اشعارى زيبا از بزرگان شعر فارسى در باب #يلدا
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
مثنویخوانی(5)
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
سختترین سوالِ خداوند از آدمی در روز حشر همین پرسشی است که مولانا اشاره می کند:
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar
#حکمت_پارسی
📌 و از انوشیروان عادل پرسیدند که تو را با وجود چندین ظلم، کدام تجربه به گلشن معدلت راه نمود؟
گفت: روزی به راهی سگی خفته دیدم، ناگاه پیاده ای در رسیده پا بر پای سگ نهاده پای سگ را بشکست. برخی نرفته بود که در آن اثنا راکبی پدید شده و اسب را چنان بی محابا می تاخت که پای پیاده را ناقص ساخت. هنوز سواره از نظر غایب نشده بود که دیدم پای اسبش به سوراخی در خزیده هم پای مرکب و هم گردن راکب بشکست. پس مرا از آن روز یقین حاصل شد که آتش ظلم، خانمان سوز عمر ظالم است.
پس همان بهتر که مرد عاقل در جمیع امور از ظلم و ستمکاری متحذر بوده و به ناخن بیداد چهره مظلومی را نخراشد و به تیغ ستم در کمین خون بی گناهی نباشد بلکه از عقوبت روز جزا یاد آورد و به کظم غیظ، دل ستمديده را شاد نماید و الا هم در دنیا به بلیه مکافات گرفتار خواهد بود و هم در عقبا از رنج مجازات سیل ادبار بنای طاقتش ویران خواهد ساخت....
📚کاشف شیرازی، سراج المنیر در ادب و اخلاق، مقدمه، تصحیح و تعلیقات حسن نصیری جامی، تهران، مولی، 1396، ص 156.
telegram.me/attar
📌 و از انوشیروان عادل پرسیدند که تو را با وجود چندین ظلم، کدام تجربه به گلشن معدلت راه نمود؟
گفت: روزی به راهی سگی خفته دیدم، ناگاه پیاده ای در رسیده پا بر پای سگ نهاده پای سگ را بشکست. برخی نرفته بود که در آن اثنا راکبی پدید شده و اسب را چنان بی محابا می تاخت که پای پیاده را ناقص ساخت. هنوز سواره از نظر غایب نشده بود که دیدم پای اسبش به سوراخی در خزیده هم پای مرکب و هم گردن راکب بشکست. پس مرا از آن روز یقین حاصل شد که آتش ظلم، خانمان سوز عمر ظالم است.
پس همان بهتر که مرد عاقل در جمیع امور از ظلم و ستمکاری متحذر بوده و به ناخن بیداد چهره مظلومی را نخراشد و به تیغ ستم در کمین خون بی گناهی نباشد بلکه از عقوبت روز جزا یاد آورد و به کظم غیظ، دل ستمديده را شاد نماید و الا هم در دنیا به بلیه مکافات گرفتار خواهد بود و هم در عقبا از رنج مجازات سیل ادبار بنای طاقتش ویران خواهد ساخت....
📚کاشف شیرازی، سراج المنیر در ادب و اخلاق، مقدمه، تصحیح و تعلیقات حسن نصیری جامی، تهران، مولی، 1396، ص 156.
telegram.me/attar
#مثنویخوانی (6)
حکایت دلقک و حاکم ترمذ
دلقک بر اسب نشست و چهارنعل به سوی ترمذ شتافت. شتاب دلقک چندان بود که اسب در بین راه سقط شد. بر اسبی دیگر نشست و باز شتابان تاخت. آن اسب نیز از پای درآمد. سرانجام با اسب سوم به ترمذ رسید. ترمذیان میدانستند که سلطان محمد خوارزمشاه هوای حمله به دیار آنان در سر دارد. عبور شتابان دلقک از میان کوچه و بازار شهر، این گمان را در دلها افکند که او خبری ناگوار برای سالار ترمذ آورده است. چون به دربار رسید، راه را برای او گشودند. سالار شهر، هراسان و ترسان به استقبال دلقک آمد. دلقک، نفسزنان از حاکم خواست که به او مهلت دهد تا نفسیچند تازه کند. سالار ترمذ، بیمناک و هراسان چشم به لبهای دلقک دوخت تا سخن بگوید؛ اما هر چه انتظار کشید، جز تشویش و اضطراب در سیمای او ندید. گفت: ما تا امروز از تو جز خنده و شادی ندیده بودیم. بگو چه دیدی یا شنیدی که چنین آشفته و سرآسیمهای؟ دلقک باز مهلت خواست تا لختی بیشتر بیاساید. اینبار سلطان فریاد زد یا اکنون لب به سخن میگشایی یا سرت را از تن جدا میکنم. دلقک بهناچار به سخن آمد و گفت: من در روستای خویش بودم که شنیدم جارچیان شما ندا میدهند که هر اُلاق(پیک سواره) که پنج روزه به سمرقند برود و بازگردد و از آنجا برای سالار ترمذ خبر بیاورد، پاداشی گرانبها در انتظار اوست. من هماندم بر اسب نشستم و به سوی شما آمدم تا بگویم که بر من امید نبندید که از این کار ناتوانم! سلطان گفت: ای ابله، شهری را به آشوب کشیدی و مردمان را به هراس افکندی و مرا تا آستانۀ احتضار بُردی که همین را بگویی؟! این گردوخاک چیست که برای ندانستن و نتوانستن، برانگیختهای؟ اگر خود میدانی که دلقکی بیش نیستی و جز مجلسآرایی و سخنسرایی هنری نداری، این بیم و هراس چیست که در دلها افکندهای؟ مگر من به تو رسالتی یا مأموریتی داده بودم که چنین هراسان و شتابان به عذر آمدهای؟ چرا در خانهات ننشستی تا ما از تو آسوده باشیم و خلق از تو در امان؟
مولوی این داستان را در دفتر ششم مثنوی، در شرح این سخن میآورد که گروهی از عالمان، جز سخنوری و شهرآشوبی هنری ندارند. سخنهای بسیار میگویند و خلقی را در پی خود به هر سو میکشند، اما برای هیچ پرسشی، پاسخی در چنتۀ آنان نیست. نه نوری در سینه دارند و نه شوری در سر و نه شوقی در دل. سردتر از زمهریرند؛ اما پیشۀ آنان گپوگفت دربارۀ شمع و خورشید است. ردای رسالت بر دوش افکندهاند و دستار مأموریت بر سر؛ اما هیچ دلی را گرم نمیکنند، هیچ سری را به سامان نمیرسانند، هیچ نگاهی را پرواز نمیدهند، هیچ گرهی نمیگشایند، هیچ دیواری را میان خدا و بندگانش فرونمیریزند. پیوسته بر دین میافزایند و از ایمان میکاهند. از دین پیشه ساختهاند و از پیشه، دین. مردم را چنان به سوی خود میخوانند که گویی دم مسیحایی دارند و عصای موسوی و صور اسرافیل؛ اما نصیب مردم از آنان، جز نزاع و تفرّق و دشمنی با یکدیگر نیست. دعویکدۀ آنان، مسلخ معنا است و مطبخ تشویش و اضطراب.
