در شیونِ بىپایان این روزگار
به من بگو
بر این مردمِ خسته چه رفته است
كه هزار پیراهنِ سیاه
كهنه كردهاند و هنوز
اندوهگزارِ بىفرصت عزا از پى عزا…!
سیدعلی_صالحی
@attar
به من بگو
بر این مردمِ خسته چه رفته است
كه هزار پیراهنِ سیاه
كهنه كردهاند و هنوز
اندوهگزارِ بىفرصت عزا از پى عزا…!
سیدعلی_صالحی
@attar
➖به مناسبت 8 مهرماه، سالروز بزرگداشت مولانا
⭕️انانیت و لوازم آن
✍مصطفی ملکیان
زان که بیخود فانی است و آمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
( مولانا، دفتر چهارم ابیات 2138 )
🔹اگر تو مثل آینه شوی و از خود فانی شوی ، همۀ نقش ها در تو منتقش می شود و با همه احساس یگانگی خواهی کرد. من که با تو احساس یگانگی نمی کنم ، تصویری از تو بر بک گراندم دارم که با تصویر تو تداخل و طبعا تزاحم پیدا می کند. فرض کنید من انانیت ملی داشته باشم. اگر کسی به ملیت من توهین کرد ، دوستی من با او از بین خواهد رفت. اگر انانیت دینی داشته باشم. کسی که دین مرا نقد یا عیب جویی یا مخالفت کرد ، من با او هم نمی توانم رابطه ای داشته باشم.
🔹اگر انانیت جنسی داشته باشم. دوستی ام با کسی که از مردان بدی بگوید ، مکدر می شود. فرض کنید انانیت شغلی حرفه ای داشته باشم. دوستی من با کسی که از فلسفه مخالفت کرد ، مکدر می شود. به تعداد انانیت هایی که من داریم تعدادی انسانها را از دست می دهم. غیرت ورزی به رشتۀ تحصیلی ، شغل و حرفه ، ملیت ، دین و مذهب ، مکتب و مسلک ، مشرب و مرام ، ایدئولوژی ، ایسم ، رنگ پوست و اقلیمی که در آن بوجود آمدم ، اصفهانی بودن خود و ... باعث از دست دادن تعدادی از دوستانم می شود. فرض کنید من هیچ انانیتی ندارم. مثل مولانا در پاسخ به یک یهودی که گفت ، دین من از دین شما برتر است ، گفت تو راست می گویی ، حق با توست.
🔹مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، موافقان و مخالفان دین من. اگر من غیرت ورزی دینی داشته باشم ، نیمی از مردم با من دوستی نخواهند داشت. حتی اگر پیش یک پزشک مدرن ، دم از پزشکی سنتی زدید ، جوری به شما نگاه می کند که انگار شما می خواهید بنیاد هستی او را بر باد دهید. نمی توانند بپذیرند که حق فوق این است که من در چه رشته ای در حال درس خواندن هستم. و در کجا تخصص پیدا کرده ام. به همین ترتیب پیش یک مارکسیست دم از لیبرال زدن و بر عکس ، گرایش چپ و راست و ... دوستی ها را کم می کند. چون انانیت داریم. اگر کسی هیچ گونه انانیتی نداشته باشد ، شما چگونه می توانید او را بیازارید؟ و او چگونه می تواند شما را بیازارد.
🔹زمانی بحثی راجع به لذت پیش کشیده بودم که ما تا عاشق چیزی غیر از لذت نباشیم ، هرگز نمی توانیم لذب ببریم. کسانی که فقط عاشق لذتند ابسیلونی ، سر سوزنی از هیچ چیزی لذت نمی برند. آدم باید عاشق چیزی غیر از لذت باشد و آنوقت به آن چیز رسید لذت می برد. پارادوکس لذت ، یعنی کسانی که فقط عاشق لذتند از هر لذتی محرومند. کسانی که عاشق چیزهایی غیر از لذتند به لذت دست می یابند.
