باد و طوفان همه ام را به جهانم پیچید
هیچکس ، حال من غمزده آیا پرسید؟
با من از ماندن و پروانه شدن حرف نزن
داغم ،از این همه افسانه شدن حرف نزن
صحبتی نیست میانِ من و این ناشادی
بایــد از پنجــره گیـرم ، سندِ آزادی
حسِ تنهایی و بی همنفسی کشت مرا
در و دیـوار نشـان داد ، به انگشت مرا
گاهی آرام وَ گاهی عصبی از جانم
گاهی از زندگی سیرم بخدا دیوانم
او که این روز به من داده کسی جز من نیست
جز خطا هیچ کسی وصله ی این دامن نیست
غصه ها از من بی حوصله سرریز شده است
مُهرِ لبهای من این اشکِ سرازیر شده است
در سـرم زَنجره هـای عصبی می رقصند
هر کسی دور و برم هست همه میترسند
سقفِ تاریک و سیاهِ دل من را بردار
جـای آن روشنی و نور ، برایم بگذار
بـاید از ایـن همـه آدمِ دورو ، بگـریزم
باید از جای خودم هر چه سریع برخیزم
شانه دارم ولی از خویش مرا میگیرد
دست دارم ، نشد آغوشِِ مرا برگیرد
دیگر از دست تمنای خودم هم دورم
باید از پوستِ تن ، رد بشوم مجبورم
یک نفر نیست که این فاصله را بردارد
روی این جسمِ تب آلوده ،نفس بگذارد
"یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد"
"بلکه ، دست از سـر آزردن ما بـردارد"
افسانه_احمدی_پونه...
❤️🔥❤️🩹💔
شبیه پیرمردی مانده بر سیگار غمگینم،
حدودش را نمیدانم ولی بسیار غمگینم،
شبیهِ مادری افتاده بر بالینِ فرزندش
ك امیدی ندارد تا شود تیمار، غمگینم
مرا دنیا غریبم گیر آورده است انگاری؛
شبیهِ کشوری در دستِ استعمار غمگینم!
فروپاشیدنم را با نبودت خوب فهمیدم!
چنان جاماندهای در زیر یک آوار غمیگنم،
از اینکاغذ از این شعرم از این افکار بیزارم
فقط از بغضِ لاکردارِ این خودکار! غمیگنم،
غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛
مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم!
تو رفتیسالها اینجابهعکست خیرهمیمانم
من از اینچشمهایِ مانده بر دیوار غمگینم،
مرا با یك لبی پرخنده میبینی نمیدانی...
به ظاهر خوبم اما سخت در پندار غمگینم،
چهمیپرسیتوازحالم! چهمیدانیتوازحالم؟
من از دردی ك هردم می شود تکرار غمگینم!
حسین وصال پور✍✍
❤️🔥❤️🩹💔
حدودش را نمیدانم ولی بسیار غمگینم،
شبیهِ مادری افتاده بر بالینِ فرزندش
ك امیدی ندارد تا شود تیمار، غمگینم
مرا دنیا غریبم گیر آورده است انگاری؛
شبیهِ کشوری در دستِ استعمار غمگینم!
فروپاشیدنم را با نبودت خوب فهمیدم!
چنان جاماندهای در زیر یک آوار غمیگنم،
از اینکاغذ از این شعرم از این افکار بیزارم
فقط از بغضِ لاکردارِ این خودکار! غمیگنم،
غمم در سطرهایِ ریز این کاغذ نمیگنجد؛
مرا بسیار بنویسید ك یک طومار غمگینم!
تو رفتیسالها اینجابهعکست خیرهمیمانم
من از اینچشمهایِ مانده بر دیوار غمگینم،
مرا با یك لبی پرخنده میبینی نمیدانی...
به ظاهر خوبم اما سخت در پندار غمگینم،
چهمیپرسیتوازحالم! چهمیدانیتوازحالم؟
من از دردی ك هردم می شود تکرار غمگینم!
حسین وصال پور✍✍
❤️🔥❤️🩹💔