─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
83 subscribers
60 photos
5 videos
8 files
386 links
Download Telegram
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
(مثنوی/دفتر اول)

آرزو داشتن و رویایی شخصی برای خود ترسیم کردن، به زندگی آدمی معنا می بخشد. کسی که آرزویی ندارد در واقع درک و دریافت کاملی از خود ندارد؛ وجود خود را نکاویده و احساس افسردگی و بی انگیزگی می کند. رویای شخصی در وجود ما حرکت پدید می آورد و این حرکت اگر با مداومت، تعقل و تعمق همراه باشد، زیباترین رنگ ها را به زندگی می بخشد. ناشکیبایی مجال تعقل و برنامه ریزی هدف‌مند را از ما می گیرد. از این رو مولانا، در مسیر تحقق آرزو، ما را به بردباری توصیه می کند. از دیدگاه او این بردباری از سویی با تلاش و از سوی دیگر با رضا همراه است. در وجود انسان خودآگاه؛ طلب، جهد، توکل و رضا به مشیت خداوند همه با هم حضور دارند. خداوند است که صلاح و خیر ما را می داند و در هر قسمت از مسیر رشد جلوه ای از این ویژگی ها را روزی ما می کند.

telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین

💠 شکر، ایزد را و عیسی را که ما/ گشته ایم آن کیش حق را رهنما

💠 از جهود و از جهودی رسته ام/ تا به زناری میان را بسته ام

💠 دور دور عیسی است ای مردمان/ بشنوید اسرار او به کیش جان

💠 کرد با وی شاه آن کاری که گفت/ خلق حیران مانده زان مکر نهفت

راند او را جانب نصرانیان/ کرد دعوت شروع او بعد از آن

🌐 این ابیات مطابق با شماره 358 الی 362 از مثنوی شریف و معنای آن چنین است: دیدیم که قرار بر این شد که شاه، وزیر را به میان نصرانیان بفرستد تا با مکر و حیله آنها را منحرف کند. از این جهت وزیر در میان آنها می گوید: شکر خدا و درود عیسی را که از مرگ جان سالم به در بردم و راهنمای این دین حق شده ام و شکر که از موسوی بودن و جهودان خلاص شدم و زنار را محکم بسته ام. ای مردمان اکنون دور، دور عیسی است و اسرار دین او را به جان بشنوید و به کار ببندید. وقتی که این مقدمات عملی شد البته که عیسویان مرا امین و مقتدای خود تصور می کنند و سر فرود می آورند و مرا امین خود خواهند دانست و چون وزیر این مکر به شاه گفت، خیال شاه آسوده شد. اکنون وزیر به میان نصارا رفته تا مکر خود را عملی کند(موسی نثری) بدیهی است استاد فروزانفر در مورد این ابیات مطلب خاصی ایراد نکرده اند

ادامه دارد...
telegram.me/attar
♻️ "قبول کردن نصارا مکر وزیر را"