🔹همان پارادوکس در اینجا است. انانیت تریلیاردها نوع دارد مثل موی بلوند کسی و نگاهش به کله سیاه ها و برعکس. به میزان یک انانیت ، یک خط بین موافقان و مخالفان آدمیان می افتد. گاهی از لحاظ گرایش سیاسی من ، شکافی بین موافقان دینی می افتد و تعدادی از آنها بیرون می روند. فلسفه و موسیقی شرق در مقابل موسیقی غرب و ... کم کم علی می ماند و حوضش. به ازای هر جلوۀ انانیت ما یک بخشی از آنانی که می توانستند بالقوه دوست ما باشند ، نمی گذاریم بالفعل دوست ما باشند. حالا اگر انانیت را کنار گذاشتی می توانی با همه دوستی داشته باشی ، زیرا نقشی نداری که بخاطر آن کسان را از خودت برانی. معنایش این نیست که من به چیزی عقیده یا احساس و عاطفۀ خاصی یا خواسته های خاصی ندارم. هر انسانی همۀ اینها را دارد. ما نمی توانیم دست از اینها ، بی دلیل برداریم. اگر حقیقت طلب باشیم ، دلیلی اقامه شود دست بر می داریم ولی بی جهت نه. مسئله این است که باورها ، احساسات و عواطف ، خواسته های خودت را ترازوی تشخیص حق از باطل قرار نده.
🌂درسگفتار روان درمانگری در مثنوی(برگزار کننده: مؤسسه سروش مولانا)،جلسه 11
@attar
⭕️انانیت و لوازم آن
✍مصطفی ملکیان
زان که بیخود فانی است و آمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
( مولانا، دفتر چهارم ابیات 2138 )
🔹اگر تو مثل آینه شوی و از خود فانی شوی ، همۀ نقش ها در تو منتقش می شود و با همه احساس یگانگی خواهی کرد. من که با تو احساس یگانگی نمی کنم ، تصویری از تو بر بک گراندم دارم که با تصویر تو تداخل و طبعا تزاحم پیدا می کند. فرض کنید من انانیت ملی داشته باشم. اگر کسی به ملیت من توهین کرد ، دوستی من با او از بین خواهد رفت. اگر انانیت دینی داشته باشم. کسی که دین مرا نقد یا عیب جویی یا مخالفت کرد ، من با او هم نمی توانم رابطه ای داشته باشم.
🔹اگر انانیت جنسی داشته باشم. دوستی ام با کسی که از مردان بدی بگوید ، مکدر می شود. فرض کنید انانیت شغلی حرفه ای داشته باشم. دوستی من با کسی که از فلسفه مخالفت کرد ، مکدر می شود. به تعداد انانیت هایی که من داریم تعدادی انسانها را از دست می دهم. غیرت ورزی به رشتۀ تحصیلی ، شغل و حرفه ، ملیت ، دین و مذهب ، مکتب و مسلک ، مشرب و مرام ، ایدئولوژی ، ایسم ، رنگ پوست و اقلیمی که در آن بوجود آمدم ، اصفهانی بودن خود و ... باعث از دست دادن تعدادی از دوستانم می شود. فرض کنید من هیچ انانیتی ندارم. مثل مولانا در پاسخ به یک یهودی که گفت ، دین من از دین شما برتر است ، گفت تو راست می گویی ، حق با توست.
🔹مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، موافقان و مخالفان دین من. اگر من غیرت ورزی دینی داشته باشم ، نیمی از مردم با من دوستی نخواهند داشت. حتی اگر پیش یک پزشک مدرن ، دم از پزشکی سنتی زدید ، جوری به شما نگاه می کند که انگار شما می خواهید بنیاد هستی او را بر باد دهید. نمی توانند بپذیرند که حق فوق این است که من در چه رشته ای در حال درس خواندن هستم. و در کجا تخصص پیدا کرده ام. به همین ترتیب پیش یک مارکسیست دم از لیبرال زدن و بر عکس ، گرایش چپ و راست و ... دوستی ها را کم می کند. چون انانیت داریم. اگر کسی هیچ گونه انانیتی نداشته باشد ، شما چگونه می توانید او را بیازارید؟ و او چگونه می تواند شما را بیازارد.
