آوای دلفان
102 subscribers
581 photos
48 videos
12 files
1.14K links
نوشته ها و مطالب تخصصیِ جامعه شناسیِ یک معلم ، دکترای جامعه‌شناسی
(گرایش مسائل اجتماعی ایران) ، بررسی کتب درسی جامعه شناسی متوسطه دوم به همراه درسنامه ها و دل نوشته هایش


@zahran2404
Download Telegram
داستان نزاع چهار نفر بر سر خرید انگور

روزی چهار نفر که هر یک به زبانی متفاوت سخن می‌گفتند، همراه یکدیگر بودند. شخصی یک درهم به آنان داد تا با آن چیزی بخرند و بخورند.
مرد فارسی‌زبان گفت: «بیایید با این پول انگور بخریم.»
مرد عرب‌زبان که معنای سخن او را نمی‌دانست، پاسخ داد: «من انگور نمی‌خواهم؛ من *عنب* می‌خواهم.»
مرد رومی نیز گفت: «نه انگور می‌خواهم و نه عنب؛ من فقط *استافیل* می‌خواهم.»
در همین هنگام مرد ترک‌زبان گفت: «این بحث‌ها را کنار بگذارید؛ نه انگور می‌خواهم، نه عنب و نه استافیل. بیایید *اوزوم* بخریم و بخوریم.»
هر یک گمان می‌کرد دیگری چیزی متفاوت می‌خواهد و همین ناآگاهی سبب اختلاف و مشاجره میان آنان شده بود. سرانجام حکیمی که به هر چهار زبان آشنایی داشت، به میان آنان آمد و توضیح داد که همه یک چیز را می‌خواهند، اما آن را با نام‌های گوناگون بیان می‌کنند. «انگور»، «عنب»، «استافیل» و «اوزوم» همگی نام یک میوه‌اند.
با روشن شدن حقیقت، اختلاف آنان از میان رفت و دریافتند که نزاعشان تنها بر سر الفاظ بوده است، نه بر سر معنا.

مولانا در این حکایت به زیبایی نشان می‌دهد که بسیاری از اختلافات میان انسان‌ها ریشه در تفاوت واژه‌ها و شیوه بیان دارد، نه در تفاوت مقصود و حقیقت.

مولانا در این حکایت، فراتر از یک اختلاف ساده بر سر نام یک میوه، به یکی از عمیق‌ترین مسائل زندگی انسان اشاره می‌کند.
چهار نفر داستان، نماد انسان‌هایی هستند که در ظاهر با یکدیگر اختلاف دارند، اما در حقیقت همگی در جست‌وجوی یک مقصد واحدند.
انسان‌ها غالباً به الفاظ، اصطلاحات و صورت‌ها دل می‌بندند و از معنای مشترک و باطن واحد غافل می‌شوند. به همین دلیل، نزاع و جدایی پدید می‌آید.

پشت اختلاف نام‌ها، یک حقیقت مشترک نهفته است و به همین سبب می‌تواند میان مردم صلح و تفاهم برقرار کند.

بسیاری از اختلافات خانوادگی، اختلاف بر سر کلمات است نه خواسته‌ها
گاهی زن و شوهر بر سر موضوعی بحث می‌کنند؛ یکی می‌گوید «من احترام می‌خواهم» و دیگری می‌گوید «من محبت می‌خواهم».
اما اگر عمیق‌تر نگاه کنیم، هر دو در واقع به دنبال دیده‌شدن، ارزشمندی و امنیت عاطفی هستند. آنها مانند همان چهار نفر، یک حقیقت را با واژه‌های متفاوت بیان می‌کنند.
https://eitaa.com/avaydelfan
https://t.me/avayedelfan1
👍2
خوش آن ساعت:
نشیند دوست با دوست

که ساکن گردد آشوب رقیبان

سعدی

https://t.me/avayedelfan1
3
Audio
یک نظر پیر به از صد چله
گر نظر پیر بود بر فقیر
مست شود نعره کشد همچو شیر
https://t.me/avayedelfan1
3
تا جهان بوده است، چنین می‌بوده است. و حق همیشه حق باشد و باطل باطل.

