شب های من ماه دلاویزی ندارد
تارست و رؤیای دل انگیزی ندارد
هر روز آن پر از غم و مرگ محبت
باغ و بهارش غیر پاییزی ندارد
در خاطر آیینه غیر از تیرگی نیست
شامی سیاه ست و فرو ریزی ندارد
می گویم از اندوه آدم تا قیامت
وقتی جهان جز خنجر تیزی ندارد
قلبم به درد آمد از این دنیای مجنون
از دردها آخر که پرهیزی ندارد
از بس که تنها مانده ام با آرزوها
دنیا برایم شوق ناچیزی ندارد
باید گذر کرد از جهان فتنه و خون
اینجا کسی حس طرب خیزی ندارد
دلخوش نباید شد به دنیا ای عزیزان
وقتی که جز غم زندگی چیزی ندارد
بهاررستا✍️..
❤️🩹❤️🔥❤️🔥
تارست و رؤیای دل انگیزی ندارد
هر روز آن پر از غم و مرگ محبت
باغ و بهارش غیر پاییزی ندارد
در خاطر آیینه غیر از تیرگی نیست
شامی سیاه ست و فرو ریزی ندارد
می گویم از اندوه آدم تا قیامت
وقتی جهان جز خنجر تیزی ندارد
قلبم به درد آمد از این دنیای مجنون
از دردها آخر که پرهیزی ندارد
از بس که تنها مانده ام با آرزوها
دنیا برایم شوق ناچیزی ندارد
باید گذر کرد از جهان فتنه و خون
اینجا کسی حس طرب خیزی ندارد
دلخوش نباید شد به دنیا ای عزیزان
وقتی که جز غم زندگی چیزی ندارد
بهاررستا✍️..
❤️🩹❤️🔥❤️🔥
بوے رفتن مے دهد با من مدارا ڪردنت
سخت دلتنگم براے اخم و دعوا ڪردنت
عطر خوبے مے زنے از در ڪه بیرون مے روی
دلخورم از این همه خود را فریبا ڪردنت
گفتم آیا خسته اے از زندگانے پیش من؟
سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا ڪردنت
گفتمت میل سفر دارم تو گفتے صبر ڪن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا ڪردنت
مے شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گریان و آن آه و دریغا ڪردنت
مے هراسم از نگاه خیره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخر این تماشا ڪردنت
با زبان بے زبانے حرف خود را گفته ای
مے روم دیگر نمے خواهم مدارا ڪردنت...
مرجان_علیشاهی✍🏻🍂🍁🍂
❤️🩹❤️🔥💔
سخت دلتنگم براے اخم و دعوا ڪردنت
عطر خوبے مے زنے از در ڪه بیرون مے روی
دلخورم از این همه خود را فریبا ڪردنت
گفتم آیا خسته اے از زندگانے پیش من؟
سخت رنجیدم من از اینگونه حاشا ڪردنت
گفتمت میل سفر دارم تو گفتے صبر ڪن
خسته ام، دلخسته از امروز و فردا ڪردنت
مے شنیدم دیشب آن لحن پر از افسوس را
صورت گریان و آن آه و دریغا ڪردنت
مے هراسم از نگاه خیره تو سمت در
رنگ حسرت دارد آخر این تماشا ڪردنت
با زبان بے زبانے حرف خود را گفته ای
مے روم دیگر نمے خواهم مدارا ڪردنت...
مرجان_علیشاهی✍🏻🍂🍁🍂
❤️🩹❤️🔥💔
در انزوای واژه ها، ناله غزلخــوان می شــود
درد و غمی بی انتها، در جان نمایان می شود
دل بستم و دلخون شدم، از آمدن از رفتنــت
آهنگ رفتن که کنی، این شهر زندان می شود
وقتی که تنها در منی، در مستی دیوانه وار
لبــهای عاری از گناهم بوســه باران می شود
در عشق تو بازنده ام، مغلوب غم های تهـــی
لعنت به تو که نیمه شب، بغضم فراوان می شود
مشغول باریدن شده چشمان عاشق بین من
از ازدحــام اشکــها، آیینــه ویران می شود
ناله غزلخوان می شود، در انزوای واژه ها
با خاطرات تیره هم، احوال گریان می شود
شب همگی بخیر
❤️🩹❤️🔥💔
درد و غمی بی انتها، در جان نمایان می شود
دل بستم و دلخون شدم، از آمدن از رفتنــت
آهنگ رفتن که کنی، این شهر زندان می شود
وقتی که تنها در منی، در مستی دیوانه وار
لبــهای عاری از گناهم بوســه باران می شود
در عشق تو بازنده ام، مغلوب غم های تهـــی
لعنت به تو که نیمه شب، بغضم فراوان می شود
مشغول باریدن شده چشمان عاشق بین من
از ازدحــام اشکــها، آیینــه ویران می شود
ناله غزلخوان می شود، در انزوای واژه ها
با خاطرات تیره هم، احوال گریان می شود
شب همگی بخیر
❤️🩹❤️🔥💔
بعضی ها تکرار نمی شوند،
پس کسی را که دوست داری
همیشه کنار خودت نگه دار
مراقبش باش...