🔹زمانی بحثی راجع به لذت پیش کشیده بودم که ما تا عاشق چیزی غیر از لذت نباشیم ، هرگز نمی توانیم لذب ببریم. کسانی که فقط عاشق لذتند ابسیلونی ، سر سوزنی از هیچ چیزی لذت نمی برند. آدم باید عاشق چیزی غیر از لذت باشد و آنوقت به آن چیز رسید لذت می برد. پارادوکس لذت ، یعنی کسانی که فقط عاشق لذتند از هر لذتی محرومند. کسانی که عاشق چیزهایی غیر از لذتند به لذت دست می یابند.
🔹همان پارادوکس در اینجا است. انانیت تریلیاردها نوع دارد مثل موی بلوند کسی و نگاهش به کله سیاه ها و برعکس. به میزان یک انانیت ، یک خط بین موافقان و مخالفان آدمیان می افتد. گاهی از لحاظ گرایش سیاسی من ، شکافی بین موافقان دینی می افتد و تعدادی از آنها بیرون می روند. فلسفه و موسیقی شرق در مقابل موسیقی غرب و ... کم کم علی می ماند و حوضش. به ازای هر جلوۀ انانیت ما یک بخشی از آنانی که می توانستند بالقوه دوست ما باشند ، نمی گذاریم بالفعل دوست ما باشند. حالا اگر انانیت را کنار گذاشتی می توانی با همه دوستی داشته باشی ، زیرا نقشی نداری که بخاطر آن کسان را از خودت برانی. معنایش این نیست که من به چیزی عقیده یا احساس و عاطفۀ خاصی یا خواسته های خاصی ندارم. هر انسانی همۀ اینها را دارد. ما نمی توانیم دست از اینها ، بی دلیل برداریم. اگر حقیقت طلب باشیم ، دلیلی اقامه شود دست بر می داریم ولی بی جهت نه. مسئله این است که باورها ، احساسات و عواطف ، خواسته های خودت را ترازوی تشخیص حق از باطل قرار نده.
🌂درسگفتار روان درمانگری در مثنوی(برگزار کننده: مؤسسه سروش مولانا)،جلسه 11
@attar
✔️مسلمانی به مدد ایمان یا با حضور محتسب؟
✍🏻سهند ایرانمهر
عبید زاکانی را به طنز می شناسند اما اشعار او صرفا طنز نیست بلکه تحلیلی جامعهشناسانه است که با رندی خاص او بیان میشود. من جمله این بیت:
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام!
مسلمانی با ایمان گره خورده است و ایمان جوششی درونی است که چون خود جوشیده با «اختیار» و «رغبت» گره خورده است. چیزی به اسم ایمان از سر اجبار وجود ندارد و نسبت این دو همچون نسبت آتش و هیزم تر است. هیچ هیزم ترمی به آتش گرم نمیانجامد:
فغان که زاهد بی معرفت نمی داند
که کار هیزم تر میکند عبادت خشک
صائب
عبادت خشک به آن عبادت و دینداری می گویند که محصول هیزم تر اجبار است و نتیجهاش دود و نه آتش. زاهد بیمعرفت اینجا و از نگاه صائب آن زاهدی است که نمیداند ایمان باید از درون بجوشد نه اینکه محصول هراس و اجبار و مجازات باشد. حافظ که همنشین و به قولی شاگرد معنوی عبیدزاکانی بوده است به عمد چنین زهدی را زهد «ریایی و نمایشی« میداند و به همین دلیل در اشعارش زاهد و محتسب را هم پیمان میداند و آن دو را کنار هم میآورد.
زاهد در این اندیشه، به جای آنکه جوشش درونی و آزادانه ایمان را ضامن استمرار مکارم اخلاقی بداند، «محتسب» را ضامن استمرار اخلاق و دین تصور میکند. حال این محتسب کیست؟
مُحتَسِب ها در جوامع ابتدایی مسلمانان صرفا مسئول نظارت بر امور مالی و بازار بودند اما در دوران اموی و بیشتر در دوران عباسی به آنها مسئولیت نظارت بر اعمال و سکنات دینی مردم نیز داده شد و معروف معادل «اعمال دینی» و نه «عرف و هنجار» تلقی میشد. بنابراین امر به معروف (دعوت به عرف) به معنای امر به اعمال شرعی به شکل آمرانه و البته به لطف تازیانه که محتسبان حق استفاده از آن را داشتند، تغییر یافت.
