─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
83 subscribers
60 photos
5 videos
8 files
386 links
Download Telegram
✔️بهار در نگاه ایرانی دیروز و امروز🔻

🖋سهند ایرانمهر

ايرانيان دنياي قديم و امروز به دلیل تجربه دردها و رنج ها، غالبن در فروبسته دیدن كار جهان همداستانند با اين تفاوت كه بهار و تغيير براي نازك خيالان دنياي قديم، نويد گشايش و فرج بود و این نگاه حتا در اشعار سعدی و حافظ ک-ه در دوره ای می زیستند که ایران و ایرانی مغولان و زاهدان پشیمینه پوش و تند خو و محتسبان تنگ نظر را همزمان تجربه کرده بود -نیز آشکار است. بنابراين، باد بهاري فروبستگي غنچه مي كرد و بالمآل از دست ها انتظار مي رفت كه گره گشا باشند، اما در آثار و نگاه ايراني دنياي جديد كه در تجربه تاريخي خود از مشروطه تاكنون( صد بهار يا صد سال گذشته) دست خود را در پس هر تغيير بسته تر و عليل تر يافته است نه تنها ايمان به بهار را از دست داد كه گره گشايي دست هاي خسته خود را نيز به ديده تحقير ديده است. مصداق عيني اين دو نوع نگاه به تغيير، بهار و گره گشايي در مقايسه نگاه غالب شعرای قدیم و جدید قابل مشاهده است:

✔️چوغنچه گرچه فروبستگي است كار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش

"حافظ"
✔️آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب‌ست

"سعدی"

📌در دنیای معاصر اما وضع و نگاه غالب دگرگونه است:

✔️پاییزی ام، بهار چه دارد برای من؟
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟
با صد بهار نیز گلی وا نمیشود
در ساقه های بی ثمر دست هاي من
"حسین منزوی"

✔️عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم

اخوان ثالث

✔️گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود؟

"شفیعی کدکنی"

✔️اين چه رازي است كه هر سال بهار
با عزاي دل ما مي آيد؟

"هوشنگ ابتهاج"

telegram.me/attar
✔️ايران هميشه امپراطوري بوده است

🖋داريوش شايگان

یک متفکر آمریکایی به نام رابرت کاپلان کتابی نوشته است به نام تلاقی جغرافیا. یک فصل آن کتاب مربوط به ایران است و می‌گوید در منطقه خاورمیانه تنها کشوری که مرزهای طبیعی و تاریخ طولانی دارد و مرزهای فرهنگی آن فراتر از مرزهای جغرافیایی می‌رود، ایران است. ایران واقعا کشور است و بقیه من در آوردی اند. مفهوم امپراطوری همیشه در ایران بوده و هر کس حاکم این قالب شود تابع آن می‌شود. این قالب همیشه بوده است.

از مادها تا سقوط ساسانیان ١۴۰۰ سال طول کشید که جز یک وقفه ١٢۰ ساله با حمله اسکندر مقدونی، امپراطوری دائمی داشته‌ایم. شاه عباس ارامنه را به جلفا آورد. ارامنه‌ای که در جلفا زندگی‌ می‌کردند نقش مهم تجاری داشتند. در سفر اخیرم به آذربایجان‌غربی از محله خسروآباد دیدن کردم که آشوری‌ها هنوز در آن زندگی می‌کنند. ایران ناگزیر بود که در قالب یک امپراطوری همه اقوام را با آغوش گشود بپذیرد. کسی توجه نمی‌کند که چرا هرودوت این همه درباره ایران نوشته،چون او شهروند ایرانی است. اهل هالیکارناس در یونان که ساتراپی ایران بود. چنانکه گفتم از همان زمان ایران موقعیت امپراطوری داشته است. حالا هم اگر در این منطقه نقش مهمی ایفاء می‌کند به خاطر موقعیتش است. هر حکومتی در ایران روی کار باشد این موقعیت همچنان پابرجا خواهد بود.
منبع: مهرنامه
telegram.me/attar
هر گیا را کِشْ بُوَد میلِ عُلا
در مَزید است و حَیات و در نَما

