کس به زیر دُمّ خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد
(مثنوی/دفتر اول)
برای حل هر مشکلی باید از راهی مناسب آن وارد شد. خرد ابزاری مطمئن برای یافتن راه حل است. سبب اصلی لاینحل ماندن مشکلات، مراجعه نکردن به عقل است. اگر راه حل نه بر اساس اندیشه و تفکر؛ بلکه بر پایه هیجان ها، تعصبات، جزم نگری ها و حتی ستیزه و خشونت جستجو شود به نتیجه مطلوب منجر نخواهد شد.
مولانا در تبیین این موضوع مثال خری را ذکر می کند که خاری به پای او رفته اما از آنجا که خرد و توان فکری لازم برای خارج کردن خار از پا ندارد، به جهیدن می پردازد. روشن است که این عمل خار را بیشتر در پای او فرو می کند.
telegram.me/attar
خر نداند دفع آن بر می جهد
(مثنوی/دفتر اول)
برای حل هر مشکلی باید از راهی مناسب آن وارد شد. خرد ابزاری مطمئن برای یافتن راه حل است. سبب اصلی لاینحل ماندن مشکلات، مراجعه نکردن به عقل است. اگر راه حل نه بر اساس اندیشه و تفکر؛ بلکه بر پایه هیجان ها، تعصبات، جزم نگری ها و حتی ستیزه و خشونت جستجو شود به نتیجه مطلوب منجر نخواهد شد.
مولانا در تبیین این موضوع مثال خری را ذکر می کند که خاری به پای او رفته اما از آنجا که خرد و توان فکری لازم برای خارج کردن خار از پا ندارد، به جهیدن می پردازد. روشن است که این عمل خار را بیشتر در پای او فرو می کند.
telegram.me/attar
زين سبب پيغمبرِ با اجتهاد
نام خود وآنِ علی مولا نهاد
گفت: هر كو را منم مولا و دوست
ابن عمِّ من، علی، مولای اوست
كيست مولا؟ آنكه آزادت كند
بندِ رقّيت ز پايت بركند
چون به آزادي نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبيا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی كنيد
همچو سرو و سوسن آزادی كنيد
(مثنوی مولوی)
telegram.me/attar
نام خود وآنِ علی مولا نهاد
گفت: هر كو را منم مولا و دوست
ابن عمِّ من، علی، مولای اوست
كيست مولا؟ آنكه آزادت كند
بندِ رقّيت ز پايت بركند
چون به آزادي نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبيا آزادی است
ای گروه مؤمنان شادی كنيد
همچو سرو و سوسن آزادی كنيد
(مثنوی مولوی)
telegram.me/attar
اگر امام حسین (ع) هماکنون در بین ما حاضر شود، از عملکردهای ما در زندهنگهداشتن نهضت عظیمش چه میبیند؟ او ما را نظاره خواهد کرد که همچون قوم بنیاسرائیل که در غیاب موسی «گوسالۀ سامری» را بر سر دست بلند کردند ما نیز در غیاب او عَلَمها ساخته، سرهای اژدهای فلزی را بر طرفین آن قرار داده، مجسمههای فلزی شیر، گوزن، طاووس و ... را به جای گوساله بر آن نصب کردهایم؛ آن را بلند میکنیم و به هر سو میکشیم و در حقیقت، #عَلَم #نهضت او را تبدیل به #عَلَم #زورآزمایی و #خودنمایی نمودهایم؛ در کجای مکتب مقدس اسلام که با بتشکنی آغاز شد، بلندکردن مجسمههای فلزی حیوانات توصیه شده است؟ این امر در مذهب شیعه چه جایگاهی دارد و نگاه حسین (ع) در این مورد به ما چگونه خواهد بود؟
✅بیشک او ما را خواهد دید که باطن را فدای ظاهر کردهایم و در این مراسم مهم، کمتر به درسهای عاشورا میاندیشیم و بسیار اندک عمل میکنیم؛ بیایید بیدار شویم و حرمت اسلام را حفظ کنیم .
telegram.me/attar
✅بیشک او ما را خواهد دید که باطن را فدای ظاهر کردهایم و در این مراسم مهم، کمتر به درسهای عاشورا میاندیشیم و بسیار اندک عمل میکنیم؛ بیایید بیدار شویم و حرمت اسلام را حفظ کنیم .
telegram.me/attar
🏴🏴🏴🏴🏴🏴
شيهه ى اسبى كه مى پيچد به باد
خورشيدى كه سر به سرنيزه نهاد
دست خونينى به بالا مى رود
آبروى آب و دريا مى رود
بخشى از جان جهان كم مى شود
آسمان روى زمين خم مى شود
داغى در چشمان باران است حسين
هر شبم شام غريبان است حسين
ای ماه خون ، ای محرم
ای ماه شور و شعور و عشق و فریاد ، ماه اشک هاي بي اختيار
باز هم آمدی و سکوت تاریخ را درهم شکستی تا به یاد همگان بیاوری در مقابل ظلم و ذلت نه تنها سکوت روا نیست، بلکه از جان و مال و فرزند و همه ی تعلقات دنیوی باید گذشت و به ارزش هایی فراتر رسید.
سلام بر حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش
فرارسیدن ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برشیفتگان و عاشقان حسینی و رهروان عاشورا تسلیت باد.
🆔telegram.me/attar
شيهه ى اسبى كه مى پيچد به باد
خورشيدى كه سر به سرنيزه نهاد
دست خونينى به بالا مى رود
آبروى آب و دريا مى رود
بخشى از جان جهان كم مى شود
آسمان روى زمين خم مى شود
داغى در چشمان باران است حسين
هر شبم شام غريبان است حسين
ای ماه خون ، ای محرم
ای ماه شور و شعور و عشق و فریاد ، ماه اشک هاي بي اختيار
باز هم آمدی و سکوت تاریخ را درهم شکستی تا به یاد همگان بیاوری در مقابل ظلم و ذلت نه تنها سکوت روا نیست، بلکه از جان و مال و فرزند و همه ی تعلقات دنیوی باید گذشت و به ارزش هایی فراتر رسید.
سلام بر حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش
فرارسیدن ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برشیفتگان و عاشقان حسینی و رهروان عاشورا تسلیت باد.
🆔telegram.me/attar
در تاریخ عرفان، چهار شخصیت محوری در میان اولیاء وجود دارد که مورد توجه خاص بودهاند و یکی از آنها #**امام**_**حسین**(ع) است.
امام حسین به عنوان یکی از اولیای خاص بسیار مورد توجه عرفا بوده است. یکی از آثار مهم عرفانی که مقام این امام در آن بسیار ویژه است، مثنوی مولوی است. #**مولانا** در #**مثنوی** یک بار به صورت مستقیم به عزای امام حسین میپردازد و در آن جا میخواهد به ما هشدار دهد این عزاداری ظاهری که برای امام حسین میکنید بهتر است برای خودتان باشد، نه برای امام حسین. تسلیت به خودتان باشد و نه تعزیت به امام حسین.