راغب اصفهانی ماجرای نمازخواندن مردی در جامع شام را روایت میکند که محتسب او را با تازیانه زد که «چرا با شتاب نماز میخوانی» و مرد نماز را اعاده کرد. محتسب میپرسد: «کدام بهتر بود» و مرد پاسخ میدهد: «آنکه خود برای خدا خواندم نه آنکه تازیانه برای تو خواند!»
عبید زاکانی با رندی و طنازی خاص خود، مسلمانیای را که از اجبار زاهد بیمعرفت حاصل شده باشد، مسلمانی مصلحتی میداند. مسلمانی مصلحتی، مسلمانی نمایشی است. پارسایی که برای ایمان و امر والا نیست بلکه برای چشم مردم و پشت به قبله(خدا)است. چنانکه سعدی گفت :
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله میکنند نماز
این «پارسایان روی در مخلوق» همان مسلمانان مصلحتی هستند که مصلحتشان این است که زیر نگاه محتسب، چشم از خدا که ایمان واقعی میخواهد (نه نمایشی و از روی ترس) ببندند و حواس خود را به محتسب بدهند. به همین دلیل است که رغبت آنان به قول عبید به خدا نیست که به «بتان» است لیکن از پی مصلحتی چند مسلمان شدهاند!
اینگونه مسلمانی دیری نمیپاید و چون از روی باور و میل نیست و تنها با حضور محتسب، دوام دارد و محتسب نیز مستعجل است، پس چندان نمیارزد، چنین است که عطار در تذکره الاولیا میگوید:
ترسایی را گفتند مسلمان شو، گفت: اگر مسلمانی این است که شمایانید، نخواهم و اگر آن است که بایزید است، نتوانم!
چنانکه مولانا سرود:
بود گبری در زمان بایزید
گفت او را یک مسلمان سعید
که چه باشد گر تو اسلام آوری
تا بیابی صد نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مرید
آنک دارد شیخ عالم بایزید
من ندارم طاقت آن تاب آن
که آن فزون آمد ز کوششهای جان
گرچه در ایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم
دارم ایمان که آن ز جمله برترست
بس لطیف و با فروغ و با فرست
مؤمن ایمان اویم در نهان
گرچه مهرم هست محکم بر دهان
باز ایمان خود گر ایمان شماست
نه بدان میلستم و نه مشتهاست!
@attar
✍🏻سهند ایرانمهر
عبید زاکانی را به طنز می شناسند اما اشعار او صرفا طنز نیست بلکه تحلیلی جامعهشناسانه است که با رندی خاص او بیان میشود. من جمله این بیت:
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شدهام!
مسلمانی با ایمان گره خورده است و ایمان جوششی درونی است که چون خود جوشیده با «اختیار» و «رغبت» گره خورده است. چیزی به اسم ایمان از سر اجبار وجود ندارد و نسبت این دو همچون نسبت آتش و هیزم تر است. هیچ هیزم ترمی به آتش گرم نمیانجامد:
فغان که زاهد بی معرفت نمی داند
که کار هیزم تر میکند عبادت خشک
صائب
عبادت خشک به آن عبادت و دینداری می گویند که محصول هیزم تر اجبار است و نتیجهاش دود و نه آتش. زاهد بیمعرفت اینجا و از نگاه صائب آن زاهدی است که نمیداند ایمان باید از درون بجوشد نه اینکه محصول هراس و اجبار و مجازات باشد. حافظ که همنشین و به قولی شاگرد معنوی عبیدزاکانی بوده است به عمد چنین زهدی را زهد «ریایی و نمایشی« میداند و به همین دلیل در اشعارش زاهد و محتسب را هم پیمان میداند و آن دو را کنار هم میآورد.