چون که گردانید سَر سویِ زمین
در کَمیّ و خُشکی و نَقْص و غَبین

میلِ روحَت چون سویِ بالا بُوَد
در تَزایُد مَرجَعَت آن‌جا بُوَد

وَرْ نِگوساری، سَرَت سویِ زمین
آفِلی، حَقْ لا یُحِبُّ الْآفِلین

مولانا روح و جان آدمی را به گیاه نو رُسته تشبیه می کند و می گوید روح و بُعد غیر مادی انسان اگر خود را گرفتار و پابند تعلقات و دلبستگی های دنیوی نکند همانند گیاهی که سودای سر بالا و رشد و نمو دارد، رو به کمال و رفعت خواهد گذاشت و از مَضیق جهان خاکی راهی به رهایی خواهد جُست. اما اگر خود را مشغول لهو و لعب زندگی کند مثل گیاهی که سر به سوی خاک دارد، اندک اندک طراوت و شادابی و تازگی خود را از دست خواهد داد و خشک و زرد و متضرر خواهد شد.

telegram.me/attar
#مثنوی‌خوانی(۹)

قصۀ جُوحی و آن کودک نوحه‌گر

کودکی در پشت تابوت پدر می‌رفت و می‌گریست. همراه گریه و ناله می‌گفت: ای پدر تو را کجا می‌برند؟ می‌خواهند تو را در زیر خاک پنهان کنند. تو را به خانه‌ای تنگ و تاریک می‌برند که در آن، نه نور است و نه آب و نان. در آن خانه نه چراغی روشن است و نه نشانی از آبادی و زندگی در آن است. زمین آن را فرش و حصیر نیست و در و دیوار آن مخروبه است. آنجا که تو را می‌برند، حتی همسایه‌ای نیست که ناله‌ات را بشنود و به فریادت برسد. کودک، همچنان اوصاف گور را می‌شمرد و در پی تابوت پدر بر سر می‌کوفت.
جوحی(ملا نصرالدین عرب‌ها) همراه پدر از آنجا می‌گذشت و چون ناله‌های کودک را شنید، به پدر گفت: سوگند به خدا که این تابوت را به خانۀ ما می‌برند. پدر گفت: ابله مشو! جوحی گفت: نشانی‌های کودک را بشنو. آنجا که نه طعام است، نه نور، نه در و دیوار معمور و نه فریادرس، خانۀ ماست.

مولوی این حکایت طنزآمیز را در دفتر دوم مثنوی در ذیل این سخن می‌آورد که هر ماهیتی نشانی دارد که بدون آن، ادعایی بیش نیست. می‌گوید: نشانه‌ها را نادیده نگیرید. آنها با شما سخن می‌گویند و بیش از آنچه از زبان‌ها می‌شنوید، صادق و راست‌گفتارند. اگر دو گروه، دو ادعای متفاوت داشتند، اما رفتارشان یکسان بود، سرنوشتشان نیز یکسان است؛ اگرچه در ادعا و سخن، در برابر یک‌دیگرند.
آن نشانی‌ها همه چون در تو هست
چون تو زایشانی کجا خواهی برست
مولوی در مثنوی، دربارۀ اهمیت نشانه‌ها فراوان سخن گفته است. در جایی می‌گوید اگر کسی ادعا کرد که از دریا آمده است، باور نکنید، مگر اینکه سراپا طراوت و سخاوت(در قدیم برای صید مروارید به دریا می‌رفتند) باشد: «گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟» اگر کسی گفت من شراب دین نوشیده‌ام، اما هیچ نشانی از شادی و دلدادگی در چهره نداشت، از او روی بگردانید؛ اگرچه در هیئت عالمان باشد و در کسوت واعظان: «در رُخت کو از می دین، فرخی؟» باز می‌گوید: از هیچ کس ادعای پیروی از فلان و بهمان را باور نکنید مگر آن‌که از او بوی فلان و بهمان را بشنوید؛ زیرا «شیر را بچه همی ماند به او.»
نشانی‌ها برای دیدن و باور کردن است؛ اما دست‌هایی در کار است که نشانه‌ها را می‌پوشانند؛ همچون دست ظاهرپرستان و تردستی مصلحت‌بینان و توجیه‌گران. نشانه‌ها از درون خبر می‌دهند و آینده را پیش چشم‌های بینا می‌‌آورند؛ اما ظاهرگرایان سر بر آستان اسم‌ها و سمت‌ها می‌گذارند، و از این رهگذر، حقیقت را به مسلخ مصلحت و توجیه می‌برند. عکسی از ماه را در جوی می‌بییند و به آن دل می‌بندند؛ غافل از آن‌که ماه در بالا است، نه اندر آب جو. بر اسم و عنوان قناعت می‌‌کنند و در مسما نمی‌نگرند. دل‌خوش به آنند که خدا را باور دارند و نام او را بر زبان می‌آورند و اوصاف او را می‌شمارند؛ اما هیچ نشانی از خداباوری و حقیقت‌پرستی در شب و روز آنان نیست. مولوی می‌گوید از نشانه‌ها چشم برمدارید که در دادگاه حقیقت، آنچه مسموع است، گواهی نشانه‌ها است، نه قیل‌وقال تو. مردمی که گوش به دعوی مدعیان می‌سپارند و چشم از نشانه‌ها برمی‌گیرند، هر دم به دامی می‌افتند و هر پگاه به چاهی. پس نشانه‌‌ها را ببینید تا بدانید به کدامین سوی می‌روید. اگر شاهد حقیقت مستور است، نشانه‌های آن آشکار است.