تاریخ بیهقی


https://t.me/avayedelfan1
صبحت بخیر
یادداشتی در روزنامه های سراسری
👏1
مولانا در مثنوی قصه‌ی کَری را می‌‌گوید که به دیدار دوستی دیرین می‌رود. قبل از رفتن با خودش گفتگویی تمرین می‌کند:

«چون بگویم: چونی ای محنتْ کشم؟
او بخواهد گفت: نیکم یا خَوشم
من بگویم: شکر. چه خوردی اَبا؟
او بگوید: شربتی یا ماش با»
.
کر با خودش می‌گوید از حرکت لبهای او جواب‌هایی سر هم می‌کنم. و به دیدار دوست بیمارش می‌رود. اما گفتگو طبق انتظارش پیش نمی‌رود:

«گفت: چونی؟ گفت: مُردم، گفت: شُکر
شد ازین رنجور پرآزار و نُکر
بعد از آن گفتش چه خوردی؟ گفت: زهر
گفت: نوشت باد. افزون گشت قهر
بعد از آن گفت: از طبیبان کیست او
کو همی آید به چاره پیش تو؟
گفت: عزراییل می‌آید، برو
گفت: پایش بس مبارک، شاد شو»

روشن است که چه بر سر آن دوستیِ دیرین می‌آید؟
.
با خودم فکر می‌کنم چقدر این داستان، شبیه حکایت ماست. به دیدار هم می‌رویم با ذهنی انباشته از پاسخ‌های آماده. نمی‌شنویم؛ فقط چیزهایی می‌گوییم که از قبل تمرین کرده‌ایم. و در این کریِ جمعی، هر چه بیشتر حرف می‌زنیم، تنهاتر می‌مانیم.
https://t.me/avayedelfan1
برکت در جانتان جاری...
https://t.me/avayedelfan1
Forwarded from صدای معلم
« این رفتار، ساده تر از آن است که بپنداریم »

نمکدان‌ها و ظرف های ترک خورده

زهرا نجاتی



* اینها همان کسانی اند که با پول همان سفره‌ای که از آن بیزارند، بزرگ شده اند . نمکدان شکستن، اعلام استقلال واهیست از وابستگی اجتناب ناپذیر. یعنی من الان جای دیگری ام، من دیگر از آن شما نیستم، اما این دیگری هیچ وقت نمی‌پذیرد که آن نمکدان، تنها گذرنامه ورودش به همین جایگاه فعلی بوده.


* این پدیده را در همه لایه های جامعه می توان دید ؛ دانشجویی که حالا لهجه مادری را مسخره می کند، مدیر تازه به دوران رسیده ای که دیروز خودش صف نان بود و امروز از صف کشیدن بیزار است، روشنفکری که کتاب اولین معلم خود را در انباری فراموشی می گذارد.


* تلخ ترین بخش ماجرا، نه در شکستن نمکدان، که در نگاه صاحب خانه ایست که سکوت کرده. او، آن پیرمرد پشت میز می داند که این غرور کاذب، ریشه در خجالت عمیقی دارد، خجالت از دست های ترک خورده پدر، از سفره ساده کودکی، از بوی نان تنوری. اما او سکوت می کند، نه از سر ضعف، که از سر دردی کهنه . می داند این بچه، هنوز نفهمیده که نمک را نباید از ظرف کسی گرفت و سپس ظرف را شکست، چون نمک، مزه اش روی زبان می‌ماند، حتی اگر ظرف، خرد شود زیر پا. و آن برادر بزرگ، همان که نان داد و حالا مشت می خورد، باز هم سکوت می کند ؛ چون یادش است که روزی، خودش هم می توانست مشت بزند، اما نان را برگزید.


* این بازی پایان ناپذیر ؛ من دیگر آن نیستم . در واقع معامله ای با خویشتن خویش است، فروختن حافظه جمعی به بهای لحظه ای از پذیرش سطحی. اما تاریخ، همیشه تقاص نمکدان شکنان را پس می گیرد، وقتی روزی خودشان پشت میز دیگری بنشینند و ببینند که کسی با همان بی اعتنایی، ظرف نمک شان را می شکند.


متن کامل یادداشت را در صدای معلم و در لینک زیر مطالعه فرمایید :

https://sedayemoallem.ir/یادداشت/item/27113-/نمکدان‌ها-و-ظرف-های-ترک-خورده

https://t.me/joinchat/AAAAADu4dHJZbt42l9eLGw
👍3
آنجا که دلت آرام گرفت، مقصد است...