مولانا در دفتر ششم، داستانی را آورده که در آن شاعری وارد حلب میشود و میبیند عدهای دارند گریه و زاری میکنند. میپرسد چه شده است؟ میگویند مگر تو نمیدانی که روز عاشورا است و امام حسین و یارانش شهیدهاند. مولانا در اینجا از زبان مردم حلب سخنان لطیفی را در مدح امام حسین میگوید:
روز عاشورا نمیدانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است
پیش مؤمن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح
شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح
مولانا این را از زبان حلبیان درباره امام حسین میگوید. شاعر اما تعجب میکند و میگوید این جریان چه زمانی اتفاق افتاده است؟ حلبیان میگویند: چند قرن پیش. و شاعر در جواب میگوید: تازه این خبر به شما رسیده است؟ مولانا نمیخواهد بگوید که چرا دارید گریه میکنید، بلکه میخواهد بگوید که این گریه و عزاداری شما از سر بیمعرفتی است. اگر میخواهید عزاداری کنید:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زآنکه بد مرگی است این خواب گران
شما چند قرن است که خوابیده بودید و الآن هم خوابید و هنوز نفهمیدهاید که چه شده است. از نظر مولانا اگر این افراد در زمان امام حسین هم زندگی میکردند، چه بسا جزء اصحاب یزید بودند و بنابراین باید برای خودشان گریه کنند. وقتی باید گریه کرد که بدانیم امام حسین که بود و چه کرد. او خسروی بود که از زندان رهید و دیگران را هم آزاد کرد.
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن
ور همیبیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم سیر
مولانا میگوید اگر این گریه تو واقعاً از سر معرفت است پس چرا هیچ تحولی در خودت پیدا نمیشود و چرا خودت تغییر نمیکنی و در خوابی؟ پس بدان که این گریه به دردی نمیخورد.
این ابیات را برخی اینگونه تفسیر کردهاند که مولانا ضد امام حسین سخن گفته است در حالی که مولانا در اینجا در واقع بر ضد عزاداران بیمعرفت امام حسین سخن میگوید. بیمعرفتیای که صفت دینداران قشری است اما درباره خود امام حسین و شهیدان کربلا، مولانا چندین جا در غزلیات شمس به مدح سخن گفته است.
اما زیباترین سخنان مولانا درباره امام حسین را میتوان در غزلیات دید که چنین میسراید:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکبالان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
مولانا هم در دیوان شمس و هم در مثنوی غالباً وقتی اسم شهید را میآورد یاد آور شهیدان کربلا می شود و نمونه اعلای شهید را شهدای کربلا میداند. اما مولانا درباره شهیدان کربلا، صفت اصلی آنها را رها شدن و آزاد شدن میخواند:
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایید
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
این صفت رها شدن و آزاد شدن، صفت ولی است و کسی که اهل ولایت به معنای حقیقی لفظ است.
مولانا در جای دیگری نیز چنین میگوید:
دلست همچو حسین و فراق همچو یزید
مولانا میگوید دل مثل امام حسین و فراق همچو یزید است. دل مقام وصل است و فراق مقام دنیابینی و کثرتبینی. امام حسین به وصال و وحدت رسیده است در حالی که یزید در همان مقام کثرتبینی و دنیابینی باقی مانده است. اوّلی اما زنده و دومی مرده است:
شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا
بنابراین حسین و شهدا رهیده و آزاد شدهاند. مولانا در چند جای دیگر هم از امام حسین و شهادت ایشان که عین آزادگی است، سخن گفته است. نکتهای را که عرفا در عزاداریشان برای امام حسین در نظر دارند این است که اگر این عزاداری ها از سر معرفت نباشد، ما باید برای خودمان عزا بگیریم اما اگر ذکر مصیبت به معنای دقیق لفظ ذکر باشد، آنگاه متوجه میشویم که:
پیام واقعی کربلا و پیام واقعی ولی، پیام آزادی و آزادگی است.
telegram.me/mahdashtekhob
امام حسین به عنوان یکی از اولیای خاص بسیار مورد توجه عرفا بوده است. یکی از آثار مهم عرفانی که مقام این امام در آن بسیار ویژه است، مثنوی مولوی است. #**مولانا** در #**مثنوی** یک بار به صورت مستقیم به عزای امام حسین میپردازد و در آن جا میخواهد به ما هشدار دهد این عزاداری ظاهری که برای امام حسین میکنید بهتر است برای خودتان باشد، نه برای امام حسین. تسلیت به خودتان باشد و نه تعزیت به امام حسین.
مولانا در دفتر ششم، داستانی را آورده که در آن شاعری وارد حلب میشود و میبیند عدهای دارند گریه و زاری میکنند. میپرسد چه شده است؟ میگویند مگر تو نمیدانی که روز عاشورا است و امام حسین و یارانش شهیدهاند. مولانا در اینجا از زبان مردم حلب سخنان لطیفی را در مدح امام حسین میگوید:
روز عاشورا نمیدانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است
پیش مؤمن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاک روح
شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح
مولانا این را از زبان حلبیان درباره امام حسین میگوید. شاعر اما تعجب میکند و میگوید این جریان چه زمانی اتفاق افتاده است؟ حلبیان میگویند: چند قرن پیش. و شاعر در جواب میگوید: تازه این خبر به شما رسیده است؟ مولانا نمیخواهد بگوید که چرا دارید گریه میکنید، بلکه میخواهد بگوید که این گریه و عزاداری شما از سر بیمعرفتی است. اگر میخواهید عزاداری کنید:
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زآنکه بد مرگی است این خواب گران
شما چند قرن است که خوابیده بودید و الآن هم خوابید و هنوز نفهمیدهاید که چه شده است. از نظر مولانا اگر این افراد در زمان امام حسین هم زندگی میکردند، چه بسا جزء اصحاب یزید بودند و بنابراین باید برای خودشان گریه کنند. وقتی باید گریه کرد که بدانیم امام حسین که بود و چه کرد. او خسروی بود که از زندان رهید و دیگران را هم آزاد کرد.
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن
ور همیبیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم سیر
مولانا میگوید اگر این گریه تو واقعاً از سر معرفت است پس چرا هیچ تحولی در خودت پیدا نمیشود و چرا خودت تغییر نمیکنی و در خوابی؟ پس بدان که این گریه به دردی نمیخورد.
این ابیات را برخی اینگونه تفسیر کردهاند که مولانا ضد امام حسین سخن گفته است در حالی که مولانا در اینجا در واقع بر ضد عزاداران بیمعرفت امام حسین سخن میگوید. بیمعرفتیای که صفت دینداران قشری است اما درباره خود امام حسین و شهیدان کربلا، مولانا چندین جا در غزلیات شمس به مدح سخن گفته است.