❤️🩹❤️🔥💔
پس کسی را که دوست داری
همیشه کنار خودت نگه دار
مراقبش باش...
❤️🩹❤️🔥💔
سَرم ...
بر شانه ات باشد
کمرمَحصورِ بازویت ...!
نَفَس درسینه
می میرد
چه غوغائی کُنَد قلبم ...
❤️🩹❤️🔥💔
سَرم ...
بر شانه ات باشد
کمرمَحصورِ بازویت ...!
نَفَس درسینه
می میرد
چه غوغائی کُنَد قلبم ...
❤️🩹❤️🔥💔
فراق
خاطرم خوش نیست از ، غمهای بسیار فراق ..
جای آن دارد بگویم ، از غمِ بار فراق ،
نی طلوع افتاب و نی فروغ اختری ..
روشن آن منزل ندارد ، ظلمتِ تارِ فراق ،
چند پیمودن ره بی حاصلی از فرط عشق ..
بشکند ، صد پاره گردد ، خشت دیوار فراق ،
نیست مارا سخت باشد ، از جدایی سخت تر ..
لعنتم بر هر فراق و ، دردِ دشوارِ فراق ،
چشم تر ، گریان پریشان ، دور از جانان جان ،
صد بلا و محنتم ، از بار خروار فراق ،
بی رخ جانان جانم ، بی می و مینای او ..
نیست ما را روزگاری ، از غم و کار فراق ،
من زهجرانش چنان گشتم ، که نتوانم به وصف ..
کس چه میداند که چونست ؟ راز و اسرار فراق ،
ادامه دارد ....
راحم_تبریزی..
❤️🩹❤️🔥💔
خاطرم خوش نیست از ، غمهای بسیار فراق ..
جای آن دارد بگویم ، از غمِ بار فراق ،
نی طلوع افتاب و نی فروغ اختری ..
روشن آن منزل ندارد ، ظلمتِ تارِ فراق ،
چند پیمودن ره بی حاصلی از فرط عشق ..
بشکند ، صد پاره گردد ، خشت دیوار فراق ،
نیست مارا سخت باشد ، از جدایی سخت تر ..
لعنتم بر هر فراق و ، دردِ دشوارِ فراق ،
چشم تر ، گریان پریشان ، دور از جانان جان ،
صد بلا و محنتم ، از بار خروار فراق ،
بی رخ جانان جانم ، بی می و مینای او ..
نیست ما را روزگاری ، از غم و کار فراق ،
من زهجرانش چنان گشتم ، که نتوانم به وصف ..
کس چه میداند که چونست ؟ راز و اسرار فراق ،
ادامه دارد ....
راحم_تبریزی..
❤️🩹❤️🔥💔
مثل یک ماهیِ قرمز که نمیرد سرِ سال
من همانقدر ملولم تو همانقدر محال
بارِ یک خلقت مردانه چنان بر دوشت
که غزل گنگ و زبانم کر و چشمانم لال
خواب تو بوی کسی غیر مرا داد .. چه حیف ..
که همآغوش نبودیم در آغوش خیال..
دین در اندام که آموخته بودی که مرا
بوسهات سخت حرام است و غمت بیش حلال
هم به هم ریختهام هم غزلم بارانیست
بیتو یک ارگ بم افتاد مسیرش به شمال
فعل ناممکن من ، کاش محقق بشوی
مثل یک ماهی قرمز که نمیرد سرِ سال
زهرا_شفیعی
❤️🩹❤️🔥💔
من همانقدر ملولم تو همانقدر محال
بارِ یک خلقت مردانه چنان بر دوشت
که غزل گنگ و زبانم کر و چشمانم لال
خواب تو بوی کسی غیر مرا داد .. چه حیف ..
که همآغوش نبودیم در آغوش خیال..
