تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانهها
تا چند چینی دانهها دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی
دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آنها کنون
ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل و خانهات از خانه کردندت برون
کو عشرت شبهای تو کو شکرین لبهای تو
کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون
کو صرفه و استیزهات بر نان و بر نان ریزهات
کو طوق و کو آویزهات ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولیهای تو کو آن ملولیهای تو
کو آن نغولیهای تو در فعل و مکر ای ذوفنون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من
ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن
کو حملهها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو
نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون
امروز ضربتها خوری وز رفته حسرتها خوری
زان اعتقاد سرسری زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بیزبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
telegram.me/attar
نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون
تا کی زنی بر خانهها تو قفل با دندانهها
تا چند چینی دانهها دام اجل کردت زبون
شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین
زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون
برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن
بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی
دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آنها کنون
ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ
فرزند و اهل و خانهات از خانه کردندت برون
کو عشرت شبهای تو کو شکرین لبهای تو
کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون
کو صرفه و استیزهات بر نان و بر نان ریزهات
کو طوق و کو آویزهات ای در شکافی سرنگون
کو آن فضولیهای تو کو آن ملولیهای تو
کو آن نغولیهای تو در فعل و مکر ای ذوفنون
این باغ من آن خان من این آن من آن آن من
ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون
کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن
کو حملهها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو
نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون
امروز ضربتها خوری وز رفته حسرتها خوری
زان اعتقاد سرسری زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا
زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون
چون آینه باش ای عمو خوش بیزبان افسانه گو
زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون
telegram.me/attar
فعل تو که زاید از جان و تنت
همچو فرزندت بگیرد دامنت
(مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۹)
هر آنچه در زندگی انجام میدهیم از آنجا که از سویِ خودِ ما سر میزند، به خود ما برمیگردد. افعالِ ما همچون بذری است که در خاکِ جسم و روحِ ما کاشته میشود و دیر یا زود درختی خواهد شد که ثمرهٔ آن آشکار میگردد. این اعمال چه بد باشند و چه خوب تفاوتی نمیکند. هر عملی نتیجهای دارد و آن نتیجه قبل از آنکه بر بیرونِ وجودِ ما اثر گذارد بر درونمان اثرگذار است. مولانا در این باب تمثیلِ کودک و مادر را به کار میبرد؛ کودکی که مدام دامانِ مادر را میگیرد و واکنشی به رفتارِ او نشان میدهد. اعمالِ ما همچون آن کودکی است که روزی چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ چه خوشنود شویم و چه ناخرسند باشیم، دامانِ ما را خواهد گرفت.
telegram.me/attar
همچو فرزندت بگیرد دامنت
(مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۹)
هر آنچه در زندگی انجام میدهیم از آنجا که از سویِ خودِ ما سر میزند، به خود ما برمیگردد. افعالِ ما همچون بذری است که در خاکِ جسم و روحِ ما کاشته میشود و دیر یا زود درختی خواهد شد که ثمرهٔ آن آشکار میگردد. این اعمال چه بد باشند و چه خوب تفاوتی نمیکند. هر عملی نتیجهای دارد و آن نتیجه قبل از آنکه بر بیرونِ وجودِ ما اثر گذارد بر درونمان اثرگذار است. مولانا در این باب تمثیلِ کودک و مادر را به کار میبرد؛ کودکی که مدام دامانِ مادر را میگیرد و واکنشی به رفتارِ او نشان میدهد. اعمالِ ما همچون آن کودکی است که روزی چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ چه خوشنود شویم و چه ناخرسند باشیم، دامانِ ما را خواهد گرفت.
telegram.me/attar
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
#حافظ 🌺☘🌹❤️🍏🦋🌿🌷
عید سعید فطر مبارک
ارادتمند احمد عطار
telegram.me/attar
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
#حافظ 🌺☘🌹❤️🍏🦋🌿🌷
عید سعید فطر مبارک
ارادتمند احمد عطار
telegram.me/attar
برگِ تحويل میكُند رمضان
بارِ تَوديع¹ بر دلِ إخوان
يارْ ناديده سير، زود برفت
دير ننشست نازنينمهمان
غادَرَ الحِبُّ صُحَبةَ الأحباب
فارَقَ الخِلُّ عِشرَةَ الخُلّان²
ماهِ فرخنده، روي برپيچيد
و علیك السّلامُ يا رمضان
اَلْوِداع اي زمانِ طاعت و خير
مجلسِ ذِكر و محفلِ قرآن
مُهرِ فرمان ايزدي بر لب
نَفْس در بند و ديو در زندان
تا دگر، روزه با جهان آيد
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی، زار زار میناليد
بر فِراقِ بهارْ وقتِ خزان
گفتم انده مبَر كه بازآيد
روزِ نوروز و لاله و ريحان
گفت: ترسم بقا وفا نكُند
ورنه هر سال گل دمد بستان...!
سعدی
۱-وداع، بِدْرود گفتن
۲-معنای هر دو مصراع چنین است: دوست، همنشینی با دوستان را رها کرد.
https://telegram.me/attar
بارِ تَوديع¹ بر دلِ إخوان
يارْ ناديده سير، زود برفت
دير ننشست نازنينمهمان
غادَرَ الحِبُّ صُحَبةَ الأحباب
فارَقَ الخِلُّ عِشرَةَ الخُلّان²
ماهِ فرخنده، روي برپيچيد
و علیك السّلامُ يا رمضان
اَلْوِداع اي زمانِ طاعت و خير
مجلسِ ذِكر و محفلِ قرآن
مُهرِ فرمان ايزدي بر لب
نَفْس در بند و ديو در زندان
تا دگر، روزه با جهان آيد
بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی، زار زار میناليد
بر فِراقِ بهارْ وقتِ خزان
گفتم انده مبَر كه بازآيد
روزِ نوروز و لاله و ريحان
گفت: ترسم بقا وفا نكُند
ورنه هر سال گل دمد بستان...!
سعدی
۱-وداع، بِدْرود گفتن
۲-معنای هر دو مصراع چنین است: دوست، همنشینی با دوستان را رها کرد.
https://telegram.me/attar
#مثنویخوانی(۱۰)
حکایت مرد شهری و مرد روستایی
انسان متعصب همانقدر که بر دیگران سخت میگیرد، در عقاید خویش خوشبینانه مینگرد و آسانگیر است. موی سفید را در ماست دیگری میبیند و بیرون میکشد؛ اما خال درشت و سیاه را در صورت خویش نمیبیند. تفاوت انسانها در اصل مدارا و آسانگیری نیست؛ در محل آن است. انسان متعصب بر خود آسان میگیرد و بر دیگری سخت؛ برعکس آزاداندیشان که بر خود سخت میگیرند و بر دیگری، آسان. ذهن متعصب، هنگام نقد دیگران، بسیار منطقی، لوژیک، دقیق، حقیقتطلب، بیرحم، حسابگر و فیلسوفمآب میشود؛ اما آنگاه که در باورها و اعتقادات خویش مینگرد، عارفانه چشم پاک و خطاپوش میگشاید و سنگ تساهل را تا قلۀ قاف بالا میبرد. اگر عقیدهای را نپسندد، آن را چندان زیر و زبر میکند تا عیبی در آن بیابد، و اگر اندیشهای را باور کند، جز نیکی در آن نمیبیند. یکجا سراپا چشم است و مغز و هوشیاری، و در جایی دیگر، سادگی را از مرز بلاهت میگذراند. در مواجهه با دیگران فیلسوفی است که هر ریاضیدانی را شرمنده میکند؛ اما در اعتقادات خویش، عارفی است دلسوخته که سر به کوه و بیابان گذاشته است و ترانۀ «خوشا آنان که هِر از بِر ندانند» زمزمه میکند.