اما زیباترین سخنان مولانا درباره امام حسین را میتوان در غزلیات دید که چنین میسراید:
کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبکبالان عاشق
پرندهتر ز مرغان هوایی
مولانا هم در دیوان شمس و هم در مثنوی غالباً وقتی اسم شهید را میآورد یاد آور شهیدان کربلا می شود و نمونه اعلای شهید را شهدای کربلا میداند. اما مولانا درباره شهیدان کربلا، صفت اصلی آنها را رها شدن و آزاد شدن میخواند:
کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایید
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
این صفت رها شدن و آزاد شدن، صفت ولی است و کسی که اهل ولایت به معنای حقیقی لفظ است.
مولانا در جای دیگری نیز چنین میگوید:
دلست همچو حسین و فراق همچو یزید
مولانا میگوید دل مثل امام حسین و فراق همچو یزید است. دل مقام وصل است و فراق مقام دنیابینی و کثرتبینی. امام حسین به وصال و وحدت رسیده است در حالی که یزید در همان مقام کثرتبینی و دنیابینی باقی مانده است. اوّلی اما زنده و دومی مرده است:
شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا
بنابراین حسین و شهدا رهیده و آزاد شدهاند. مولانا در چند جای دیگر هم از امام حسین و شهادت ایشان که عین آزادگی است، سخن گفته است. نکتهای را که عرفا در عزاداریشان برای امام حسین در نظر دارند این است که اگر این عزاداری ها از سر معرفت نباشد، ما باید برای خودمان عزا بگیریم اما اگر ذکر مصیبت به معنای دقیق لفظ ذکر باشد، آنگاه متوجه میشویم که:
پیام واقعی کربلا و پیام واقعی ولی، پیام آزادی و آزادگی است.
telegram.me/mahdashtekhob
─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
♻️ ادامه ابیات پیشین 💠 شکر، ایزد را و عیسی را که ما/ گشته ایم آن کیش حق را رهنما 💠 از جهود و از جهودی رسته ام/ تا به زناری میان را بسته ام 💠 دور دور عیسی است ای مردمان/ بشنوید اسرار او به کیش جان 💠 کرد با وی شاه آن کاری که گفت/ خلق حیران مانده زان مکر…
💠 ادامه ابیات پیشین با عنوان "متابعت نصارا وزیر را"
💠 دل بدو دادند ترسایان تمام/ خود چه باشد قوتِ تقلیدِ عام
💠 در درون سینه مهرش کاشتند/ نایب عیساش می پَنداشتند
💠 او به سِر، دجال یک چشم لعین/ ای خدا، فریاد رس، نِعمَ المُعین
💠 صدهزاران دام و دانه ست ای خدا/ ما چو مرغان حریص بینوا
💠 دم به دم ما بسته دامی نوییم/ هریکی گر باز و سیمرغی شویم
💠 می رهانی هردمی ما را و باز/ سوی دامی می رویم ای بی نیاز
🌐 این ابیات مطابق با شماره ۳۷۱ الی ۳۷۶ از شرح مثنوی شریف و معنای آن این است که: در نهایت عیسویان به وزیر مکار دل بسته شدند و البته عوام جز مقلد چه می توانند باشند؟! همه به او گرویدند و مهرش را در دل گرفتند و گمان کردند که نایب مسیح است. در صورتی که او #دجالی بیش نبود که ای خداوند به فریاد ما برس. صدهزاران دانه و دام در این راه وجود دارد که اگر هدایت خداوند نباشد به دام آن خواهیم افتاد. وانگهی، اگر پرنده #باز یا #سیمرغ هم باشیم بیم آن هست که گرفتار شویم. تویی که هر آن با لطف خود ما را از دام رها می کنی و ما بار دیگر گرفتار می شویم.
🌐 مطابق با تفسیر استاد فروزانفر اما دجال شخصی است که مطابق با روایات اسلامی در آخر الزمان ظهور می کند و از یک سوی او نهر آب و از سوی دیگر نهری از آتش خواهد بود و آنکه درنهر آب رود سر از آتش به در می آورد و آنکه در آتش رود سر از آب به در خواهد آورد. از این روی خاقانی شروانی در این باره می گوید:
♻️ چرا سوزن چنین دجال چشم است/ که اندر جیب عیسی یافت ماوا
اما در خصوص ابیات بعدی مطابق با تفسیر فروزانفر، دام و دانه هر محرکی از خارج است که محبوب و مطلوب باشد و خشم و شهوت را برانگیزد. در این ابیات مولانا ضعف آدمی را در مقابل محرک های خارجی بیان می کند. چرا که هوس و شهوت در وجود آدمی پنهان است و ظهور آن بستگی به محرک خارجی دارد. که یلان را هم بر زمین می زند و کمتر کسی می تواند از آن جان سالم به در ببرد. از این روی مولانا از خداوند مدد می خواهد. لذا هوس و آرزو که مقوم شخصیت انسان است جز با جنگ با خود و به مدد حق حاصل نمی شود. چرا که ما هر لحظه فریب می خوریم و بدامی تازه می افتیم که همیشه با ما است و از ما جدا نمی شود.
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
💠 دل بدو دادند ترسایان تمام/ خود چه باشد قوتِ تقلیدِ عام
💠 در درون سینه مهرش کاشتند/ نایب عیساش می پَنداشتند
💠 او به سِر، دجال یک چشم لعین/ ای خدا، فریاد رس، نِعمَ المُعین
💠 صدهزاران دام و دانه ست ای خدا/ ما چو مرغان حریص بینوا
💠 دم به دم ما بسته دامی نوییم/ هریکی گر باز و سیمرغی شویم
💠 می رهانی هردمی ما را و باز/ سوی دامی می رویم ای بی نیاز
🌐 این ابیات مطابق با شماره ۳۷۱ الی ۳۷۶ از شرح مثنوی شریف و معنای آن این است که: در نهایت عیسویان به وزیر مکار دل بسته شدند و البته عوام جز مقلد چه می توانند باشند؟! همه به او گرویدند و مهرش را در دل گرفتند و گمان کردند که نایب مسیح است. در صورتی که او #دجالی بیش نبود که ای خداوند به فریاد ما برس. صدهزاران دانه و دام در این راه وجود دارد که اگر هدایت خداوند نباشد به دام آن خواهیم افتاد. وانگهی، اگر پرنده #باز یا #سیمرغ هم باشیم بیم آن هست که گرفتار شویم. تویی که هر آن با لطف خود ما را از دام رها می کنی و ما بار دیگر گرفتار می شویم.
🌐 مطابق با تفسیر استاد فروزانفر اما دجال شخصی است که مطابق با روایات اسلامی در آخر الزمان ظهور می کند و از یک سوی او نهر آب و از سوی دیگر نهری از آتش خواهد بود و آنکه درنهر آب رود سر از آتش به در می آورد و آنکه در آتش رود سر از آب به در خواهد آورد. از این روی خاقانی شروانی در این باره می گوید:
♻️ چرا سوزن چنین دجال چشم است/ که اندر جیب عیسی یافت ماوا
اما در خصوص ابیات بعدی مطابق با تفسیر فروزانفر، دام و دانه هر محرکی از خارج است که محبوب و مطلوب باشد و خشم و شهوت را برانگیزد. در این ابیات مولانا ضعف آدمی را در مقابل محرک های خارجی بیان می کند. چرا که هوس و شهوت در وجود آدمی پنهان است و ظهور آن بستگی به محرک خارجی دارد. که یلان را هم بر زمین می زند و کمتر کسی می تواند از آن جان سالم به در ببرد. از این روی مولانا از خداوند مدد می خواهد. لذا هوس و آرزو که مقوم شخصیت انسان است جز با جنگ با خود و به مدد حق حاصل نمی شود. چرا که ما هر لحظه فریب می خوریم و بدامی تازه می افتیم که همیشه با ما است و از ما جدا نمی شود.
