سرشت آدمی
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است
از بهایم این بشر زان کابتر است
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
مولوی
telegram.me/attar
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است
از بهایم این بشر زان کابتر است
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
مولوی
telegram.me/attar
۸ آبان سالروزدرگذشت قیصر امینپور
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهٔ عزیمت تو ناگزیر میشود
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
چقدر زوددیر می شود
telegram.me/attr
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهٔ عزیمت تو ناگزیر میشود
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
چقدر زوددیر می شود
telegram.me/attr
عاقلان دانند که اساس دنیا چنین افتاده است:
همه در این اندیشه اند که،
بدزدند و ببرند و بخورند
و خود را غنی سازند، از مال مردم.
در این میان عیّاراناند که درخور همت عالی خود کار میکنند.
اگر نانی بیابند بخورند و گرنه خدمت مردم و جُوانمردان کنند.
و عالم همه نام و ننگ است و هیچ بهتر از جـوانمردی نیست.
سمـکِ عیـّار
telegram.me/attar
همه در این اندیشه اند که،
بدزدند و ببرند و بخورند
و خود را غنی سازند، از مال مردم.
در این میان عیّاراناند که درخور همت عالی خود کار میکنند.
اگر نانی بیابند بخورند و گرنه خدمت مردم و جُوانمردان کنند.
و عالم همه نام و ننگ است و هیچ بهتر از جـوانمردی نیست.
سمـکِ عیـّار
telegram.me/attar
به مناسبت اربعین سرور وسالار شهیدان امام حسین ع شعر سپید بسیار زیبایی از هوشنگ ابتهاج به شما اعضای گرمی تقدیم می گردد
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
یا حسین بن علی
خون گرمِ تو هنوز
از زمین میجوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمهی خون مینوشد
کربلاییست دلم!
سرِ حق بر نیزه ست
خیل آزادگی آواره صحرای ستم
از سیهکاری شمران و یزیدان فریاد
یا حسین بن علی
همتت همره حق جویان باد!
#هوشنگ_ابتهاج_سایه
telegram.me/attar
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
یا حسین بن علی
خون گرمِ تو هنوز
از زمین میجوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمهی خون مینوشد
کربلاییست دلم!
سرِ حق بر نیزه ست
خیل آزادگی آواره صحرای ستم
از سیهکاری شمران و یزیدان فریاد
یا حسین بن علی
همتت همره حق جویان باد!
#هوشنگ_ابتهاج_سایه
telegram.me/attar
حکایاتی از مثنوی
حکایت اول: خواندن محتسب، مستِ خرابافتاده را به زندان
مولوی در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن میرود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبهای دارد و تفاوت انسانها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یکدیگر ندارند. پس یکسانسازی انسانها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوتها را بیشوكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسمالخط آن با دیگر کتابها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز میآورد. در این حکایت، محتسب در نیمهشب مستی را میبیند که در گوشهای افتاده است. از او میپرسد که چه خوردهای؟ پاسخی که مست میدهد، برآمده از جهان ذهنی او است و هیچ تناسبی با انگیزۀ محتسب از این سؤال ندارد. محتسب میخواهد از مست اقرار بگیرد که شراب خورده است؛ اما مست که قصد محتسب را نمیداند یا میداند اما نمیخواهد با او همراهی كند، پاسخی میدهد که با مستی او سازگار است، نه با پرسش محتسب. پس به سبو اشاره میکند و میگوید: از آن خوردهام. محتسب، راضی نمیشود؛ چون اقرار میخواهد. میپرسد: بگو در سبو چیست؟ نام آن را بر زبان بیاور! مست میگوید: در سبو، آن چیزی است که من خوردهام. چون سؤالوجواب آن دو، به جایی نمیرسد، محتسب میگوید آه کن تا از بوی دهانت بفهمم که چه خوردهای. مست، آنچنان شاد و سرخوش است که آه را نمیشناسد. میگوید من شراب خوردهام که آه نکشم! محتسب، درمیماند و از مست میخواهد که برخیزد تا او را به زندان برد. مست میگوید: من اگر پای رفتن داشتم، به خانهام میرفتم که در این شب تاریک و کوچۀ باریک گرفتار تو نشوم.
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خوردهام، گفت این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنچه در سبو مخفیست آن
دَور میشد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن، هو میکنی!
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هویهوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوّت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
https://t.me/attar
حکایت اول: خواندن محتسب، مستِ خرابافتاده را به زندان
مولوی در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن میرود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبهای دارد و تفاوت انسانها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یکدیگر ندارند. پس یکسانسازی انسانها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوتها را بیشوكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسمالخط آن با دیگر کتابها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز میآورد. در این حکایت، محتسب در نیمهشب مستی را میبیند که در گوشهای افتاده است. از او میپرسد که چه خوردهای؟ پاسخی که مست میدهد، برآمده از جهان ذهنی او است و هیچ تناسبی با انگیزۀ محتسب از این سؤال ندارد. محتسب میخواهد از مست اقرار بگیرد که شراب خورده است؛ اما مست که قصد محتسب را نمیداند یا میداند اما نمیخواهد با او همراهی كند، پاسخی میدهد که با مستی او سازگار است، نه با پرسش محتسب. پس به سبو اشاره میکند و میگوید: از آن خوردهام. محتسب، راضی نمیشود؛ چون اقرار میخواهد. میپرسد: بگو در سبو چیست؟ نام آن را بر زبان بیاور! مست میگوید: در سبو، آن چیزی است که من خوردهام. چون سؤالوجواب آن دو، به جایی نمیرسد، محتسب میگوید آه کن تا از بوی دهانت بفهمم که چه خوردهای. مست، آنچنان شاد و سرخوش است که آه را نمیشناسد. میگوید من شراب خوردهام که آه نکشم! محتسب، درمیماند و از مست میخواهد که برخیزد تا او را به زندان برد. مست میگوید: من اگر پای رفتن داشتم، به خانهام میرفتم که در این شب تاریک و کوچۀ باریک گرفتار تو نشوم.
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خوردهام، گفت این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنچه در سبو مخفیست آن
دَور میشد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن، هو میکنی!
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هویهوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوّت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
https://t.me/attar
مثنویخوانی(حکایت دوم)
در زمانهای قدیم که ساعت و بلندگو و تلویزیون نبود، مردم سحرها با بانگ سَحوری از خواب برمیخاستند و بر سجادۀ نماز یا گرد سفرۀ سحری مینشستند. «سَحوری» بانگی بود که بر در یکیک خانهها میزدند تا کسی در خواب نماند.
مولوی در دفتر ششم مثنوی میگوید: مردی سحوریزن، نیمهشب بر در خانهای بانگ میزد که برخیز که صبح در راه است. همسایۀ آن خانه، بیرون آمد و گفت: اولا اکنون نیمهشب است و هنگام نماز نیست؛ ثانیا در این خانه کسی نیست تا از بانگ تو برخیزد. مرد سحوریزن گفت: آری؛ اما مگر شما آنگاه که به حجاز میروید تا گرد کعبه طواف کنید، نمیدانید که در آن خانه نیز کسی نیست؟ مگر مؤمنان که برای خدا مسجد و خانقاه میسازند و برای او جهاد و انفاق میکنند، خدا را دیدهاند؟ آنان نیز بر درهای بسته میکوبند و فرجامهای ناپیدا میجویند. من سحوری نمیزنم که صاحب خانه را بیدار کنم؛ سحوری من برای آن است که از پا ننشینم و هر دری که یافتم بکوبم. در این راه، «هر شکستی پیش من پیروزی است». پس در این کوچه هر دری ببینم، میکوبم، که پاداش به شتافتن است، نه یافتن. او جاه به آه میدهد و درمان به درد. برای آن کس که میجوید و میخواهد، هیچگاه وقت آرمیدن و قناعت ورزیدن نیست. پس شبهای او روز است. کسی سر بر بالین یقین میگذارد که بیشتر نمیخواهد. برای او روزها نیز شب است.
آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
نیمشب میزد سحوری را بهجد
گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانهدرون، خود هست کس؟
کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه میبری
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیمشب
نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو استون مسجد، مردهای است
پیش احمد، عاشقی دلبردهای است
جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون میزنی این طبل را،
بهر حق این خلق زرها میدهند
صد اساس خیر و مسجد مینهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش همیبازند چون عشاق مست
هیچ میگویند کان خانه تهی است؟
بلک صاحبخانه جان مختبی است
خلق در صف قتال و کارزار
جان همیبازند بهر کردگار
آن یکی اندر بلا ایوبوار
وان دگر در صابری یعقوبوار
صد هزاران خلق، تشنه و مستمند
بهر حق از طمع، جهدی میکنند
من هم از بهر خداوند غفور
میزنم بر در به اومیدش سحور
میستاند آه پر سودا و دود
میدهد هر آه را صد جاه، سود
هین درین بازار گرم بینظیر
کهنهها بفروش و ملک نقد گیر
ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند
https://t.me/attar
در زمانهای قدیم که ساعت و بلندگو و تلویزیون نبود، مردم سحرها با بانگ سَحوری از خواب برمیخاستند و بر سجادۀ نماز یا گرد سفرۀ سحری مینشستند. «سَحوری» بانگی بود که بر در یکیک خانهها میزدند تا کسی در خواب نماند.
مولوی در دفتر ششم مثنوی میگوید: مردی سحوریزن، نیمهشب بر در خانهای بانگ میزد که برخیز که صبح در راه است. همسایۀ آن خانه، بیرون آمد و گفت: اولا اکنون نیمهشب است و هنگام نماز نیست؛ ثانیا در این خانه کسی نیست تا از بانگ تو برخیزد. مرد سحوریزن گفت: آری؛ اما مگر شما آنگاه که به حجاز میروید تا گرد کعبه طواف کنید، نمیدانید که در آن خانه نیز کسی نیست؟ مگر مؤمنان که برای خدا مسجد و خانقاه میسازند و برای او جهاد و انفاق میکنند، خدا را دیدهاند؟ آنان نیز بر درهای بسته میکوبند و فرجامهای ناپیدا میجویند. من سحوری نمیزنم که صاحب خانه را بیدار کنم؛ سحوری من برای آن است که از پا ننشینم و هر دری که یافتم بکوبم. در این راه، «هر شکستی پیش من پیروزی است». پس در این کوچه هر دری ببینم، میکوبم، که پاداش به شتافتن است، نه یافتن. او جاه به آه میدهد و درمان به درد. برای آن کس که میجوید و میخواهد، هیچگاه وقت آرمیدن و قناعت ورزیدن نیست. پس شبهای او روز است. کسی سر بر بالین یقین میگذارد که بیشتر نمیخواهد. برای او روزها نیز شب است.
آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
نیمشب میزد سحوری را بهجد
گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانهدرون، خود هست کس؟
کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه میبری
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیمشب
نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو استون مسجد، مردهای است
پیش احمد، عاشقی دلبردهای است
جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون میزنی این طبل را،
بهر حق این خلق زرها میدهند
صد اساس خیر و مسجد مینهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش همیبازند چون عشاق مست
هیچ میگویند کان خانه تهی است؟
بلک صاحبخانه جان مختبی است
خلق در صف قتال و کارزار
جان همیبازند بهر کردگار
آن یکی اندر بلا ایوبوار
وان دگر در صابری یعقوبوار
صد هزاران خلق، تشنه و مستمند
بهر حق از طمع، جهدی میکنند
من هم از بهر خداوند غفور
میزنم بر در به اومیدش سحور
میستاند آه پر سودا و دود
میدهد هر آه را صد جاه، سود
هین درین بازار گرم بینظیر
کهنهها بفروش و ملک نقد گیر
ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند
https://t.me/attar
مثنویخوانی(3)
حکایت طوطی و بازرگان
داستان طوطی و بازرگان در دفتر اول مثنوی است. گریزها و عاشقانههای این داستان، به قدری است که میتوان آن را از «غزلمثنوی»های مولانا شمرد. مولوی، حکایت طوطی و بازرگان را در شرح این نکته میآورد که «اشتهار خلق، بند محکم است».
داستان، حکایت طوطی زیرکی است که سرانجام راه آزادی را مییابد. او از طوطیان هند میآموزد که تا وقتی كه برای دیگران است، در زندان است، و تا شهرت را پاس میدارد و حُسن خود را به مزایده میگذارد، سزاوار پرواز نیست.
شهرتشکنی و بیرون آمدن از زندان توقعات و تصورات دیگران، دومین درسی بود که مولانا از شمس تبریزی آموخت. درس اول، آن بود که اثر و خاصیت در هستی است نه در عدم، و باورمندیها و دانستهها نیز تا آنگاه که بخشی از هستیِ داننده نشدهاند، ارزش و خاصیت ندارند. درس دوم این است که زهدِ نام، هزار برابر سختتر و راهگشاتر از زهد نان است. وقتی میخواهی همان باشی که دربارۀ تو میاندیشند و تو را آنگونه میشناسند، برای خویش زندانی ساختهای با دیوارهای بلند و ستبر. معرفتهای پیشین نیز آنگاه که عادت و پیشه میشوند، دیوارند، نه پنجره.
طوطی دانست که تا نَفَس در خور قفس میزند و طوطیِ بازرگان است نه طوطی خویش، نباید هوای درخت و بُستان کند. او سه راه داشت: قفس را بشکند؛ بازرگان را از سر راه خود بردارد؛ جلوهگری را رها کند. راه سوم، رخدادی درونی بود و قفس را برای طوطی بیمعنا میکرد. مولوی در جایی دیگر از مثنوی میگوید: خانۀ ننگ و نام، از خشت خیال است و ستونهای آن، آرزوهای خام و موهوم. سقف ننگها و نامهای خیالی، پرواز را در بند میکشد:
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه به سوی آسمان راه سفر
سفر معرفت، روزی آغاز میشود که در بند منفعت و جایگاه نباشی؛ وگرنه فرمانبری و کسی در بیرون از تو بر تو فرمان میراند که چگونه بیندیش و چگونه باش و چگونه بمیر!
گزیدۀ ابیات:
بود بازرگان و او را طوطیای
در قفس محبوس زیبا طوطیای
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد،
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم؟ گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیکمرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطۀ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیای چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیای زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل، دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن، کین خشم و غم را مقتضی است
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهرهاش بدرید و لرزید و بمرد
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده اینچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه برجست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوشحنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوشآواز من
ای دریغا همدم و همراز من
طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خونریز شد
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همیگفت این چنین
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند
دانه پنهان کن، بهکلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
telegram.me/attar
حکایت طوطی و بازرگان
داستان طوطی و بازرگان در دفتر اول مثنوی است. گریزها و عاشقانههای این داستان، به قدری است که میتوان آن را از «غزلمثنوی»های مولانا شمرد. مولوی، حکایت طوطی و بازرگان را در شرح این نکته میآورد که «اشتهار خلق، بند محکم است».
داستان، حکایت طوطی زیرکی است که سرانجام راه آزادی را مییابد. او از طوطیان هند میآموزد که تا وقتی كه برای دیگران است، در زندان است، و تا شهرت را پاس میدارد و حُسن خود را به مزایده میگذارد، سزاوار پرواز نیست.
