تبریز به یاد تو
هربار چه غمگین شد
گر نام تو در شعرم،
آن شعر چه سنگین شد
این زخمِ من از دوریاست
مرهم چه اثر بر آن
بر داغِ دل و جانم
باران چه تسکین شد
هربار چه غمگین شد
گر نام تو در شعرم،
آن شعر چه سنگین شد
این زخمِ من از دوریاست
مرهم چه اثر بر آن
بر داغِ دل و جانم
باران چه تسکین شد
آیهان
ما آدمهایی که در گرفتاری و آشفتگی زندگی میکنیم، باید به خوشبختیِ پاک و بیدغدغهی پرندههای آسمان رشک ببریم.
داستایفسکی
شنبه است دیگر... پررو و وقیح و جاهطلب است و متأسفانه امیدوار
گلاره عباسی-خیال است دیگر
در زندگی وضعی نیست که انسان نتواند به آن خو بگیرد، به ویژه هنگامی که ببیند همه اطرافیانش آن را پذیرفته اند.
لئون تولستوی
Forwarded from اَفرا؛
پدری- ایلهان برک؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
که دنبال پسر گمشدهاش میگشت،
آن روز فهمید که دنیا
چقدر بزرگ بوده است.
26
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
میکشم فریاد:
ای جلاد ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را،
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
میکشم فریاد:
ای جلاد ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را،
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
سایه
12
-یک هفتهی دیگر من به کلی از یادت میروم.
+از یادم میروی؟ تو قسمتی از وجود من، قسمتی از خود من هستی.
+از یادم میروی؟ تو قسمتی از وجود من، قسمتی از خود من هستی.
چارلز دیکنز
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادرانِ سیاه پوش
داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.
که مادرانِ سیاه پوش
داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجادهها سر بر نگرفتهاند.
احمد شاملو
هربار غمی در دلت افتاد،
نظر انداز بر این دفتر شعرم
تا که شاید، بِکشد پر
به سویت، کلماتم
طرحی از جوهر مشکی
به تقلید، از آن موی سیاهت
بکشد پر
بزند رنگ به لبخند
که شاید برسد خنده بر آن کنج لبانت
نظر انداز بر این دفتر شعرم
تا که شاید، بِکشد پر
به سویت، کلماتم
طرحی از جوهر مشکی
به تقلید، از آن موی سیاهت
بکشد پر
بزند رنگ به لبخند
که شاید برسد خنده بر آن کنج لبانت
-آیهان
3
آدمها مثل درخت ها بودند. یک برف سنگینی همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیش این بود که آدمها فقط یک بار میمردند و همین یکبار چه فاجعهی دردناکی بود.
عباس معروفی
برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم.
صادق هدایت