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
قندیل فروزی به شبِ قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نَبَرد از دل بر جهلِ تو ظُلما
(ناصر خسرو)
بیرونِ دل را روشن کردن با روشن کردنِ درونِ دل تفاوت بسیار دارد. به قول ناصر خسرو چراغ آویختن در مسجد در شبِ قدر و فضای مسجد را روشن و نورانی کردن کار دشواری نیست؛ اما روشن و نورانی ساختنِ دل است که هم سخت تر و هم بسیار مهم تر و واجب تر است. ناصر خسرو به کنایه از ظاهربینی در انجام آداب و مراسم دینی ما انتقاد می کند که گاه فقط بیرونِ دل و ظاهرِ دین ورزی را رونق می دهد، اما درونِ آدمی و دلِ او همچنان مثل شبِ یلدا سیاه است و به سادگی به روشنی تبدیل نمی شود. این بیرون یا ظواهر نیست که وجود را روشنایی می بخشد بلکه باطن و دل است که باید روشن باشد و نورش به بیرون تراوش کند.
telegram.me/attar
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نَبَرد از دل بر جهلِ تو ظُلما
(ناصر خسرو)
بیرونِ دل را روشن کردن با روشن کردنِ درونِ دل تفاوت بسیار دارد. به قول ناصر خسرو چراغ آویختن در مسجد در شبِ قدر و فضای مسجد را روشن و نورانی کردن کار دشواری نیست؛ اما روشن و نورانی ساختنِ دل است که هم سخت تر و هم بسیار مهم تر و واجب تر است. ناصر خسرو به کنایه از ظاهربینی در انجام آداب و مراسم دینی ما انتقاد می کند که گاه فقط بیرونِ دل و ظاهرِ دین ورزی را رونق می دهد، اما درونِ آدمی و دلِ او همچنان مثل شبِ یلدا سیاه است و به سادگی به روشنی تبدیل نمی شود. این بیرون یا ظواهر نیست که وجود را روشنایی می بخشد بلکه باطن و دل است که باید روشن باشد و نورش به بیرون تراوش کند.
telegram.me/attar
✨ #سعدی » #گلستان »باب پنجم در #عشق وجوانی✨
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین
بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی
ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد
عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همیرفتمی
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله رندان
بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره داری به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است
کس نیاید به پای دیواری
که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای
دیگران دوزخ اختیار کنند
زاهدی در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدی بلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشگ در میانی رسته
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
زاهدی در سماع رندان بود // زآن میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما ترش منشین // که تو هم در میان ما تلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته // تو هیزم خشک در میانی رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش // چون برف نشسته ای و چون یخ بسته”
قبح: زشتی
مجاهده می برد: رنج می کشید
طلعت:چهره
هیئت ممقوت:چهره مورد غضب واقع شده
ناموزون:ناتراشیده
یالیت بینی و بینک بعدالمشرقین:ای کاش میان من و تو دو مشرق جدایی بود.👇☘
🆔 telegram.me/attar
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین
بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی
ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد
عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همیرفتمی
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله رندان
بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره داری به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است
کس نیاید به پای دیواری
که بر آن صورتت نگار کنند
گر ترا در بهشت باشد جای
دیگران دوزخ اختیار کنند
زاهدی در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدی بلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشگ در میانی رسته
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.
زاهدی در سماع رندان بود // زآن میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما ترش منشین // که تو هم در میان ما تلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته // تو هیزم خشک در میانی رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش // چون برف نشسته ای و چون یخ بسته”
قبح: زشتی
مجاهده می برد: رنج می کشید
طلعت:چهره
هیئت ممقوت:چهره مورد غضب واقع شده
ناموزون:ناتراشیده
یالیت بینی و بینک بعدالمشرقین:ای کاش میان من و تو دو مشرق جدایی بود.👇☘
🆔 telegram.me/attar
سرشت آدمی
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است
از بهایم این بشر زان کابتر است
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
مولوی
telegram.me/attar
در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید
یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشتهست او نداند جز سجود
نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا
یک گروه دیگر از دانش تهی
همچو حیوان از علف در فربهی
او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف
این سوم هست آدمیزاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر
تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد
عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائک این بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود پس کمتر است
از بهایم این بشر زان کابتر است
نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب
مولوی
telegram.me/attar
۸ آبان سالروزدرگذشت قیصر امینپور
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهٔ عزیمت تو ناگزیر میشود
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
چقدر زوددیر می شود
telegram.me/attr
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهٔ عزیمت تو ناگزیر میشود
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
چقدر زوددیر می شود
telegram.me/attr
عاقلان دانند که اساس دنیا چنین افتاده است:
همه در این اندیشه اند که،
بدزدند و ببرند و بخورند
و خود را غنی سازند، از مال مردم.
در این میان عیّاراناند که درخور همت عالی خود کار میکنند.
اگر نانی بیابند بخورند و گرنه خدمت مردم و جُوانمردان کنند.
و عالم همه نام و ننگ است و هیچ بهتر از جـوانمردی نیست.
سمـکِ عیـّار
telegram.me/attar
همه در این اندیشه اند که،
بدزدند و ببرند و بخورند
و خود را غنی سازند، از مال مردم.
در این میان عیّاراناند که درخور همت عالی خود کار میکنند.
اگر نانی بیابند بخورند و گرنه خدمت مردم و جُوانمردان کنند.
و عالم همه نام و ننگ است و هیچ بهتر از جـوانمردی نیست.
سمـکِ عیـّار
telegram.me/attar
به مناسبت اربعین سرور وسالار شهیدان امام حسین ع شعر سپید بسیار زیبایی از هوشنگ ابتهاج به شما اعضای گرمی تقدیم می گردد
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
یا حسین بن علی
خون گرمِ تو هنوز
از زمین میجوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمهی خون مینوشد
کربلاییست دلم!
سرِ حق بر نیزه ست
خیل آزادگی آواره صحرای ستم
از سیهکاری شمران و یزیدان فریاد
یا حسین بن علی
همتت همره حق جویان باد!
#هوشنگ_ابتهاج_سایه
telegram.me/attar
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
یا حسین بن علی
خون گرمِ تو هنوز
از زمین میجوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمهی خون مینوشد
کربلاییست دلم!
سرِ حق بر نیزه ست
خیل آزادگی آواره صحرای ستم
از سیهکاری شمران و یزیدان فریاد
یا حسین بن علی
همتت همره حق جویان باد!