او همچنین در فهم محاسن و فضایل مذهب خویش، چشمی تیز و دلی بیدار دارد؛ اما دریغ از نیمنگاهی از سر همدلی به افکار و رفتار دیگران. شرح این تناقض و دوگانگی را بنگرید در داستانی در دفتر سوم مثنوی.
مردی شهری پس از ده سال پذیرایی سخاوتمندانه از دوست روستاییاش، یک بار به اصرار او به روستا میرود تا همراه زن و فرزند مهمان او شود. اما مرد روستایی از او روی میگرداند. هر چه مرد شهری نشانی میدهد، روستایی میگوید تو را نمیشناسم. پس از پنج شب، بارانی شگفت درمیگیرد و مرد شهری را مستأصل میکند. پس بر در خانۀ مرد روستایی میرود و میگوید امشب را به ما جایی بده. فردا از اینجا خواهیم رفت. مرد روستایی میگوید: در گوشۀ باغ من اتاقی است. امشب را در آنجا بگذرانید، به شرط آنکه تا صبح مراقب گاو و گوسفند من از گزند گرگ باشید. نیمههای شب، مرد شهری شبحی میبیند و به این خیال که گرگ است به سوی او تیری روانه میکند. حیوان بر زمین میافتاد و همان دم از او بادی میجهد. مرد روستایی آسیمهسر به باغ میآید و گریبان شهری را میگیرد که کرهخر مرا کشتی. مرد شهری میگوید که او گرگ است، نه کرهخر. مرد روستایی میگوید: بادی که از او جست، میشناسم. مرد شهری به خشم میآید و گریبان مرد روستایی را میگیرد و میگوید: در این شب تاریک و بارانی، صدای باد کرهخرت را از دور شناختی، مرا که ده سال میزبان تو بودم نشناختی؟
بر درش ماندند ایشان پنج روز
شب به سرما، روز خود خورشیدسوز
او همیدیدش همیکردش سلام
که فلانم من مرا این است نام
او همیگفتش چه گویی ترهات
نه تو را دانم نه نام تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت
کاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
گفت من آن حقها بگذاشتم
ترک کردم آنچه میپنداشتم
امشبِ باران به ما ده گوشهای
تا بیابی در قیامت توشهای
گفت یک گوشهست آنِ باغبان
هست اینجا گرگ را او پاسبان
گر تو آن خدمت کنی جا آن تست
ورنه جای دیگری فرمای جست
گفت صد خدمت کنم تو جای ده
آن کمان و تیر در کفم بنه
...
آن کمان و تیر اندر دست او
گرگ را جویان همه شب سوبهسو
ناگهان تمثال گرگ هشتهای
سر بر آورد از فراز پشتهای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جست
روستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهی من است
گفت نه این گرگِ چون اهریمن است
اندرو اشکال گرگی ظاهرست
شکل او از گرگی او مخبرست
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
این سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست
میشناسم، باد خرکرهی منست
در میان بیست باد آن باد را
میشناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفت
روستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آوردهای
بنگ و افیون هر دو با هم خوردهای
در سه تاریکی شناسی باد خر
چون ندانی مر مرا ای خیرهسر
آنک داند نیمشب گوساله را
چون نداند همره دهساله را
باد خرکره چنین رسوات کرد
هستی نفی ترا اثبات کرد
رضا بابایی
telegram.me/attar
حکایت مرد شهری و مرد روستایی
انسان متعصب همانقدر که بر دیگران سخت میگیرد، در عقاید خویش خوشبینانه مینگرد و آسانگیر است. موی سفید را در ماست دیگری میبیند و بیرون میکشد؛ اما خال درشت و سیاه را در صورت خویش نمیبیند. تفاوت انسانها در اصل مدارا و آسانگیری نیست؛ در محل آن است. انسان متعصب بر خود آسان میگیرد و بر دیگری سخت؛ برعکس آزاداندیشان که بر خود سخت میگیرند و بر دیگری، آسان. ذهن متعصب، هنگام نقد دیگران، بسیار منطقی، لوژیک، دقیق، حقیقتطلب، بیرحم، حسابگر و فیلسوفمآب میشود؛ اما آنگاه که در باورها و اعتقادات خویش مینگرد، عارفانه چشم پاک و خطاپوش میگشاید و سنگ تساهل را تا قلۀ قاف بالا میبرد. اگر عقیدهای را نپسندد، آن را چندان زیر و زبر میکند تا عیبی در آن بیابد، و اگر اندیشهای را باور کند، جز نیکی در آن نمیبیند. یکجا سراپا چشم است و مغز و هوشیاری، و در جایی دیگر، سادگی را از مرز بلاهت میگذراند. در مواجهه با دیگران فیلسوفی است که هر ریاضیدانی را شرمنده میکند؛ اما در اعتقادات خویش، عارفی است دلسوخته که سر به کوه و بیابان گذاشته است و ترانۀ «خوشا آنان که هِر از بِر ندانند» زمزمه میکند.
او همچنین در فهم محاسن و فضایل مذهب خویش، چشمی تیز و دلی بیدار دارد؛ اما دریغ از نیمنگاهی از سر همدلی به افکار و رفتار دیگران. شرح این تناقض و دوگانگی را بنگرید در داستانی در دفتر سوم مثنوی.
مردی شهری پس از ده سال پذیرایی سخاوتمندانه از دوست روستاییاش، یک بار به اصرار او به روستا میرود تا همراه زن و فرزند مهمان او شود. اما مرد روستایی از او روی میگرداند. هر چه مرد شهری نشانی میدهد، روستایی میگوید تو را نمیشناسم. پس از پنج شب، بارانی شگفت درمیگیرد و مرد شهری را مستأصل میکند. پس بر در خانۀ مرد روستایی میرود و میگوید امشب را به ما جایی بده. فردا از اینجا خواهیم رفت. مرد روستایی میگوید: در گوشۀ باغ من اتاقی است. امشب را در آنجا بگذرانید، به شرط آنکه تا صبح مراقب گاو و گوسفند من از گزند گرگ باشید. نیمههای شب، مرد شهری شبحی میبیند و به این خیال که گرگ است به سوی او تیری روانه میکند. حیوان بر زمین میافتاد و همان دم از او بادی میجهد. مرد روستایی آسیمهسر به باغ میآید و گریبان شهری را میگیرد که کرهخر مرا کشتی. مرد شهری میگوید که او گرگ است، نه کرهخر. مرد روستایی میگوید: بادی که از او جست، میشناسم. مرد شهری به خشم میآید و گریبان مرد روستایی را میگیرد و میگوید: در این شب تاریک و بارانی، صدای باد کرهخرت را از دور شناختی، مرا که ده سال میزبان تو بودم نشناختی؟
بر درش ماندند ایشان پنج روز
شب به سرما، روز خود خورشیدسوز
او همیدیدش همیکردش سلام
که فلانم من مرا این است نام
او همیگفتش چه گویی ترهات
نه تو را دانم نه نام تو نه جات
پنجمین شب ابر و بارانی گرفت
کاسمان از بارشش دارد شگفت
چون رسید آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان
گفت من آن حقها بگذاشتم
ترک کردم آنچه میپنداشتم
امشبِ باران به ما ده گوشهای
تا بیابی در قیامت توشهای
گفت یک گوشهست آنِ باغبان
هست اینجا گرگ را او پاسبان
گر تو آن خدمت کنی جا آن تست
ورنه جای دیگری فرمای جست
گفت صد خدمت کنم تو جای ده
آن کمان و تیر در کفم بنه
...