دین در اندام که آموخته بودی که مرا
بوسهات سخت حرام است و غمت بیش حلال
هم به هم ریختهام هم غزلم بارانیست
بیتو یک ارگ بم افتاد مسیرش به شمال
فعل ناممکن من ، کاش محقق بشوی
مثل یک ماهی قرمز که نمیرد سرِ سال
زهرا_شفیعی
❤️🩹❤️🔥💔
مادر که گریه کند
انگار دنیا را دار زده اند؛
انگار پوست جسم و احساست را زنده زنده می کَنند.
مادر که اشک بریزد
تمام وجودت غرق در ماتم می شود.
مادر که ناله کند
حاضر می شوی تمام دنیا و شادیهایت را برای یک لبخندش هدیه کنی؛
درد مادر را که ببینی
ناله اش را که بشنوی؛
غصه هایش که جای لبخندش را بگیرند؛
تمام لبخندهای تو نیز رنگ می بازند
و
خیلی آرام سرت را برمیگردانی
تا
چشمان پاک مادرت اشکهای دردناکت را نبیند.
مادر همیشه مادر است.
منصور_نادری..
❤️🩹❤️🔥💔
انگار دنیا را دار زده اند؛
انگار پوست جسم و احساست را زنده زنده می کَنند.
مادر که اشک بریزد
تمام وجودت غرق در ماتم می شود.
مادر که ناله کند
حاضر می شوی تمام دنیا و شادیهایت را برای یک لبخندش هدیه کنی؛
درد مادر را که ببینی
ناله اش را که بشنوی؛
غصه هایش که جای لبخندش را بگیرند؛
تمام لبخندهای تو نیز رنگ می بازند
و
خیلی آرام سرت را برمیگردانی
تا
چشمان پاک مادرت اشکهای دردناکت را نبیند.
مادر همیشه مادر است.
منصور_نادری..
❤️🩹❤️🔥💔
به یاد تو در دل شبهای تار،
چگونه بخوابم، ای روشنیام!
چشمانت، چون ستارهها در آسمان،
دل را میسوزاند، جان را میکشد.
دستهای تو، نغمهای در سکوت،
در خواب و بیداری، با من بمان.
عطر عشق تو در هوای شب،
چگونه فراموش کنم، ای دلربای من!
هر دم به یاد تو میگذرد،
این شبهای بیپایان، بیتو غمگین است.
ای عشق من، ای نور زندگی،
چگونه بخوابم، وقتی تو در خواب منی؟
ابولفضل_وکیلی ...
❤️🩹❤️🔥💔
چگونه بخوابم، ای روشنیام!
چشمانت، چون ستارهها در آسمان،
دل را میسوزاند، جان را میکشد.
دستهای تو، نغمهای در سکوت،
در خواب و بیداری، با من بمان.
عطر عشق تو در هوای شب،
چگونه فراموش کنم، ای دلربای من!
هر دم به یاد تو میگذرد،
این شبهای بیپایان، بیتو غمگین است.
ای عشق من، ای نور زندگی،
چگونه بخوابم، وقتی تو در خواب منی؟
ابولفضل_وکیلی ...
❤️🩹❤️🔥💔
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
امیرحسین_خوش_حال
❤️🩹❤️🔥💔
زنی که شعر میفهمد جهانی ناب میخواهد
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔
به تندیس ِ تنش ابریشم ِ مهتاب میخواهد
به شوق ِ دیدن ِ خوشبختیاش در قصر ِ آیینه
دلی شیدا، قدی رعنا، رخی جذاب میخواهد
هنوز آن دختر ِ شیطان و بازیگوش ِ دیروزیست
زنی که فارغ از غمها دلی شاداب میخواهد
همان زن که برای ِ پرسه های ِ خیس ِ بارانش
فروغ و شاملو و قیصر و سهراب میخواهد
سحرگاهان که پلکش را به نرمی میگشاید نور
شکوفا غنچهی ِ خورشید ِ عالمتاب میخواهد
ندارد نسبتی با شهر ِ پُر دود و ترافیکش
شمال و کلبهی ِ دنجی کنار ِ آب میخواهد
کنار ِ آب و آنسوتر کنار ِ جنگلی سرسبز
به یاد ِ بچگی بین ِ درختان تاب میخواهد
که تابش را ببندی و به روی ِ او بخندی و
بدانی عاشقی کردن کمی آداب میخواهد
که او را هُل دهی با شوق و موهایش به رقص آید
همان مو که سرانگشتی به پیچ و تاب میخواهد
شباهنگام پلکش را که برهم مینهد آرام
نه بالش، سینه ای مردانه وقت ِ خواب میخواهد
زنی اینگونه رویایی و غرق ِ شور و زیبایی
بدون ِ شک غزلهایی پر از اعجاب میخواهد
"دلم" لرزید و گفت این شعر از آن ِ که خواهد شد؟
به او گفتم زنی که گوهر ِ نایاب میخواهد...