سید تِرْمَد که آنجا شاه بود
مسخرهی او، دلقک آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مهم
جست اُلاقی تا شود او مستتم
زد منادی هر که اندر پنج روز
آردم زانجا خبر، بدهم کنوز
دلقک اندر ده بد و آن را شنید
بر نشست و تا به ترمد میدوید
مرکبی دو اندر آن ره شد سقط
از دوانیدن فرس را زان نمط
پس به دیوان در دوید از گرد راه
وقتِ ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجی در جملۀ دیوان فتاد
شورشی در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشویش و بلا حادث شدست
آن یکی دو دست بر زانو زنان
وآن دگر از وهم واویلاکنان
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
کرد اشارت دلق که ای شاه کرم
یکدمی بگذار تا من دم زنم
بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
گفت زوتر بازگو تا حال چیست
این چنین آشوب و شور تو ز کیست
گفت من در ده شنیدم آنک شاه
زد منادی بر سر هر شاهراه
که کسی خواهم که تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را کنوز
من شتابیدم بر تو بهر آن
تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین کاری نیاید از چو من
باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد
که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
از برای این قدر ای خامریش
آتش افکندی درین مرج و حشیش
همچو آن خامان با طبل و علم
که الاقانیم در فقر و عدم
هم ز خود سالک شده واصل شده
محفلی واکرده در دعویکده
زین رسالات مزید اندر مزید
یک جوابی زان حوالیتان رسید؟
پس از آن یاری که اومید شماست
از جواب نامه ره خالی چراست؟
telegram.me/attar
حکایت دلقک و حاکم ترمذ
دلقک بر اسب نشست و چهارنعل به سوی ترمذ شتافت. شتاب دلقک چندان بود که اسب در بین راه سقط شد. بر اسبی دیگر نشست و باز شتابان تاخت. آن اسب نیز از پای درآمد. سرانجام با اسب سوم به ترمذ رسید. ترمذیان میدانستند که سلطان محمد خوارزمشاه هوای حمله به دیار آنان در سر دارد. عبور شتابان دلقک از میان کوچه و بازار شهر، این گمان را در دلها افکند که او خبری ناگوار برای سالار ترمذ آورده است. چون به دربار رسید، راه را برای او گشودند. سالار شهر، هراسان و ترسان به استقبال دلقک آمد. دلقک، نفسزنان از حاکم خواست که به او مهلت دهد تا نفسیچند تازه کند. سالار ترمذ، بیمناک و هراسان چشم به لبهای دلقک دوخت تا سخن بگوید؛ اما هر چه انتظار کشید، جز تشویش و اضطراب در سیمای او ندید. گفت: ما تا امروز از تو جز خنده و شادی ندیده بودیم. بگو چه دیدی یا شنیدی که چنین آشفته و سرآسیمهای؟ دلقک باز مهلت خواست تا لختی بیشتر بیاساید. اینبار سلطان فریاد زد یا اکنون لب به سخن میگشایی یا سرت را از تن جدا میکنم. دلقک بهناچار به سخن آمد و گفت: من در روستای خویش بودم که شنیدم جارچیان شما ندا میدهند که هر اُلاق(پیک سواره) که پنج روزه به سمرقند برود و بازگردد و از آنجا برای سالار ترمذ خبر بیاورد، پاداشی گرانبها در انتظار اوست. من هماندم بر اسب نشستم و به سوی شما آمدم تا بگویم که بر من امید نبندید که از این کار ناتوانم! سلطان گفت: ای ابله، شهری را به آشوب کشیدی و مردمان را به هراس افکندی و مرا تا آستانۀ احتضار بُردی که همین را بگویی؟! این گردوخاک چیست که برای ندانستن و نتوانستن، برانگیختهای؟ اگر خود میدانی که دلقکی بیش نیستی و جز مجلسآرایی و سخنسرایی هنری نداری، این بیم و هراس چیست که در دلها افکندهای؟ مگر من به تو رسالتی یا مأموریتی داده بودم که چنین هراسان و شتابان به عذر آمدهای؟ چرا در خانهات ننشستی تا ما از تو آسوده باشیم و خلق از تو در امان؟
مولوی این داستان را در دفتر ششم مثنوی، در شرح این سخن میآورد که گروهی از عالمان، جز سخنوری و شهرآشوبی هنری ندارند. سخنهای بسیار میگویند و خلقی را در پی خود به هر سو میکشند، اما برای هیچ پرسشی، پاسخی در چنتۀ آنان نیست. نه نوری در سینه دارند و نه شوری در سر و نه شوقی در دل. سردتر از زمهریرند؛ اما پیشۀ آنان گپوگفت دربارۀ شمع و خورشید است. ردای رسالت بر دوش افکندهاند و دستار مأموریت بر سر؛ اما هیچ دلی را گرم نمیکنند، هیچ سری را به سامان نمیرسانند، هیچ نگاهی را پرواز نمیدهند، هیچ گرهی نمیگشایند، هیچ دیواری را میان خدا و بندگانش فرونمیریزند. پیوسته بر دین میافزایند و از ایمان میکاهند. از دین پیشه ساختهاند و از پیشه، دین. مردم را چنان به سوی خود میخوانند که گویی دم مسیحایی دارند و عصای موسوی و صور اسرافیل؛ اما نصیب مردم از آنان، جز نزاع و تفرّق و دشمنی با یکدیگر نیست. دعویکدۀ آنان، مسلخ معنا است و مطبخ تشویش و اضطراب.
سید تِرْمَد که آنجا شاه بود
مسخرهی او، دلقک آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مهم
جست اُلاقی تا شود او مستتم
زد منادی هر که اندر پنج روز
آردم زانجا خبر، بدهم کنوز
دلقک اندر ده بد و آن را شنید
بر نشست و تا به ترمد میدوید
مرکبی دو اندر آن ره شد سقط
از دوانیدن فرس را زان نمط
پس به دیوان در دوید از گرد راه
وقتِ ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجی در جملۀ دیوان فتاد
شورشی در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشویش و بلا حادث شدست
آن یکی دو دست بر زانو زنان
وآن دگر از وهم واویلاکنان
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
کرد اشارت دلق که ای شاه کرم
یکدمی بگذار تا من دم زنم
بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
گفت زوتر بازگو تا حال چیست
این چنین آشوب و شور تو ز کیست
گفت من در ده شنیدم آنک شاه
زد منادی بر سر هر شاهراه
که کسی خواهم که تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را کنوز
من شتابیدم بر تو بهر آن
تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین کاری نیاید از چو من
باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد
که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
از برای این قدر ای خامریش
آتش افکندی درین مرج و حشیش
همچو آن خامان با طبل و علم
که الاقانیم در فقر و عدم
هم ز خود سالک شده واصل شده
محفلی واکرده در دعویکده
زین رسالات مزید اندر مزید
یک جوابی زان حوالیتان رسید؟
پس از آن یاری که اومید شماست
از جواب نامه ره خالی چراست؟
telegram.me/attar
ابلیس_در_آثار_عطار
کسی از ابلیس پرسید: ای شوم چرا لعنت حق را پذیرفتی و چون گنجی در دل پنهان نمودی؟ پاسخ داد: لعنت تیر شاه است. شاه تیر از کمان رها نمیکند، مگر نخست نظر بر هدف گمارد و من عاشق آن نظرم.
شور عشق شبلی زیادت گشت، او را مجنون پنداشتند و در بندش کردند، گروهی به عیادتش رفتند. شبلی از آنها پرسید: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ما همه از خیل دوستان توایم. شبلی سنگ برگرفت و به سوی آنها پرتاب کرد. دوستان چون زخم سنگ بدیدند، بگریختند. شبلی بخندید و گفت: ای گروه کذاب و گمراه او ای دوستان لاف زن که از یک زخم دوست می گریزید، بدانید ابلیس نیش زخم دوست خورد و نگریخت از آن زخم مرهم ساخت و جفا را تا قیامت تحمل کرد.
اگر یک ذزه عشق آید پدیدار
به صد جان زخم را گردی خریدار
ابلیس این زخم را به بهای هزار سال طاعت به دست آورد.
عزيزا قصه ابليس بشنو
زمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر این مردی ترابودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
شب و روز او را لعنت مکن، از کارش عبرت گیر و توحید بیاموز.
شیخ در این مقاله این چنین از ابلیس که عامه مردم از او نفرت دارند و لعنتش میکنند دفاع مینماید و در جایی چنانکه دیدیم او را نفس لؤامه میپندارد که در درون آدمی است و آدمیان را از پیروی و ساوس آن بر حذر میدارد.
در مقالهٔ بیست و ششم مصیبت نامه، سالک فکرت در سیر انفسی خود نزد شیطان رجیم میرود و او را چنین توصیف میکند: ای مردود رحمن و رحیم، ای مقتدای خواندگان و پیشوای راندگان، تو ترک ادب کردی و ملعون حق شدی، قال توغل شد و حالت محال، نه بالَت ماند و نه پَرت. در بهشت عدن بودی و کنون خشکلب و تردیده در قعر دوزخی. دی مَلک بودی و امروز ملعون، خود را فرشته پنداشنی و دیویت آشکار شد. چون در تمامی جهان جای داری و راز همه میدانی، مرا راهنمایی کن و از رنجی که دارم وارَهان. ابلیس شرح حال خود و ماجرای قرب حق و مردودی از درگاه و رنجی که از این باب دارد، شرح میدهد و میگوید از من عبرت گیر و چاره جویی کن.
صد هزاران ساله اعمالم که بود
در عزازیلی پر و بالم که بود
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد
تا مرا هم مسخ و هم بیخویش کرد
لاجرم ملعون و نافرمان شدم
گر فرشته بودهام شیطان شدم
سالک فکرت پس از استماع سخنان طولانی شیطان، نزد پیر خود بازمیگردد و گفتوگوهای خود را با ابلیس در میان میگذارد. پیر در پاسخ، شیطان را چنین وصف میکند:
ابلیس دژم سر تا به پا رشک و خودبینی و منیّت است. و مانع نزدیکی و قرب بندگان به خدای تعالی است. آنگاه از زبان ابلیس چنین میگوید:
دور استادم دو دیده همچو میغ
زانکه آن رویم به خویش آید دریغ
دور استادم ز هجران تیره حال
چون ندارم تاب قرب آن وصال
هر چند رانده درگاه او هستم، اما ذرّه ای از راه او سر نمیپیچم و جز سوی او به سویی نمینگرم، ایستادهام که نگذارم هیچ کس جز من یک نَفَس روی معبود را ببیند.