شهرتشکنی و بیرون آمدن از زندان توقعات و تصورات دیگران، دومین درسی بود که مولانا از شمس تبریزی آموخت. درس اول، آن بود که اثر و خاصیت در هستی است نه در عدم، و باورمندیها و دانستهها نیز تا آنگاه که بخشی از هستیِ داننده نشدهاند، ارزش و خاصیت ندارند. درس دوم این است که زهدِ نام، هزار برابر سختتر و راهگشاتر از زهد نان است. وقتی میخواهی همان باشی که دربارۀ تو میاندیشند و تو را آنگونه میشناسند، برای خویش زندانی ساختهای با دیوارهای بلند و ستبر. معرفتهای پیشین نیز آنگاه که عادت و پیشه میشوند، دیوارند، نه پنجره.
طوطی دانست که تا نَفَس در خور قفس میزند و طوطیِ بازرگان است نه طوطی خویش، نباید هوای درخت و بُستان کند. او سه راه داشت: قفس را بشکند؛ بازرگان را از سر راه خود بردارد؛ جلوهگری را رها کند. راه سوم، رخدادی درونی بود و قفس را برای طوطی بیمعنا میکرد. مولوی در جایی دیگر از مثنوی میگوید: خانۀ ننگ و نام، از خشت خیال است و ستونهای آن، آرزوهای خام و موهوم. سقف ننگها و نامهای خیالی، پرواز را در بند میکشد:
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه به سوی آسمان راه سفر
سفر معرفت، روزی آغاز میشود که در بند منفعت و جایگاه نباشی؛ وگرنه فرمانبری و کسی در بیرون از تو بر تو فرمان میراند که چگونه بیندیش و چگونه باش و چگونه بمیر!
گزیدۀ ابیات:
بود بازرگان و او را طوطیای
در قفس محبوس زیبا طوطیای
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد،
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم؟ گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیکمرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطۀ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیای چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیای زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل، دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن، کین خشم و غم را مقتضی است
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهرهاش بدرید و لرزید و بمرد
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده اینچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه برجست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوشحنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوشآواز من
ای دریغا همدم و همراز من
طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خونریز شد
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همیگفت این چنین
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند
دانه پنهان کن، بهکلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
telegram.me/attar
غزلی زیبا از شهریار ملک سخن
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
استاد شهریار
telegram.me/attar
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
استاد شهریار
telegram.me/attar
مثنویخوانی(4)
حکایت لیلی و خلیفه
حکایت کوتاه «دیدن خلیفه، لیلی را» در دفتر اول مثنوی، در میان حکایتی بلند آمده است. مولوی در این داستانک، از تأثیر قلب بر چشم سخن میگوید.
مطابق این داستان که دیگران نیز نقل کردهاند، خلیفه در لیلی، حُسنی چنان نمیبیند که مردی عاقل را مجنون کند. پس زبان به سرزنش مجنون میگشاید که نباید در عشق لیلی، چنین پریشان و غوی(گمراه) گردد. پاسخ لیلی به خلیفه، این است که خردهگیری تو، از بیداری و هشیاری است؛ اما گاهی نیز باید خرد خُردهگیر را رام کرد و با چشمی دیگر نگریست؛ چشمی که از عیبها خواب است و در دیدن خوبیها، بیدار و چالاک.
مولوی این مضمون را چندین بار در مثنوی آورده است و هر بار با تمثیلی یا حکایتی. به آن روی سکه هم اشاره کرده است؛ یعنی انسان همچنانکه در شعبدهبازی محبت، کور و کر میشود، در غبار دشمنیها نیز چشم و گوشش از کار میافتد و انصاف از دست میدهد.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
از سوی دیگر، «فرعِ دید آمد عمل بیهیچ شک». بنابراین قلب در چشم اثر میگذارد و چشم بر دستوپا فرمان میراند. و باز بنابراین، معرفتها و باورهای ما آن اندازه که سر در آبشخور حب و بغض دارند، از عقل و استدلال فرمان نمیبرند. در اینجا است که مولوی، یکی از مهمترین توصیههای معرفتی را در گوش ما زمزمه میکند. میگوید: هر اندیشه، هر شیء، هر شخص و هر چیزی را که در این عالم دوست نمیداری، یکبار همدلانه در او نظر کن!
منگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان، مطلوب را
اگر نگاه خصمانه، چشم تو را بر عیبها میگشاید، یکبار نیز همدلانه بنگر تا ببینی آنچه پیشتر نمیدیدی، و شاید دریابی که آنچه عمری با آن دشمنی کردی و علیه آن دلیل و برهان جُستی و کتاب و مقاله نوشتی و آتش افروختی، دوستی و مهربانی را سزاوارتر بود.
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
حکایت
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش! چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
telegram.me/attar
حکایت لیلی و خلیفه
حکایت کوتاه «دیدن خلیفه، لیلی را» در دفتر اول مثنوی، در میان حکایتی بلند آمده است. مولوی در این داستانک، از تأثیر قلب بر چشم سخن میگوید.
مطابق این داستان که دیگران نیز نقل کردهاند، خلیفه در لیلی، حُسنی چنان نمیبیند که مردی عاقل را مجنون کند. پس زبان به سرزنش مجنون میگشاید که نباید در عشق لیلی، چنین پریشان و غوی(گمراه) گردد. پاسخ لیلی به خلیفه، این است که خردهگیری تو، از بیداری و هشیاری است؛ اما گاهی نیز باید خرد خُردهگیر را رام کرد و با چشمی دیگر نگریست؛ چشمی که از عیبها خواب است و در دیدن خوبیها، بیدار و چالاک.
مولوی این مضمون را چندین بار در مثنوی آورده است و هر بار با تمثیلی یا حکایتی. به آن روی سکه هم اشاره کرده است؛ یعنی انسان همچنانکه در شعبدهبازی محبت، کور و کر میشود، در غبار دشمنیها نیز چشم و گوشش از کار میافتد و انصاف از دست میدهد.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
از سوی دیگر، «فرعِ دید آمد عمل بیهیچ شک». بنابراین قلب در چشم اثر میگذارد و چشم بر دستوپا فرمان میراند. و باز بنابراین، معرفتها و باورهای ما آن اندازه که سر در آبشخور حب و بغض دارند، از عقل و استدلال فرمان نمیبرند. در اینجا است که مولوی، یکی از مهمترین توصیههای معرفتی را در گوش ما زمزمه میکند. میگوید: هر اندیشه، هر شیء، هر شخص و هر چیزی را که در این عالم دوست نمیداری، یکبار همدلانه در او نظر کن!
منگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان، مطلوب را
اگر نگاه خصمانه، چشم تو را بر عیبها میگشاید، یکبار نیز همدلانه بنگر تا ببینی آنچه پیشتر نمیدیدی، و شاید دریابی که آنچه عمری با آن دشمنی کردی و علیه آن دلیل و برهان جُستی و کتاب و مقاله نوشتی و آتش افروختی، دوستی و مهربانی را سزاوارتر بود.
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
حکایت
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش! چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
telegram.me/attar
اشعارى زيبا از بزرگان شعر فارسى در باب #يلدا
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
مثنویخوانی(5)
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
سختترین سوالِ خداوند از آدمی در روز حشر همین پرسشی است که مولانا اشاره می کند:
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar
#حکمت_پارسی
📌 و از انوشیروان عادل پرسیدند که تو را با وجود چندین ظلم، کدام تجربه به گلشن معدلت راه نمود؟
گفت: روزی به راهی سگی خفته دیدم، ناگاه پیاده ای در رسیده پا بر پای سگ نهاده پای سگ را بشکست. برخی نرفته بود که در آن اثنا راکبی پدید شده و اسب را چنان بی محابا می تاخت که پای پیاده را ناقص ساخت. هنوز سواره از نظر غایب نشده بود که دیدم پای اسبش به سوراخی در خزیده هم پای مرکب و هم گردن راکب بشکست. پس مرا از آن روز یقین حاصل شد که آتش ظلم، خانمان سوز عمر ظالم است.
