خیالاستدیگر'
@avaroadio – هوشنگ ابتهاج - غروب چمن
با این غروب ، از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان ، به من بگو
اندیشه های سوخته ی ارغوان ، بین
رمز خیال سوختگان ، بی سخن بگو
آن شد ، که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
آغوش خک و بی کسی نسترن ، بگو
شوق جوانه رفت ، ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ، ز عهد کهن بگو
آن آب رفته ، باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ، ز تشنگی یاسمن بگو
از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن ، بگو
زان مژده گو ، که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون ، که می زندش در دهن بگو
سرو شکسته ، نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا ، به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه ، بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ، ز غروب چمن بگو
خیالاستدیگر'
@avaroadio – غم تا کجا میآیی؟ - هوشنگ ابتهاج
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
کز زیر ِ پر چشمش
اندوهناک ِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم می گذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
- ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
- ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
مردمی که دوروبر آدم هستند همه عجیب و غریباند همهشان. وقتی آدم چند سالی میان آنها زندگی کند بدون اینکه متوجه شود خودش هم عجیب و غریب میشود.
چخوف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفت و این آشیانه خالی ماند...
تو همچون باد، بی پروا
هوایت را نگیر از من
سرم گرم تو میماند
حواسم را نگیر از من
تو زیبایی نه مثل ماه
که تو زیباتر از آنی
هزاران ماه در چشمت
نگاهت را نگیر از من
هوایت را نگیر از من
سرم گرم تو میماند
حواسم را نگیر از من
تو زیبایی نه مثل ماه
که تو زیباتر از آنی
هزاران ماه در چشمت
نگاهت را نگیر از من
-آیهان
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جانِ دل و دیده منم گریه خندیده منم
یار پسندیده منم یار پسندید مرا
جانِ دل و دیده منم گریه خندیده منم
یار پسندیده منم یار پسندید مرا
-سایه
من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگیام در سکوت حرف زدهام و در سکوت تراژدی های زیادی را با خودم زندگی کردهام.
داستایفسکی
تمام جهان را در یک موجود خلاصه کردن و همان موجود را تا مقام خدایی بزرگ کردن این است عشق...
ویکتور هوگو
در روزی که به زندگی عشق نمیورزی هدفت گیجکننده و دشوار خواهد بود.
پائولو کوئیلو
در این ایام تاریک سکوتم
تو نوری باش، در عمق سقوطم
تو نوری باش همچون شاخهی گل
در این صحرای بیجان وجودم
تو آن گلبرگ سبز روزگاری
همان سبزِ درختان چناری
همان سبزی که از یک بذر در خاک
به جنگلهای قلبم روح دادی
تو زیبایی تو رعنایی تو پاکی
تو از هر وصف این شاعر فرایی
اگر روزی تو را شاعر نبیند
از آن جانش گرفتی، روح باقی
تو نوری باش، در عمق سقوطم
تو نوری باش همچون شاخهی گل
در این صحرای بیجان وجودم
تو آن گلبرگ سبز روزگاری
همان سبزِ درختان چناری
همان سبزی که از یک بذر در خاک
به جنگلهای قلبم روح دادی
تو زیبایی تو رعنایی تو پاکی
تو از هر وصف این شاعر فرایی
اگر روزی تو را شاعر نبیند
از آن جانش گرفتی، روح باقی
-آیهان
۸ خرداد ۱۴۰۵
8
تپش قلب من امروز به پیوندی سرخ،
رگ به رگ وصل به آن برقِ نگاهت شده است.
من همان راوی که گر یادی به تقویمش کنی،
چند سالیاست که غرقِ دلِ پاکت شده است.
جوهرِ شعر من هرگز، نمیگردد خشک
چون که هر سطر به سطرش، همه باران شده است.
رگ به رگ وصل به آن برقِ نگاهت شده است.
من همان راوی که گر یادی به تقویمش کنی،
چند سالیاست که غرقِ دلِ پاکت شده است.
جوهرِ شعر من هرگز، نمیگردد خشک
چون که هر سطر به سطرش، همه باران شده است.
-آیهان
۱۶ خرداد ۱۴۰۵
فتنه چشم تو چندان پیِ بیداد گرفت
که شکیبِ دل من دامنِ فریاد گرفت.
آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهنِ سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو، که خونریزِ فلک
دید این شیوه مردمکشی و یاد گرفت!
منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی!
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله عشّاق غم انگیز تر است
داد از آن زخمه که دیگر رهِ بیداد گرفت
سایه! ما کشته عشقیم، که این شیرینکار
مصلحت را، مدد از تیشه فرهاد گرفت
که شکیبِ دل من دامنِ فریاد گرفت.
آن که آیینه صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهنِ سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو، که خونریزِ فلک
دید این شیوه مردمکشی و یاد گرفت!
منم و شمعِ دلِ سوخته، یارب مددی!
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله عشّاق غم انگیز تر است
داد از آن زخمه که دیگر رهِ بیداد گرفت
سایه! ما کشته عشقیم، که این شیرینکار
مصلحت را، مدد از تیشه فرهاد گرفت
سایه
تهران، اردیبهشت ۱۳۵۰