چون شدم با سرّ معنی هم نفس
ننگرم هرگز سر مویی بکس
جهان بینی عطار
telegram.me/attar
کسی از ابلیس پرسید: ای شوم چرا لعنت حق را پذیرفتی و چون گنجی در دل پنهان نمودی؟ پاسخ داد: لعنت تیر شاه است. شاه تیر از کمان رها نمیکند، مگر نخست نظر بر هدف گمارد و من عاشق آن نظرم.
شور عشق شبلی زیادت گشت، او را مجنون پنداشتند و در بندش کردند، گروهی به عیادتش رفتند. شبلی از آنها پرسید: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ما همه از خیل دوستان توایم. شبلی سنگ برگرفت و به سوی آنها پرتاب کرد. دوستان چون زخم سنگ بدیدند، بگریختند. شبلی بخندید و گفت: ای گروه کذاب و گمراه او ای دوستان لاف زن که از یک زخم دوست می گریزید، بدانید ابلیس نیش زخم دوست خورد و نگریخت از آن زخم مرهم ساخت و جفا را تا قیامت تحمل کرد.
اگر یک ذزه عشق آید پدیدار
به صد جان زخم را گردی خریدار
ابلیس این زخم را به بهای هزار سال طاعت به دست آورد.
عزيزا قصه ابليس بشنو
زمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر این مردی ترابودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
شب و روز او را لعنت مکن، از کارش عبرت گیر و توحید بیاموز.
شیخ در این مقاله این چنین از ابلیس که عامه مردم از او نفرت دارند و لعنتش میکنند دفاع مینماید و در جایی چنانکه دیدیم او را نفس لؤامه میپندارد که در درون آدمی است و آدمیان را از پیروی و ساوس آن بر حذر میدارد.
در مقالهٔ بیست و ششم مصیبت نامه، سالک فکرت در سیر انفسی خود نزد شیطان رجیم میرود و او را چنین توصیف میکند: ای مردود رحمن و رحیم، ای مقتدای خواندگان و پیشوای راندگان، تو ترک ادب کردی و ملعون حق شدی، قال توغل شد و حالت محال، نه بالَت ماند و نه پَرت. در بهشت عدن بودی و کنون خشکلب و تردیده در قعر دوزخی. دی مَلک بودی و امروز ملعون، خود را فرشته پنداشنی و دیویت آشکار شد. چون در تمامی جهان جای داری و راز همه میدانی، مرا راهنمایی کن و از رنجی که دارم وارَهان. ابلیس شرح حال خود و ماجرای قرب حق و مردودی از درگاه و رنجی که از این باب دارد، شرح میدهد و میگوید از من عبرت گیر و چاره جویی کن.
صد هزاران ساله اعمالم که بود
در عزازیلی پر و بالم که بود
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد
تا مرا هم مسخ و هم بیخویش کرد
لاجرم ملعون و نافرمان شدم
گر فرشته بودهام شیطان شدم
سالک فکرت پس از استماع سخنان طولانی شیطان، نزد پیر خود بازمیگردد و گفتوگوهای خود را با ابلیس در میان میگذارد. پیر در پاسخ، شیطان را چنین وصف میکند:
ابلیس دژم سر تا به پا رشک و خودبینی و منیّت است. و مانع نزدیکی و قرب بندگان به خدای تعالی است. آنگاه از زبان ابلیس چنین میگوید:
دور استادم دو دیده همچو میغ
زانکه آن رویم به خویش آید دریغ
دور استادم ز هجران تیره حال
چون ندارم تاب قرب آن وصال
هر چند رانده درگاه او هستم، اما ذرّه ای از راه او سر نمیپیچم و جز سوی او به سویی نمینگرم، ایستادهام که نگذارم هیچ کس جز من یک نَفَس روی معبود را ببیند.
چون شدم با سرّ معنی هم نفس
ننگرم هرگز سر مویی بکس
جهان بینی عطار
telegram.me/attar
رندی و رهایی
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه نادر حکمتست؟
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
( هرچه خواهد گو بگو )
گیرودار و حاجب و دربان درین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردیکش اندر بند مال و جاه نیست
telegram.me/attar
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه نادر حکمتست؟
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
( هرچه خواهد گو بگو )
گیرودار و حاجب و دربان درین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردیکش اندر بند مال و جاه نیست
telegram.me/attar
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بستهست!
درِ تنگِ قفس باز است و افسوس
که بال مرغِ آوازم شکستهست!
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنارنگ
گهی میسوزدم، گه مینوازد
پریشانسایهای آشفتهآهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریهآلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم!
(هوشنگ ابتهاج)
telegram.me/attar
زبانم در دهان باز، بستهست!
درِ تنگِ قفس باز است و افسوس
که بال مرغِ آوازم شکستهست!
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنارنگ
گهی میسوزدم، گه مینوازد
پریشانسایهای آشفتهآهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریهآلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم!
(هوشنگ ابتهاج)
telegram.me/attar
#مثنویخوانی (۷)
قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری میکرد
مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمیافکنند و جز تشویش و اضطراب نمیآورند. چند برگ از کتابهای کهن یا نو را که میخوانند، دعویها میکنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیدهاند، خطابه سر میدهند. دستی تهی و سینهای سرد و نگاهی بیرمق دارند، اما پيوسته مشتری میجویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل میکنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی میکَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار میدهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر میکند و بر طبل تبلیغ محکمتر میکوبد:
ای که در معنا ز شب خامشتری
گفتِ خود را چند جویی مشتری
اما آنان که شاخسار معرفتشان گرانبار از میوههای شیرین و لبگزا است، آنچه نمیجویند مشتری است و آنچه نمیخواهند شهرت و آوازهگری است.
در دفتر پنجم مثنوی از مشتریجویانی میگوید که بلندی صدای آنان از تهیبودگی درونشان است؛ چونان طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز میکند که دعوی پیغمبری میکرد. مردم او را نزد شاه میآورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. شاه مدعی را کنار خویش مینشاند و از خانه و دیارش میپرسد. مدعی میگوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنتکدۀ زمین آمدهام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب میشود و میگوید ای مردک نادان، تو امروز چه خوردهای که چنین یاوه میگویی؟ مدعی پیغمبری میگوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمیکردم. این صدا که از من میشنوید، صدای تهیگاه است.
مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ
تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ
گر دلت را نان بُدی یا چاشتی
از خریداران فراغت داشتی
آن یکی میگفت من پیغمبرم
از همه پیغمبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
شاه را گفتند اشکنجهش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخُن
شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
پس نشاندش بازپرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی؟
گفت ای شه هستم از دارالسلام
آمده از ره در این دارالمَلام
نه مرا خانه است و نه یک همنشین
خانه کی کرده است ماهی در زمین
باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشتساز
اشتها داری؟ چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد؟
گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغمبری
دعوی پیغمبری با این گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه
کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتۀ مشکل نجست
telegram.me/attar
قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری میکرد
مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمیافکنند و جز تشویش و اضطراب نمیآورند. چند برگ از کتابهای کهن یا نو را که میخوانند، دعویها میکنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیدهاند، خطابه سر میدهند. دستی تهی و سینهای سرد و نگاهی بیرمق دارند، اما پيوسته مشتری میجویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل میکنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی میکَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار میدهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر میکند و بر طبل تبلیغ محکمتر میکوبد:
ای که در معنا ز شب خامشتری
گفتِ خود را چند جویی مشتری
اما آنان که شاخسار معرفتشان گرانبار از میوههای شیرین و لبگزا است، آنچه نمیجویند مشتری است و آنچه نمیخواهند شهرت و آوازهگری است.
در دفتر پنجم مثنوی از مشتریجویانی میگوید که بلندی صدای آنان از تهیبودگی درونشان است؛ چونان طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز میکند که دعوی پیغمبری میکرد. مردم او را نزد شاه میآورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. شاه مدعی را کنار خویش مینشاند و از خانه و دیارش میپرسد. مدعی میگوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنتکدۀ زمین آمدهام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب میشود و میگوید ای مردک نادان، تو امروز چه خوردهای که چنین یاوه میگویی؟ مدعی پیغمبری میگوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمیکردم. این صدا که از من میشنوید، صدای تهیگاه است.
مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ
تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ
گر دلت را نان بُدی یا چاشتی
از خریداران فراغت داشتی
آن یکی میگفت من پیغمبرم
از همه پیغمبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
شاه را گفتند اشکنجهش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخُن
شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
پس نشاندش بازپرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی؟
گفت ای شه هستم از دارالسلام
آمده از ره در این دارالمَلام
نه مرا خانه است و نه یک همنشین
خانه کی کرده است ماهی در زمین
باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشتساز
اشتها داری؟ چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد؟
گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغمبری
دعوی پیغمبری با این گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه
کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتۀ مشکل نجست
telegram.me/attar
آداب سخن از دیدگاه صائب، سعدی و مولانا
در متون ادبی و فرهنگ گذشته ما پرگویی، زایل کننده عقل و سکوت به موقع، سبب آرامش روان و پرورش فکر معرفی شده است. پرحرفی، نشانه کم خردی فرد است و گاهی خود شخص نیز از بیان نابجا و بیش از حد در گفتار خود به رنج و پشیمانی می افتد.
