در زندگی وضعی نیست که انسان نتواند به آن خو بگیرد، به ویژه هنگامی که ببیند همه اطرافیانش آن را پذیرفته اند.
لئون تولستوی
Forwarded from اَفرا؛
پدری- ایلهان برک؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
که دنبال پسر گمشدهاش میگشت،
آن روز فهمید که دنیا
چقدر بزرگ بوده است.
26
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
میکشم فریاد:
ای جلاد ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را،
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
میکشم فریاد:
ای جلاد ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را،
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
سایه
12
-یک هفتهی دیگر من به کلی از یادت میروم.
+از یادم میروی؟ تو قسمتی از وجود من، قسمتی از خود من هستی.
+از یادم میروی؟ تو قسمتی از وجود من، قسمتی از خود من هستی.
چارلز دیکنز
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادرانِ سیاه پوش
داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.
که مادرانِ سیاه پوش
داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.
احمد شاملو
هربار غمی در دلت افتاد،
نظر انداز بر این دفتر شعرم
تا که شاید، بِکشد پر
به سویت، کلماتم
طرحی از جوهر مشکی
به تقلید، از آن موی سیاهت
بکشد پر
بزند رنگ به لبخند
که شاید برسد خنده بر آن کنج لبانت
نظر انداز بر این دفتر شعرم
تا که شاید، بِکشد پر
به سویت، کلماتم
طرحی از جوهر مشکی
به تقلید، از آن موی سیاهت
بکشد پر
بزند رنگ به لبخند
که شاید برسد خنده بر آن کنج لبانت
-آیهان
3
آدمها مثل درخت ها بودند. یک برف سنگینی همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیش این بود که آدمها فقط یک بار میمردند و همین یکبار چه فاجعهی دردناکی بود.
عباس معروفی
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
صادق هدایت
خیالاستدیگر'
@avaroadio – هوشنگ ابتهاج - غروب چمن
با این غروب ، از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه های پریشان ، به من بگو
اندیشه های سوخته ی ارغوان ، بین
رمز خیال سوختگان ، بی سخن بگو
آن شد ، که سر به شانه ی شمشاد می گذاشت
آغوش خک و بی کسی نسترن ، بگو
شوق جوانه رفت ، ز یاد درخت پیر
ای باد نوبهار ، ز عهد کهن بگو
آن آب رفته ، باز نیاید به جوی خشک
با چشم تر ، ز تشنگی یاسمن بگو
از ساقیان بزم طربخانه ی صبوح
با خامشان غمزده ی انجمن ، بگو
زان مژده گو ، که صد گل سوری به سینه داشت
وین موج خون ، که می زندش در دهن بگو
سرو شکسته ، نقش دل ما بر آب زد
این ماجرا ، به اینه ی دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سایه ، بنفش و کبود شد
سرو سیاه من ، ز غروب چمن بگو
خیالاستدیگر'
@avaroadio – غم تا کجا میآیی؟ - هوشنگ ابتهاج
در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
کز زیر ِ پر چشمش
اندوهناک ِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم می گذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
- ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
- ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید
مردمی که دوروبر آدم هستند همه عجیب و غریباند همهشان. وقتی آدم چند سالی میان آنها زندگی کند بدون اینکه متوجه شود خودش هم عجیب و غریب میشود.
چخوف
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رفت و این آشیانه خالی ماند...
تو همچون باد، بی پروا
هوایت را نگیر از من
سرم گرم تو میماند
حواسم را نگیر از من
تو زیبایی نه مثل ماه
که تو زیباتر از آنی
هزاران ماه در چشمت
نگاهت را نگیر از من
هوایت را نگیر از من
سرم گرم تو میماند
حواسم را نگیر از من
تو زیبایی نه مثل ماه
که تو زیباتر از آنی
هزاران ماه در چشمت
نگاهت را نگیر از من
-آیهان