❤️🩹❤️🔥💔
در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پُر ستاره شد ...
تو را صدا کردم ،
در تاریکترین شبها ،
دلم صدایت کرد و تو با
طنینِ صدایت به سوی من آمدی
احمد_شاملو...
❤️🩹❤️🔥💔
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پُر ستاره شد ...
تو را صدا کردم ،
در تاریکترین شبها ،
دلم صدایت کرد و تو با
طنینِ صدایت به سوی من آمدی
احمد_شاملو...
❤️🩹❤️🔥💔
اڪَر جهان همہ
دشمن شوند باڪی نیست
مرا زغیر چہ اندیشه چون ترا دارم
صائبتبریزے..
❤️🩹❤️🔥💔
دشمن شوند باڪی نیست
مرا زغیر چہ اندیشه چون ترا دارم
صائبتبریزے..
❤️🩹❤️🔥💔
هیچ چیز و هیچ کس در جهان، قدرتمندتر از زنی نیست که توسط کسی عمیقا دوست داشته میشود! که کسی چشمهای او را و کسی لبخندهای او را و کسی تلاشها و دستاوردهای او را جور دیگری میبیند و ستایش میکند... زنی که هر صبح که چشم باز میکند، دلیل مستحکمی برای بلند شدن و لبخند زدن و زیستن مییابد و کسی را دارد که در نهایت سختیهای روزگار هم به یاد لبخند و کلام او بیفتد و تمام قلبش گرم شود و سنگ هم که از آسمان بارید زیر لب بگوید: در این دنیا چیزی هست، که ارزش جنگیدن و ادامه دادن دارد هنوز...
❤️🩹❤️🔥💔
❤️🩹❤️🔥💔
آسمان ابریست از حالِ پریشانم هنوز
نیستی اینجا ببینی مثل بارانم هنوز
غافلی از حالم امّا شعر هایم مال توست
لابه لای هر غزل میخوانمت "جانم" هنوز
میزنم وقتی قدم در کوچه های خاطرات
در غم هجرت پر از اندوه سوزانم هنوز
میروم با اشک بین جاده های بی کسی
در عبور بی کسی خاموش و حیرانم هنوز
ازحدیثِ عشقِ تو شعری سرودم یادگار
گرچه دائم از نگاه تو غزلخوانم هنوز
❤️🩹❤️🔥💔
نیستی اینجا ببینی مثل بارانم هنوز
غافلی از حالم امّا شعر هایم مال توست
لابه لای هر غزل میخوانمت "جانم" هنوز
میزنم وقتی قدم در کوچه های خاطرات
در غم هجرت پر از اندوه سوزانم هنوز
میروم با اشک بین جاده های بی کسی
در عبور بی کسی خاموش و حیرانم هنوز
ازحدیثِ عشقِ تو شعری سرودم یادگار
گرچه دائم از نگاه تو غزلخوانم هنوز
❤️🩹❤️🔥💔
نوبت آمد، می نوازد نوبتی، ناقوسمان
تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان
آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت
بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان
ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل ها زدیم
آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان
حسین_منزوی..
❤️🩹❤️🔥💔
تا بگیرد رودهامان راهِ اُقیانوسمان
آذرخشی بود و غرّید و درخشید و گذشت
بانگِ نوشانوشمان و برقِ بوسابوسمان
ما نشانِ خود، رقم بر دفترِ دل ها زدیم
آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان
حسین_منزوی..