صائب تبریزی، بارها در دیوان خود، خموشی و کم گویی را ستوده است. از نظر صائب، اگر شخصی بخواهد بزرگی عقل خویش را در جمعی حفظ کند، سخن را کم کند تا به وسیله این موازنه، از صفت کم خردی در امان بماند:
شکوه عقل را بسیاری گفتار کم سازد دو لب را در نظرها خامشی تیغ دودم سازد
به عقیده این شاعر بزرگ، خاموشی، بهترین پاسخ ابلهان و هرزه گویان است، چنان که خود می گوید:
خموشی خوب می گوید جواب هرزه گویان را نسیم بی ادب را غنچه ای تصویر می سازد
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند یاد دارم از صدف این نکته سربسته را
صائب
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی
سعدی
خاموشی به موقع و رهایی از سرزنش دیگران
سعدی در گلستان، خاموشی بجا را عامل دور شدن از سرزنش دیگران می داند و در این باره چنین حکایت می کند: «بازرگانی در تجارت هزار دینار زیان دید و به پسر خود سفارش کرد که این موضوع را با کسی در میان نگذارد. وقتی فرزند سبب را پرسید، بازرگان مصلحت این کار را این گونه عنوان کرد که بیان کردن این ضرر، سبب دو برابر شدن غم و اندوه می شود: یکی به دلیل از دست رفتن سرمایه و دیگری به سبب سرزنش همسایه».
مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان
سعدی
رعایت فصاحت و پرهیز از تکرار سخن
یکی از آداب سخن گفتن در ادب فارسی، پرهیز از تکرار سخن است. سعدی در گلستان آورده است:«سحبان بن وائل، فردی بود بی همتا در خوش سخنی و نیک گفتاری و دلیل آن، این بود که اگر یک سال برای مردم سخن می گفت، یک کلمه را دوبار بر زبان نمی آورد و اگر بازمی خواست همان کلمه را به زبان بیاورد، کلمه ای هم معنی آن می گفت، نه خود آن واژه را».
سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی مگو بازپس که حلوا چو یک بار خوردند، بس
پرهیز از تکرار در سخن در مواقع غیر ضروری و تنّوع در سخن در صورت تکرار، موجب فصاحت و زیبایی سخن است.
پرهیز از شتاب زدگی در پرسش
گاهی با صبرپیشگی در پرسیدن، خودمان می توانیم به پاسخ برخی مسائل برسیم. حکایت است: «روزی لقمان حکیم نزد داوود علیه السلام رفت. در حالی که او به ساختن زره مشغول بود و لقمان تا آن زمان زره ندیده بود. از دیدن آن تعجب کرد و خواست از داوود علیه السلام سؤال کند که چه چیزی می سازد، ولی بهره مندی او از حکمت موجب شد که چیزی نپرسد و منتظر بمانْد تا ساخت زره تمام شد. داوود برخاست و آن را بر تن کرد و گفت: زره لباس خوبی برای جنگ است در این وقت لقمان گفت: سکوت حکمت است و کسی هم که به آن عمل کند، کم است».
سخن دان پرورده پیر کهن بیندیشد، آن گه بگوید سخن
مزن بی تأمل به گفتار دم نکوگوی، اگر دیرگویی چه غم
سعدی
اگر گاهی در پرسیدن شتاب نکنیم، پاسخ خود را به مرور زمان خواهیم یافت.
پرهیز از سخن نابجا
بسا دشمنی ها و کینه ها که با سخنی نابجا شکل می گیرند و با سکوتی به موقع یا سخنی منطقی برطرف می شوند. گاه نیز ریشه برخی اختلاف های عمیق، گفتاری ناروا و خاستگاه روابط اجتماعی ناشایست، سخنی باطل است:
مولوی می گوید:
نکته ای کان جست ناگه از زبان هم چوتیری دان که جست از آسمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت گر جهان ویران کند، نبود شگفت
با کنترل زبان و پرهیز از سخن نابجا می توان راه بسیاری از دشمنی ها و اختلاف ها را سد کرد.
رعایت احترام، هنگام سخن گفتن دیگران
هیچ کس از اینکه میان کلام او دیگری سخن بگوید، خرسند نمی شود و این کار را بی ادب و بی نزاکت می داند. پس شایسته است آنچه برای خود نمی پسندیم، برای دیگران نیز نپسندیم و بدون ضرورت، گفتار کسی را قطع نکنیم.
در متون ادبی و فرهنگ گذشته ما پرگویی، زایل کننده عقل و سکوت به موقع، سبب آرامش روان و پرورش فکر معرفی شده است. پرحرفی، نشانه کم خردی فرد است و گاهی خود شخص نیز از بیان نابجا و بیش از حد در گفتار خود به رنج و پشیمانی می افتد.
صائب تبریزی، بارها در دیوان خود، خموشی و کم گویی را ستوده است. از نظر صائب، اگر شخصی بخواهد بزرگی عقل خویش را در جمعی حفظ کند، سخن را کم کند تا به وسیله این موازنه، از صفت کم خردی در امان بماند:
شکوه عقل را بسیاری گفتار کم سازد دو لب را در نظرها خامشی تیغ دودم سازد
به عقیده این شاعر بزرگ، خاموشی، بهترین پاسخ ابلهان و هرزه گویان است، چنان که خود می گوید:
خموشی خوب می گوید جواب هرزه گویان را نسیم بی ادب را غنچه ای تصویر می سازد
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند یاد دارم از صدف این نکته سربسته را
صائب
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی
سعدی
خاموشی به موقع و رهایی از سرزنش دیگران
سعدی در گلستان، خاموشی بجا را عامل دور شدن از سرزنش دیگران می داند و در این باره چنین حکایت می کند: «بازرگانی در تجارت هزار دینار زیان دید و به پسر خود سفارش کرد که این موضوع را با کسی در میان نگذارد. وقتی فرزند سبب را پرسید، بازرگان مصلحت این کار را این گونه عنوان کرد که بیان کردن این ضرر، سبب دو برابر شدن غم و اندوه می شود: یکی به دلیل از دست رفتن سرمایه و دیگری به سبب سرزنش همسایه».
مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان
سعدی
رعایت فصاحت و پرهیز از تکرار سخن
یکی از آداب سخن گفتن در ادب فارسی، پرهیز از تکرار سخن است. سعدی در گلستان آورده است:«سحبان بن وائل، فردی بود بی همتا در خوش سخنی و نیک گفتاری و دلیل آن، این بود که اگر یک سال برای مردم سخن می گفت، یک کلمه را دوبار بر زبان نمی آورد و اگر بازمی خواست همان کلمه را به زبان بیاورد، کلمه ای هم معنی آن می گفت، نه خود آن واژه را».
سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی مگو بازپس که حلوا چو یک بار خوردند، بس
پرهیز از تکرار در سخن در مواقع غیر ضروری و تنّوع در سخن در صورت تکرار، موجب فصاحت و زیبایی سخن است.
پرهیز از شتاب زدگی در پرسش
گاهی با صبرپیشگی در پرسیدن، خودمان می توانیم به پاسخ برخی مسائل برسیم. حکایت است: «روزی لقمان حکیم نزد داوود علیه السلام رفت. در حالی که او به ساختن زره مشغول بود و لقمان تا آن زمان زره ندیده بود. از دیدن آن تعجب کرد و خواست از داوود علیه السلام سؤال کند که چه چیزی می سازد، ولی بهره مندی او از حکمت موجب شد که چیزی نپرسد و منتظر بمانْد تا ساخت زره تمام شد. داوود برخاست و آن را بر تن کرد و گفت: زره لباس خوبی برای جنگ است در این وقت لقمان گفت: سکوت حکمت است و کسی هم که به آن عمل کند، کم است».
سخن دان پرورده پیر کهن بیندیشد، آن گه بگوید سخن
مزن بی تأمل به گفتار دم نکوگوی، اگر دیرگویی چه غم
سعدی
اگر گاهی در پرسیدن شتاب نکنیم، پاسخ خود را به مرور زمان خواهیم یافت.
پرهیز از سخن نابجا
بسا دشمنی ها و کینه ها که با سخنی نابجا شکل می گیرند و با سکوتی به موقع یا سخنی منطقی برطرف می شوند. گاه نیز ریشه برخی اختلاف های عمیق، گفتاری ناروا و خاستگاه روابط اجتماعی ناشایست، سخنی باطل است:
مولوی می گوید:
نکته ای کان جست ناگه از زبان هم چوتیری دان که جست از آسمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت گر جهان ویران کند، نبود شگفت
با کنترل زبان و پرهیز از سخن نابجا می توان راه بسیاری از دشمنی ها و اختلاف ها را سد کرد.