#هوشنگ_ابتهاج_سایه
telegram.me/attar
حکایاتی از مثنوی
حکایت اول: خواندن محتسب، مستِ خرابافتاده را به زندان
مولوی در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن میرود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبهای دارد و تفاوت انسانها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یکدیگر ندارند. پس یکسانسازی انسانها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوتها را بیشوكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسمالخط آن با دیگر کتابها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز میآورد. در این حکایت، محتسب در نیمهشب مستی را میبیند که در گوشهای افتاده است. از او میپرسد که چه خوردهای؟ پاسخی که مست میدهد، برآمده از جهان ذهنی او است و هیچ تناسبی با انگیزۀ محتسب از این سؤال ندارد. محتسب میخواهد از مست اقرار بگیرد که شراب خورده است؛ اما مست که قصد محتسب را نمیداند یا میداند اما نمیخواهد با او همراهی كند، پاسخی میدهد که با مستی او سازگار است، نه با پرسش محتسب. پس به سبو اشاره میکند و میگوید: از آن خوردهام. محتسب، راضی نمیشود؛ چون اقرار میخواهد. میپرسد: بگو در سبو چیست؟ نام آن را بر زبان بیاور! مست میگوید: در سبو، آن چیزی است که من خوردهام. چون سؤالوجواب آن دو، به جایی نمیرسد، محتسب میگوید آه کن تا از بوی دهانت بفهمم که چه خوردهای. مست، آنچنان شاد و سرخوش است که آه را نمیشناسد. میگوید من شراب خوردهام که آه نکشم! محتسب، درمیماند و از مست میخواهد که برخیزد تا او را به زندان برد. مست میگوید: من اگر پای رفتن داشتم، به خانهام میرفتم که در این شب تاریک و کوچۀ باریک گرفتار تو نشوم.
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خوردهام، گفت این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنچه در سبو مخفیست آن
دَور میشد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن، هو میکنی!
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هویهوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوّت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
https://t.me/attar
حکایت اول: خواندن محتسب، مستِ خرابافتاده را به زندان
مولوی در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن میرود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبهای دارد و تفاوت انسانها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یکدیگر ندارند. پس یکسانسازی انسانها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوتها را بیشوكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسمالخط آن با دیگر کتابها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز میآورد. در این حکایت، محتسب در نیمهشب مستی را میبیند که در گوشهای افتاده است. از او میپرسد که چه خوردهای؟ پاسخی که مست میدهد، برآمده از جهان ذهنی او است و هیچ تناسبی با انگیزۀ محتسب از این سؤال ندارد. محتسب میخواهد از مست اقرار بگیرد که شراب خورده است؛ اما مست که قصد محتسب را نمیداند یا میداند اما نمیخواهد با او همراهی كند، پاسخی میدهد که با مستی او سازگار است، نه با پرسش محتسب. پس به سبو اشاره میکند و میگوید: از آن خوردهام. محتسب، راضی نمیشود؛ چون اقرار میخواهد. میپرسد: بگو در سبو چیست؟ نام آن را بر زبان بیاور! مست میگوید: در سبو، آن چیزی است که من خوردهام. چون سؤالوجواب آن دو، به جایی نمیرسد، محتسب میگوید آه کن تا از بوی دهانت بفهمم که چه خوردهای. مست، آنچنان شاد و سرخوش است که آه را نمیشناسد. میگوید من شراب خوردهام که آه نکشم! محتسب، درمیماند و از مست میخواهد که برخیزد تا او را به زندان برد. مست میگوید: من اگر پای رفتن داشتم، به خانهام میرفتم که در این شب تاریک و کوچۀ باریک گرفتار تو نشوم.
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خوردهام، گفت این خفیست
گفت آنچه خوردهای آن چیست آن
گفت آنچه در سبو مخفیست آن
دَور میشد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن، هو میکنی!
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هویهوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوّت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی
https://t.me/attar
مثنویخوانی(حکایت دوم)
در زمانهای قدیم که ساعت و بلندگو و تلویزیون نبود، مردم سحرها با بانگ سَحوری از خواب برمیخاستند و بر سجادۀ نماز یا گرد سفرۀ سحری مینشستند. «سَحوری» بانگی بود که بر در یکیک خانهها میزدند تا کسی در خواب نماند.
مولوی در دفتر ششم مثنوی میگوید: مردی سحوریزن، نیمهشب بر در خانهای بانگ میزد که برخیز که صبح در راه است. همسایۀ آن خانه، بیرون آمد و گفت: اولا اکنون نیمهشب است و هنگام نماز نیست؛ ثانیا در این خانه کسی نیست تا از بانگ تو برخیزد. مرد سحوریزن گفت: آری؛ اما مگر شما آنگاه که به حجاز میروید تا گرد کعبه طواف کنید، نمیدانید که در آن خانه نیز کسی نیست؟ مگر مؤمنان که برای خدا مسجد و خانقاه میسازند و برای او جهاد و انفاق میکنند، خدا را دیدهاند؟ آنان نیز بر درهای بسته میکوبند و فرجامهای ناپیدا میجویند. من سحوری نمیزنم که صاحب خانه را بیدار کنم؛ سحوری من برای آن است که از پا ننشینم و هر دری که یافتم بکوبم. در این راه، «هر شکستی پیش من پیروزی است». پس در این کوچه هر دری ببینم، میکوبم، که پاداش به شتافتن است، نه یافتن. او جاه به آه میدهد و درمان به درد. برای آن کس که میجوید و میخواهد، هیچگاه وقت آرمیدن و قناعت ورزیدن نیست. پس شبهای او روز است. کسی سر بر بالین یقین میگذارد که بیشتر نمیخواهد. برای او روزها نیز شب است.
آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
نیمشب میزد سحوری را بهجد
گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانهدرون، خود هست کس؟
کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه میبری
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیمشب
نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو استون مسجد، مردهای است
پیش احمد، عاشقی دلبردهای است
جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون میزنی این طبل را،
بهر حق این خلق زرها میدهند
صد اساس خیر و مسجد مینهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش همیبازند چون عشاق مست
هیچ میگویند کان خانه تهی است؟
بلک صاحبخانه جان مختبی است
خلق در صف قتال و کارزار
جان همیبازند بهر کردگار
آن یکی اندر بلا ایوبوار
وان دگر در صابری یعقوبوار
صد هزاران خلق، تشنه و مستمند
بهر حق از طمع، جهدی میکنند
من هم از بهر خداوند غفور
میزنم بر در به اومیدش سحور
میستاند آه پر سودا و دود
میدهد هر آه را صد جاه، سود
هین درین بازار گرم بینظیر
کهنهها بفروش و ملک نقد گیر
ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند
https://t.me/attar
در زمانهای قدیم که ساعت و بلندگو و تلویزیون نبود، مردم سحرها با بانگ سَحوری از خواب برمیخاستند و بر سجادۀ نماز یا گرد سفرۀ سحری مینشستند. «سَحوری» بانگی بود که بر در یکیک خانهها میزدند تا کسی در خواب نماند.
