تو به من دوست نگشتی و من از بیعقلی
همهکس را به خود از بهرِ تو دشمن کردم...
#روحالامین_شهرستانی..
❤️🩹❤️🔥💔
همهکس را به خود از بهرِ تو دشمن کردم...
#روحالامین_شهرستانی..
❤️🩹❤️🔥💔
دخترم! بندِ دلم ، غمگینم!
شیشه یِ عُمرِ ، غُبار آگینم!
جوجه یِ گم شده در توفانم!
شاخه یِ خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه یِ من !
میوه یِ عشقِ سراسیمه یِ من!
گلِ پیوندِ دو غُربت ! غزلم!
حاصلِ ضرب دو حسرت ! غزلم!
ارثِ عصیانِ معماییِ من!
امتدادِ خطِ تنهایی من!
ساقه یِ سرزده از نخلِ تنم!
جویی از سیلِ خروشان ، که منم!
کوکبِ بختِ شبالوده یِ من!
غزلِ طبعِ تبالوده یِ من!
غزلم ! آینه یِ اندوهم!
بانک افکنده طنین ، در کوهم!
پدرت ، خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه ، جن زده یِ ، متروک است
که پر از همهمه یِ ، مشکوک است
روح ها- خاطره ها- اینجایند
می روند ، از دلم و می آیند
یادها ، خیلِ کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم ، پنجره یِ بازم نیست
کسلم ، رخصتِ آوازم نیست
در پیِ همقدمی ، همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
✍🏻#حسین_منزوی
❤️🩹❤️🔥💔
شیشه یِ عُمرِ ، غُبار آگینم!
جوجه یِ گم شده در توفانم!
شاخه یِ خم شده از بارانم!
ای جگر پاره ام! ای نیمه یِ من !
میوه یِ عشقِ سراسیمه یِ من!
گلِ پیوندِ دو غُربت ! غزلم!
حاصلِ ضرب دو حسرت ! غزلم!
ارثِ عصیانِ معماییِ من!
امتدادِ خطِ تنهایی من!
ساقه یِ سرزده از نخلِ تنم!
جویی از سیلِ خروشان ، که منم!
کوکبِ بختِ شبالوده یِ من!
غزلِ طبعِ تبالوده یِ من!
غزلم ! آینه یِ اندوهم!
بانک افکنده طنین ، در کوهم!
پدرت ، خرد و خراب و خسته
خسته ای بر همگان در بسته
خانه ، جن زده یِ ، متروک است
که پر از همهمه یِ ، مشکوک است
روح ها- خاطره ها- اینجایند
می روند ، از دلم و می آیند
یادها ، خیلِ کفن پوشانند
جز من از هر که فراموشانند
کدرم ، پنجره یِ بازم نیست
کسلم ، رخصتِ آوازم نیست
در پیِ همقدمی ، همنفسی
ایستادم که تو از ره برسی
آمدی ؟ باز کن این پنجره را
پر از آواز کن این حنجره را...
✍🏻#حسین_منزوی
❤️🩹❤️🔥💔
عاقبـــت
همهی ما زیر این خاڪ آرام خواهیم گرفت
ما که دمی به همدیگرمجال آرامش ندادیم...
#آنا_آخماتووا...
❤️🩹❤️🔥💔
همهی ما زیر این خاڪ آرام خواهیم گرفت
ما که دمی به همدیگرمجال آرامش ندادیم...
#آنا_آخماتووا...
❤️🩹❤️🔥💔
شخصیت واقعی یه آدم رو وقتی میبینی که دیگه وجودت براش هیچ منفعتی نداشته باشه...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
همه بالاخره رنگ واقعی خودشونو نشون میدن، صبر داشته باش...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
👌1
.
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیدم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست
و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب،
به گل سوسن می گفت: «شما»
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش«انشا»
۔۔
✍#سهراب_سپهری..
❤️🩹❤️🔥💔
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیدم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست
و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب،
به گل سوسن می گفت: «شما»
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش«انشا»
۔۔
✍#سهراب_سپهری..
❤️🩹❤️🔥💔
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پلک جهان می پرید
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
و فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک🌹🌹🎉
❤️🩹❤️🔥💔
دلش گواهی میداد
اتفاقی می افتد
و فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارک🌹🌹🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۷ آذر
تولدت مبارک ..♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک ..♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
.
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
باید امشب بنویسم شب نفرینشده را
در سرم باز کنم غدّهی چرکینشده را
مثل گنجشکِ لبِ پنجره خیسم امشب
گریهای هست که باید بنویسم امشب
قرص هی میخورم و در سر من بیاثر است
گریهای هست که از طاقت من بیشتر است
منم و نقطه ی پایان! همه چی نیستی است
گریهای هست و به جز آن، همهچی نیستی است
در دلم، در بدنم، یک غم بیاندازهست
سالها رفته ولی داغ کماکان تازست
توی یک گریه ی ممتد متوقف شده ام
در دل خاطره ای بد متوقف شده ا
هرچه درمیروم از ذهنِ سراسر دردم
به همان نقطهی ویرانشده برمیگردم
میروم رو به عقب توی زمانی معکوس
وحشتِ دیدن کابوس میان کابوس!