آن کمان و تیر اندر دست او
گرگ را جویان همه شب سوبهسو
ناگهان تمثال گرگ هشتهای
سر بر آورد از فراز پشتهای
تیر را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حیوان که تا افتاد پست
اندر افتادن ز حیوان باد جست
روستایی های کرد و کوفت دست
ناجوامردا که خرکرهی من است
گفت نه این گرگِ چون اهریمن است
اندرو اشکال گرگی ظاهرست
شکل او از گرگی او مخبرست
هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
این سه تاریکی غلط آرد شگرف
گفت آن بر من چو روز روشنست
میشناسم، باد خرکرهی منست
در میان بیست باد آن باد را
میشناسم چون مسافر زاد را
خواجه بر جست و بیامد ناشکفت
روستایی را گریبانش گرفت
کابله طرار شید آوردهای
بنگ و افیون هر دو با هم خوردهای
در سه تاریکی شناسی باد خر
چون ندانی مر مرا ای خیرهسر
آنک داند نیمشب گوساله را
چون نداند همره دهساله را
باد خرکره چنین رسوات کرد
هستی نفی ترا اثبات کرد
رضا بابایی
telegram.me/attar
🔸روزی انوشیروان برنشسته و به شکار رفته بود، به دیهی رسید و آب خواست. دخترکی یک تانیشکر بکوفت، در آب آمیخت و به پادشاه داد. انوشیروان پس از آنکه پی برد که آن آب از یک نیشکر فراهم آمده است، جریده خراج آن دیه خواست و بررسی کرد و از آنجا که خراج آن بس اندک بود، دستور داد «تاخراج آن دیه به زیادت کنند»... انوشیروان، وقتی دیگر بدان دیه رسید، سوی آن خانه گذر کرد و آب خواست. همان دختر بیرون آمد، او را بدید و بشناخت. به خانه باز آمد تا آب بیرون آورد و دیر بماند. نوشیروان را شتاب گرفت، بانگ زد، دختر بیرون آمد. گفت : «چرا دیر آمدی؟ دخترک گفت : زیرا که از یک نیشکر چندان آب نیامد که تو بخوری و امروز سه نیشکر بکوفتم تا چندان آب آمد که از یکی آمده بود.» نوشیروان گفت : این از چه افتاد؟ گفت: از نیت پادشاه که شنیده ام که چون پادشاه را بر رعیت نیت بد گردد، برکات از همه چیزها بشود. نوشیروان بخندید و باز نیت نیکو بکرد و آن دخترک را به حلال بخواست که سخت زیرک بود.
...«پس، بباید دانستن که آبادانی و ویرانی جهان از پادشاهان است، که اگر پادشاه عادل بود، جهان آبادان بود و رعیت ایمن بود، چنان که به وقت اردشیر و افریدون و بهرام گور و کسری انوشیروان بود. و چون پادشاه ستمکار بود، جهان ویران شود، چنان که به وقت ضحاک و افراسیاب و یزدگردبزهکار و مانند ایشان.»...چنانکه شقيق بلخی به هارون الرشید گفت: «چشمه تویی و دیگر عمال جوی؛ اگر چشمه روشن بود، تیرگی جوی ها زیان ندارد و اگر چشمه تیره بود روشنی دیگر جوی ها سود ندارد.»
نصيحة الملوک – امام محمد #غزالی
telegram.me/attar
...«پس، بباید دانستن که آبادانی و ویرانی جهان از پادشاهان است، که اگر پادشاه عادل بود، جهان آبادان بود و رعیت ایمن بود، چنان که به وقت اردشیر و افریدون و بهرام گور و کسری انوشیروان بود. و چون پادشاه ستمکار بود، جهان ویران شود، چنان که به وقت ضحاک و افراسیاب و یزدگردبزهکار و مانند ایشان.»...چنانکه شقيق بلخی به هارون الرشید گفت: «چشمه تویی و دیگر عمال جوی؛ اگر چشمه روشن بود، تیرگی جوی ها زیان ندارد و اگر چشمه تیره بود روشنی دیگر جوی ها سود ندارد.»
نصيحة الملوک – امام محمد #غزالی
telegram.me/attar
ملک گفت... اکنون باید داستانی یاد کنی... در باب کسی که او را از هر جایی دشمنان پیش آیند و کار او سخت گردد و بیم زیان آمدن باشد و جز آن چاره ندارد که با خصمان بسازد و صحبتی یکدل بر دست گیرد تا از آن بلا و اندیشه رستگاری یابد که آن صلح چگونه جوید و درِ آن مراد چگونه گشاده شود. فیلسوف گفت که بباید دانستن که نه دوستی بر یک قاعده بماند و نه هر دشمنی بر یک نهاد بپاید. بسیار دشمنی بود که دوستی گردد و بسیار دوستی بود که دشمنی گردد و آن جز از گشت روزگار و طالع اختران نبود. چون طالع بگشت طبع بگردد، آنگاه بود که در دل دشمن امیدی پدید آید و از دوست نومید گردد.
✔️داستان های بیدپای،(ترجمه فارسی کلیله و دمنه ابن مقفع) ، انتشارات خوارزمی1361ص 215
telegram.me/attar
✔️داستان های بیدپای،(ترجمه فارسی کلیله و دمنه ابن مقفع) ، انتشارات خوارزمی1361ص 215
telegram.me/attar
كجاييد ای شهيدان خدايی
بلاجويان دشتِ كربلايی
كجاييد ای سبكروحانِ عاشق
پرندهتر ز مرغانِ هوايی
كجاييد ای شَهانِ آسمانی
بدانسته فلك را درگشايی
كجاييد ای ز جان و جا رهيده
كسی مر عقل را گويد كجايی؟!
كجاييد ای درِ زندان شكسته
بداده وامداران را رهايی...
(مولوی)
ایام شهادت سید وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)تسلیت باد
telegram.me/attar
بلاجويان دشتِ كربلايی
كجاييد ای سبكروحانِ عاشق
پرندهتر ز مرغانِ هوايی
كجاييد ای شَهانِ آسمانی
بدانسته فلك را درگشايی
كجاييد ای ز جان و جا رهيده
كسی مر عقل را گويد كجايی؟!
كجاييد ای درِ زندان شكسته
بداده وامداران را رهايی...
(مولوی)
ایام شهادت سید وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)تسلیت باد
telegram.me/attar
اگر بَد کُنی چشمِ نیکی مدار
که هرگز نیارد گَز انگور بار
(سعدی، بوستان)
پاسخ بدیها و نیکیهای ما اگر نَه تماماً در این دنیا، پارهای در همین دنیا داده خواهد شد. این پاسخها را گاه زود و گاه دیر و به طرقِ مختلف دریافت میکنیم.
سعدی ما را از بدی برحذر میدارد زیرا به این اصل معتقد است و میگوید نمیتوان بدی کرد و انتظارِ نیکی داشت. همانطور که نمیتوان از درختِ گز انتظارِ انگور داشت. هر کارِ بدی به نوعی و در زمانی به خودِ ما برخواهد گشت. البته خوبیها هم از همین اصل پیروی میکنند و نتیجهْ هر کارِ نیکی را در همین عالم میبینیم.
گَز: درختچهای زینتی telegram.me/attar
که هرگز نیارد گَز انگور بار
(سعدی، بوستان)
پاسخ بدیها و نیکیهای ما اگر نَه تماماً در این دنیا، پارهای در همین دنیا داده خواهد شد. این پاسخها را گاه زود و گاه دیر و به طرقِ مختلف دریافت میکنیم.