زاهد در این اندیشه، به جای آنکه جوشش درونی و آزادانه ایمان را ضامن استمرار مکارم اخلاقی بداند، «محتسب» را ضامن استمرار اخلاق و دین تصور میکند. حال این محتسب کیست؟
مُحتَسِب ها در جوامع ابتدایی مسلمانان صرفا مسئول نظارت بر امور مالی و بازار بودند اما در دوران اموی و بیشتر در دوران عباسی به آنها مسئولیت نظارت بر اعمال و سکنات دینی مردم نیز داده شد و معروف معادل «اعمال دینی» و نه «عرف و هنجار» تلقی میشد. بنابراین امر به معروف (دعوت به عرف) به معنای امر به اعمال شرعی به شکل آمرانه و البته به لطف تازیانه که محتسبان حق استفاده از آن را داشتند، تغییر یافت.
راغب اصفهانی ماجرای نمازخواندن مردی در جامع شام را روایت میکند که محتسب او را با تازیانه زد که «چرا با شتاب نماز میخوانی» و مرد نماز را اعاده کرد. محتسب میپرسد: «کدام بهتر بود» و مرد پاسخ میدهد: «آنکه خود برای خدا خواندم نه آنکه تازیانه برای تو خواند!»
عبید زاکانی با رندی و طنازی خاص خود، مسلمانیای را که از اجبار زاهد بیمعرفت حاصل شده باشد، مسلمانی مصلحتی میداند. مسلمانی مصلحتی، مسلمانی نمایشی است. پارسایی که برای ایمان و امر والا نیست بلکه برای چشم مردم و پشت به قبله(خدا)است. چنانکه سعدی گفت :
پارسایان روی در مخلوق
پشت بر قبله میکنند نماز
این «پارسایان روی در مخلوق» همان مسلمانان مصلحتی هستند که مصلحتشان این است که زیر نگاه محتسب، چشم از خدا که ایمان واقعی میخواهد (نه نمایشی و از روی ترس) ببندند و حواس خود را به محتسب بدهند. به همین دلیل است که رغبت آنان به قول عبید به خدا نیست که به «بتان» است لیکن از پی مصلحتی چند مسلمان شدهاند!
اینگونه مسلمانی دیری نمیپاید و چون از روی باور و میل نیست و تنها با حضور محتسب، دوام دارد و محتسب نیز مستعجل است، پس چندان نمیارزد، چنین است که عطار در تذکره الاولیا میگوید:
ترسایی را گفتند مسلمان شو، گفت: اگر مسلمانی این است که شمایانید، نخواهم و اگر آن است که بایزید است، نتوانم!
چنانکه مولانا سرود:
بود گبری در زمان بایزید
گفت او را یک مسلمان سعید
که چه باشد گر تو اسلام آوری
تا بیابی صد نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مرید
آنک دارد شیخ عالم بایزید
من ندارم طاقت آن تاب آن
که آن فزون آمد ز کوششهای جان
گرچه در ایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم
دارم ایمان که آن ز جمله برترست
بس لطیف و با فروغ و با فرست
مؤمن ایمان اویم در نهان
گرچه مهرم هست محکم بر دهان
باز ایمان خود گر ایمان شماست
نه بدان میلستم و نه مشتهاست!
@attar
بگذر شبی به خلوت این همنشینِ درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد؟
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها، نگشت سرد
من برنخیزم از سرِ راه وفای تو
از هستی ام اگرچه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وآن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین منال از نفسِ سرد و رویِ زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستانِ خوابگرد؟
خونی که ریخت از دل ما, سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغِ همنبرد
شعر: هوشنگ ابتهاج
@attar
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد؟
خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها، نگشت سرد
من برنخیزم از سرِ راه وفای تو
از هستی ام اگرچه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!
ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وآن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین منال از نفسِ سرد و رویِ زرد
در کوی او که جز دلِ بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستانِ خوابگرد؟
خونی که ریخت از دل ما, سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغِ همنبرد
شعر: هوشنگ ابتهاج
@attar