مولوی در دفتر ششم مثنوی میگوید: مردی سحوریزن، نیمهشب بر در خانهای بانگ میزد که برخیز که صبح در راه است. همسایۀ آن خانه، بیرون آمد و گفت: اولا اکنون نیمهشب است و هنگام نماز نیست؛ ثانیا در این خانه کسی نیست تا از بانگ تو برخیزد. مرد سحوریزن گفت: آری؛ اما مگر شما آنگاه که به حجاز میروید تا گرد کعبه طواف کنید، نمیدانید که در آن خانه نیز کسی نیست؟ مگر مؤمنان که برای خدا مسجد و خانقاه میسازند و برای او جهاد و انفاق میکنند، خدا را دیدهاند؟ آنان نیز بر درهای بسته میکوبند و فرجامهای ناپیدا میجویند. من سحوری نمیزنم که صاحب خانه را بیدار کنم؛ سحوری من برای آن است که از پا ننشینم و هر دری که یافتم بکوبم. در این راه، «هر شکستی پیش من پیروزی است». پس در این کوچه هر دری ببینم، میکوبم، که پاداش به شتافتن است، نه یافتن. او جاه به آه میدهد و درمان به درد. برای آن کس که میجوید و میخواهد، هیچگاه وقت آرمیدن و قناعت ورزیدن نیست. پس شبهای او روز است. کسی سر بر بالین یقین میگذارد که بیشتر نمیخواهد. برای او روزها نیز شب است.
آن یکی میزد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری
نیمشب میزد سحوری را بهجد
گفت او را قایلی کای مستمد
اولا وقت سحر زن این سحور
نیمشب نبود گه این شر و شور
دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانهدرون، خود هست کس؟
کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه میبری
گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب
گرچه هست این دم بر تو نیمشب
نزد من نزدیک شد صبح طرب
هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شبها پیش چشمم روز شد
پیش تو استون مسجد، مردهای است
پیش احمد، عاشقی دلبردهای است
جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام
آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون میزنی این طبل را،
بهر حق این خلق زرها میدهند
صد اساس خیر و مسجد مینهند
مال و تن در راه حج دوردست
خوش همیبازند چون عشاق مست
هیچ میگویند کان خانه تهی است؟
بلک صاحبخانه جان مختبی است
خلق در صف قتال و کارزار
جان همیبازند بهر کردگار
آن یکی اندر بلا ایوبوار
وان دگر در صابری یعقوبوار
صد هزاران خلق، تشنه و مستمند
بهر حق از طمع، جهدی میکنند
من هم از بهر خداوند غفور
میزنم بر در به اومیدش سحور
میستاند آه پر سودا و دود
میدهد هر آه را صد جاه، سود
هین درین بازار گرم بینظیر
کهنهها بفروش و ملک نقد گیر
ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند
https://t.me/attar
مثنویخوانی(3)
حکایت طوطی و بازرگان
داستان طوطی و بازرگان در دفتر اول مثنوی است. گریزها و عاشقانههای این داستان، به قدری است که میتوان آن را از «غزلمثنوی»های مولانا شمرد. مولوی، حکایت طوطی و بازرگان را در شرح این نکته میآورد که «اشتهار خلق، بند محکم است».
داستان، حکایت طوطی زیرکی است که سرانجام راه آزادی را مییابد. او از طوطیان هند میآموزد که تا وقتی كه برای دیگران است، در زندان است، و تا شهرت را پاس میدارد و حُسن خود را به مزایده میگذارد، سزاوار پرواز نیست.
شهرتشکنی و بیرون آمدن از زندان توقعات و تصورات دیگران، دومین درسی بود که مولانا از شمس تبریزی آموخت. درس اول، آن بود که اثر و خاصیت در هستی است نه در عدم، و باورمندیها و دانستهها نیز تا آنگاه که بخشی از هستیِ داننده نشدهاند، ارزش و خاصیت ندارند. درس دوم این است که زهدِ نام، هزار برابر سختتر و راهگشاتر از زهد نان است. وقتی میخواهی همان باشی که دربارۀ تو میاندیشند و تو را آنگونه میشناسند، برای خویش زندانی ساختهای با دیوارهای بلند و ستبر. معرفتهای پیشین نیز آنگاه که عادت و پیشه میشوند، دیوارند، نه پنجره.
طوطی دانست که تا نَفَس در خور قفس میزند و طوطیِ بازرگان است نه طوطی خویش، نباید هوای درخت و بُستان کند. او سه راه داشت: قفس را بشکند؛ بازرگان را از سر راه خود بردارد؛ جلوهگری را رها کند. راه سوم، رخدادی درونی بود و قفس را برای طوطی بیمعنا میکرد. مولوی در جایی دیگر از مثنوی میگوید: خانۀ ننگ و نام، از خشت خیال است و ستونهای آن، آرزوهای خام و موهوم. سقف ننگها و نامهای خیالی، پرواز را در بند میکشد:
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه به سوی آسمان راه سفر
سفر معرفت، روزی آغاز میشود که در بند منفعت و جایگاه نباشی؛ وگرنه فرمانبری و کسی در بیرون از تو بر تو فرمان میراند که چگونه بیندیش و چگونه باش و چگونه بمیر!
گزیدۀ ابیات:
بود بازرگان و او را طوطیای
در قفس محبوس زیبا طوطیای
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد،
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم؟ گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیکمرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطۀ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیای چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیای زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل، دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن، کین خشم و غم را مقتضی است
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهرهاش بدرید و لرزید و بمرد
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده اینچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه برجست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوشحنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوشآواز من
ای دریغا همدم و همراز من
طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خونریز شد
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همیگفت این چنین
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند
دانه پنهان کن، بهکلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
telegram.me/attar
حکایت طوطی و بازرگان
داستان طوطی و بازرگان در دفتر اول مثنوی است. گریزها و عاشقانههای این داستان، به قدری است که میتوان آن را از «غزلمثنوی»های مولانا شمرد. مولوی، حکایت طوطی و بازرگان را در شرح این نکته میآورد که «اشتهار خلق، بند محکم است».
داستان، حکایت طوطی زیرکی است که سرانجام راه آزادی را مییابد. او از طوطیان هند میآموزد که تا وقتی كه برای دیگران است، در زندان است، و تا شهرت را پاس میدارد و حُسن خود را به مزایده میگذارد، سزاوار پرواز نیست.
شهرتشکنی و بیرون آمدن از زندان توقعات و تصورات دیگران، دومین درسی بود که مولانا از شمس تبریزی آموخت. درس اول، آن بود که اثر و خاصیت در هستی است نه در عدم، و باورمندیها و دانستهها نیز تا آنگاه که بخشی از هستیِ داننده نشدهاند، ارزش و خاصیت ندارند. درس دوم این است که زهدِ نام، هزار برابر سختتر و راهگشاتر از زهد نان است. وقتی میخواهی همان باشی که دربارۀ تو میاندیشند و تو را آنگونه میشناسند، برای خویش زندانی ساختهای با دیوارهای بلند و ستبر. معرفتهای پیشین نیز آنگاه که عادت و پیشه میشوند، دیوارند، نه پنجره.