عطار نیشابوری
https://t.me/avayedelfan1
4
در زمانی‌که #برده‌داری در آمریکا رایج بود، زن سیاه‌پوستی بنام «هَریت تابمَن» سازمان مخفی راه انداخته بود و بردگان را فراری می‌داد.

بعدها از او پرسیدند:

«سخت‌ترین» مرحله‌ی کارِ سازمان برای نجات و آزادی بردگان چه بود؟ او عمیقاً به فکر فرو رفت
و گفت:
قانع کردنِ یک برده به این‌که تو برده نیستی، و باید آزاد باشی!......
https://t.me/avayedelfan1
ایرج خواجه امیری در گذشت
روحش شاد باد 🥀
https://t.me/avayedelfan1
Parandeh
Iraj
آهنگ معروف و خاطره انگیز "من یه پرندم" با صدای زنده‌یاد استاد ایرج خواجه امیری
https://t.me/avayedelfan1
جای خالی قاب‌ها

زهرا نجاتی

خانه‌ای را تصور کن که پرده‌هایش هنوز به یاد دست‌هایی هستند که کنار زده‌شان، اما آن دست‌ها رفته‌اند.
صندلی‌هایش هنوز انحنای کمر کسانی را به خاطر دارند که دیگر رویشان نمی‌نشینند. کوچه‌ای که پای پیاده‌روی‌های مشترک را در آسفالتش حک کرده، اما حالا فقط برگ‌های خشک‌اند که با وزش باد جابه‌جا می‌شوند. اینجا، دیگر مکان نیست،فقط یک قاب خالی است از تمام روایت‌هایی که به آن جان می‌دادند.

ما آدم‌ها فضا را با رد پای عاطفه‌مان پر می‌کنیم، هر پاتوقی، هر نیمکتی، هر پیاده‌رویی، فقط یک موقعیت مکانی نیست، بلکه بستری است برای انباشت نگاه‌ها، خنده‌ها، مکث‌ها و حتی سکوت‌های مشترک. وقتی آن چهره‌ها از کادر روزمره‌گی بیرون می‌روند، چه بر سر مکان می‌آید؟ تبدیل می‌شود به یک دکور بی معنا، به پس‌زمینه‌ای که سوژه‌اش را گم کرده است.

حتی در شهرهای شلوغ، تنها خیابان‌هایی زنده‌اند که خاطره‌ای با دیگری در آنها گره خورده باشد. ورای آمار جمعیت، یک شهر را حضور چند نفر خاص برای ما قابل زیست می‌کند. مغازه‌ای که صاحبش چای تعارف می‌کرد، پارکی که بچه‌ها در آن توپ می‌زدند، یا ایستگاهی که هر روز در آن منتظر کسی بودی. این مکان‌ها، در واقع مرزهای عاطفی ما هستند و وقتی مرزها خالی شوند، سرزمین‌مان خلوت‌ترین بیابان جهان خواهد شد.

دقیقا به همین خاطر است که دلتنگی، اینهمه مختصات جغرافیایی دارد.
آدم وقتی برای جایی غمگین می‌شود، در حقیقت برای آدم‌هایی که آنجا دیگر نیستند، می‌گرید.
مکان خالی، آینه‌ایست که فقط فقدان را بازتاب می‌دهد، مانند اتاقی که عکس‌هایش را کنده‌اند و تنها جای قاب‌ها روی دیوار مانده است. آن جای خالی، خودش روایت‌گر تمام داستان‌هاییست که حضور شکل شان داده بود.

پس ارزش یک مکان، نه در متراژ یا قدمت تاریخی‌اش که در قدم‌هاییست که کنار هم در آن برداشته‌ایم.
وقتی آن قدم‌ها دیگر نمی‌آیند، حتی کهن‌ترین بناها هم تبدیل می‌شوند به یک پوسته، پوسته‌ای که شاید زیبا باشد، شاید کهن، اما دیگر نمی‌تپد. چون تپش مکان، از ضربان دل آدم‌هایی می‌آید که درونش زیستند. و وقتی آنها می‌روند، مکان هم از نفس می‌افتد.

و خانه‌ها هرگز نمی‌میرند، فقط کسی برای باز کردن پرده‌هایشان باقی نمی‌ماند.
https://t.me/avayedelfan1
چپ‌دست بودن فقط یک تفاوت ساده نیست!