سعدی ما را از بدی برحذر میدارد زیرا به این اصل معتقد است و میگوید نمیتوان بدی کرد و انتظارِ نیکی داشت. همانطور که نمیتوان از درختِ گز انتظارِ انگور داشت. هر کارِ بدی به نوعی و در زمانی به خودِ ما برخواهد گشت. البته خوبیها هم از همین اصل پیروی میکنند و نتیجهْ هر کارِ نیکی را در همین عالم میبینیم.
گَز: درختچهای زینتی telegram.me/attar
حافظ گناه شناس!
#حافظ در میان عموم متفکران و شاعران ما گمان می شود تنها شاعری است که به مقوله گناه بسیار حساس بود. نه به معنای شرعی آن، بلکه به معنای هستیشناختی آن. یعنی میاندیشید که گناه نقشی هم در ساختمان عالم دارد، هم در خلقت انسان دارد، و هم درون شخصیت آدمی. و جامعه بیگناه متصور نیست. نه تنها ممکن نیست، شاید مطلوب هم نباشد.
«جایی که برق عصیان بر آدم سفی زد/ ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی» «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم».
حرفی که میزند و کاری که میکند، بهطور خیلی ساده، این است که اولا شاد بودن گناه نیست.«شیطان غم هرآنچه تواندبگو بکن/ من بردهام به بادهفروشان پناه از او» یا اینکه «غم دنیای دنی چند خوری باده بخور/ حیف باشد دل دانا که مشوش باشد». کاری به بادهخوری حافظ ندارم که چهجور بادهخوری بوده، اما اینکه دل دانا نبایدن مشوش باشد، در صدر لیست فرمانهای اخلاقی او قرار میگیرد. این نکته اول.
اما نکته دوم که از این هم مهمتر است، اینکه حافظ گناهشناسی میکند. در صدر گناهانی که حافظ میشناسد دو گناه است، که معتقد است اگر باید جامعه پاک شود، باید از این دو گناه پاک شود: اول مردمآزاری، و دوم ریاکاری.
«حافظا می خور و رندی کن ودن خوش باش ولی/ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را». هر کار میخواهی بکن، اما مقدسات را به بازی مگیر، و از طریق آنها دینفروشی و تقدسفروشی نکن.
اما گناهان دیگری داریم که گناهان کوچکترند. در حقیقت حرف حافظ این است که چشم بر این گناهها باید بست. یا به تعبیر امروزیها «گیر ندهیم به مردم.»
لذا جامعه حافظی به گمان من یک چنین جامعهای است: که أولا مروت و مدارا در آن به قوت جاری است. ثانیا دو گناه بسیار بزرگ و آلودهکننده که عبارت است از ریاکاری و تزویر و مردمآزاری در آن غایب است. و سوم، مردم گناهان خردی - که در قیاس با ریا و أمثال آن خرد محسوب میشود - مرتکب میشوند، که مردم دیگر و حکومت باید چشم بر آنها ببندند.
«بر این رواق زبرجد نوشتهاند به زر/ که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند»
telegram.me/attar
#حافظ در میان عموم متفکران و شاعران ما گمان می شود تنها شاعری است که به مقوله گناه بسیار حساس بود. نه به معنای شرعی آن، بلکه به معنای هستیشناختی آن. یعنی میاندیشید که گناه نقشی هم در ساختمان عالم دارد، هم در خلقت انسان دارد، و هم درون شخصیت آدمی. و جامعه بیگناه متصور نیست. نه تنها ممکن نیست، شاید مطلوب هم نباشد.
«جایی که برق عصیان بر آدم سفی زد/ ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی» «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم».
حرفی که میزند و کاری که میکند، بهطور خیلی ساده، این است که اولا شاد بودن گناه نیست.«شیطان غم هرآنچه تواندبگو بکن/ من بردهام به بادهفروشان پناه از او» یا اینکه «غم دنیای دنی چند خوری باده بخور/ حیف باشد دل دانا که مشوش باشد». کاری به بادهخوری حافظ ندارم که چهجور بادهخوری بوده، اما اینکه دل دانا نبایدن مشوش باشد، در صدر لیست فرمانهای اخلاقی او قرار میگیرد. این نکته اول.
اما نکته دوم که از این هم مهمتر است، اینکه حافظ گناهشناسی میکند. در صدر گناهانی که حافظ میشناسد دو گناه است، که معتقد است اگر باید جامعه پاک شود، باید از این دو گناه پاک شود: اول مردمآزاری، و دوم ریاکاری.
«حافظا می خور و رندی کن ودن خوش باش ولی/ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را». هر کار میخواهی بکن، اما مقدسات را به بازی مگیر، و از طریق آنها دینفروشی و تقدسفروشی نکن.
اما گناهان دیگری داریم که گناهان کوچکترند. در حقیقت حرف حافظ این است که چشم بر این گناهها باید بست. یا به تعبیر امروزیها «گیر ندهیم به مردم.»
لذا جامعه حافظی به گمان من یک چنین جامعهای است: که أولا مروت و مدارا در آن به قوت جاری است. ثانیا دو گناه بسیار بزرگ و آلودهکننده که عبارت است از ریاکاری و تزویر و مردمآزاری در آن غایب است. و سوم، مردم گناهان خردی - که در قیاس با ریا و أمثال آن خرد محسوب میشود - مرتکب میشوند، که مردم دیگر و حکومت باید چشم بر آنها ببندند.
«بر این رواق زبرجد نوشتهاند به زر/ که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند»
telegram.me/attar
شعر حافظ همه بيتُالغزلِ معرفت است
آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش
۲۰ مهر، روز بزرگداشت حافظِ شیرینسخن گرامی باد.
telegram.me//attar
آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش
۲۰ مهر، روز بزرگداشت حافظِ شیرینسخن گرامی باد.
telegram.me//attar
تظاهرگرایی | توبه گری
در مثنوی معنوی، دفتر پنجم، #مولوی، "در بیان کسی که سخنی گوید که حال او مناسب آن سخن وا آن دعوی نباشد" ، یعنی آنهایی که عملشان با گفتارشان یکی نیست، حکایت زاهدی را می آورد که چون آن هنگام که با کنیزک خویش همبستر میشود، زن اش در ورودی خانه را می گشاید،و او از خوف وت ترس زن، سریع به نماز می ایستد که گویا من مشغول نماز خواندن بودم و نه در بستر چرکین شهوت مدفون!
زن با نگاهی به اوضاع آشفته ی بدنی کنیزک و مردش،و خاصه با بررسی پایین تنه ی مرد، برایش محرز میگردد که او، به عمل شنیع مشغول بوده و از نماز خواندن، همچون نقابی برای پوشاندن آن پلیدی، استفاده کرده است لذا سیلی ای بر او می زند و میگوید با این اوضاع کثیف روحی و بدنی، تو را نماز گزاردن و دعوی معنویت کردن چگونه شایسته است؟!
لب کلام در این حکایت از منظر مولانا می تواند این باشد که بسیاری از مدعیان فضل و کمال، با آنکه سخنان جذاب و دلنشین و پرنکته و پارسا محورانه می گویند،ا ولی خود از نظر عملی،اشخاصی ضعیف و بی مقداری اند. عالمان بی عمل و واعظان غیر متعظ ای هستند که به تعبیر حافظ "با تمام جلوه گری خویش در ملا عام، چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند."