کودکی در پیش تابوت پدر
زار می‌نالید و برمی‌کوفت سر

کای پدر آخر کجاات می‌برند
تا تو را در زیر خاکی آورند

می‌برندت خانه‌ای تنگ و زحیر
نی درو قالی و نه در وی حصیر

نه چراغی در شب و نه روز نان
نه در او بوی طعام و نه نشان

نی درش معمور نی بر بام راه
نی یکی همسایه کو باشد پناه

چشم تو که بوسه‌گاه خلق بود
چون شود در خانهٔ کور و کبود؟

خانهٔ بی‌زینهار و جای تنگ
که در او نه روی می‌ماند نه رنگ

زین نسق اوصاف خانه می‌شمرد
وز دو دیده اشک خونین می‌فشرد

گفت جوحی با پدر ای ارجمند
والله این را خانهٔ ما می‌برند

گفت جوحی را پدر ابله مشو
گفت ای بابا نشانی‌ها شنو

این نشانی‌ها که گفت او یک‌به‌یک
خانهٔ ما راست بی تردید و شک

نه حصیر و نه چراغ و نه طعام
نه درش معمور و نه صحن و نه بام

زین نمط دارند بر خود صد نشان
لیک کی بینند آن را طاغیان

گور خوش‌تر از چنین دل مر تو را
آخر از گور دل خود برتر آ

زنده‌ای و زنده‌زاد ای شوخ و شنگ
دم نمی‌گیرد ترا زین گور تنگ؟

یوسف وقتی و خورشید سما
زین چه و زندان بر آ و رو نما

telegram.me/attar
‏گفتند : ای شيخ ، دل‌های ما خفته است ، كه سخن تو در وی اثر نمی‌كند.
گفت : كاش خفته بودی كه خفته را بجنبانی بيدار شود ، دل‌های شما مرده است .

تذكرة الاولياء
telegram.me/attar
چند بت بشکست احمد در جهان
تا که «یا رب»گوی گشتند اُمّتان

گر نبودی کوششِ احمد، تو هم
می‌پرستیدی چو اجدادت صَنَم

این سَرَت وارست از سجده‌یْ صَنَم
تا بدانی حقِّ او را بر اُمَم

گر بگویی، شکرِ این رَستن بگو
کز بتِ باطن هَمَت برهاند او

مر سَرَت را چون رهانید از بُتان
هم بدان قوّت تو دل را وارهان

سر ز شُکرِ دین از آن برتافتی
کز پدر میراث مفتش یافتی...


مثنوی مولوی، دفتر دوم، تصحیح محمد استعلامی، ابیات ۳۶۹-۳۷۴، زَوّار، چاپ دوم، ۱۳۶۹.

telegram.me/attar
تشکر و قدردانی
هجران ابدی و غم از دست دادن پدرعزیزمان مرحوم مغفور
حاج ولی الله عطار
هنوز بر قلب هایمان سنگینی می کندوجز پناه بردن به مشیت الهی و طلب غفران برای آن زنده یاد، چاره ای نیست با این وجودازحضور پر شور وحق شناسانه مردم بزرگوار از اقشار مختلف و همچنین دوستان وآشنایان گرامی که بصورت حضوری، تماس تلفنی، وپیامک ونیز ازطریق فضای مجازی ونیزچاپ بنر وتاج گل ما را قرین محبت خود قرار دادند صمیمانه قدردانی می کنیم ازاین که به علت تالمات روحی تا کنون توفیق
تشکر حضوری میسر نگردید، قلبا پوزش می طلبیم
امیدواریم خداوند عنایت فرماید
محبت شما عزیزان را در مراسم شادی تان جبران کنیم.
ارادتمند احمد عطار
دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ داروی خوش نشود.
نه به خفتن
نه به گفتن
و نه به خوردن،
الا
به دیدار دوست.