چپ‌دستی یک بیماری یا اختلال نیست؛ بلکه بخشی از تفاوت طبیعی در عملکرد مغز و سیستم عصبی انسان‌هاست. در بعضی افراد چپ‌دست، نحوه تقسیم برخی عملکردها بین دو نیمکره مغز می‌تواند با راست‌دست‌ها متفاوت باشد، اما این به معنی «باهوش‌تر بودن» یا «راست‌مغز بودن» نیست.

◽️ژنتیک و روند رشد مغز هر دو در شکل‌گیری چپ‌دستی نقش دارند و مهم‌تر از همه اینکه نباید کودک چپ‌دست را مجبور به استفاده از دست راست کرد.

+ امروز August 13، روز جهانی چپ دست‌هاست ❤️
و ما وابسته‌ی چیز هایی شدیم که به ما تعلق نداشت.

https://eitaa.com/avaydelfan

https://t.me/avayedelfan1
🌺روز اول
شمس: مومن کیست؟
مولانا: آنکه سر از سجده معبود بر ندارد

روز چهلم
شمس: مومن کیست؟
مولانا: آنکه دل نمی آزارد....
https://t.me/avayedelfan1
👍3
هیچکس نمی‌تواند غم دل کس دیگر را بفهمد.

داستایفسکی
https://t.me/avayedelfan1
👍3
۱۵ آگوست؛ روز آرامش و رهایی از استرس🌿💚

گاهی چند دقیقه فاصله گرفتن از شلوغی‌ها، نفس عمیق کشیدن و آرام‌کردن ذهن، همان چیزی است که بدن‌مان نیاز دارد.

امروز کمی بیشتر برای آرامش جسم و ذهنتان وقت بگذارید؛ سلامتی فقط مراقبت از بدن نیست، ذهن آرام هم بخشی از آن است.
https://t.me/avayedelfan1
من آن سال هشت ساله بودم،نفس‌های عید در کوچه پیچیده بود. بوی جگر وز و کباب و برنج آبکش، توی چارچوب در خانه‌ها جا خوش کرده بود. من بوی تازگی می‌دادم،بوی پارچه‌ی نویی که تازه از قفسه‌ی مغازه بیرون آمده بود. لباس آبی‌ای با گل‌های ریز سرخ و سفید که انگار بهار را روی شانه‌هایم کاشته بودند.

چرخیدم جلوی آیینه، قد کشیدم، لبخند زدم. بابا گفت،عزیزم، امسال قشنگ‌ترین دختر کوچولوی روستا هستی. و من باور کردم. با همان لباس رفتم بیرون، تا قایم‌موشک بازی کنیم با بچه‌ها. دختر همسایه اما ایستاده بود کنار دیوار، با چشمانی که به گلیم دوخته شده بود و دست‌هایش را توی جیب‌های خالی شلوارش فرو کرده بود. لباسی نداشت که توی آن بهار را لمس کند.

نفهمیدم چه شد. فقط یادم هست که هولم داد، دستم را فشار داد و من افتادم توی جوی آب سرد وسط روستا، آب گل‌آلود، گل‌های لباسم را قورت داد.
آبی روشن، قهوه‌ای شد. گریه کردم، نه از درد، از اینکه بهار از تنم شسته شد.

دویدم خانه، اشک‌هایم را پاک نکرده بودم که بابا آمد. لباس کثیف را نشانش دادم و با همان گریه‌ی بغض‌دار گفتم:این لباس را دیگه نمی‌خوام. بده به اون دختر... بده بهش...

پدر نگاهم کرد. نه با تعجب، نه با پرسش. فقط سری تکان داد. همان شب، لباس شسته‌شده را با دقت تا کرد و برد برایشان. فردا صبح، دختر همسایه را دیدم که با همان لباس آبی گل‌گلی، جلوی خانه ایستاده بود، آرام، با چشمانی که این بار خیس نبود.
لباس توی تنش کمی گشاد بود، اما بهار را روی شانه‌هایش کاشته بود.

من لباس عیدی‌ام را نداشتم، اما چیزی بزرگ‌تر از یک لباس داشتم: فهمیدم که گاهی بخشیدن، یعنی لباس نو پوشیدن دوباره.
آن روز، دیگر لباس عیدی‌ام را نداشتم، اما نور بخشش چنان در دلم تابید که فهمیدم بهار، از شانه که شروع می‌شود، در دل می‌ماند.

زهرا نجاتی
https://t.me/avayedelfan1
3
یادداشتی در روزنامه ها
3