خیال‌است‌دیگر'
2.05K subscribers
51 photos
5 videos
3 links
آخر چاره‌ای نیست
خیال است دیگر.
Download Telegram
تو همچون باد، بی پروا
هوایت را نگیر از من
سرم گرم تو می‌ماند
حواسم را نگیر از من

تو زیبایی نه مثل ماه
که تو زیباتر از آنی
هزاران ماه در چشمت
نگاهت را نگیر از من
-آیهان
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جانِ دل و دیده منم گریه خندیده منم
یار پسندیده منم یار پسندید مرا
-سایه
من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.
داستایفسکی
تمام جهان را در یک موجود خلاصه کردن و همان موجود را تا مقام خدایی بزرگ کردن این است عشق...
ویکتور هوگو
در روزی که به زندگی عشق نمی‌ورزی هدفت گیج‌کننده و دشوار خواهد بود.
پائولو کوئیلو
در این ایام تاریک سکوتم
تو نوری باش، در عمق سقوطم
تو نوری باش همچون شاخه‌ی گل
در این صحرای بی‌جان وجودم
تو آن گلبرگ سبز روزگاری
همان سبزِ درختان چناری
همان سبزی که از یک بذر در خاک
به جنگل‌های قلبم روح دادی
تو زیبایی تو رعنایی تو پاکی
تو از هر وصف این شاعر فرایی
اگر روزی تو را شاعر نبیند
از آن جانش گرفتی، روح باقی
-آیهان
۸ خرداد ۱۴۰۵
8
خیال‌است‌دیگر'
Photo
مرا هزار امید است و هر هزار تویی؛
عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش...
نادر ابراهیمی
تپش قلب من امروز به پیوندی سرخ،
رگ به رگ وصل به آن برقِ نگاهت شده است.
من همان راوی که گر یادی به تقویمش کنی،
چند سالی‌است که غرقِ دلِ پاکت شده است.
جوهرِ شعر من هرگز، نمی‌گردد خشک
چون که هر سطر به سطرش، همه باران شده است.
-آیهان
۱۶ خرداد ۱۴۰۵
فتنه چشم تو چندان پیِ بیداد گرفت
که شکیبِ دل من دامنِ فریاد گرفت.

آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهنِ سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو، که خونریزِ فلک
دید این شیوه مردم‌کشی و یاد گرفت!

منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی!
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت

شعرم از ناله عشّاق غم انگیز تر است
داد از آن زخمه که دیگر رهِ بیداد گرفت

سایه! ما کشته عشقیم، که این شیرین‌کار
مصلحت را، مدد از تیشه فرهاد گرفت

سایه
تهران، اردیبهشت ۱۳۵۰
ما همه در اسارت خاک بودیم. ما از خاک نبود که گریختیم، از آنها گریختیم که حرمتِ زمین را با گام‌های آلوده می‌شکستند.
نادر ابراهیمی
من کجا و جرأت بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی
فاضل نظری
ما عاشق میشویم، به این امید که چیزهایی را که میدانیم در ما هست، در دیگری نیابیم. حلقه‌ای از عشق برگردن دوست می اندازیم و تصمیم میگیریم هرچه میان آن است عاری از خطاست.
آلن دوباتن
این منم خسته در این کلبه تنگ جسم درمانده‌ام از روح جداست؟ من اگر سایه خویشم یا رب!
روح آواره من کیست؟ کجاست؟
فریدون مشیری
خیال‌است‌دیگر'
Photo
همه آمدند و درد شدند؛تو آمدی و بوسه بر درد شدی.