پس همان بهتر که مرد عاقل در جمیع امور از ظلم و ستمکاری متحذر بوده و به ناخن بیداد چهره مظلومی را نخراشد و به تیغ ستم در کمین خون بی گناهی نباشد بلکه از عقوبت روز جزا یاد آورد و به کظم غیظ، دل ستمديده را شاد نماید و الا هم در دنیا به بلیه مکافات گرفتار خواهد بود و هم در عقبا از رنج مجازات سیل ادبار بنای طاقتش ویران خواهد ساخت....
📚کاشف شیرازی، سراج المنیر در ادب و اخلاق، مقدمه، تصحیح و تعلیقات حسن نصیری جامی، تهران، مولی، 1396، ص 156.
telegram.me/attar
📌 و از انوشیروان عادل پرسیدند که تو را با وجود چندین ظلم، کدام تجربه به گلشن معدلت راه نمود؟
گفت: روزی به راهی سگی خفته دیدم، ناگاه پیاده ای در رسیده پا بر پای سگ نهاده پای سگ را بشکست. برخی نرفته بود که در آن اثنا راکبی پدید شده و اسب را چنان بی محابا می تاخت که پای پیاده را ناقص ساخت. هنوز سواره از نظر غایب نشده بود که دیدم پای اسبش به سوراخی در خزیده هم پای مرکب و هم گردن راکب بشکست. پس مرا از آن روز یقین حاصل شد که آتش ظلم، خانمان سوز عمر ظالم است.
پس همان بهتر که مرد عاقل در جمیع امور از ظلم و ستمکاری متحذر بوده و به ناخن بیداد چهره مظلومی را نخراشد و به تیغ ستم در کمین خون بی گناهی نباشد بلکه از عقوبت روز جزا یاد آورد و به کظم غیظ، دل ستمديده را شاد نماید و الا هم در دنیا به بلیه مکافات گرفتار خواهد بود و هم در عقبا از رنج مجازات سیل ادبار بنای طاقتش ویران خواهد ساخت....
📚کاشف شیرازی، سراج المنیر در ادب و اخلاق، مقدمه، تصحیح و تعلیقات حسن نصیری جامی، تهران، مولی، 1396، ص 156.
telegram.me/attar
#مثنویخوانی (6)
حکایت دلقک و حاکم ترمذ
دلقک بر اسب نشست و چهارنعل به سوی ترمذ شتافت. شتاب دلقک چندان بود که اسب در بین راه سقط شد. بر اسبی دیگر نشست و باز شتابان تاخت. آن اسب نیز از پای درآمد. سرانجام با اسب سوم به ترمذ رسید. ترمذیان میدانستند که سلطان محمد خوارزمشاه هوای حمله به دیار آنان در سر دارد. عبور شتابان دلقک از میان کوچه و بازار شهر، این گمان را در دلها افکند که او خبری ناگوار برای سالار ترمذ آورده است. چون به دربار رسید، راه را برای او گشودند. سالار شهر، هراسان و ترسان به استقبال دلقک آمد. دلقک، نفسزنان از حاکم خواست که به او مهلت دهد تا نفسیچند تازه کند. سالار ترمذ، بیمناک و هراسان چشم به لبهای دلقک دوخت تا سخن بگوید؛ اما هر چه انتظار کشید، جز تشویش و اضطراب در سیمای او ندید. گفت: ما تا امروز از تو جز خنده و شادی ندیده بودیم. بگو چه دیدی یا شنیدی که چنین آشفته و سرآسیمهای؟ دلقک باز مهلت خواست تا لختی بیشتر بیاساید. اینبار سلطان فریاد زد یا اکنون لب به سخن میگشایی یا سرت را از تن جدا میکنم. دلقک بهناچار به سخن آمد و گفت: من در روستای خویش بودم که شنیدم جارچیان شما ندا میدهند که هر اُلاق(پیک سواره) که پنج روزه به سمرقند برود و بازگردد و از آنجا برای سالار ترمذ خبر بیاورد، پاداشی گرانبها در انتظار اوست. من هماندم بر اسب نشستم و به سوی شما آمدم تا بگویم که بر من امید نبندید که از این کار ناتوانم! سلطان گفت: ای ابله، شهری را به آشوب کشیدی و مردمان را به هراس افکندی و مرا تا آستانۀ احتضار بُردی که همین را بگویی؟! این گردوخاک چیست که برای ندانستن و نتوانستن، برانگیختهای؟ اگر خود میدانی که دلقکی بیش نیستی و جز مجلسآرایی و سخنسرایی هنری نداری، این بیم و هراس چیست که در دلها افکندهای؟ مگر من به تو رسالتی یا مأموریتی داده بودم که چنین هراسان و شتابان به عذر آمدهای؟ چرا در خانهات ننشستی تا ما از تو آسوده باشیم و خلق از تو در امان؟
مولوی این داستان را در دفتر ششم مثنوی، در شرح این سخن میآورد که گروهی از عالمان، جز سخنوری و شهرآشوبی هنری ندارند. سخنهای بسیار میگویند و خلقی را در پی خود به هر سو میکشند، اما برای هیچ پرسشی، پاسخی در چنتۀ آنان نیست. نه نوری در سینه دارند و نه شوری در سر و نه شوقی در دل. سردتر از زمهریرند؛ اما پیشۀ آنان گپوگفت دربارۀ شمع و خورشید است. ردای رسالت بر دوش افکندهاند و دستار مأموریت بر سر؛ اما هیچ دلی را گرم نمیکنند، هیچ سری را به سامان نمیرسانند، هیچ نگاهی را پرواز نمیدهند، هیچ گرهی نمیگشایند، هیچ دیواری را میان خدا و بندگانش فرونمیریزند. پیوسته بر دین میافزایند و از ایمان میکاهند. از دین پیشه ساختهاند و از پیشه، دین. مردم را چنان به سوی خود میخوانند که گویی دم مسیحایی دارند و عصای موسوی و صور اسرافیل؛ اما نصیب مردم از آنان، جز نزاع و تفرّق و دشمنی با یکدیگر نیست. دعویکدۀ آنان، مسلخ معنا است و مطبخ تشویش و اضطراب.