رعایت احترام، هنگام سخن گفتن دیگران
هیچ کس از اینکه میان کلام او دیگری سخن بگوید، خرسند نمی شود و این کار را بی ادب و بی نزاکت می داند. پس شایسته است آنچه برای خود نمی پسندیم، برای دیگران نیز نپسندیم و بدون ضرورت، گفتار کسی را قطع نکنیم.
سخن را سَرست ای خردمند و بن میاور سخن در میان سخُن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش*
گلستان سعدی
telegram.me/attar
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش*
گلستان سعدی
telegram.me/attar
✔️در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند چون بازآمد گفت :"بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری". پیرمردی در کاروان بود گفت :"آن قبر عُجیف باشد". جوان گریست و منقلب شد. اورا گفتند از چه گریستی؟ گفت: "عجیف از مقربان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آنکه بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!".
"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
#عبرت_تاریخ
telegram.me/attar
"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
#عبرت_تاریخ
telegram.me/attar
#مثنویخوانی(8)
حکایت مرد لافزن
مولوی در مثنوی، فراوان دربارۀ نسبت اخلاق و معرفت سخن گفته است. در باور او راستی نتیجۀ درستی است. در جایی میگوید: اگر یک موی کژ در وجود تو باشد، آسمان بدان بزرگی از چشم تو پنهان میشود.
موی کژ چون پردۀ گردون شود
چون سراپای تو کژ شد چون شود
پاکیزگی درون و رهایی دل از بند رذیلتها، تأثیری شگرف بر ساحت معرفت دارد. دانایی در گرو رهایی است و رهایی در گرو عشق؛ زیرا آدمی یا عاشق است یا حریص و بخیل و متکبر و کینهورز و شهرتطلب و قدرتپرست، و تا چنین است، طعم حقیقت و حیرت را نمیچشد، حتی اگر علامۀ زمان باشد و استاد استادان. و مقام عشق چندان بلند است که نیازی به معشوق ندارد. عاشق یعنی کسی که عشق دارد، نه معشوق. بدون معشوق هم میتوان عاشق بود و بر خرمن رذیلتها آتش افکند:
شاد باش ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
آدمی تا در دام حرص و نخوت است، حقیقت را کژ میبیند و این کژی با او است تا آن روز که کلاه نخوت از سر بردارد و بپذیرد که سراپا نیاز و نادانی است؛ بپذیرد و به بانگ بلند بگوید:
چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دلتنگتر از چشم میم
سپس به مقام بلند عجز میرسد و در آنجا است که نسیمی خوش بر مغز او میوزد. آنجا است که درمییابد در جهان بیچارهتر از آن کس نیست که مردم را به سوی خود میخواند تا پرسشهای آنان را پاسخ دهد. اگر به او که معجزۀ عجز و نیاز را چشیده است، بگویند که ما را نصیحتی کن، میگوید: کاسۀ گدایی به دست بگیرید و بر هر دری بکوبید تا شاید چیزی در کاسۀ شما گذاشتند. تا آنگاه که فرعونوار گمان میکنید دیگران محتاج شمایند و باید از شما بپرسند، در زبالهدان تاریخ میلولید.
در دفتر سوم مثنوی، داستان مردی فقیر و بیچاره را نقل میکند که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه، دنبهای بر لب و سبیل خود میمالید تا مردم گمان کنند که او چرب و شیرین خورده است. روزی در میان منعمان شهر نشسته بود و سخن میگفت و دست بر لب و سبیل خود میکشید تا حاضران شکم او را سیر بپندارند که شکم گرسنهاش به ناله آمد و از خدا خواست که این بیشرم را رسوا کند. خدا نیز گربهای را مأمور کرد که آن دنبه را برباید. فرزند مرد در پی گربه دوید اما نتوانست دنبۀ تزویر را از گربه بازگیرد. پس دواندوان نزد پدر آمد و گفت: آن دنبه را که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه بر لب و دهانت میمالیدی، گربه برد. حاضران نخست خندیدند و سپس بر او رحم آوردند و سفرهای چرب و شیرین برای او گستردند.
پوست دنبه یافت شخصی مُستهان
هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من
لوت چربی خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار من است
وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشکمش گفتی جواب بیطنین
که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش برنهاد
آن سبال چرب تو برکنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا
یک کریمی رحم افکندی به ما
سوخت ما را ای خدا رسواش کن
کانچه پنهان میکند پیداش کن
ای خدا رسوا کن این لاف لئام
تا بجنبد سوی ما رحم کرام
مستجاب آمد دعای آن شکم
شورش حاجت بزد بیرون علم
چون شکم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد، دنبه را از خانه برد
از پس گربه دویدند، او گریخت
کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آب روی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب میکردی لبان و سبلتان،
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند
تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام
بی تکبر راستی را شد غلام
Telegram.me/attar
حکایت مرد لافزن
مولوی در مثنوی، فراوان دربارۀ نسبت اخلاق و معرفت سخن گفته است. در باور او راستی نتیجۀ درستی است. در جایی میگوید: اگر یک موی کژ در وجود تو باشد، آسمان بدان بزرگی از چشم تو پنهان میشود.
موی کژ چون پردۀ گردون شود
چون سراپای تو کژ شد چون شود
پاکیزگی درون و رهایی دل از بند رذیلتها، تأثیری شگرف بر ساحت معرفت دارد. دانایی در گرو رهایی است و رهایی در گرو عشق؛ زیرا آدمی یا عاشق است یا حریص و بخیل و متکبر و کینهورز و شهرتطلب و قدرتپرست، و تا چنین است، طعم حقیقت و حیرت را نمیچشد، حتی اگر علامۀ زمان باشد و استاد استادان. و مقام عشق چندان بلند است که نیازی به معشوق ندارد. عاشق یعنی کسی که عشق دارد، نه معشوق. بدون معشوق هم میتوان عاشق بود و بر خرمن رذیلتها آتش افکند:
شاد باش ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
آدمی تا در دام حرص و نخوت است، حقیقت را کژ میبیند و این کژی با او است تا آن روز که کلاه نخوت از سر بردارد و بپذیرد که سراپا نیاز و نادانی است؛ بپذیرد و به بانگ بلند بگوید:
چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دلتنگتر از چشم میم
سپس به مقام بلند عجز میرسد و در آنجا است که نسیمی خوش بر مغز او میوزد. آنجا است که درمییابد در جهان بیچارهتر از آن کس نیست که مردم را به سوی خود میخواند تا پرسشهای آنان را پاسخ دهد. اگر به او که معجزۀ عجز و نیاز را چشیده است، بگویند که ما را نصیحتی کن، میگوید: کاسۀ گدایی به دست بگیرید و بر هر دری بکوبید تا شاید چیزی در کاسۀ شما گذاشتند. تا آنگاه که فرعونوار گمان میکنید دیگران محتاج شمایند و باید از شما بپرسند، در زبالهدان تاریخ میلولید.
در دفتر سوم مثنوی، داستان مردی فقیر و بیچاره را نقل میکند که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه، دنبهای بر لب و سبیل خود میمالید تا مردم گمان کنند که او چرب و شیرین خورده است. روزی در میان منعمان شهر نشسته بود و سخن میگفت و دست بر لب و سبیل خود میکشید تا حاضران شکم او را سیر بپندارند که شکم گرسنهاش به ناله آمد و از خدا خواست که این بیشرم را رسوا کند. خدا نیز گربهای را مأمور کرد که آن دنبه را برباید. فرزند مرد در پی گربه دوید اما نتوانست دنبۀ تزویر را از گربه بازگیرد. پس دواندوان نزد پدر آمد و گفت: آن دنبه را که هر روز هنگام بیرون آمدن از خانه بر لب و دهانت میمالیدی، گربه برد. حاضران نخست خندیدند و سپس بر او رحم آوردند و سفرهای چرب و شیرین برای او گستردند.
پوست دنبه یافت شخصی مُستهان
هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من
لوت چربی خوردهام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار من است
وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشکمش گفتی جواب بیطنین
که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش برنهاد
آن سبال چرب تو برکنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا
یک کریمی رحم افکندی به ما
سوخت ما را ای خدا رسواش کن
کانچه پنهان میکند پیداش کن
ای خدا رسوا کن این لاف لئام
تا بجنبد سوی ما رحم کرام
مستجاب آمد دعای آن شکم
شورش حاجت بزد بیرون علم
چون شکم خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد، دنبه را از خانه برد
از پس گربه دویدند، او گریخت
کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آب روی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب میکردی لبان و سبلتان،
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند
تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام
بی تکبر راستی را شد غلام
Telegram.me/attar
▪| یکی از اسُّ و اساس ِ تفکر صوفیان و عارفان، "بیغمی" -(اجتناب از حُزن ِ اَسوَد/سیاه)- است ، چون جان ِ شیفته ی ِ این بزرگان، برتمامی صُوَرِ قهر و لطف پرودگار و روزگارش، به مهر است و عاشق.