📚 فیه مافیه
# مولانا

telegram.me/attar
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون

نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون

تا کی زنی بر خانه‌ها تو قفل با دندانه‌ها

تا چند چینی دانه‌ها دام اجل کردت زبون

شد اسب و زین نقره گین بر مرکب چوبین نشین

زین بر جنازه نه ببین دستان این دنیای دون

برکن قبا و پیرهن تسلیم شو اندر کفن

بیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون

دزدیده چشمک می زدی همراز خوبان می شدی

دستک زنان می آمدی کو یک نشان ز آن‌ها کنون

ای کرده بر پاکان زنخ امروز بستندت زنخ

فرزند و اهل و خانه‌ات از خانه کردندت برون

کو عشرت شب‌های تو کو شکرین لب‌های تو

کو آن نفس کز زیرکی بر ماه می خواندی فسون

کو صرفه و استیزه‌ات بر نان و بر نان ریزه‌ات

کو طوق و کو آویزه‌ات ای در شکافی سرنگون

کو آن فضولی‌های تو کو آن ملولی‌های تو

کو آن نغولی‌های تو در فعل و مکر ای ذوفنون

این باغ من آن خان من این آن من آن آن من

ای هر منت هفتاد من اکنون کهی از تو فزون

کو آن دم دولت زدن بر این و آن سبلت زدن

کو حمله‌ها و مشت تو وان سرخ گشتن از جنون

هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تو

نابوده مهراندوز تو از خالق ریب المنون

امروز ضربت‌ها خوری وز رفته حسرت‌ها خوری

زان اعتقاد سرسری زان دین سست بی‌سکون

زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدا

زان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون

چون آینه باش ای عمو خوش بی‌زبان افسانه گو

زیرا که مستی کم شود چون ماجرا گردد شجون

telegram.me/attar
فعل تو که زاید از جان و تنت
همچو فرزندت بگیرد دامنت
(مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۹)

هر آنچه در زندگی انجام می‌دهیم از آنجا که از سویِ خودِ ما سر می‌زند، به خود ما برمی‌گردد. افعالِ ما همچون بذری است که در خاکِ جسم و روحِ ما کاشته می‌شود و دیر یا زود درختی خواهد شد که ثمرهٔ آن آشکار می‌گردد. این اعمال چه بد باشند و چه خوب تفاوتی نمی‌کند. هر عملی نتیجه‌ای دارد و آن نتیجه قبل از آنکه بر بیرونِ وجودِ ما اثر گذارد بر درون‌مان اثرگذار است. مولانا در این باب تمثیلِ کودک و مادر را به کار می‌برد؛ کودکی که مدام دامانِ مادر را می‌گیرد و واکنشی به رفتارِ او نشان می‌دهد. اعمالِ ما همچون آن کودکی است که روزی چه بخواهیم و چه نخواهیم؛ چه خوشنود شویم و چه ناخرسند باشیم، دامانِ ما را خواهد گرفت.

telegram.me/attar
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد

مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد

بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد

فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد

به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

#حافظ 🌺🌹❤️🍏🦋🌿🌷
عید سعید فطر مبارک
ارادتمند احمد عطار

telegram.me/attar
برگِ تحويل می‌‌كُند رمضان
بارِ تَوديع¹ بر دلِ إخوان

يارْ ناديده سير، زود برفت
دير ننشست نازنين‌مهمان

غادَرَ الحِبُّ صُحَبةَ الأحباب
فارَقَ ‌الخِلُّ عِشرَةَ الخُلّان²

ماهِ فرخنده، روي برپيچيد
و علیك السّلامُ يا رمضان

اَلْوِداع اي زمانِ طاعت و خير
مجلسِ ذِكر و محفلِ قرآن

مُهرِ فرمان ايزدي بر لب
نَفْس در بند و ديو در زندان

تا دگر، روزه با جهان آيد
بس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلی، زار زار می‌ناليد
بر فِراقِ بهارْ وقتِ خزان