طوطی دانست که تا نَفَس در خور قفس میزند و طوطیِ بازرگان است نه طوطی خویش، نباید هوای درخت و بُستان کند. او سه راه داشت: قفس را بشکند؛ بازرگان را از سر راه خود بردارد؛ جلوهگری را رها کند. راه سوم، رخدادی درونی بود و قفس را برای طوطی بیمعنا میکرد. مولوی در جایی دیگر از مثنوی میگوید: خانۀ ننگ و نام، از خشت خیال است و ستونهای آن، آرزوهای خام و موهوم. سقف ننگها و نامهای خیالی، پرواز را در بند میکشد:
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود، وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه به سوی آسمان راه سفر
سفر معرفت، روزی آغاز میشود که در بند منفعت و جایگاه نباشی؛ وگرنه فرمانبری و کسی در بیرون از تو بر تو فرمان میراند که چگونه بیندیش و چگونه باش و چگونه بمیر!
گزیدۀ ابیات:
بود بازرگان و او را طوطیای
در قفس محبوس زیبا طوطیای
چونک بازرگان سفر را ساز کرد
سوی هندستان شدن آغاز کرد،
هر غلام و هر کنیزک را ز جود
گفت بهر تو چه آرم؟ گوی زود
هر یکی از وی مرادی خواست کرد
جمله را وعده بداد آن نیکمرد
گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطۀ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در بوستان
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار
چونک تا اقصای هندستان رسید
در بیابان طوطیای چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد
آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیای زان طوطیان لرزید بس
اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفت خبر
گفت رفتم در هلاک جانور
این چرا کردم چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
کرد بازرگان تجارت را تمام
باز آمد سوی منزل، دوستکام
هر غلامی را بیاورد ارمغان
هر کنیزک را ببخشید او نشان
گفت طوطی ارمغان بنده کو
آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو
گفت نه من خود پشیمانم از آن
دست خود خایان و انگشتان گزان
گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست
چیست آن، کین خشم و غم را مقتضی است
گفت گفتم آن شکایتهای تو
با گروهی طوطیان همتای تو
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهرهاش بدرید و لرزید و بمرد
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
خواجه چون دیدش فتاده اینچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه برجست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوشحنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوشآواز من
ای دریغا همدم و همراز من
طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خونریز شد
خواجه اندر آتش و درد و حنین
صد پراکنده همیگفت این چنین
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
دانه باشی، مرغکانت برچنند
غنچه باشی، کودکانت برکنند
دانه پنهان کن، بهکلی دام شو
غنچه پنهان کن، گیاه بام شو
telegram.me/attar
غزلی زیبا از شهریار ملک سخن
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
استاد شهریار
telegram.me/attar
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
استاد شهریار
telegram.me/attar
مثنویخوانی(4)
حکایت لیلی و خلیفه
حکایت کوتاه «دیدن خلیفه، لیلی را» در دفتر اول مثنوی، در میان حکایتی بلند آمده است. مولوی در این داستانک، از تأثیر قلب بر چشم سخن میگوید.
مطابق این داستان که دیگران نیز نقل کردهاند، خلیفه در لیلی، حُسنی چنان نمیبیند که مردی عاقل را مجنون کند. پس زبان به سرزنش مجنون میگشاید که نباید در عشق لیلی، چنین پریشان و غوی(گمراه) گردد. پاسخ لیلی به خلیفه، این است که خردهگیری تو، از بیداری و هشیاری است؛ اما گاهی نیز باید خرد خُردهگیر را رام کرد و با چشمی دیگر نگریست؛ چشمی که از عیبها خواب است و در دیدن خوبیها، بیدار و چالاک.
مولوی این مضمون را چندین بار در مثنوی آورده است و هر بار با تمثیلی یا حکایتی. به آن روی سکه هم اشاره کرده است؛ یعنی انسان همچنانکه در شعبدهبازی محبت، کور و کر میشود، در غبار دشمنیها نیز چشم و گوشش از کار میافتد و انصاف از دست میدهد.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
از سوی دیگر، «فرعِ دید آمد عمل بیهیچ شک». بنابراین قلب در چشم اثر میگذارد و چشم بر دستوپا فرمان میراند. و باز بنابراین، معرفتها و باورهای ما آن اندازه که سر در آبشخور حب و بغض دارند، از عقل و استدلال فرمان نمیبرند. در اینجا است که مولوی، یکی از مهمترین توصیههای معرفتی را در گوش ما زمزمه میکند. میگوید: هر اندیشه، هر شیء، هر شخص و هر چیزی را که در این عالم دوست نمیداری، یکبار همدلانه در او نظر کن!
منگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان، مطلوب را
اگر نگاه خصمانه، چشم تو را بر عیبها میگشاید، یکبار نیز همدلانه بنگر تا ببینی آنچه پیشتر نمیدیدی، و شاید دریابی که آنچه عمری با آن دشمنی کردی و علیه آن دلیل و برهان جُستی و کتاب و مقاله نوشتی و آتش افروختی، دوستی و مهربانی را سزاوارتر بود.
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
حکایت
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش! چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
telegram.me/attar
حکایت لیلی و خلیفه
حکایت کوتاه «دیدن خلیفه، لیلی را» در دفتر اول مثنوی، در میان حکایتی بلند آمده است. مولوی در این داستانک، از تأثیر قلب بر چشم سخن میگوید.
مطابق این داستان که دیگران نیز نقل کردهاند، خلیفه در لیلی، حُسنی چنان نمیبیند که مردی عاقل را مجنون کند. پس زبان به سرزنش مجنون میگشاید که نباید در عشق لیلی، چنین پریشان و غوی(گمراه) گردد. پاسخ لیلی به خلیفه، این است که خردهگیری تو، از بیداری و هشیاری است؛ اما گاهی نیز باید خرد خُردهگیر را رام کرد و با چشمی دیگر نگریست؛ چشمی که از عیبها خواب است و در دیدن خوبیها، بیدار و چالاک.
مولوی این مضمون را چندین بار در مثنوی آورده است و هر بار با تمثیلی یا حکایتی. به آن روی سکه هم اشاره کرده است؛ یعنی انسان همچنانکه در شعبدهبازی محبت، کور و کر میشود، در غبار دشمنیها نیز چشم و گوشش از کار میافتد و انصاف از دست میدهد.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
از سوی دیگر، «فرعِ دید آمد عمل بیهیچ شک». بنابراین قلب در چشم اثر میگذارد و چشم بر دستوپا فرمان میراند. و باز بنابراین، معرفتها و باورهای ما آن اندازه که سر در آبشخور حب و بغض دارند، از عقل و استدلال فرمان نمیبرند. در اینجا است که مولوی، یکی از مهمترین توصیههای معرفتی را در گوش ما زمزمه میکند. میگوید: هر اندیشه، هر شیء، هر شخص و هر چیزی را که در این عالم دوست نمیداری، یکبار همدلانه در او نظر کن!
منگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان، مطلوب را
اگر نگاه خصمانه، چشم تو را بر عیبها میگشاید، یکبار نیز همدلانه بنگر تا ببینی آنچه پیشتر نمیدیدی، و شاید دریابی که آنچه عمری با آن دشمنی کردی و علیه آن دلیل و برهان جُستی و کتاب و مقاله نوشتی و آتش افروختی، دوستی و مهربانی را سزاوارتر بود.
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
حکایت
گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش! چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نه صفا میماندش نه لطف و فر
نه بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال
telegram.me/attar
اشعارى زيبا از بزرگان شعر فارسى در باب #يلدا
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
#سعدی
........................
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
#حافظ
......................
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را
عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
#وحشی_بافقی
......................
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
#ناصرخسرو
.......................
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند
#منوچهری
........................
هست چون صبح آشکارا کاین صباحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
#خاقانی
......................
ز آمیزش عالم و طبع عالم
دلم نفرت و طبع عنقا گرفته
شب محنت من ز امداد فکرت
درازی شبهای یلدا گرفته
#انوری
........................
شب هجرانت، ای دلبر، شب یلداست پنداری
رخت نوروز و دیدار تو عید ماست پنداری
#اوحدی
........................
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمانرا نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
#خواجوی_کرمانی
.......................
شوم از شام یلدا تیرهتر بی
درد دلم ز بودردا بتر بی
همه دردا رسن آخر بدرمون
درمان درد ما خود بی اثر بی
#بابا_طاهر
.....................
من بینام و نشان را به سر کوی وفا
هرکه میداد نشان تو غلط بود غلط
با خود از بهر تسلی شب یلدای فراق
هرچه گفتم ز زبان تو غلط بود غلط
#محتشم_کاشانی
.......................
من از روز جزا واقف نبودم
شب یلدای هجران آفریدند
#فروغی_بسطامی
.......................
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصهایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
#عبید_زاکانی
......................
چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد
#فیض_کاشانی
......................
شب یلدا است هر تاری ز مویت، وین عجب کاری
که من روزی نمیبینم، خود این شبهای یلدا را
#سلمان_ساوجی
......................
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم ترا طرفه خوابها
#صائب_تبریزی
🌺یلدا بر همه شما عزیزان مبارک🌺
telegram.me/attar
مثنویخوانی(5)
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
حکایت فقیر و گنجنامه
فقیری بهالتماس از خدا گنج میخواست. پس از سالها شبی در خواب، نشانی گنجنامهای را به او دادند. گنجنامه را یافت و دید که در آن نوشتهاند: به فلان مکان برو و به سوی قبله بایست. آنگاه تیری در کمان بگذار و رها کن. تیر هر جا که افتاد، زیر آن گنج است. فقیر چنین کرد؛ اما گنجی نیافت. روزهای بسیار به آن مکان میرفت و تیر میافکند و زمین را میشکافت و شبْ خسته و نالان به خانه بازمیگشت. حاکم شهر خبردار شد و او نیز کسانی را مأمور کرد که هر روز صبح به آن مکان بروند و تیر بیندازند. پس از چندی، همه ناامید شدند. فقیر، شبی به خانه آمد و شکایتها سر داد. گفت: خدایا، از تو گنج میخواستم؛ اگر گنجم ندادی، خوارم چرا کردی؟ در میان اشک و اندوه به خواب رفت و در خواب ندایی شنید: «ما گفتیم تیر را در کمان بگذار و رها کن؛ نگفتیم کمان را بکش و سپس رها کن. اگر کمان را نمیکشیدی، تیر در زیر پای تو میافتاد و گنج را همانجا مییافتی.»
مولوی، این حکایت را در دفتر ششم مثنوی، در وصف «دوراندازی» آورده است. دورانداز، کسی است که مقصود را در دوردستها میجوید؛ حال آنکه مطلوب، پیش روی او است. هیبت این خطا، به قدری است که این قلم از شرح آن عاجز است. همینقدر بگویم که در این داستان نیز روی سخن مولانا با خداپرستان و دینداران است. به آنان میگوید: خدا را در میان موشکافیهای علمی و فلسفی نجویید و دین را دستمایۀ گفتوگو و جدل نکنید. این راه، دو پای برهنه میخواهد و دو دست افراشته؛ نه کفشهای آهنین فلسفه و زره سنگین علم کلام و کلاه خُود جدال. دشمنیهای مولانا با فلسفه و نامهربانیهای او با فقه و کلام، از همین رو است. میگوید: سوراخ دعا را گم کردهاید. دین و ایمان برای فلسفیدن و فتواسازی نبود. گاوآهن فقه و فلسفه و کلام، زمین ایمان را حاصلخیز نمیکند. گل برای بوییدن و نگریستن است، نه برای گفتن و شنیدن. دین برای آن بود که خدا را و غایت هستی را در همه احوال از یاد نبرید؛ شما آن را به اقوال فروکاستید و از آن دستگاهی برای جنگوجدالهای نظری ساختید.
آفت ادراک این حال است، قال
خون به خون شستن محال است و محال
روایاتی که «تعمق» را در دین نهی میکنند، همین مبنا را دارند. امام علی(ع) «تعمق» را یکی از چهار پایۀ کفر میخواند(نهج البلاغه، حکمت 31). سرزنش متعمقان که در متون دینی آمده است، بهواقع نهی از دوراندازی و دورافتادگی در راههای فرعی و بیفرجام است. اگر هفتاد و دو ملت، ره افسانه زدند، از آن رو است که حقیقت ایمان را گم کردند؛ وگرنه این همه گرههای کور بر کیسههای خالی، چرا؟
ابیات پایانی حکایت
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هر که دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت
گو بدو چندانک افزون میدود
از مراد دل جداتر میشود
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت
بر فراز قلهٔ آن کوه زفت
همچو این درویش بهر گنج و کان
هر صباحی سختتر جستی کمان
هر کمانی کو گرفتی سختتر
بود از گنج و نشان بدبختتر
ای بسا علم و ذکاوات و فطن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
telegram.me/attar
سختترین سوالِ خداوند از آدمی در روز حشر همین پرسشی است که مولانا اشاره می کند:
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar
حق همیگوید: چه آوردی مرا؟
اندرین مهلت که دادم من تو را
(مثنوی، دفتر سوم)
ای انسان!
در مهلتی که به تو دادم (عمر)، چه کردی؟ عرضه کن.
یکی از کمترین کارها و البته یکی از نیکوترین امور، شکرگزاری نعمات خداوند است. همچنانکه در قرآن نیز اهمیت شکرگزاری ذکر شده است:
وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لاتَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ.
(نحل، ۷۸)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان خارج نمود در حالى که هیچ چیز نمى دانستید، و براى شما، گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شکر نعمت او را به جا آورید.
در حقیقت حداقل ارمغانی که آدمی میتواند با خود به آن دنیا ببرد و به پیشگاه خداوند عرضه کند، شُکر نعمات است.
telegram.me/attar