مولانا در همین معنا میگفت:
من که صلح ام دائما با این پدر
این جهان چون جنت استم در نظر
و بی گمان تالی و تَبَع ِ چنین تفکری، "بی غمی" میبایست بود:
چون به غایت تیز شد این جو روان
غم نپاید در ضمیر ِ عارفان!
مثنوی معنوی.
باده غمگینان خورند و ما ز می دلخوشتریم
رُو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش!
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گِرد ما گردید شد در خون خویش!
غزلیات شمس
و شبلی تصوف را نشستن در حضرت اللّه - تعالی - میدانست "بی غم." (تذکرة الاولیا، عطار، ص ۶۳۱)
telegram.me/attar
مولانا در همین معنا میگفت:
من که صلح ام دائما با این پدر
این جهان چون جنت استم در نظر
و بی گمان تالی و تَبَع ِ چنین تفکری، "بی غمی" میبایست بود:
چون به غایت تیز شد این جو روان
غم نپاید در ضمیر ِ عارفان!
مثنوی معنوی.
باده غمگینان خورند و ما ز می دلخوشتریم
رُو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش!
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گِرد ما گردید شد در خون خویش!
غزلیات شمس
و شبلی تصوف را نشستن در حضرت اللّه - تعالی - میدانست "بی غم." (تذکرة الاولیا، عطار، ص ۶۳۱)
telegram.me/attar
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه راگوئیم، در مسجدبخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!
🔸امروز روز بزرگداشت #پروین_اعتصامی است
Telegram.me/attar
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید تو را تا خانهٔ قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمهشب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانهٔ خمار نیست
گفت: تا داروغه راگوئیم، در مسجدبخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامهات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهودهگو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!
🔸امروز روز بزرگداشت #پروین_اعتصامی است
Telegram.me/attar
نه مانده درين ملك بخشايشي
نه در شهرو درشهري آسايشي
خراشيده از كينه ها سينه ها
شده عصمت از قفل انديشه ها
خرابي درآمد به هر پيشه اي
بتر زين كجا باشد انديشه اي
كه پيشه ور از پيشه بگريخته ست
به كار دگر كس در آويخته ست
...جهان را نماند عمارت بسي
چو از شغل خود بگذرد هركسي
ملكشاه و محمود و نوشه روان
كه بردند گوي از همه خسروان
پذيراي پند وزيران شدند
كه از جمله ي دورگيران شدند
🔸شرفنامه
نظامی گنجهای Telegram.me/attar
نه در شهرو درشهري آسايشي
خراشيده از كينه ها سينه ها
شده عصمت از قفل انديشه ها
خرابي درآمد به هر پيشه اي
بتر زين كجا باشد انديشه اي
كه پيشه ور از پيشه بگريخته ست
به كار دگر كس در آويخته ست
...جهان را نماند عمارت بسي
چو از شغل خود بگذرد هركسي
ملكشاه و محمود و نوشه روان
كه بردند گوي از همه خسروان
پذيراي پند وزيران شدند
كه از جمله ي دورگيران شدند
🔸شرفنامه
نظامی گنجهای Telegram.me/attar
🍂ﻣﻮﻟﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﺜﻨﻮﯼ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﺭﻭﯾﺸﯽ ﺭﺍ ﻧﻘﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﻔﺮﻩﺍﯼ ﺗﻬﯽ ﺩﯾﺪ، ﻭ ﺷﻮﺭﻣﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩ ﺁﻥ ﺭﻗﺼﯿﺪﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﮐﺮﺩ .
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺳﺮّ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻭ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺴﺒﺖ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪﯼ ﻋﺪﻡ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ :
ﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻮﻟﯽ ﮔﻔﺖ ﺻﻮﻓﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﭼﯿﺴﺖ
ﺳﻔﺮﻩﺍﯼ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺗﻬﯽ ﺳﺖ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭ ﺭﻭ ﻧﻘﺶ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺘﯽ
ﺗﻮ ﺑﺠﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻋﺸﻖ ﻧﺎﻥ ﺑﯽﻧﺎﻥ ﻏﺬﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﮐﻮ ﺻﺎﺩﻕ ﺍﺳﺖ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﺴﺖ ﺑﯽﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺳﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺍﻧﺪﺭ ﻋﺪﻡ ﺧﯿﻤﻪ ﺯﺩﻧﺪ
ﭼﻮﻥ ﻋﺪﻡ ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻭﺍﺣﺪﻧﺪ
وقتی که می دید نان در این سفره نیست من عاشق آن "نیستم"،آن "نبودن" خداوند را یادآوری می کند.
و برای همین دور سفره خالی می رقصد زیرا بی نانی و نبودن نان او را یاد عدم و یاد خداوند می اندازد.و به همین دلیل مولانا بر خلاف خیام عدم را تهدید نمی بیند بلکه او را "پناه" می داند.
شما اگر چیزی را تهدید می دانید باید از او بگریزید اما اگر او را پناه بدانید به سوی او می شتابید.مولانا می گوید:
ﺟﻤﻠﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺯﯾﻦ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ
ﮐﺰ ﻋﺪﻡ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﻨﺎﻩ
از منظر مولانا تراژدی هستی در این عالم در این است که نگاه شما به ظواهر محدود و منحصر بماند.در واقع تراژدی ناشی از تنگی عالم نیست بلکه ناشی از تنگی نگاه عالمیان است.بنابراین از نظر مولانا ریشه و بن مایه تراژدی حصر نگاه در وجه غربی این عالم است و به محض اینکه عدم را نه نیستی بلکه غیب و باطن این عالم بداند و هستی انسان را در آن زمینه فراخ تر ببیند البته تراژدی از میان برخواهد خاست.برای اینکه معنا روشن تر گردد مایلم یک مقایسه مختصری میان تلقی ای که خیام از مرگ به مثابه نیستی و پایان راه انسان دارد و تصویری که مولانا از مرگ نشان می دهد.مرگ همان طور که عرض کردم یکی از مهم ترین تجلی گاه هایی است که عدم رخ می دهد و حکیم عدم را در آن پدیده می تواند مشاهده کند.شما ببینید این دو حکیم چه تصویر متفاوتی از مرگ را برای ما عرضه می کنند.
از نظر خیام مرگ نیستی انسان است.پایان راه است و تمام می شود و ما تماما نیست و نابود می شویم.و به همین دلیل هم هست که مرگ از نظر خیام تجربه وحشتناکی است.تصویری که خیام از مرگ می دهد جالب است او می گوید که جهانی که ما در آن هستیم مثل یک کاروانسراست که در میان یک بیابان است.شما از یک در که وارد شوید،از یک بیابان وارد این کاروانسرا می شوید و از در دیگر هم خارج می شوید دوباره به بیابان باز می گردید.
ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺛﺒﺎﺕ ﮐﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﺩﺭ ﻫﺮ ﻧﻔﺴﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻏﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﭼﻮﻥ ﮐﻬﻨﻪ ﺭﺑﺎﻃﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﺶ
ﺭﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻋﺪﻡ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥﺳﺮﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﯿﻠﻪﺍﯼ ﻣﯽﮐﻮﺷﻨﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺄﺧﯿﺮ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥﺳﺮﺍ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﺧﻮﺵﺗﺮ ﺑﯿﺎﺳﺎﯾﻨﺪ، ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺁﻥ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺘﺎﺭﺍﻧﻨﺪ.