سید تِرْمَد که آنجا شاه بود
مسخرهی او، دلقک آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مهم
جست اُلاقی تا شود او مستتم
زد منادی هر که اندر پنج روز
آردم زانجا خبر، بدهم کنوز
دلقک اندر ده بد و آن را شنید
بر نشست و تا به ترمد میدوید
مرکبی دو اندر آن ره شد سقط
از دوانیدن فرس را زان نمط
پس به دیوان در دوید از گرد راه
وقتِ ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجی در جملۀ دیوان فتاد
شورشی در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشویش و بلا حادث شدست
آن یکی دو دست بر زانو زنان
وآن دگر از وهم واویلاکنان
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
کرد اشارت دلق که ای شاه کرم
یکدمی بگذار تا من دم زنم
بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
گفت زوتر بازگو تا حال چیست
این چنین آشوب و شور تو ز کیست
گفت من در ده شنیدم آنک شاه
زد منادی بر سر هر شاهراه
که کسی خواهم که تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را کنوز
من شتابیدم بر تو بهر آن
تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین کاری نیاید از چو من
باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد
که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
از برای این قدر ای خامریش
آتش افکندی درین مرج و حشیش
همچو آن خامان با طبل و علم
که الاقانیم در فقر و عدم
هم ز خود سالک شده واصل شده
محفلی واکرده در دعویکده
زین رسالات مزید اندر مزید
یک جوابی زان حوالیتان رسید؟
پس از آن یاری که اومید شماست
از جواب نامه ره خالی چراست؟
telegram.me/attar
حکایت دلقک و حاکم ترمذ
دلقک بر اسب نشست و چهارنعل به سوی ترمذ شتافت. شتاب دلقک چندان بود که اسب در بین راه سقط شد. بر اسبی دیگر نشست و باز شتابان تاخت. آن اسب نیز از پای درآمد. سرانجام با اسب سوم به ترمذ رسید. ترمذیان میدانستند که سلطان محمد خوارزمشاه هوای حمله به دیار آنان در سر دارد. عبور شتابان دلقک از میان کوچه و بازار شهر، این گمان را در دلها افکند که او خبری ناگوار برای سالار ترمذ آورده است. چون به دربار رسید، راه را برای او گشودند. سالار شهر، هراسان و ترسان به استقبال دلقک آمد. دلقک، نفسزنان از حاکم خواست که به او مهلت دهد تا نفسیچند تازه کند. سالار ترمذ، بیمناک و هراسان چشم به لبهای دلقک دوخت تا سخن بگوید؛ اما هر چه انتظار کشید، جز تشویش و اضطراب در سیمای او ندید. گفت: ما تا امروز از تو جز خنده و شادی ندیده بودیم. بگو چه دیدی یا شنیدی که چنین آشفته و سرآسیمهای؟ دلقک باز مهلت خواست تا لختی بیشتر بیاساید. اینبار سلطان فریاد زد یا اکنون لب به سخن میگشایی یا سرت را از تن جدا میکنم. دلقک بهناچار به سخن آمد و گفت: من در روستای خویش بودم که شنیدم جارچیان شما ندا میدهند که هر اُلاق(پیک سواره) که پنج روزه به سمرقند برود و بازگردد و از آنجا برای سالار ترمذ خبر بیاورد، پاداشی گرانبها در انتظار اوست. من هماندم بر اسب نشستم و به سوی شما آمدم تا بگویم که بر من امید نبندید که از این کار ناتوانم! سلطان گفت: ای ابله، شهری را به آشوب کشیدی و مردمان را به هراس افکندی و مرا تا آستانۀ احتضار بُردی که همین را بگویی؟! این گردوخاک چیست که برای ندانستن و نتوانستن، برانگیختهای؟ اگر خود میدانی که دلقکی بیش نیستی و جز مجلسآرایی و سخنسرایی هنری نداری، این بیم و هراس چیست که در دلها افکندهای؟ مگر من به تو رسالتی یا مأموریتی داده بودم که چنین هراسان و شتابان به عذر آمدهای؟ چرا در خانهات ننشستی تا ما از تو آسوده باشیم و خلق از تو در امان؟
مولوی این داستان را در دفتر ششم مثنوی، در شرح این سخن میآورد که گروهی از عالمان، جز سخنوری و شهرآشوبی هنری ندارند. سخنهای بسیار میگویند و خلقی را در پی خود به هر سو میکشند، اما برای هیچ پرسشی، پاسخی در چنتۀ آنان نیست. نه نوری در سینه دارند و نه شوری در سر و نه شوقی در دل. سردتر از زمهریرند؛ اما پیشۀ آنان گپوگفت دربارۀ شمع و خورشید است. ردای رسالت بر دوش افکندهاند و دستار مأموریت بر سر؛ اما هیچ دلی را گرم نمیکنند، هیچ سری را به سامان نمیرسانند، هیچ نگاهی را پرواز نمیدهند، هیچ گرهی نمیگشایند، هیچ دیواری را میان خدا و بندگانش فرونمیریزند. پیوسته بر دین میافزایند و از ایمان میکاهند. از دین پیشه ساختهاند و از پیشه، دین. مردم را چنان به سوی خود میخوانند که گویی دم مسیحایی دارند و عصای موسوی و صور اسرافیل؛ اما نصیب مردم از آنان، جز نزاع و تفرّق و دشمنی با یکدیگر نیست. دعویکدۀ آنان، مسلخ معنا است و مطبخ تشویش و اضطراب.
سید تِرْمَد که آنجا شاه بود
مسخرهی او، دلقک آگاه بود
داشت کاری در سمرقند او مهم
جست اُلاقی تا شود او مستتم
زد منادی هر که اندر پنج روز
آردم زانجا خبر، بدهم کنوز
دلقک اندر ده بد و آن را شنید
بر نشست و تا به ترمد میدوید
مرکبی دو اندر آن ره شد سقط
از دوانیدن فرس را زان نمط
پس به دیوان در دوید از گرد راه
وقتِ ناهنگام ره جست او به شاه
فجفجی در جملۀ دیوان فتاد
شورشی در وهم آن سلطان فتاد
خاص و عام شهر را دل شد ز دست
تا چه تشویش و بلا حادث شدست
آن یکی دو دست بر زانو زنان
وآن دگر از وهم واویلاکنان
راه جست و راه دادش شاه زود
چون زمین بوسید گفتش هی چه بود
کرد اشارت دلق که ای شاه کرم
یکدمی بگذار تا من دم زنم
بعد یک ساعت که شه از وهم و ظن
تلخ گشتش هم گلو و هم دهن
گفت زوتر بازگو تا حال چیست
این چنین آشوب و شور تو ز کیست
گفت من در ده شنیدم آنک شاه
زد منادی بر سر هر شاهراه
که کسی خواهم که تازد در سه روز
تا سمرقند و دهم او را کنوز
من شتابیدم بر تو بهر آن
تا بگویم که ندارم آن توان
این چنین کاری نیاید از چو من
باری این اومید را بر من متن
گفت شه لعنت برین زودیت باد
که دو صد تشویش در شهر اوفتاد
از برای این قدر ای خامریش
آتش افکندی درین مرج و حشیش
همچو آن خامان با طبل و علم
که الاقانیم در فقر و عدم
هم ز خود سالک شده واصل شده
محفلی واکرده در دعویکده
زین رسالات مزید اندر مزید
یک جوابی زان حوالیتان رسید؟
پس از آن یاری که اومید شماست
از جواب نامه ره خالی چراست؟
telegram.me/attar
ابلیس_در_آثار_عطار
کسی از ابلیس پرسید: ای شوم چرا لعنت حق را پذیرفتی و چون گنجی در دل پنهان نمودی؟ پاسخ داد: لعنت تیر شاه است. شاه تیر از کمان رها نمیکند، مگر نخست نظر بر هدف گمارد و من عاشق آن نظرم.
شور عشق شبلی زیادت گشت، او را مجنون پنداشتند و در بندش کردند، گروهی به عیادتش رفتند. شبلی از آنها پرسید: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ما همه از خیل دوستان توایم. شبلی سنگ برگرفت و به سوی آنها پرتاب کرد. دوستان چون زخم سنگ بدیدند، بگریختند. شبلی بخندید و گفت: ای گروه کذاب و گمراه او ای دوستان لاف زن که از یک زخم دوست می گریزید، بدانید ابلیس نیش زخم دوست خورد و نگریخت از آن زخم مرهم ساخت و جفا را تا قیامت تحمل کرد.
اگر یک ذزه عشق آید پدیدار
به صد جان زخم را گردی خریدار
ابلیس این زخم را به بهای هزار سال طاعت به دست آورد.
عزيزا قصه ابليس بشنو
زمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر این مردی ترابودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
شب و روز او را لعنت مکن، از کارش عبرت گیر و توحید بیاموز.
شیخ در این مقاله این چنین از ابلیس که عامه مردم از او نفرت دارند و لعنتش میکنند دفاع مینماید و در جایی چنانکه دیدیم او را نفس لؤامه میپندارد که در درون آدمی است و آدمیان را از پیروی و ساوس آن بر حذر میدارد.