نهایتا مولانا میگوید که در روز داوری، که روزی است که حتی رازهای نهان آشکار گردد -(یوم تبلی السرائر: روزی که رازهای نهان آشکار گردد. #قرآن ،طارق.آیه 9)- ، نه که به حرف ها و ادعاها، بل به کرده ها و اعمال نگریسته خواهد شد و اعضای بدن، خود تک تک، دروغ گویی فرد متظاهر غیر اخلاقی را بر ملا خواهند کرد:
روز محشر،هر نهان پیدا شود
هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
دست و پا بدهد گواهی با بیان
بر فساد او،به پیش مستعان
دست گوید: من چنین دزدیده ام
لب بگوید: من چنین پرسیده ام
پای گوید: من شدستم تا منا
فرج گوید: من بکردستم زنا
چشم گوید: کرده ام غمزه حرام
گوش گوید: چیده ام سوء الکلام
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.
حال اگر پرسیده شود که با این وضع و وصف دلشوره آفرین،راه گزیر و گریز از عذاب اخروی منبعث از روز داوری، برای این حیوان دوپا ی کثیر الخطا و گناه، -که ما آدمیان باشیم- چیست؟! یکی از پاسخهای بنیادین در پیشگاه #مولانا، توبه است! او راه توبه را نشان داده و توصیه و اخبار میکند که با آب توبه و برائت جویی از کرده های پیشین، میتوان ناپاکی نامه ی اعمال و زهر افعال گذشته را شست و تطهیر کرد و پاک نمود و باز بدین گون به فرجام روشنی رسید:
گر سیه کردی تو نامه عمر خویش
توبه کن آنها که کردستی تو پیش
عمر اگر بگذشت،بیخش این دم ست
آب توبه ش ده اگر او بی نم ست!
بیخ عمرت را بده آب حیات
تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضی ها از این نیکو شوند
زهر پارینه از این گردد چو قند.
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.
که:
هین مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست!
مثنوی معنوی. دفتر اول.
telegram.me/attar
در مثنوی معنوی، دفتر پنجم، #مولوی، "در بیان کسی که سخنی گوید که حال او مناسب آن سخن وا آن دعوی نباشد" ، یعنی آنهایی که عملشان با گفتارشان یکی نیست، حکایت زاهدی را می آورد که چون آن هنگام که با کنیزک خویش همبستر میشود، زن اش در ورودی خانه را می گشاید،و او از خوف وت ترس زن، سریع به نماز می ایستد که گویا من مشغول نماز خواندن بودم و نه در بستر چرکین شهوت مدفون!
زن با نگاهی به اوضاع آشفته ی بدنی کنیزک و مردش،و خاصه با بررسی پایین تنه ی مرد، برایش محرز میگردد که او، به عمل شنیع مشغول بوده و از نماز خواندن، همچون نقابی برای پوشاندن آن پلیدی، استفاده کرده است لذا سیلی ای بر او می زند و میگوید با این اوضاع کثیف روحی و بدنی، تو را نماز گزاردن و دعوی معنویت کردن چگونه شایسته است؟!
لب کلام در این حکایت از منظر مولانا می تواند این باشد که بسیاری از مدعیان فضل و کمال، با آنکه سخنان جذاب و دلنشین و پرنکته و پارسا محورانه می گویند،ا ولی خود از نظر عملی،اشخاصی ضعیف و بی مقداری اند. عالمان بی عمل و واعظان غیر متعظ ای هستند که به تعبیر حافظ "با تمام جلوه گری خویش در ملا عام، چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند."
نهایتا مولانا میگوید که در روز داوری، که روزی است که حتی رازهای نهان آشکار گردد -(یوم تبلی السرائر: روزی که رازهای نهان آشکار گردد. #قرآن ،طارق.آیه 9)- ، نه که به حرف ها و ادعاها، بل به کرده ها و اعمال نگریسته خواهد شد و اعضای بدن، خود تک تک، دروغ گویی فرد متظاهر غیر اخلاقی را بر ملا خواهند کرد:
روز محشر،هر نهان پیدا شود
هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
دست و پا بدهد گواهی با بیان
بر فساد او،به پیش مستعان
دست گوید: من چنین دزدیده ام
لب بگوید: من چنین پرسیده ام
پای گوید: من شدستم تا منا
فرج گوید: من بکردستم زنا
چشم گوید: کرده ام غمزه حرام
گوش گوید: چیده ام سوء الکلام
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.
حال اگر پرسیده شود که با این وضع و وصف دلشوره آفرین،راه گزیر و گریز از عذاب اخروی منبعث از روز داوری، برای این حیوان دوپا ی کثیر الخطا و گناه، -که ما آدمیان باشیم- چیست؟! یکی از پاسخهای بنیادین در پیشگاه #مولانا، توبه است! او راه توبه را نشان داده و توصیه و اخبار میکند که با آب توبه و برائت جویی از کرده های پیشین، میتوان ناپاکی نامه ی اعمال و زهر افعال گذشته را شست و تطهیر کرد و پاک نمود و باز بدین گون به فرجام روشنی رسید:
گر سیه کردی تو نامه عمر خویش
توبه کن آنها که کردستی تو پیش
عمر اگر بگذشت،بیخش این دم ست
آب توبه ش ده اگر او بی نم ست!
بیخ عمرت را بده آب حیات
تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضی ها از این نیکو شوند
زهر پارینه از این گردد چو قند.
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.
که:
هین مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست!
مثنوی معنوی. دفتر اول.
telegram.me/attar
در فحوای داستان پیل اندر تاریکی دفتر سوم مثنوی معنوی،مولانا حکایت نوح و گفتگوی او با خدا را از برای نجات فرزند کافر خود از غرق شدن در آب،می آورد.
پاسخ مهر آگین خدا بر نوح و واکنش نوح در قبال این پاسخ کاملا نشان از عاشقی و معشوقی بنده و خداست!
در این میان خدا عاشقانه به نوح میگوید که من دل تو بخاطر این فرزند کنعانی نشکنم و اگر خواهی تمام مردگان زنده کنم اما فقط بدان که این فرزند تو،اصلاح پذیر نیست و باز فساد خواهد کرد و نوح پاسخ میدهد که نه،شما اگر میخواهی مرا نیز غرقه کنی رنج این غرقه شدن از آنجایی که اجرای حکم توست برای من دلپذیر است واگر فرزندی نخواهد دم حق تو در آن دمیده شود،آن فرزند برای من موضوعیت ندارد. من منظر و صانعی را میخواهم که در آن تو را ببینم و هر چیز عاری از تو برایم بی ارزش است.
راستی در این میان عاشق و معشوق کیست؟! خدا یا بنده؟!
گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را/ حشر گردانم بر آرم از ثری
"بهر کنعانی دل تو نشکنم/ لیک از احوال،آگه میکنم"
گفت: نی نی،راضیم که تو مرا/هم کنی غرقه اگر باید تو را
هر زمانم غرقه می کن،من خوشم/حکم تو جانست،چون جان می کشم!
ننگرم کس را و گر هم بنگرم/او بهانه باشد و تو منظرم!
عاشق صنع تو ام در شکر و صبر/ عاشق مصنوع کی باشم چو گبر؟!
عاشق صنع خدا با فر بود/عاشق مصنوع او کافر بود!
telegram.me/attar
پاسخ مهر آگین خدا بر نوح و واکنش نوح در قبال این پاسخ کاملا نشان از عاشقی و معشوقی بنده و خداست!