اما ماجرا نزد مولانا کاملا متفاوت است.مولانا می گوید این جهان ظاهر که ما در آن زندگی می کنیم یک قفسی است که در میانه یک باغ خرم و سرسبز گذاشته شده است.و ما مثل یک مرغی هستیم که در این قفس هستیم.به بیرون قفس که نگاه می کنیم دلمان می رود،باغ زیبا و سرسبز و خرم و دوستان ما و مرغکان دیگر در آن سو،در باغ ترانه خوانی می کنند.دل در دل ندارم و بی تابم که این در قفس باز شود و من پرواز کنم و به یاران خود در باغ بپیوندم.تصویر مولانا یک کاروانسرا در بیابان نیست بلکه قفسی است در میانه یک باغ زیبا.مولانا می گوید:
ﻣﺮﮒ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻧﻘﻠﻢ ﺯﯾﻦ ﺳﺮﺍ
ﭼﻮﻥ ﻗﻔﺲ ﻫﺸﺘﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻣﺮﻍ ﺭﺍ
ﺁﻥ ﻗﻔﺺ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﻋﯿﻦ ﺑﺎﻍ ﺩﺭ
ﻣﺮﻍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺷﺠﺮ
ﺟﻮﻕ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﺮﻭﻥ ﮔﺮﺩ ﻗﻔﺺ
ﺧﻮﺵ ﻫﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﺼﺺ
ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺭ ﻗﻔﺲ ﺯﺍﻥ ﺳﺒﺰﻩﺯﺍﺭ
ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺵ ﻣﺎﻧﺪﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺻﺒﺮ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ
ﺳﺮ ﺯ ﻫﺮ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﯿﻦ ﺑﻨﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺑﺮﮐﻨﺪ
ﭼﻮﻥ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﻗﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ ﺑﻮﺩ؟
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﮒ ﺩﻟﯿﺮﯼ ﻣﯽﺑﺨﺸﺪ:
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﻭﺳﺖ
ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
telegram.me/attar
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺳﺮّ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﺭﯾﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ، ﻭ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺴﺒﺖ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺑﺎ ﺗﺠﺮﺑﻪﯼ ﻋﺪﻡ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ :
ﺑﻮﺍﻟﻔﻀﻮﻟﯽ ﮔﻔﺖ ﺻﻮﻓﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﭼﯿﺴﺖ
ﺳﻔﺮﻩﺍﯼ ﺁﻭﯾﺨﺘﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺗﻬﯽ ﺳﺖ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭ ﺭﻭ ﻧﻘﺶ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺘﯽ
ﺗﻮ ﺑﺠﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻋﺸﻖ ﻧﺎﻥ ﺑﯽﻧﺎﻥ ﻏﺬﺍﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ
ﺑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﮐﻮ ﺻﺎﺩﻕ ﺍﺳﺖ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﺴﺖ ﺑﯽﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺳﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺍﻧﺪﺭ ﻋﺪﻡ ﺧﯿﻤﻪ ﺯﺩﻧﺪ
ﭼﻮﻥ ﻋﺪﻡ ﯾﮏ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻭﺍﺣﺪﻧﺪ
وقتی که می دید نان در این سفره نیست من عاشق آن "نیستم"،آن "نبودن" خداوند را یادآوری می کند.
و برای همین دور سفره خالی می رقصد زیرا بی نانی و نبودن نان او را یاد عدم و یاد خداوند می اندازد.و به همین دلیل مولانا بر خلاف خیام عدم را تهدید نمی بیند بلکه او را "پناه" می داند.
شما اگر چیزی را تهدید می دانید باید از او بگریزید اما اگر او را پناه بدانید به سوی او می شتابید.مولانا می گوید:
ﺟﻤﻠﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺯﯾﻦ ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ
ﮐﺰ ﻋﺪﻡ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺁﻣﺪ ﭘﻨﺎﻩ
از منظر مولانا تراژدی هستی در این عالم در این است که نگاه شما به ظواهر محدود و منحصر بماند.در واقع تراژدی ناشی از تنگی عالم نیست بلکه ناشی از تنگی نگاه عالمیان است.بنابراین از نظر مولانا ریشه و بن مایه تراژدی حصر نگاه در وجه غربی این عالم است و به محض اینکه عدم را نه نیستی بلکه غیب و باطن این عالم بداند و هستی انسان را در آن زمینه فراخ تر ببیند البته تراژدی از میان برخواهد خاست.برای اینکه معنا روشن تر گردد مایلم یک مقایسه مختصری میان تلقی ای که خیام از مرگ به مثابه نیستی و پایان راه انسان دارد و تصویری که مولانا از مرگ نشان می دهد.مرگ همان طور که عرض کردم یکی از مهم ترین تجلی گاه هایی است که عدم رخ می دهد و حکیم عدم را در آن پدیده می تواند مشاهده کند.شما ببینید این دو حکیم چه تصویر متفاوتی از مرگ را برای ما عرضه می کنند.
از نظر خیام مرگ نیستی انسان است.پایان راه است و تمام می شود و ما تماما نیست و نابود می شویم.و به همین دلیل هم هست که مرگ از نظر خیام تجربه وحشتناکی است.تصویری که خیام از مرگ می دهد جالب است او می گوید که جهانی که ما در آن هستیم مثل یک کاروانسراست که در میان یک بیابان است.شما از یک در که وارد شوید،از یک بیابان وارد این کاروانسرا می شوید و از در دیگر هم خارج می شوید دوباره به بیابان باز می گردید.
ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺛﺒﺎﺕ ﮐﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﺩﺭ ﻫﺮ ﻧﻔﺴﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻏﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﭼﻮﻥ ﮐﻬﻨﻪ ﺭﺑﺎﻃﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﺶ
ﺭﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻋﺪﻡ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺎﮐﻨﺎﻥ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥﺳﺮﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍﻧﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﯿﻠﻪﺍﯼ ﻣﯽﮐﻮﺷﻨﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺄﺧﯿﺮ ﺍﻓﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥﺳﺮﺍ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﺧﻮﺵﺗﺮ ﺑﯿﺎﺳﺎﯾﻨﺪ، ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺁﻥ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﺘﺎﺭﺍﻧﻨﺪ.
اما ماجرا نزد مولانا کاملا متفاوت است.مولانا می گوید این جهان ظاهر که ما در آن زندگی می کنیم یک قفسی است که در میانه یک باغ خرم و سرسبز گذاشته شده است.و ما مثل یک مرغی هستیم که در این قفس هستیم.به بیرون قفس که نگاه می کنیم دلمان می رود،باغ زیبا و سرسبز و خرم و دوستان ما و مرغکان دیگر در آن سو،در باغ ترانه خوانی می کنند.دل در دل ندارم و بی تابم که این در قفس باز شود و من پرواز کنم و به یاران خود در باغ بپیوندم.تصویر مولانا یک کاروانسرا در بیابان نیست بلکه قفسی است در میانه یک باغ زیبا.مولانا می گوید:
ﻣﺮﮒ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﮔﺸﺖ ﻭ ﻧﻘﻠﻢ ﺯﯾﻦ ﺳﺮﺍ
ﭼﻮﻥ ﻗﻔﺲ ﻫﺸﺘﻦ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﻣﺮﻍ ﺭﺍ
ﺁﻥ ﻗﻔﺺ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﻋﯿﻦ ﺑﺎﻍ ﺩﺭ
ﻣﺮﻍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻭ ﺷﺠﺮ
ﺟﻮﻕ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﺍﺯ ﺑﺮﻭﻥ ﮔﺮﺩ ﻗﻔﺺ
ﺧﻮﺵ ﻫﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﺼﺺ
ﻣﺮﻍ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺭ ﻗﻔﺲ ﺯﺍﻥ ﺳﺒﺰﻩﺯﺍﺭ
ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺵ ﻣﺎﻧﺪﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺻﺒﺮ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ
ﺳﺮ ﺯ ﻫﺮ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺗﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﯿﻦ ﺑﻨﺪ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺑﺮﮐﻨﺪ
ﭼﻮﻥ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﻗﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﺸﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ ﺑﻮﺩ؟
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﻣﻮﻻﻧﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﮒ ﺩﻟﯿﺮﯼ ﻣﯽﺑﺨﺸﺪ:
ﺍﯾﻦ ﻣﺮﮒ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ ﻟﻘﻤﻪ ﺍﻭﺳﺖ
ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻏﻢ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
telegram.me/attar
🔹سال نو مبارک
خدایا چنان کن که هر روز ما
همه سبز باشد چو نوروز ما
دل و دیده باشد ز مهر تو شاد
جهان نو شود سال فرخنده باد!
نوروز 97 مبارک 🎊
telegram.me/attar
خدایا چنان کن که هر روز ما
همه سبز باشد چو نوروز ما
دل و دیده باشد ز مهر تو شاد
جهان نو شود سال فرخنده باد!