در مقالهٔ بیست و ششم مصیبت نامه، سالک فکرت در سیر انفسی خود نزد شیطان رجیم میرود و او را چنین توصیف میکند: ای مردود رحمن و رحیم، ای مقتدای خواندگان و پیشوای راندگان، تو ترک ادب کردی و ملعون حق شدی، قال توغل شد و حالت محال، نه بالَت ماند و نه پَرت. در بهشت عدن بودی و کنون خشکلب و تردیده در قعر دوزخی. دی مَلک بودی و امروز ملعون، خود را فرشته پنداشنی و دیویت آشکار شد. چون در تمامی جهان جای داری و راز همه میدانی، مرا راهنمایی کن و از رنجی که دارم وارَهان. ابلیس شرح حال خود و ماجرای قرب حق و مردودی از درگاه و رنجی که از این باب دارد، شرح میدهد و میگوید از من عبرت گیر و چاره جویی کن.
صد هزاران ساله اعمالم که بود
در عزازیلی پر و بالم که بود
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد
تا مرا هم مسخ و هم بیخویش کرد
لاجرم ملعون و نافرمان شدم
گر فرشته بودهام شیطان شدم
سالک فکرت پس از استماع سخنان طولانی شیطان، نزد پیر خود بازمیگردد و گفتوگوهای خود را با ابلیس در میان میگذارد. پیر در پاسخ، شیطان را چنین وصف میکند:
ابلیس دژم سر تا به پا رشک و خودبینی و منیّت است. و مانع نزدیکی و قرب بندگان به خدای تعالی است. آنگاه از زبان ابلیس چنین میگوید:
دور استادم دو دیده همچو میغ
زانکه آن رویم به خویش آید دریغ
دور استادم ز هجران تیره حال
چون ندارم تاب قرب آن وصال
هر چند رانده درگاه او هستم، اما ذرّه ای از راه او سر نمیپیچم و جز سوی او به سویی نمینگرم، ایستادهام که نگذارم هیچ کس جز من یک نَفَس روی معبود را ببیند.
چون شدم با سرّ معنی هم نفس
ننگرم هرگز سر مویی بکس
جهان بینی عطار
telegram.me/attar
کسی از ابلیس پرسید: ای شوم چرا لعنت حق را پذیرفتی و چون گنجی در دل پنهان نمودی؟ پاسخ داد: لعنت تیر شاه است. شاه تیر از کمان رها نمیکند، مگر نخست نظر بر هدف گمارد و من عاشق آن نظرم.
شور عشق شبلی زیادت گشت، او را مجنون پنداشتند و در بندش کردند، گروهی به عیادتش رفتند. شبلی از آنها پرسید: شما چه کسانی هستید؟ گفتند: ما همه از خیل دوستان توایم. شبلی سنگ برگرفت و به سوی آنها پرتاب کرد. دوستان چون زخم سنگ بدیدند، بگریختند. شبلی بخندید و گفت: ای گروه کذاب و گمراه او ای دوستان لاف زن که از یک زخم دوست می گریزید، بدانید ابلیس نیش زخم دوست خورد و نگریخت از آن زخم مرهم ساخت و جفا را تا قیامت تحمل کرد.
اگر یک ذزه عشق آید پدیدار
به صد جان زخم را گردی خریدار
ابلیس این زخم را به بهای هزار سال طاعت به دست آورد.
عزيزا قصه ابليس بشنو
زمانی ترک کن تلبیس بشنو
گر این مردی ترابودی زمانی
ز تو زنده شدی هر دم جهانی
شب و روز او را لعنت مکن، از کارش عبرت گیر و توحید بیاموز.
شیخ در این مقاله این چنین از ابلیس که عامه مردم از او نفرت دارند و لعنتش میکنند دفاع مینماید و در جایی چنانکه دیدیم او را نفس لؤامه میپندارد که در درون آدمی است و آدمیان را از پیروی و ساوس آن بر حذر میدارد.
در مقالهٔ بیست و ششم مصیبت نامه، سالک فکرت در سیر انفسی خود نزد شیطان رجیم میرود و او را چنین توصیف میکند: ای مردود رحمن و رحیم، ای مقتدای خواندگان و پیشوای راندگان، تو ترک ادب کردی و ملعون حق شدی، قال توغل شد و حالت محال، نه بالَت ماند و نه پَرت. در بهشت عدن بودی و کنون خشکلب و تردیده در قعر دوزخی. دی مَلک بودی و امروز ملعون، خود را فرشته پنداشنی و دیویت آشکار شد. چون در تمامی جهان جای داری و راز همه میدانی، مرا راهنمایی کن و از رنجی که دارم وارَهان. ابلیس شرح حال خود و ماجرای قرب حق و مردودی از درگاه و رنجی که از این باب دارد، شرح میدهد و میگوید از من عبرت گیر و چاره جویی کن.
صد هزاران ساله اعمالم که بود
در عزازیلی پر و بالم که بود
جمله را سیلاب لعنت پیش کرد
تا مرا هم مسخ و هم بیخویش کرد
لاجرم ملعون و نافرمان شدم
گر فرشته بودهام شیطان شدم
سالک فکرت پس از استماع سخنان طولانی شیطان، نزد پیر خود بازمیگردد و گفتوگوهای خود را با ابلیس در میان میگذارد. پیر در پاسخ، شیطان را چنین وصف میکند:
ابلیس دژم سر تا به پا رشک و خودبینی و منیّت است. و مانع نزدیکی و قرب بندگان به خدای تعالی است. آنگاه از زبان ابلیس چنین میگوید:
دور استادم دو دیده همچو میغ
زانکه آن رویم به خویش آید دریغ
دور استادم ز هجران تیره حال
چون ندارم تاب قرب آن وصال
هر چند رانده درگاه او هستم، اما ذرّه ای از راه او سر نمیپیچم و جز سوی او به سویی نمینگرم، ایستادهام که نگذارم هیچ کس جز من یک نَفَس روی معبود را ببیند.
چون شدم با سرّ معنی هم نفس
ننگرم هرگز سر مویی بکس
جهان بینی عطار
telegram.me/attar
رندی و رهایی
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه نادر حکمتست؟
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
( هرچه خواهد گو بگو )
گیرودار و حاجب و دربان درین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردیکش اندر بند مال و جاه نیست
telegram.me/attar
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه نادر حکمتست؟
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
( هرچه خواهد گو بگو )
گیرودار و حاجب و دربان درین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود
خودفروشان را به کوی میفروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردیکش اندر بند مال و جاه نیست
telegram.me/attar
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بستهست!
درِ تنگِ قفس باز است و افسوس
که بال مرغِ آوازم شکستهست!
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنارنگ
گهی میسوزدم، گه مینوازد
پریشانسایهای آشفتهآهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریهآلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم!
(هوشنگ ابتهاج)
telegram.me/attar
زبانم در دهان باز، بستهست!
درِ تنگِ قفس باز است و افسوس
که بال مرغِ آوازم شکستهست!
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیال ناشناسی آشنارنگ
گهی میسوزدم، گه مینوازد
پریشانسایهای آشفتهآهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریهآلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم!
(هوشنگ ابتهاج)
telegram.me/attar
#مثنویخوانی (۷)
قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری میکرد
مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمیافکنند و جز تشویش و اضطراب نمیآورند. چند برگ از کتابهای کهن یا نو را که میخوانند، دعویها میکنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیدهاند، خطابه سر میدهند. دستی تهی و سینهای سرد و نگاهی بیرمق دارند، اما پيوسته مشتری میجویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل میکنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی میکَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار میدهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر میکند و بر طبل تبلیغ محکمتر میکوبد:
ای که در معنا ز شب خامشتری
گفتِ خود را چند جویی مشتری
اما آنان که شاخسار معرفتشان گرانبار از میوههای شیرین و لبگزا است، آنچه نمیجویند مشتری است و آنچه نمیخواهند شهرت و آوازهگری است.