❤️🩹❤️🔥💔
بیا امشب بحالِ من توهم ای ماه زاری کن
بیا دستم به دامانت تو هم شب زنده داری کن
چقدر حالم پریشان است شبیه موج در طوفان
کنارِ من کمی بنشین چو من دل بیقراری کن
شبی تاریک و چشمانم به راهِ او ٬ نمی آید
بیا مردانه درمانی بر این چشم انتظاری کن
زمستانم پُر از سردی پُر از دلتنگی مطلق
ببین یخ بسته ام اینجا بیا فصلم بهاری کن
سکوتی مبهم و تاریک وجودم را دهد آزار
بیا و صحبت از عشق و صدای یک قناری کن
نمیدانم چرا امشب دلم بد جور دلتنگ است
شکسته بُغضِ من امشب اسیرِ بُردباری کن
همه خواب اند و من بیدار قلم شاهد بر احوالم
بر این سنگِ صبورِ غم بیا امشب تو کاری کن
❤️🩹❤️🔥💔
بیا دستم به دامانت تو هم شب زنده داری کن
چقدر حالم پریشان است شبیه موج در طوفان
کنارِ من کمی بنشین چو من دل بیقراری کن
شبی تاریک و چشمانم به راهِ او ٬ نمی آید
بیا مردانه درمانی بر این چشم انتظاری کن
زمستانم پُر از سردی پُر از دلتنگی مطلق
ببین یخ بسته ام اینجا بیا فصلم بهاری کن
سکوتی مبهم و تاریک وجودم را دهد آزار
بیا و صحبت از عشق و صدای یک قناری کن
نمیدانم چرا امشب دلم بد جور دلتنگ است
شکسته بُغضِ من امشب اسیرِ بُردباری کن
همه خواب اند و من بیدار قلم شاهد بر احوالم
بر این سنگِ صبورِ غم بیا امشب تو کاری کن
❤️🩹❤️🔥💔
..گفتند ڪہ تعریف تو از
عشق چگونہ است؟ .....
..شیـــــرینیِ تلخیست
ڪہ جان بخشد و گیرد
حسین__فروتن..
❤️🩹❤️🔥💔
عشق چگونہ است؟ .....
..شیـــــرینیِ تلخیست
ڪہ جان بخشد و گیرد
حسین__فروتن..
❤️🩹❤️🔥💔
شعر
ایــن دل دیـوانـه بی تـو میـل بستـانی نـدارد
گلـشــن بـی یـار فــرقـی با بـیــابـانی نــدارد
قـصـه ی دلتـنگی ما غصـه ی رنــج آوری شـد
زنــدگی بی تــو بـرایم لطـف چـنـدانی نــدارد
آرزو دارم کـه بـــاشی هـمــدم تنـــهـایی مـن
ایـن غـم جـانـکاه می دانـم که پایانی نــدارد
در بهاران هـم تمـام بـوستـان مـن خزان شـد
گلــشن آفــت زده ، مـرغ غـزلــخـوانی نـدارد
عــشق دارد صـد گـسـل بر پیکر آزرده ی مـن
این دلـم با بید مجنون، فـرق چـنـدانی نـدارد
عهـدها بسـتی و بشکستی نمی دانی مگـر تـو
کــهنه زخــم بی وفــایی ، راه درمانی نـدارد
گاه گاهی دل به دریا می زنـم امـا چه حاصل
وقتی آن زلـف سیاهت موج و طـوفانی ندارد
من به هفت افلاک گشتم تابجویم مه رخی را
مـثل تــو هیـچ آسـمـانی، ماه رخـشانی نـدارد
نسخـه ی درد مـرا با داغ هـجـران گر نـپیچی
دل بــرای وصـل تـو جـانـا ، دگر جـانی نـدارد
شوره زار عاشـقی بین قـصه ی پر غـصه دارد
آســمـان تیـــره بخـتی ، حــس بـارانی نــدارد.
نوای_دل..
❤️🩹❤️🔥💔
ایــن دل دیـوانـه بی تـو میـل بستـانی نـدارد
گلـشــن بـی یـار فــرقـی با بـیــابـانی نــدارد
قـصـه ی دلتـنگی ما غصـه ی رنــج آوری شـد
زنــدگی بی تــو بـرایم لطـف چـنـدانی نــدارد
آرزو دارم کـه بـــاشی هـمــدم تنـــهـایی مـن
ایـن غـم جـانـکاه می دانـم که پایانی نــدارد
در بهاران هـم تمـام بـوستـان مـن خزان شـد
گلــشن آفــت زده ، مـرغ غـزلــخـوانی نـدارد
عــشق دارد صـد گـسـل بر پیکر آزرده ی مـن
این دلـم با بید مجنون، فـرق چـنـدانی نـدارد
عهـدها بسـتی و بشکستی نمی دانی مگـر تـو
کــهنه زخــم بی وفــایی ، راه درمانی نـدارد
گاه گاهی دل به دریا می زنـم امـا چه حاصل
وقتی آن زلـف سیاهت موج و طـوفانی ندارد
من به هفت افلاک گشتم تابجویم مه رخی را
مـثل تــو هیـچ آسـمـانی، ماه رخـشانی نـدارد
نسخـه ی درد مـرا با داغ هـجـران گر نـپیچی
دل بــرای وصـل تـو جـانـا ، دگر جـانی نـدارد
شوره زار عاشـقی بین قـصه ی پر غـصه دارد
آســمـان تیـــره بخـتی ، حــس بـارانی نــدارد.