گفتم انده مبَر كه بازآيد
روزِ نوروز و لاله و ريحان

گفت: ترسم بقا وفا نكُند
ورنه هر سال گل دمد بستان...!
سعدی

۱-وداع، بِدْرود گفتن
۲-معنای هر دو مصراع چنین است: دوست، همنشینی با دوستان را رها کرد.

https://telegram.me/attar
#مثنوی‌خوانی(۱۰)

حکایت مرد شهری و مرد روستایی

انسان متعصب همان‌قدر که بر دیگران سخت می‌گیرد، در عقاید خویش خوش‌بینانه می‌نگرد و آسان‌گیر است. موی سفید را در ماست دیگری می‌بیند و بیرون می‌کشد؛ اما خال درشت و سیاه را در صورت خویش نمی‌بیند. تفاوت انسان‌ها در اصل مدارا و آسان‌گیری نیست؛ در محل آن است. انسان متعصب بر خود آسان می‌گیرد و بر دیگری سخت؛ برعکس آزاداندیشان که بر خود سخت می‌گیرند و بر دیگری، آسان. ذهن متعصب، هنگام نقد دیگران، بسیار منطقی، لوژیک، دقیق، حقیقت‌طلب، بی‌رحم، حساب‌گر و فیلسوف‌مآب می‌شود؛ اما آنگاه که در باورها و اعتقادات خویش می‌نگرد، عارفانه چشم پاک و خطاپوش می‌گشاید و سنگ تساهل را تا قلۀ قاف بالا می‌برد. اگر عقیده‌ای را نپسندد، آن را چندان زیر و زبر می‌کند تا عیبی در آن بیابد، و اگر اندیشه‌ای را باور کند، جز نیکی در آن نمی‌بیند. یک‌جا سراپا چشم است و مغز و هوشیاری، و در ‌جایی دیگر، سادگی را از مرز بلاهت می‌گذراند. در مواجهه با دیگران فیلسوفی است که هر ریاضی‌دانی را شرمنده می‌کند؛ اما در اعتقادات خویش، عارفی است دلسوخته که سر به کوه و بیابان گذاشته است و ترانۀ «خوشا آنان که هِر از بِر ندانند» زمزمه می‌کند.
او همچنین در فهم محاسن و فضایل مذهب خویش، چشمی تیز و دلی بیدار دارد؛ اما دریغ از نیم‌نگاهی از سر همدلی به افکار و رفتار دیگران. شرح این تناقض و دوگانگی را بنگرید در داستانی در دفتر سوم مثنوی.

مردی شهری پس از ده سال پذیرایی سخاوت‌مندانه از دوست روستایی‌اش، یک بار به اصرار او به روستا می‌رود تا همراه زن و فرزند مهمان او شود. اما مرد روستایی از او روی می‌گرداند. هر چه مرد شهری نشانی می‌دهد، روستایی می‌گوید تو را نمی‌شناسم. پس از پنج شب، بارانی شگفت درمی‌گیرد و مرد شهری را مستأصل می‌کند. پس بر در خانۀ مرد روستایی می‌رود و می‌گوید امشب را به ما جایی بده. فردا از اینجا خواهیم رفت. مرد روستایی می‌گوید: در گوشۀ باغ من اتاقی است. امشب را در آنجا بگذرانید، به شرط آنکه تا صبح مراقب گاو و گوسفند من از گزند گرگ باشید. نیمه‌های شب، مرد شهری شبحی می‌بیند و به این خیال که گرگ است به سوی او تیری روانه می‌کند. حیوان بر زمین می‌افتاد و همان دم از او بادی می‌جهد. مرد روستایی آسیمه‌سر به باغ می‌آید و گریبان شهری را می‌گیرد که کره‌خر مرا کشتی. مرد شهری می‌گوید که او گرگ است، نه کره‌خر. مرد روستایی می‌گوید: بادی که از او جست، می‌شناسم. مرد شهری به خشم می‌آید و گریبان مرد روستایی را می‌گیرد و می‌گوید: در این شب تاریک و بارانی، صدای باد کره‌خرت را از دور شناختی، مرا که ده سال میزبان تو بودم نشناختی؟

بر درش ماندند ایشان پنج روز
شب به سرما، روز خود خورشیدسوز

او همی‌دیدش همی‌کردش سلام
که فلانم من مرا این است نام

او همی‌گفتش چه گویی ترهات
نه تو را دانم نه نام تو نه جات

پنجمین شب ابر و بارانی گرفت
کاسمان از بارشش دارد شگفت

چون رسید آن کارد اندر استخوان
حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان

گفت من آن حق‌ها بگذاشتم
ترک کردم آنچه می‌پنداشتم

امشبِ باران به ما ده گوشه‌ای
تا بیابی در قیامت توشه‌ای

گفت یک گوشه‌ست آنِ باغبان
هست اینجا گرگ را او پاسبان

گر تو آن خدمت کنی جا آن تست
ورنه جای دیگری فرمای جست

گفت صد خدمت کنم تو جای ده
آن کمان و تیر در کفم بنه
...
آن کمان و تیر اندر دست او
گرگ را جویان همه شب سوبه‌سو

ناگهان تمثال گرگ هشته‌ای
سر بر آورد از فراز پشته‌ای

تیر را بگشاد آن خواجه ز شست
زد بر آن حیوان که تا افتاد پست

اندر افتادن ز حیوان باد جست
روستایی های کرد و کوفت دست

ناجوامردا که خرکره‌ی من است
گفت نه این گرگِ چون اهریمن است

اندرو اشکال گرگی ظاهرست
شکل او از گرگی او مخبرست

هم شب و هم ابر و هم باران ژرف
این سه تاریکی غلط آرد شگرف

گفت آن بر من چو روز روشنست
می‌شناسم، باد خرکره‌ی منست

در میان بیست باد آن باد را
می‌شناسم چون مسافر زاد را

خواجه بر جست و بیامد ناشکفت
روستایی را گریبانش گرفت

کابله طرار شید آورده‌ای
بنگ و افیون هر دو با هم خورده‌ای

در سه تاریکی شناسی باد خر
چون ندانی مر مرا ای خیره‌سر

آنک داند نیمشب گوساله را
چون نداند همره ده‌ساله را

باد خرکره چنین رسوات کرد
هستی نفی ترا اثبات کرد

رضا بابایی

telegram.me/attar
🔸روزی انوشیروان برنشسته و به شکار رفته بود، به دیهی رسید و آب خواست. دخترکی یک تانیشکر بکوفت، در آب آمیخت و به پادشاه داد. انوشیروان پس از آنکه پی برد که آن آب از یک نیشکر فراهم آمده است، جریده خراج آن دیه خواست و بررسی کرد و از آنجا که خراج آن بس اندک بود، دستور داد «تاخراج آن دیه به زیادت کنند»... انوشیروان، وقتی دیگر بدان دیه رسید، سوی آن خانه گذر کرد و آب خواست. همان دختر بیرون آمد، او را بدید و بشناخت. به خانه باز آمد تا آب بیرون آورد و دیر بماند. نوشیروان را شتاب گرفت، بانگ زد، دختر بیرون آمد. گفت : «چرا دیر آمدی؟ دخترک گفت : زیرا که از یک نیشکر چندان آب نیامد که تو بخوری و امروز سه نیشکر بکوفتم تا چندان آب آمد که از یکی آمده بود.» نوشیروان گفت : این از چه افتاد؟ گفت: از نیت پادشاه که شنیده ام که چون پادشاه را بر رعیت نیت بد گردد، برکات از همه چیزها بشود. نوشیروان بخندید و باز نیت نیکو بکرد و آن دخترک را به حلال بخواست که سخت زیرک بود.

...«پس، بباید دانستن که آبادانی و ویرانی جهان از پادشاهان است، که اگر پادشاه عادل بود، جهان آبادان بود و رعیت ایمن بود، چنان که به وقت اردشیر و افریدون و بهرام گور و کسری انوشیروان بود. و چون پادشاه ستمکار بود، جهان ویران شود، چنان که به وقت ضحاک و افراسیاب و یزدگردبزهکار و مانند ایشان.»...چنانکه شقيق بلخی به هارون الرشید گفت: «چشمه تویی و دیگر عمال جوی؛ اگر چشمه روشن بود، تیرگی جوی ها زیان ندارد و اگر چشمه تیره بود روشنی دیگر جوی ها سود ندارد.»

نصيحة الملوک – امام محمد #غزالی
telegram.me/attar
‍ ملک گفت... اکنون باید داستانی یاد کنی... در باب کسی که او را از هر جایی دشمنان پیش آیند و کار او سخت گردد و بیم زیان آمدن باشد و جز آن چاره ندارد که با خصمان بسازد و صحبتی یکدل بر دست گیرد تا از آن بلا و اندیشه رستگاری یابد که آن صلح چگونه جوید و درِ آن مراد چگونه گشاده شود. فیلسوف گفت که بباید دانستن که نه دوستی بر یک قاعده بماند و نه هر دشمنی بر یک نهاد بپاید. بسیار دشمنی بود که دوستی گردد و بسیار دوستی بود که دشمنی گردد و آن جز از گشت روزگار و طالع اختران نبود. چون طالع بگشت طبع بگردد، آنگاه بود که در دل دشمن امیدی پدید آید و از دوست نومید گردد.