در دفتر پنجم مثنوی از مشتریجویانی میگوید که بلندی صدای آنان از تهیبودگی درونشان است؛ چونان طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز میکند که دعوی پیغمبری میکرد. مردم او را نزد شاه میآورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. شاه مدعی را کنار خویش مینشاند و از خانه و دیارش میپرسد. مدعی میگوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنتکدۀ زمین آمدهام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب میشود و میگوید ای مردک نادان، تو امروز چه خوردهای که چنین یاوه میگویی؟ مدعی پیغمبری میگوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمیکردم. این صدا که از من میشنوید، صدای تهیگاه است.
مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ
تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ
گر دلت را نان بُدی یا چاشتی
از خریداران فراغت داشتی
آن یکی میگفت من پیغمبرم
از همه پیغمبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
شاه را گفتند اشکنجهش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخُن
شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
پس نشاندش بازپرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی؟
گفت ای شه هستم از دارالسلام
آمده از ره در این دارالمَلام
نه مرا خانه است و نه یک همنشین
خانه کی کرده است ماهی در زمین
باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشتساز
اشتها داری؟ چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد؟
گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغمبری
دعوی پیغمبری با این گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه
کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتۀ مشکل نجست
telegram.me/attar
قصۀ آن شخص که دعوی پیغمبری میکرد
مولوی بارها در مثنوی از کسانی سخن گفته است که صدایی بلند دارند، اما دستشان از عالم معنا کوتاه است. آنان جز گره و نزاع نمیافکنند و جز تشویش و اضطراب نمیآورند. چند برگ از کتابهای کهن یا نو را که میخوانند، دعویها میکنند و هزار برابر بیش از کلماتی که شنیدهاند، خطابه سر میدهند. دستی تهی و سینهای سرد و نگاهی بیرمق دارند، اما پيوسته مشتری میجویند. اگر گاهی نیز سخن حق بگویند، از آن ارادۀ باطل میکنند و اگر راهی نشان دهند، در هر قدم چاهی میکَنند. حجتشان تکرار است و برهانشان هیاهوی بسیار. مولوی هشدار میدهد که هر کس متاع کمتری دارد، صدای خود را بلندتر میکند و بر طبل تبلیغ محکمتر میکوبد:
ای که در معنا ز شب خامشتری
گفتِ خود را چند جویی مشتری
اما آنان که شاخسار معرفتشان گرانبار از میوههای شیرین و لبگزا است، آنچه نمیجویند مشتری است و آنچه نمیخواهند شهرت و آوازهگری است.
در دفتر پنجم مثنوی از مشتریجویانی میگوید که بلندی صدای آنان از تهیبودگی درونشان است؛ چونان طبل بزرگ. سپس داستان مردی را ساز میکند که دعوی پیغمبری میکرد. مردم او را نزد شاه میآورند تا او را چندان سیاست کند که دعوی پیغمبری از یاد ببرد. شاه مدعی را کنار خویش مینشاند و از خانه و دیارش میپرسد. مدعی میگوید: من از دارالسلام(بهشت) به محنتکدۀ زمین آمدهام تا شمایان را راه نشان دهم و از گمراهی برهانم. شاه در عجب میشود و میگوید ای مردک نادان، تو امروز چه خوردهای که چنین یاوه میگویی؟ مدعی پیغمبری میگوید: ای شاه شاهان، مرا اگر آب و نانی بود، دعوی پیغمبری نمیکردم. این صدا که از من میشنوید، صدای تهیگاه است.
مشتری خواهی به هر دم پیچ پیچ
تو چه داری که فروشی؟ هیچ هیچ
گر دلت را نان بُدی یا چاشتی
از خریداران فراغت داشتی
آن یکی میگفت من پیغمبرم
از همه پیغمبران فاضلترم
گردنش بستند و بردندش به شاه
کین همی گوید رسولم از اله
خلق بر وی جمع چون مور و ملخ
که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
شاه را گفتند اشکنجهش بکن
تا نگوید جنس او هیچ این سخُن
شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف
که به یک سیلی بمیرد آن نحیف
مردمان را دور کرد از گرد وی
شه لطیفی بود و نرمی ورد وی
پس نشاندش بازپرسیدش ز جا
که کجا داری معاش و ملتجی؟
گفت ای شه هستم از دارالسلام
آمده از ره در این دارالمَلام
نه مرا خانه است و نه یک همنشین
خانه کی کرده است ماهی در زمین
باز شه از روی لاغش گفت باز
که چه خوردی و چه داری چاشتساز
اشتها داری؟ چه خوردی بامداد
که چنین سرمستی و پر لاف و باد؟
گفت اگر نانم بدی خشک و طری
کی کنیمی دعوی پیغمبری
دعوی پیغمبری با این گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه
کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتۀ مشکل نجست
telegram.me/attar
آداب سخن از دیدگاه صائب، سعدی و مولانا
در متون ادبی و فرهنگ گذشته ما پرگویی، زایل کننده عقل و سکوت به موقع، سبب آرامش روان و پرورش فکر معرفی شده است. پرحرفی، نشانه کم خردی فرد است و گاهی خود شخص نیز از بیان نابجا و بیش از حد در گفتار خود به رنج و پشیمانی می افتد.
صائب تبریزی، بارها در دیوان خود، خموشی و کم گویی را ستوده است. از نظر صائب، اگر شخصی بخواهد بزرگی عقل خویش را در جمعی حفظ کند، سخن را کم کند تا به وسیله این موازنه، از صفت کم خردی در امان بماند:
شکوه عقل را بسیاری گفتار کم سازد دو لب را در نظرها خامشی تیغ دودم سازد
به عقیده این شاعر بزرگ، خاموشی، بهترین پاسخ ابلهان و هرزه گویان است، چنان که خود می گوید:
خموشی خوب می گوید جواب هرزه گویان را نسیم بی ادب را غنچه ای تصویر می سازد
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند یاد دارم از صدف این نکته سربسته را
صائب
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی
سعدی
خاموشی به موقع و رهایی از سرزنش دیگران
سعدی در گلستان، خاموشی بجا را عامل دور شدن از سرزنش دیگران می داند و در این باره چنین حکایت می کند: «بازرگانی در تجارت هزار دینار زیان دید و به پسر خود سفارش کرد که این موضوع را با کسی در میان نگذارد. وقتی فرزند سبب را پرسید، بازرگان مصلحت این کار را این گونه عنوان کرد که بیان کردن این ضرر، سبب دو برابر شدن غم و اندوه می شود: یکی به دلیل از دست رفتن سرمایه و دیگری به سبب سرزنش همسایه».
مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان
سعدی
رعایت فصاحت و پرهیز از تکرار سخن
یکی از آداب سخن گفتن در ادب فارسی، پرهیز از تکرار سخن است. سعدی در گلستان آورده است:«سحبان بن وائل، فردی بود بی همتا در خوش سخنی و نیک گفتاری و دلیل آن، این بود که اگر یک سال برای مردم سخن می گفت، یک کلمه را دوبار بر زبان نمی آورد و اگر بازمی خواست همان کلمه را به زبان بیاورد، کلمه ای هم معنی آن می گفت، نه خود آن واژه را».
سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی مگو بازپس که حلوا چو یک بار خوردند، بس
پرهیز از تکرار در سخن در مواقع غیر ضروری و تنّوع در سخن در صورت تکرار، موجب فصاحت و زیبایی سخن است.
پرهیز از شتاب زدگی در پرسش
گاهی با صبرپیشگی در پرسیدن، خودمان می توانیم به پاسخ برخی مسائل برسیم. حکایت است: «روزی لقمان حکیم نزد داوود علیه السلام رفت. در حالی که او به ساختن زره مشغول بود و لقمان تا آن زمان زره ندیده بود. از دیدن آن تعجب کرد و خواست از داوود علیه السلام سؤال کند که چه چیزی می سازد، ولی بهره مندی او از حکمت موجب شد که چیزی نپرسد و منتظر بمانْد تا ساخت زره تمام شد. داوود برخاست و آن را بر تن کرد و گفت: زره لباس خوبی برای جنگ است در این وقت لقمان گفت: سکوت حکمت است و کسی هم که به آن عمل کند، کم است».