به شبی از همهی تنها، تنهاییتر!
به شبی از کمد بچه، هیولاییتر!!
به شبِ ضجّهزدن با چمدانی در دست
به شبِ «درد» که هر جور بخوانی، درد است!
در سر باغ، فقط ترس تبر بود آنشب
دل بهجا مانده و تن فکر سفر بود آنشب
رفتم و قطع نشد گریهی مادر هرگز
برنگشتیم به آن بوسه ی آخر هرگز
ترک کردم خودم و آن غم سنگینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
بعدِ آن، یأس پرندهست به دنبال سقوط
کلمه نیست، سکوت است...سکوت است...
سکوت
بعدِ آن نه اثری از غم و نه خوشحالیست
خلاء محضم و انگار جهانم خالی ست
بعدِ آن قصه به پایان خودش نزدیک است
شب محضم، همهی زندگیام تاریک است
منم و غربت و یک گوشیِ خاموششده
مردگیکردنِ یک اسم فراموششده
منم و چند شب و روز فقط بیداری
کشتنِ ثانیههای لزجِ تکراری!
منم و بغض جهان توی دلی سنگی تر
منم و کشتن دلتنگی و دلتنگیتر
منم و حسرت و نفرت که به هم آلودهست
خانهای دور که یک زخم قدیمی بودهست
خاطراتی که لهم کرد که بر بادم باد
مردگیکردنِ در غربت را یادم داد
دور انداختم آخر دل غمگینشده را
حسرت دیدن آن خانهی نفرینشده را
رفتم از فرط تشنج به تب از تخت به سقف
زل زدم روز و شب و روز و شب از تخت به سقف
آمدم از وسط ابر به گنداب فرود
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»
رنج تبعید شدن توی دل آدم ماند
قرص خوردم که فراموش... ولی یادم ماند!
خانهی با جسد و زندان، آذینشده را
خاک نفرینیِ نفرینیِ نفرینشده را
همه ی هستی من،حسرت و آه است فقط
آسمان همه جا رنگ سیاه است فقط...
سید_مهدیموسوی.
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بدون شرح..
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
😭1
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوش قلبترین
آذری ماهی دنیا
تولدت مبارک🥳🎉🎂
❤️🩹❤️🔥💔
آذری ماهی دنیا
تولدت مبارک🥳🎉🎂
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۹ آذر
تولدت مبارک ♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
تولدت مبارک ♥️🎉
❤️🩹❤️🔥💔
Forwarded from 💞 آرَِاَِمَِــَِشَِـَِ خَِیَِاَِلَِ💕 (🍁تنهاترازتنها🍁)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه این است
جهان با تو برایم زیباست💞💞
تولدت مبارک عزیزترینم🕯🍰🎈
❤️🩹❤️🔥💔
جهان با تو برایم زیباست💞💞
تولدت مبارک عزیزترینم🕯🍰🎈
❤️🩹❤️🔥💔
انسـان بمان.... ڪـه ماندن در دلهـا ،
نـه بـا نـان اسـت ، نـه بـا نـام...
همینقدر... قشنگ...
❤️🩹❤️🔥💔
نـه بـا نـان اسـت ، نـه بـا نـام...
همینقدر... قشنگ...
❤️🩹❤️🔥💔
می گویند با هر ڪس باید مثل خودش رفتار ڪرد!
شما گوش نڪنید
چون اگر چنین بود ،
از منش و شخصیت هیچڪس،
چیزی باقی نمی ماند !
هر ڪس، هرچه به سرت آورد،
فقط خودت باش!
نگذار برخورد نادرست آدمها،
"اصالت و طبیعت" تو را خدشه دار ڪند
اگر جواب هر جفایی، بدی بود؛
ڪه داستان زندگی ما،
خالی از ؛ آدمهای خوب می شد.
❤️🩹❤️🔥💔
شما گوش نڪنید
چون اگر چنین بود ،
از منش و شخصیت هیچڪس،
چیزی باقی نمی ماند !
هر ڪس، هرچه به سرت آورد،
فقط خودت باش!
نگذار برخورد نادرست آدمها،
"اصالت و طبیعت" تو را خدشه دار ڪند
اگر جواب هر جفایی، بدی بود؛
ڪه داستان زندگی ما،
خالی از ؛ آدمهای خوب می شد.
❤️🩹❤️🔥💔
زندگی مثل آیینه میمونه
هرجوری نگاهش کنی همونجوری نگاهت میکنه!
پس جوری اون آیینه رو نگاه کن که از خودت و زندگیت لذت ببری
❤️🩹❤️🔥💔
هرجوری نگاهش کنی همونجوری نگاهت میکنه!
پس جوری اون آیینه رو نگاه کن که از خودت و زندگیت لذت ببری
❤️🩹❤️🔥💔
مجنونِ تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشقِ تو سر از پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردید
آن کس که تو را شناخت خود را نشناخت
ابوسعید_ابوالخیر
❤️🩹❤️🔥💔
دیوانهٔ عشقِ تو سر از پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت ز خود گم گردید
آن کس که تو را شناخت خود را نشناخت
ابوسعید_ابوالخیر
❤️🩹❤️🔥💔