✔️داستان های بیدپای،(ترجمه فارسی کلیله و دمنه ابن مقفع) ، انتشارات خوارزمی1361ص 215
telegram.me/attar
كجاييد ای شهيدان خدايی‌
بلاجويان دشتِ كربلايی

كجاييد ای سبك‌روحانِ عاشق‌
پرنده‌تر ز مرغانِ هوايی

كجاييد ای شَهانِ آسمانی
‌بدانسته فلك را درگشايی

كجاييد ای ز جان و جا رهيده‌
كسی مر عقل را گويد كجايی؟!

كجاييد ای درِ زندان شكسته‌
بداده وام‌داران را رهايی...
(مولوی)

ایام شهادت سید وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)تسلیت باد
telegram.me/attar
اگر بَد کُنی چشمِ نیکی مدار
که هرگز نیارد گَز انگور بار
(سعدی، بوستان)

پاسخ بدی‌ها و نیکی‌های ما اگر نَه تماماً در این دنیا، پاره‌ای در همین دنیا داده خواهد شد. این پاسخ‌ها را گاه زود و گاه دیر و به طرقِ مختلف دریافت می‌کنیم.
سعدی ما را از بدی برحذر می‌دارد زیرا به این اصل معتقد است و می‌گوید نمی‌توان بدی کرد و انتظارِ نیکی داشت. همانطور که نمی‌توان از درختِ گز انتظارِ انگور داشت. هر کارِ بدی به نوعی و در زمانی به خودِ ما برخواهد گشت. البته خوبی‌ها هم از همین اصل پیروی می‌کنند و نتیجهْ هر کارِ نیکی را در همین عالم می‌بینیم.

گَز: درختچه‌ای زینتی telegram.me/attar
حافظ گناه شناس!
#حافظ در میان عموم متفکران و شاعران ما گمان می شود تنها شاعری است که به مقوله گناه بسیار حساس بود. نه به معنای شرعی آن، بلکه به معنای هستی‌شناختی آن. یعنی می‌اندیشید که گناه نقشی هم در ساختمان عالم دارد، هم در خلقت انسان دارد، و هم درون شخصیت آدمی. و جامعه بی‌گناه متصور نیست. نه تنها ممکن نیست، شاید مطلوب هم نباشد.
«جایی که برق عصیان بر آدم سفی زد/ ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی» «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم».
حرفی که می‌زند و کاری که می‌کند، به‌طور خیلی ساده، این است که اولا شاد بودن گناه نیست.«شیطان غم هرآنچه تواندبگو بکن/ من برده‌ام به باده‌فروشان پناه از او» یا اینکه «غم دنیای دنی چند خوری باده بخور/ حیف باشد دل دانا که مشوش باشد». کاری به باده‌خوری حافظ ندارم که چه‌جور باده‌خوری بوده، اما اینکه دل دانا نبایدن مشوش باشد، در صدر لیست فرمان‌های اخلاقی او قرار می‌گیرد. این نکته اول.
اما نکته دوم که از این هم مهمتر است، اینکه حافظ گناه‌شناسی می‌کند. در صدر گناهانی که حافظ می‌شناسد دو گناه است، که معتقد است اگر باید جامعه پاک شود، باید از این دو گناه پاک شود: اول مردم‌آزاری، و دوم ریاکاری.
«حافظا می خور و رندی کن ودن خوش باش ولی/ دام تزویر مکن چون دگران قرآن را». هر کار می‌خواهی بکن، اما مقدسات را به بازی مگیر، و از طریق ‌‌آنها دین‌فروشی و تقدس‌فروشی نکن.
اما گناهان دیگری داریم که گناهان کوچکترند. در حقیقت حرف حافظ این است که چشم‌ بر این گناه‌ها باید بست. یا به تعبیر امروزی‌ها «گیر ندهیم به مردم.»
لذا جامعه حافظی به گمان من یک چنین جامعه‌ای است: که أولا مروت و مدارا در آن به قوت جاری است. ثانیا دو گناه بسیار بزرگ و آلوده‌کننده که عبارت است از ریاکاری و تزویر و مردم‌آزاری در آن غایب است. و سوم، مردم گناهان خردی - که در قیاس با ریا و أمثال آن خرد محسوب می‌شود - مرتکب می‌شوند، که مردم دیگر و حکومت باید چشم بر آنها ببندند.
«بر این رواق زبرجد نوشته‌اند به زر/ که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند»
telegram.me/attar
شعر حافظ همه بيت‌ُالغزلِ معرفت است
آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش

۲۰ مهر، روز بزرگ‌داشت حافظِ شیرین‌سخن گرامی باد.
telegram.me//attar
تظاهرگرایی | توبه گری

در مثنوی معنوی، دفتر پنجم، #مولوی، "در بیان کسی که سخنی گوید که حال او مناسب آن سخن وا آن دعوی نباشد" ، یعنی آنهایی که عملشان با گفتارشان یکی نیست، حکایت زاهدی را می آورد که چون آن هنگام که با کنیزک خویش همبستر میشود، زن اش در ورودی خانه را می گشاید،و او از خوف وت ترس زن، سریع به نماز می ایستد که گویا من مشغول نماز خواندن بودم و نه در بستر چرکین شهوت مدفون!

زن با نگاهی به اوضاع آشفته ی بدنی کنیزک و مردش،و خاصه با بررسی پایین تنه ی مرد، برایش محرز میگردد که او، به عمل شنیع مشغول بوده و از نماز خواندن، همچون نقابی برای پوشاندن آن پلیدی، استفاده کرده است لذا سیلی ای بر او می زند و میگوید با این اوضاع کثیف روحی و بدنی، تو را نماز گزاردن و دعوی معنویت کردن چگونه شایسته است؟!

لب کلام در این حکایت از منظر مولانا می تواند این باشد که بسیاری از مدعیان فضل و کمال، با آنکه سخنان جذاب و دلنشین و پرنکته و پارسا محورانه می گویند،ا ولی خود از نظر عملی،اشخاصی ضعیف و بی مقداری اند. عالمان بی عمل و واعظان غیر متعظ ای هستند که به تعبیر حافظ "با تمام جلوه گری خویش در ملا عام، چون به خلوت می روند، آن کار دیگر میکنند."

نهایتا مولانا میگوید که در روز داوری، که روزی است که حتی رازهای نهان آشکار گردد -(یوم تبلی السرائر: روزی که رازهای نهان آشکار گردد. #قرآن ،طارق.آیه 9)- ، نه که به حرف ها و ادعاها، بل به کرده ها و اعمال نگریسته خواهد شد و اعضای بدن، خود تک تک، دروغ گویی فرد متظاهر غیر اخلاقی را بر ملا خواهند کرد:

روز محشر،هر نهان پیدا شود
هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
دست و پا بدهد گواهی با بیان
بر فساد او،به پیش مستعان
دست گوید: من چنین دزدیده ام
لب بگوید: من چنین پرسیده ام
پای گوید: من شدستم تا منا
فرج گوید: من بکردستم زنا
چشم گوید: کرده ام غمزه حرام
گوش گوید: چیده ام سوء الکلام
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.

حال اگر پرسیده شود که با این وضع و وصف دلشوره آفرین،راه گزیر و گریز از عذاب اخروی منبعث از روز داوری، برای این حیوان دوپا ی کثیر الخطا و گناه، -که ما آدمیان باشیم- چیست؟! یکی از پاسخهای بنیادین در پیشگاه #مولانا، توبه است! او راه توبه را نشان داده و توصیه و اخبار میکند که با آب توبه و برائت جویی از کرده های پیشین، میتوان ناپاکی نامه ی اعمال و زهر افعال گذشته را شست و تطهیر کرد و پاک نمود و باز بدین گون به فرجام روشنی رسید:

گر سیه کردی تو نامه عمر خویش
توبه کن آنها که کردستی تو پیش
عمر اگر بگذشت،بیخش این دم ست
آب توبه ش ده اگر او بی نم ست!
بیخ عمرت را بده آب حیات
تا درخت عمر گردد با نبات
جمله ماضی ها از این نیکو شوند
زهر پارینه از این گردد چو قند.
مثنوی معنوی.دفتر پنجم.

که:

هین مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست!
مثنوی معنوی. دفتر اول.

telegram.me/attar