نوروز 97 مبارک 🎊
telegram.me/attar
✔️بهار در نگاه ایرانی دیروز و امروز🔻
🖋سهند ایرانمهر
ايرانيان دنياي قديم و امروز به دلیل تجربه دردها و رنج ها، غالبن در فروبسته دیدن كار جهان همداستانند با اين تفاوت كه بهار و تغيير براي نازك خيالان دنياي قديم، نويد گشايش و فرج بود و این نگاه حتا در اشعار سعدی و حافظ ک-ه در دوره ای می زیستند که ایران و ایرانی مغولان و زاهدان پشیمینه پوش و تند خو و محتسبان تنگ نظر را همزمان تجربه کرده بود -نیز آشکار است. بنابراين، باد بهاري فروبستگي غنچه مي كرد و بالمآل از دست ها انتظار مي رفت كه گره گشا باشند، اما در آثار و نگاه ايراني دنياي جديد كه در تجربه تاريخي خود از مشروطه تاكنون( صد بهار يا صد سال گذشته) دست خود را در پس هر تغيير بسته تر و عليل تر يافته است نه تنها ايمان به بهار را از دست داد كه گره گشايي دست هاي خسته خود را نيز به ديده تحقير ديده است. مصداق عيني اين دو نوع نگاه به تغيير، بهار و گره گشايي در مقايسه نگاه غالب شعرای قدیم و جدید قابل مشاهده است:
✔️چوغنچه گرچه فروبستگي است كار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش
"حافظ"
✔️آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطبست
"سعدی"
📌در دنیای معاصر اما وضع و نگاه غالب دگرگونه است:
✔️پاییزی ام، بهار چه دارد برای من؟
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟
با صد بهار نیز گلی وا نمیشود
در ساقه های بی ثمر دست هاي من
"حسین منزوی"
✔️عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
اخوان ثالث
✔️گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود؟
"شفیعی کدکنی"
✔️اين چه رازي است كه هر سال بهار
با عزاي دل ما مي آيد؟
"هوشنگ ابتهاج"
telegram.me/attar
🖋سهند ایرانمهر
ايرانيان دنياي قديم و امروز به دلیل تجربه دردها و رنج ها، غالبن در فروبسته دیدن كار جهان همداستانند با اين تفاوت كه بهار و تغيير براي نازك خيالان دنياي قديم، نويد گشايش و فرج بود و این نگاه حتا در اشعار سعدی و حافظ ک-ه در دوره ای می زیستند که ایران و ایرانی مغولان و زاهدان پشیمینه پوش و تند خو و محتسبان تنگ نظر را همزمان تجربه کرده بود -نیز آشکار است. بنابراين، باد بهاري فروبستگي غنچه مي كرد و بالمآل از دست ها انتظار مي رفت كه گره گشا باشند، اما در آثار و نگاه ايراني دنياي جديد كه در تجربه تاريخي خود از مشروطه تاكنون( صد بهار يا صد سال گذشته) دست خود را در پس هر تغيير بسته تر و عليل تر يافته است نه تنها ايمان به بهار را از دست داد كه گره گشايي دست هاي خسته خود را نيز به ديده تحقير ديده است. مصداق عيني اين دو نوع نگاه به تغيير، بهار و گره گشايي در مقايسه نگاه غالب شعرای قدیم و جدید قابل مشاهده است:
✔️چوغنچه گرچه فروبستگي است كار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش
"حافظ"
✔️آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار
هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطبست
"سعدی"
📌در دنیای معاصر اما وضع و نگاه غالب دگرگونه است:
✔️پاییزی ام، بهار چه دارد برای من؟
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟
با صد بهار نیز گلی وا نمیشود
در ساقه های بی ثمر دست هاي من
"حسین منزوی"
✔️عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
اخوان ثالث
✔️گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
آیا چه کرده بود؟
"شفیعی کدکنی"
✔️اين چه رازي است كه هر سال بهار
با عزاي دل ما مي آيد؟
"هوشنگ ابتهاج"
telegram.me/attar
✔️ايران هميشه امپراطوري بوده است
🖋داريوش شايگان
یک متفکر آمریکایی به نام رابرت کاپلان کتابی نوشته است به نام تلاقی جغرافیا. یک فصل آن کتاب مربوط به ایران است و میگوید در منطقه خاورمیانه تنها کشوری که مرزهای طبیعی و تاریخ طولانی دارد و مرزهای فرهنگی آن فراتر از مرزهای جغرافیایی میرود، ایران است. ایران واقعا کشور است و بقیه من در آوردی اند. مفهوم امپراطوری همیشه در ایران بوده و هر کس حاکم این قالب شود تابع آن میشود. این قالب همیشه بوده است.
از مادها تا سقوط ساسانیان ١۴۰۰ سال طول کشید که جز یک وقفه ١٢۰ ساله با حمله اسکندر مقدونی، امپراطوری دائمی داشتهایم. شاه عباس ارامنه را به جلفا آورد. ارامنهای که در جلفا زندگی میکردند نقش مهم تجاری داشتند. در سفر اخیرم به آذربایجانغربی از محله خسروآباد دیدن کردم که آشوریها هنوز در آن زندگی میکنند. ایران ناگزیر بود که در قالب یک امپراطوری همه اقوام را با آغوش گشود بپذیرد. کسی توجه نمیکند که چرا هرودوت این همه درباره ایران نوشته،چون او شهروند ایرانی است. اهل هالیکارناس در یونان که ساتراپی ایران بود. چنانکه گفتم از همان زمان ایران موقعیت امپراطوری داشته است. حالا هم اگر در این منطقه نقش مهمی ایفاء میکند به خاطر موقعیتش است. هر حکومتی در ایران روی کار باشد این موقعیت همچنان پابرجا خواهد بود.
منبع: مهرنامه
telegram.me/attar
🖋داريوش شايگان
یک متفکر آمریکایی به نام رابرت کاپلان کتابی نوشته است به نام تلاقی جغرافیا. یک فصل آن کتاب مربوط به ایران است و میگوید در منطقه خاورمیانه تنها کشوری که مرزهای طبیعی و تاریخ طولانی دارد و مرزهای فرهنگی آن فراتر از مرزهای جغرافیایی میرود، ایران است. ایران واقعا کشور است و بقیه من در آوردی اند. مفهوم امپراطوری همیشه در ایران بوده و هر کس حاکم این قالب شود تابع آن میشود. این قالب همیشه بوده است.
از مادها تا سقوط ساسانیان ١۴۰۰ سال طول کشید که جز یک وقفه ١٢۰ ساله با حمله اسکندر مقدونی، امپراطوری دائمی داشتهایم. شاه عباس ارامنه را به جلفا آورد. ارامنهای که در جلفا زندگی میکردند نقش مهم تجاری داشتند. در سفر اخیرم به آذربایجانغربی از محله خسروآباد دیدن کردم که آشوریها هنوز در آن زندگی میکنند. ایران ناگزیر بود که در قالب یک امپراطوری همه اقوام را با آغوش گشود بپذیرد. کسی توجه نمیکند که چرا هرودوت این همه درباره ایران نوشته،چون او شهروند ایرانی است. اهل هالیکارناس در یونان که ساتراپی ایران بود. چنانکه گفتم از همان زمان ایران موقعیت امپراطوری داشته است. حالا هم اگر در این منطقه نقش مهمی ایفاء میکند به خاطر موقعیتش است. هر حکومتی در ایران روی کار باشد این موقعیت همچنان پابرجا خواهد بود.
منبع: مهرنامه
telegram.me/attar
هر گیا را کِشْ بُوَد میلِ عُلا
در مَزید است و حَیات و در نَما
چون که گردانید سَر سویِ زمین
در کَمیّ و خُشکی و نَقْص و غَبین
میلِ روحَت چون سویِ بالا بُوَد
در تَزایُد مَرجَعَت آنجا بُوَد
وَرْ نِگوساری، سَرَت سویِ زمین
آفِلی، حَقْ لا یُحِبُّ الْآفِلین
مولانا روح و جان آدمی را به گیاه نو رُسته تشبیه می کند و می گوید روح و بُعد غیر مادی انسان اگر خود را گرفتار و پابند تعلقات و دلبستگی های دنیوی نکند همانند گیاهی که سودای سر بالا و رشد و نمو دارد، رو به کمال و رفعت خواهد گذاشت و از مَضیق جهان خاکی راهی به رهایی خواهد جُست. اما اگر خود را مشغول لهو و لعب زندگی کند مثل گیاهی که سر به سوی خاک دارد، اندک اندک طراوت و شادابی و تازگی خود را از دست خواهد داد و خشک و زرد و متضرر خواهد شد.
telegram.me/attar
در مَزید است و حَیات و در نَما
چون که گردانید سَر سویِ زمین
در کَمیّ و خُشکی و نَقْص و غَبین
میلِ روحَت چون سویِ بالا بُوَد
در تَزایُد مَرجَعَت آنجا بُوَد
وَرْ نِگوساری، سَرَت سویِ زمین
آفِلی، حَقْ لا یُحِبُّ الْآفِلین
مولانا روح و جان آدمی را به گیاه نو رُسته تشبیه می کند و می گوید روح و بُعد غیر مادی انسان اگر خود را گرفتار و پابند تعلقات و دلبستگی های دنیوی نکند همانند گیاهی که سودای سر بالا و رشد و نمو دارد، رو به کمال و رفعت خواهد گذاشت و از مَضیق جهان خاکی راهی به رهایی خواهد جُست. اما اگر خود را مشغول لهو و لعب زندگی کند مثل گیاهی که سر به سوی خاک دارد، اندک اندک طراوت و شادابی و تازگی خود را از دست خواهد داد و خشک و زرد و متضرر خواهد شد.
telegram.me/attar