نوای_دل..
❤️🩹❤️🔥💔
بگذر شبی به خلوتِ این همنشینِ درد!
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
هوشنگ_ابتهاج...
❤️🩹❤️🔥💔
تا شرحِ آن دهم که غمت با دلم چه کرد!
خون میرود نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیلِ بلا که ریخت
داغِ محبّتِ تو به دلها نگشت سرد
من بر نخیزم از سرِ راهِ وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گَرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جامِ صبوحی که شب نماند!
وآن لعلِ فام خنده زد از جامِ لاجورد
باز آید آن بهار و گلِ سرخ بشکُفَد
چندین مثال از نفسِ سرد و روی زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی میرسند خانه پرستانِ خوابگرد؟!
خونی که ریخت از دلِ ما، سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورَد تیغ هم نبرد.
هوشنگ_ابتهاج...
❤️🩹❤️🔥💔
شعر
چارهها رفت ز دست دل بیچاره ی من
تو بیا چاره ی من شو که تویی چاره ی من
در بیابان طلب بیسر و پا میگردد
که تو را میطلبد این دل آواره ی من
در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود
تا نیاید به کف آن دلبر عیاره ی من
پخت در بوته ی سوداش دل خام طمع
سوخت در آتش هجرش جگر پاره ی من
جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون
به در و دشت زد آتش دل چو پاره ی من
شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرینتر
هر غمی کز تو رسد این دل غمخواره ی من
گر تو صد بار برانی ز در خود دل را
باز سوی تو گراید دل خود کاره ی من
پارههای دل صد پاره به صد پاره شود
گر تو یکبار بگویی دل صد پاره ی من
هر کجا میکِشیَش بر اثرت میآید
سر نهاده است تو را این دل بیچاره ی من
من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم
عقل افسون چه دَمَد بیهده درباره ی من
میبرد لعل لبت دم بِدم از دست مرا
میشود ساقی من مانع نَظّاره ی من
تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشم
ای خوش آندم که به دشنام کنی چاره ی من
میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت
کرده خو با غم تو این دل خونخواره ی من
دل من پا نکشد از در میخانه به پند
ناصحا دست بدار از دل می خورده ی من
سرنوشت دل من رندی و بیپروائیست
طمع زهد مدار از دل این کاره ی من
یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض
بار بیکار بکش ای دل بیکاره ی من
فیض_کاشانی
❤️🩹❤️🔥💔
چارهها رفت ز دست دل بیچاره ی من
تو بیا چاره ی من شو که تویی چاره ی من
در بیابان طلب بیسر و پا میگردد
که تو را میطلبد این دل آواره ی من
در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود
تا نیاید به کف آن دلبر عیاره ی من
پخت در بوته ی سوداش دل خام طمع
سوخت در آتش هجرش جگر پاره ی من
جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون
به در و دشت زد آتش دل چو پاره ی من
شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرینتر
هر غمی کز تو رسد این دل غمخواره ی من
گر تو صد بار برانی ز در خود دل را
باز سوی تو گراید دل خود کاره ی من
پارههای دل صد پاره به صد پاره شود
گر تو یکبار بگویی دل صد پاره ی من
هر کجا میکِشیَش بر اثرت میآید
سر نهاده است تو را این دل بیچاره ی من
من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم
عقل افسون چه دَمَد بیهده درباره ی من
میبرد لعل لبت دم بِدم از دست مرا
میشود ساقی من مانع نَظّاره ی من
تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشم
ای خوش آندم که به دشنام کنی چاره ی من
میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت
کرده خو با غم تو این دل خونخواره ی من
دل من پا نکشد از در میخانه به پند
ناصحا دست بدار از دل می خورده ی من
سرنوشت دل من رندی و بیپروائیست
طمع زهد مدار از دل این کاره ی من
یاد حق چون نکنی شاعریت آید فیض
بار بیکار بکش ای دل بیکاره ی من
فیض_کاشانی
❤️🩹❤️🔥💔