سخن دان پرورده پیر کهن بیندیشد، آن گه بگوید سخن
مزن بی تأمل به گفتار دم نکوگوی، اگر دیرگویی چه غم
سعدی
اگر گاهی در پرسیدن شتاب نکنیم، پاسخ خود را به مرور زمان خواهیم یافت.
پرهیز از سخن نابجا
بسا دشمنی ها و کینه ها که با سخنی نابجا شکل می گیرند و با سکوتی به موقع یا سخنی منطقی برطرف می شوند. گاه نیز ریشه برخی اختلاف های عمیق، گفتاری ناروا و خاستگاه روابط اجتماعی ناشایست، سخنی باطل است:
مولوی می گوید:
نکته ای کان جست ناگه از زبان هم چوتیری دان که جست از آسمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت گر جهان ویران کند، نبود شگفت
با کنترل زبان و پرهیز از سخن نابجا می توان راه بسیاری از دشمنی ها و اختلاف ها را سد کرد.
رعایت احترام، هنگام سخن گفتن دیگران
هیچ کس از اینکه میان کلام او دیگری سخن بگوید، خرسند نمی شود و این کار را بی ادب و بی نزاکت می داند. پس شایسته است آنچه برای خود نمی پسندیم، برای دیگران نیز نپسندیم و بدون ضرورت، گفتار کسی را قطع نکنیم.
در متون ادبی و فرهنگ گذشته ما پرگویی، زایل کننده عقل و سکوت به موقع، سبب آرامش روان و پرورش فکر معرفی شده است. پرحرفی، نشانه کم خردی فرد است و گاهی خود شخص نیز از بیان نابجا و بیش از حد در گفتار خود به رنج و پشیمانی می افتد.
صائب تبریزی، بارها در دیوان خود، خموشی و کم گویی را ستوده است. از نظر صائب، اگر شخصی بخواهد بزرگی عقل خویش را در جمعی حفظ کند، سخن را کم کند تا به وسیله این موازنه، از صفت کم خردی در امان بماند:
شکوه عقل را بسیاری گفتار کم سازد دو لب را در نظرها خامشی تیغ دودم سازد
به عقیده این شاعر بزرگ، خاموشی، بهترین پاسخ ابلهان و هرزه گویان است، چنان که خود می گوید:
خموشی خوب می گوید جواب هرزه گویان را نسیم بی ادب را غنچه ای تصویر می سازد
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند یاد دارم از صدف این نکته سربسته را
صائب
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی
سعدی
خاموشی به موقع و رهایی از سرزنش دیگران
سعدی در گلستان، خاموشی بجا را عامل دور شدن از سرزنش دیگران می داند و در این باره چنین حکایت می کند: «بازرگانی در تجارت هزار دینار زیان دید و به پسر خود سفارش کرد که این موضوع را با کسی در میان نگذارد. وقتی فرزند سبب را پرسید، بازرگان مصلحت این کار را این گونه عنوان کرد که بیان کردن این ضرر، سبب دو برابر شدن غم و اندوه می شود: یکی به دلیل از دست رفتن سرمایه و دیگری به سبب سرزنش همسایه».
مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان
سعدی
رعایت فصاحت و پرهیز از تکرار سخن
یکی از آداب سخن گفتن در ادب فارسی، پرهیز از تکرار سخن است. سعدی در گلستان آورده است:«سحبان بن وائل، فردی بود بی همتا در خوش سخنی و نیک گفتاری و دلیل آن، این بود که اگر یک سال برای مردم سخن می گفت، یک کلمه را دوبار بر زبان نمی آورد و اگر بازمی خواست همان کلمه را به زبان بیاورد، کلمه ای هم معنی آن می گفت، نه خود آن واژه را».
سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود
چو یک بار گفتی مگو بازپس که حلوا چو یک بار خوردند، بس
پرهیز از تکرار در سخن در مواقع غیر ضروری و تنّوع در سخن در صورت تکرار، موجب فصاحت و زیبایی سخن است.
پرهیز از شتاب زدگی در پرسش
گاهی با صبرپیشگی در پرسیدن، خودمان می توانیم به پاسخ برخی مسائل برسیم. حکایت است: «روزی لقمان حکیم نزد داوود علیه السلام رفت. در حالی که او به ساختن زره مشغول بود و لقمان تا آن زمان زره ندیده بود. از دیدن آن تعجب کرد و خواست از داوود علیه السلام سؤال کند که چه چیزی می سازد، ولی بهره مندی او از حکمت موجب شد که چیزی نپرسد و منتظر بمانْد تا ساخت زره تمام شد. داوود برخاست و آن را بر تن کرد و گفت: زره لباس خوبی برای جنگ است در این وقت لقمان گفت: سکوت حکمت است و کسی هم که به آن عمل کند، کم است».
سخن دان پرورده پیر کهن بیندیشد، آن گه بگوید سخن
مزن بی تأمل به گفتار دم نکوگوی، اگر دیرگویی چه غم
سعدی
اگر گاهی در پرسیدن شتاب نکنیم، پاسخ خود را به مرور زمان خواهیم یافت.
پرهیز از سخن نابجا
بسا دشمنی ها و کینه ها که با سخنی نابجا شکل می گیرند و با سکوتی به موقع یا سخنی منطقی برطرف می شوند. گاه نیز ریشه برخی اختلاف های عمیق، گفتاری ناروا و خاستگاه روابط اجتماعی ناشایست، سخنی باطل است:
مولوی می گوید:
نکته ای کان جست ناگه از زبان هم چوتیری دان که جست از آسمان
وانگردد از ره آن تیر ای پسر بند باید کرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر، جهانی را گرفت گر جهان ویران کند، نبود شگفت
با کنترل زبان و پرهیز از سخن نابجا می توان راه بسیاری از دشمنی ها و اختلاف ها را سد کرد.
رعایت احترام، هنگام سخن گفتن دیگران
هیچ کس از اینکه میان کلام او دیگری سخن بگوید، خرسند نمی شود و این کار را بی ادب و بی نزاکت می داند. پس شایسته است آنچه برای خود نمی پسندیم، برای دیگران نیز نپسندیم و بدون ضرورت، گفتار کسی را قطع نکنیم.
سخن را سَرست ای خردمند و بن میاور سخن در میان سخُن
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش*
گلستان سعدی
telegram.me/attar
خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش*
گلستان سعدی
telegram.me/attar
✔️در مسیر بیابان حجاز جوانی را دیدم که به پشت صخره ای رفت تا ادرار کند چون بازآمد گفت :"بر تخته سنگی ادرار کردم که پندارم نشانی بود بر گوری". پیرمردی در کاروان بود گفت :"آن قبر عُجیف باشد". جوان گریست و منقلب شد. اورا گفتند از چه گریستی؟ گفت: "عجیف از مقربان به خلیفه بود و هیبتی مخوف داشت روزی با زوجه ام بر آستان در ایستاده بودیم عجیف سوار بر اسب خود بود و چون مرا دید مغرور و بی محابا با شمشیر خود ضربه ای به درب خانه من زد. مرا هولی عظیم گرفت و بر خود ادرار کردم و از این رو در برابر زوجه خود خجل شدم و عجیف بر این وحشت من می خندید، بالله، ندانسته بودم که روزی بی آنکه بدانم او را این چنین در پس صخره ای در بیابان حجاز، ملاقات خواهم کرد!".
"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
#عبرت_تاریخ
telegram.me/attar
"محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء " - راغب اصفهانی
#عبرت_تاریخ
telegram.me/attar