در این میان خدا عاشقانه به نوح میگوید که من دل تو بخاطر این فرزند کنعانی نشکنم و اگر خواهی تمام مردگان زنده کنم اما فقط بدان که این فرزند تو،اصلاح پذیر نیست و باز فساد خواهد کرد و نوح پاسخ میدهد که نه،شما اگر میخواهی مرا نیز غرقه کنی رنج این غرقه شدن از آنجایی که اجرای حکم توست برای من دلپذیر است واگر فرزندی نخواهد دم حق تو در آن دمیده شود،آن فرزند برای من موضوعیت ندارد. من منظر و صانعی را میخواهم که در آن تو را ببینم و هر چیز عاری از تو برایم بی ارزش است.
راستی در این میان عاشق و معشوق کیست؟! خدا یا بنده؟!
گفت ای نوح ار تو خواهی جمله را/ حشر گردانم بر آرم از ثری
"بهر کنعانی دل تو نشکنم/ لیک از احوال،آگه میکنم"
گفت: نی نی،راضیم که تو مرا/هم کنی غرقه اگر باید تو را
هر زمانم غرقه می کن،من خوشم/حکم تو جانست،چون جان می کشم!
ننگرم کس را و گر هم بنگرم/او بهانه باشد و تو منظرم!
عاشق صنع تو ام در شکر و صبر/ عاشق مصنوع کی باشم چو گبر؟!
عاشق صنع خدا با فر بود/عاشق مصنوع او کافر بود!
telegram.me/attar
لقمه ی حلال : از نظر مولانا
آنچه ما می خوریم در روحیات ما تاثیر دارد، اینکه روزی ما و لقمه ما چه باشد، بی ارتباط نیست با اینکه "حال ما" چگونه باشد.
لقمه انسان باید حلال باشد، اما لقمه تنها آن خوراکی نیست که از راه دهان می بلعیم، لقمه هایی هست که ذهن ما و جان ما را تغذیه می کند.
ما روزانه سر سفره های مختلفی برای جسم و روحمان روزی برمی داریم، مهم است که بدانیم روزی که به جسم و جانمان می رسانیم، حلال است یا حرام؟
مولانا یک عیار برای سنجش حلال یا حرام بودن روزی به ما می دهد:
اگر ما به طور مستمر در دلمان احساس گرفتگی و تاریکی داریم، جایی هم سفره شیطان شده ایم، اگرچه بی خبر:
تا تو تاریک و ملول و تیره ای
دان که با دیو لعین همشیره ای
اما نشانه لقمه حلال، چه لقمه غذای جسم باشد و چه خوراک روح و جان ما، آن است که نتیجه اش گرمی و روشنایی و کمال و امید و عشق و محبت نسبت به مردم است.
لقمه ای کآن نور افزود و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
علم و حکمت زاید از لقمه حلالf
عشق و رقت آید از لقمه حلال
در مقابل، اگر در دل ما حسد و نفرت و خشم و غفلت از معنویات موج بزند، باید ریشه را در لقمه پیداf کنیم،
یک جایی، لقمه حرامی خورده ایم یا روزی ناپاکی به روح و جان خود داده ایم:
چون ز لقمه تو حسد بینی و دام
جهل و غفلت زاید ،آن را دان حرام
آنچه ما می خوریم، آنچه می نوشیم، آنچه می خوانیم، موسیقیی که گوش می دهیم، برنامه ای که تماشا می کنیم و...همه برای ما "لقمه" هستند، لقمه هایی که فکر ما و نوع نگاه ما به هستی و نوع رفتار ما را شکل می دهند:
لقمه،تخم است و برش ،اندیشه ها
لقمه، بحر و گوهرش اندیشه ها
حلال ترین قوتی که به ما می رسد ، آن است که نتیجه اش عشق به انسان ها و هستی و میل خدمت به خلق و البته میل پرکشیدن به سوی جهان معناست:
زاید از لقمه حلال اندر دهان
میل خدمت، عزم رفتن آن جهان...
مراقب باشیم سر کدام سفره می نشینیم و جان و روحمان را با کدام لقمه سیر می کنیم!
telegram.me/attar
آنچه ما می خوریم در روحیات ما تاثیر دارد، اینکه روزی ما و لقمه ما چه باشد، بی ارتباط نیست با اینکه "حال ما" چگونه باشد.
لقمه انسان باید حلال باشد، اما لقمه تنها آن خوراکی نیست که از راه دهان می بلعیم، لقمه هایی هست که ذهن ما و جان ما را تغذیه می کند.
ما روزانه سر سفره های مختلفی برای جسم و روحمان روزی برمی داریم، مهم است که بدانیم روزی که به جسم و جانمان می رسانیم، حلال است یا حرام؟
مولانا یک عیار برای سنجش حلال یا حرام بودن روزی به ما می دهد:
اگر ما به طور مستمر در دلمان احساس گرفتگی و تاریکی داریم، جایی هم سفره شیطان شده ایم، اگرچه بی خبر:
تا تو تاریک و ملول و تیره ای
دان که با دیو لعین همشیره ای
اما نشانه لقمه حلال، چه لقمه غذای جسم باشد و چه خوراک روح و جان ما، آن است که نتیجه اش گرمی و روشنایی و کمال و امید و عشق و محبت نسبت به مردم است.
لقمه ای کآن نور افزود و کمال
آن بود آورده از کسب حلال
علم و حکمت زاید از لقمه حلالf
عشق و رقت آید از لقمه حلال
در مقابل، اگر در دل ما حسد و نفرت و خشم و غفلت از معنویات موج بزند، باید ریشه را در لقمه پیداf کنیم،
یک جایی، لقمه حرامی خورده ایم یا روزی ناپاکی به روح و جان خود داده ایم:
چون ز لقمه تو حسد بینی و دام
جهل و غفلت زاید ،آن را دان حرام
آنچه ما می خوریم، آنچه می نوشیم، آنچه می خوانیم، موسیقیی که گوش می دهیم، برنامه ای که تماشا می کنیم و...همه برای ما "لقمه" هستند، لقمه هایی که فکر ما و نوع نگاه ما به هستی و نوع رفتار ما را شکل می دهند:
لقمه،تخم است و برش ،اندیشه ها
لقمه، بحر و گوهرش اندیشه ها
حلال ترین قوتی که به ما می رسد ، آن است که نتیجه اش عشق به انسان ها و هستی و میل خدمت به خلق و البته میل پرکشیدن به سوی جهان معناست:
زاید از لقمه حلال اندر دهان
میل خدمت، عزم رفتن آن جهان...
مراقب باشیم سر کدام سفره می نشینیم و جان و روحمان را با کدام لقمه سیر می کنیم!
telegram.me/attar
آن یکی میگفت: خوش بودی جهان
گر نبودی پایِ مرگ اندر میان
(مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۰)
برخی آدمیان افسوس میخورند و آه میکشند که کاش هرگز مرگ وجود نداشت تا میتوانستند عمری ابدی داشتهباشند. این افراد گمان میکنند که اگر مرگ نبود خوشبخت بودند زیرا میتوانستند بیشتر بخورند، بخوابند و از لحاظ مادّی ثروتِ بیشتری جمع کنند. اینان نمیدانند که طولِ عمر مهم نیست بلکه عرضِ آن مهم است. اینکه انسان در همین عمرِ کوتاهِ خود چه میکند یا چه کارهایی انجام نمیدهد مهّم است نه آنکه تنها طولِ عمر اهمیّت داشتهباشد. در طولِ تاریخ کسانی بوده و هستند که عمرِ نسبتاً کوتاهی داشتهاند امّا چندین برابرِ انسانی که عمرِ بسیار طولانی داشته هم برای خود مفید بودهاند و هم خدماتی برای دیگران انجام دادهاند. عمرِ دراز لزوماً به معنای زندگیِ بهتر و پُر بار تر نیست.
telegram.me/attar
گر نبودی پایِ مرگ اندر میان
(مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۰)
برخی آدمیان افسوس میخورند و آه میکشند که کاش هرگز مرگ وجود نداشت تا میتوانستند عمری ابدی داشتهباشند. این افراد گمان میکنند که اگر مرگ نبود خوشبخت بودند زیرا میتوانستند بیشتر بخورند، بخوابند و از لحاظ مادّی ثروتِ بیشتری جمع کنند. اینان نمیدانند که طولِ عمر مهم نیست بلکه عرضِ آن مهم است. اینکه انسان در همین عمرِ کوتاهِ خود چه میکند یا چه کارهایی انجام نمیدهد مهّم است نه آنکه تنها طولِ عمر اهمیّت داشتهباشد. در طولِ تاریخ کسانی بوده و هستند که عمرِ نسبتاً کوتاهی داشتهاند امّا چندین برابرِ انسانی که عمرِ بسیار طولانی داشته هم برای خود مفید بودهاند و هم خدماتی برای دیگران انجام دادهاند. عمرِ دراز لزوماً به معنای زندگیِ بهتر و پُر بار تر نیست.
telegram.me/attar
عقلانیت و حقیقت جویی
برترین ویژگی ما که ما را از طبیعت ممتاز میکند عقلانیت و حقیقت جویی و حقیقت شناسی ماست.و در واقع سعادت و کمال ما در تقویت چگونگی آن است.
چون ما با عقلانی شدن خودتر میشویم.
لذا ترس و هراس از عقلانی شدن خلاف طبیعت ماست.
اگر کسی در مکتبی یا دینی شما را ترساند از این که خودتان باشید و عقلتان را به کار گیرید،
ترساند از اینکه دنبال حقیقت بروید و حقیقت بر شما کشف بشود،
بدانید که خلاف انسانیت شما و خلاف تمام آن نقشهای که در این عالم است سخن میگوید.
و این راه بلندی که طبیعت رفته تا به اینجا برسد را در قالب توصیهی باطلی به شما میکند...
نفس آدمیان در بستر مادی متولد میشود اما به عالم ارواح میپیوندد و روح چیزی نیست جز همان عقلانیتی که آدمی دارد.
به قول مولوی:
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه رو؟چون بیشتر دارد خبر
جان یعنی خبر،یعنی علم،یعنی عقل.
این تعریفیست که مولانا میکند.هر که عقلش بیشتر است جانش بیشتر است.
http://t.me/attar
برترین ویژگی ما که ما را از طبیعت ممتاز میکند عقلانیت و حقیقت جویی و حقیقت شناسی ماست.و در واقع سعادت و کمال ما در تقویت چگونگی آن است.
چون ما با عقلانی شدن خودتر میشویم.
لذا ترس و هراس از عقلانی شدن خلاف طبیعت ماست.
اگر کسی در مکتبی یا دینی شما را ترساند از این که خودتان باشید و عقلتان را به کار گیرید،
ترساند از اینکه دنبال حقیقت بروید و حقیقت بر شما کشف بشود،
بدانید که خلاف انسانیت شما و خلاف تمام آن نقشهای که در این عالم است سخن میگوید.
و این راه بلندی که طبیعت رفته تا به اینجا برسد را در قالب توصیهی باطلی به شما میکند...
نفس آدمیان در بستر مادی متولد میشود اما به عالم ارواح میپیوندد و روح چیزی نیست جز همان عقلانیتی که آدمی دارد.
به قول مولوی:
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه رو؟چون بیشتر دارد خبر
جان یعنی خبر،یعنی علم،یعنی عقل.
این تعریفیست که مولانا میکند.هر که عقلش بیشتر است جانش بیشتر است.
http://t.me/attar
عشق را با گفت و با ایما چه کار
روح را با صورتِ اَسما چه کار
(مولانا، غزلیات)
عاشقی با گفتنِ جملات عاشقانه یا داشتنِ ژستهای عاشقانه نسبتی ندارد. عشق اتفاقی درونی است که ابتدا و در اوّلین قدم جانها را به هم نشان میدهد و متصل میکند. اگر جانها با هم پیوند نخورند و صرفاً جسمها از طریق زبان و ژستهای عاشقانه اتّصالی ظاهری داشته باشند، به تعبیرِ مولانا اساساً عشقی وجود ندارد. عشق نیازی به امورِ ظاهری ندارد چون جنسِ عشق از امور مادّی و ظاهری نیست. دقیقاً همچون روحی که به خداوند متّصل است و حتی بدونِ جسم و بعد از مرگ، یا بدونِ بر زبان راندنِ اَسما الهی، همچنان به معبود متّصل است. بنابراین عشقِ واقعی واقعهای است که در درون رخ میدهد. بنده در عشقِ زمینی جان را به جانی دیگر و در عشقِ الهی جان را به جانِ جان که همان خداوند است پیوند میزند. حال حتی اگر عاشق عشق را لفظاً هم ابراز نکند جانِ او به دریای معشوق وصل است.
telegram.me/attar
روح را با صورتِ اَسما چه کار
(مولانا، غزلیات)
عاشقی با گفتنِ جملات عاشقانه یا داشتنِ ژستهای عاشقانه نسبتی ندارد. عشق اتفاقی درونی است که ابتدا و در اوّلین قدم جانها را به هم نشان میدهد و متصل میکند. اگر جانها با هم پیوند نخورند و صرفاً جسمها از طریق زبان و ژستهای عاشقانه اتّصالی ظاهری داشته باشند، به تعبیرِ مولانا اساساً عشقی وجود ندارد. عشق نیازی به امورِ ظاهری ندارد چون جنسِ عشق از امور مادّی و ظاهری نیست. دقیقاً همچون روحی که به خداوند متّصل است و حتی بدونِ جسم و بعد از مرگ، یا بدونِ بر زبان راندنِ اَسما الهی، همچنان به معبود متّصل است. بنابراین عشقِ واقعی واقعهای است که در درون رخ میدهد. بنده در عشقِ زمینی جان را به جانی دیگر و در عشقِ الهی جان را به جانِ جان که همان خداوند است پیوند میزند. حال حتی اگر عاشق عشق را لفظاً هم ابراز نکند جانِ او به دریای معشوق وصل است.
telegram.me/attar
ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد🌸دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت🌸بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور🌸که طاق ابروی یار منش مهندس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا🌸فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
بصدر مصطبهام ، مینشاند اکنون یار🌸گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
لب از ترشح می پاک کن ز بهر خدا🌸که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود🌸که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو🌸به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
چو زر خرید وجود است شعر من آری🌸قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید🌸چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
? میلاد مسعود پیامبر مهربانی، رحمه للعالمین، حبیب الله، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و فرزند ایشان، امام جعفر صادق علیه السلام را به پیشگاه امام زمان عجل الله فرجه الشریف، همه مسلمانان و آزادگان جهان تبریک و تهنیت می گوییم. 🔆
telegram.me/attar
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت🌸بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور🌸که طاق ابروی یار منش مهندس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا🌸فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
بصدر مصطبهام ، مینشاند اکنون یار🌸گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
لب از ترشح می پاک کن ز بهر خدا🌸که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود🌸که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو🌸به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
چو زر خرید وجود است شعر من آری🌸قبول دولتیان کیمیای این مس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید🌸چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
? میلاد مسعود پیامبر مهربانی، رحمه للعالمین، حبیب الله، محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و فرزند ایشان، امام جعفر صادق علیه السلام را به پیشگاه امام زمان عجل الله فرجه الشریف، همه مسلمانان و آزادگان جهان تبریک و تهنیت می گوییم. 🔆
telegram.me/attar
خداجو با خداگو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
خداگو حاجی مردم فریب است
خداجو مومن حسرت نصیب است
خداجو را هوای سیم و زر نیست
بجز فکر خدا،فکر دگر نیست
telegram.me/attar
حقیقت با هیاهو فرق دارد
خداگو حاجی مردم فریب است
خداجو مومن حسرت نصیب است
خداجو را هوای سیم و زر نیست
بجز فکر خدا،فکر دگر نیست
telegram.me/attar
مولانای جان غزلی در مورد تفکرساختار
به عنوان علت دارد که بسیار زیبا و قابل تامل است :
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو... مهارتهای تفکر سیستمی
تفکر ساختار به عنوان علت
«تفکر ساختار به عنوان علت»
فکر سیستمی مسوولیت رفتار سیستم را به عوامل داخل سیستم و کسانی که سیاست ها و ساختار سیستم را مشخص می کنند نسبت می دهد.
فکر غیر سیستمی رفتار سیستم را به عوامل خارجی و غیر قابل کنترل نسبت می دهد.
فکر غیر سیستمی، وقتی با شرایط نامطلوبی مواجه می شود، می پرسد که:
- چه کسی مسوول این وضعیت است، چه کسی قصد دشمنی و خرابکاری دارد.
فکر سیستمی وقتی با شرایط نامطلوبی مواجه می شود، می پرسد که:
- چگونه ما خودمان باعث به وجود آمدن این شرایط نامطلوب شده ایم.
- آیا ممکن است کارهایی که با نیت خوبی انجام داده ایم باعث بروز مشکلات بعدی برایمان شده باشد؟
- چگونه ما خودمان را در معرض عوامل خارج از کنترلمان قرار داده ایم که نسبت به آنها آسیب پذیر شده ایم.
دشمن ممکن است وجود داشته باشد ولی من چطور در مقابل دشمن آسیب پذیر شده ام.
دزد ممکن است وجود داشته باشد ولی من چطور نتوانستم اموالم را حفظ کنم.
تورم در کشور وجود دارد ولی من چرا نتوانستم درآمدم را با تورم افزایش دهم.
سلایق مشتریان عوض می شوند ولی من چرا نتوانستم مطابق با سلایق مشتریان محصولات جدید ارایه کنم.
رقیب در بازار هست ولی من چرا سهم بازارم را در مقابل رقیب از دست دادم.
بهانه برای قهر و دوری و دلخوری وجود دارد ولی من چرا نتوانستم با عزیزانم رابطه دوستانه ای داشته باشم.
تفکر ساختار به عنوان علت، آینه را به سمت خودمان می گیرد و از ما می خواهد که به دشمن درون آینه نگاه کنیم. telegram.me/attar
به عنوان علت دارد که بسیار زیبا و قابل تامل است :
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
گیر که خار است جهان گزدم و مار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو... مهارتهای تفکر سیستمی
تفکر ساختار به عنوان علت
«تفکر ساختار به عنوان علت»
فکر سیستمی مسوولیت رفتار سیستم را به عوامل داخل سیستم و کسانی که سیاست ها و ساختار سیستم را مشخص می کنند نسبت می دهد.
فکر غیر سیستمی رفتار سیستم را به عوامل خارجی و غیر قابل کنترل نسبت می دهد.
فکر غیر سیستمی، وقتی با شرایط نامطلوبی مواجه می شود، می پرسد که:
- چه کسی مسوول این وضعیت است، چه کسی قصد دشمنی و خرابکاری دارد.
فکر سیستمی وقتی با شرایط نامطلوبی مواجه می شود، می پرسد که:
- چگونه ما خودمان باعث به وجود آمدن این شرایط نامطلوب شده ایم.
- آیا ممکن است کارهایی که با نیت خوبی انجام داده ایم باعث بروز مشکلات بعدی برایمان شده باشد؟
- چگونه ما خودمان را در معرض عوامل خارج از کنترلمان قرار داده ایم که نسبت به آنها آسیب پذیر شده ایم.
دشمن ممکن است وجود داشته باشد ولی من چطور در مقابل دشمن آسیب پذیر شده ام.
دزد ممکن است وجود داشته باشد ولی من چطور نتوانستم اموالم را حفظ کنم.
تورم در کشور وجود دارد ولی من چرا نتوانستم درآمدم را با تورم افزایش دهم.
سلایق مشتریان عوض می شوند ولی من چرا نتوانستم مطابق با سلایق مشتریان محصولات جدید ارایه کنم.
رقیب در بازار هست ولی من چرا سهم بازارم را در مقابل رقیب از دست دادم.
بهانه برای قهر و دوری و دلخوری وجود دارد ولی من چرا نتوانستم با عزیزانم رابطه دوستانه ای داشته باشم.
تفکر ساختار به عنوان علت، آینه را به سمت خودمان می گیرد و از ما می خواهد که به دشمن درون آینه نگاه کنیم. telegram.me/attar
حاصل عمر
... دو چیز حاصل عمرست: نام نیک و ثواب
وزین دو درگذری «کُلُّ مَن عَلَیها فان»
ز خسروانِ مقدَّم چنین که میشنوم
وفای عهد نکردست با کس این دوران
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل
که اعتمادِ بقا را نشاید این بنیان
بس اعتماد مکن بر دوامِ دولت و عمر
که دولتی دگرت در پیست جاویدان
زمینِ دنیا، بُستانِ زرعِ آخرت است
چو دست میدهدت تخمِ دولتی بفشان
بده که با تو بمانَد جزای کردهٔ نیک
وگر چنین نکنی از تو بازمانَد، هان!
بپاش تخمِ عبادت حبیب من، زان پیش
که در زمینِ وجودت نماند آب روان
حیات زنده غنیمت شمر که باقیِ عمر
چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
ز مال و منصب دنیا جُزین نمیماند
میان اهل مروّت که «یاد باد فلان»
کلید گنج سعادت، نصیحت سعدیست
اگر قبول کنی گوی بردی از میدان
به نوبتند مُلوک اندرین سِپَنجسرای
خدای -عَزَّ و جَل- راست مُلکِ بیپایان
(سعدی) telegram.me/attar
... دو چیز حاصل عمرست: نام نیک و ثواب
وزین دو درگذری «کُلُّ مَن عَلَیها فان»
ز خسروانِ مقدَّم چنین که میشنوم
وفای عهد نکردست با کس این دوران
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل
که اعتمادِ بقا را نشاید این بنیان
بس اعتماد مکن بر دوامِ دولت و عمر
که دولتی دگرت در پیست جاویدان
زمینِ دنیا، بُستانِ زرعِ آخرت است
چو دست میدهدت تخمِ دولتی بفشان
بده که با تو بمانَد جزای کردهٔ نیک
وگر چنین نکنی از تو بازمانَد، هان!
بپاش تخمِ عبادت حبیب من، زان پیش
که در زمینِ وجودت نماند آب روان
حیات زنده غنیمت شمر که باقیِ عمر
چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
ز مال و منصب دنیا جُزین نمیماند
میان اهل مروّت که «یاد باد فلان»
کلید گنج سعادت، نصیحت سعدیست
اگر قبول کنی گوی بردی از میدان
به نوبتند مُلوک اندرین سِپَنجسرای
خدای -عَزَّ و جَل- راست مُلکِ بیپایان
(سعدی) telegram.me/attar