💠 صدهزاران مرد ترسا سوی او/ اندک اندک جمع شد در کوی او

💠 او بیان می کرد با ایشان به راز/ سر انگلیون و زنار و نماز

💠 او به ظاهر واعظ احکام بود/ لیک در باطن صفیر و دام بود

💠 بهر این بعضی صحابه از رسول/ ملتمس بودند مکر نفس غول

💠 کاو چه آمیزد زاغراض نهان/ در عبادتها و در اخلاص جان

💠 فضل طاعت را نجستندی از او/ عیب ظاهر را بجستندی که کو

💠 مو به مو و ذره ذره مکر نفس/ می شناسیدند چون گل از کرفس

💠 موشکافان صحابه هم در آن/ وعظ ایشان خیره گشتندی به جان

🌐 این ابیات مصادف با شماره ۳۶۳ الی ۳۷۰ از شرح مثنوی شریف معنوی و ادامه آن نقطه ای است که شاه، وزیر را به میان نصارا فرستاد. مولانا ذکر می کند که عیسویان کم کم به دور او جمع شدند تا شماره آنها به چندصد هزار رسید. وزیر مکار برای نصارا آغاز کرد به گفتن اسرار انجیل و زنار و نماز و با کمال فصاحت و بلاغت از افعال و اعمال مسیح(ع) می گفت. اما می دانیم که این وعظ در ظاهر بود و اما در باطن گستراندن دام بود. همین نکته باریک تر از مو بود که اصحاب پیامبر گرامی اسلام(ص) همواره از ایشان می خواستند که مکر نفس اماره را به آنها بشناساند و سوال می کردند که نفس اماره چگونه اغراض نفسانی را با عبادت و اعمال حسنه ایشان بلکه در اخلاص اشخاص می آمیزد و همه چیز انسان را باطل می کند. اصحاب، عیوب باطن را می خواستند و چون علفهای بدبویی که از میان سبزی خوش بو بر می آید مکر نفس اماره را از حضرت می خواستند چنان که پیش از این گذشت مشاهده شد که مولانا داستان کنیزک را به پادشاه نصرانی کش گره می زند. اگر آن شاه به دستور خدا می کشت این شاه از روی هوس و هوی نفس و با مکر به سراغ این قوم رفت و البته که تمام مشکلات ناشی از غلبه هوی و هوس نفسانی است(موسی نثری؛ ابیات ۳۶۳ الی ۳۶۶).

💠 اما در خصوص بیت دوم استاد فروزانفر معتقد هستند که واژه #انگلیون در اصل یونانی است و ریشه آن با انجیل یکی است که به معنای "مژده" و "بشارت" است. اما به عقیده ایشان #غول، داهیه و بلای سخت است. جنسی از شیطان که به زعم عرب در بیابانها و بیشه ها زندگی می کند و بر سر راه می نشیند و مسافر را له بیراهه می کشد تا آدمی را هلاک کند. اما "نفس" در تعبیر صوفیه مجموع اخلاق ناشایست است که سرچشمه اخلاق مذموم است و آن را مقابل روح می دانند. اما "نفس اخلاص" پاک داشتن قصد و نیت است از ملاحظه غیر حق و برخی گفته اند که آن است که عمل به قصد نزدیکی حق باشد و مقصود مولانا از اخلاص جان همان اخلاص در نیت است و مستلزم فنای حظ های بشریکه فقط به صدیقان می رسد. در این ابیات، مولانا دشواری غلبه سالک را بر نفس و معرفت مکر و مکاید آن طرح می کند. به نظر مولانا اخلاص شرایطی است که دیر به دیر دست می دهد زیرا سالک گاهی خود را مخلص می پندارد و شاید سالها در این گمان اشتباه باقی می ماند. در نتیجه اخلاص وقتی حاصل می شود که ریشه هوس به کلی از بین رفته باشد که مرحله ای بسیار دشوار است. اما "مو به مو" تعبیری است که در مورد بحث از جزئیات فصیح و بلیغ به کار می رود.

🌺 ادامه دارد...

telegram.me/attar
محسنان مُردند و احسان ها بماند
ای خُنک آن را که این مرکَب براند
(مثنوی/دفتر چهارم)

همه آدمیان روزی از این دنیا می روند. پارسایان نیز مثل همه مردم روزی می میرند؛ اما یقینا خوبی و پارسایی می ماند. آنچه فانی است ما هستیم نه افعال و کردارهای ما. بدی ها نیز می مانند. مولانا می گوید خوشا به حال آنان که بقای اعمال را باور دارند و مسیر زندگی خود در عالم را با توجه به چنین باوری ترسیم می کنند. خوشا به حال آنان که بر مرکب احسان سوار می شوند و می تازند. آنان می دانند که سرانجام روزی راکب بر زمین خواهد افتاد اما مرکب همچنان به حرکت خود ادامه می دهد.
telegram.me/attar
آنک رمزی را بداند او صحیح
حاجتش ناید که گویندش صریح
(مثنوی/دفتر چهارم)

هوشیاری و دانایی شرط لازم برای درک و فهم سخنان پوشیده، رمزآلود و غیر مستقیم است اما شرط کافی نیست. برای دریافت حقیقت دل و ضمیر نیز باید به کمک خرد آیند. دلی که پاک و صیقلی است، می تواند به کنه سخن نفوذ کند؛ پرده از روی معنای حقیقی عبارات بردارد و لبّ کلام را دریابد. عرفا بسیار در پرده و رمزآلود سخن گفته اند. این امر دو دلیل عمده داشته است: یکی آنکه همگان را محرم معانی باطنی و پنهان نمی دانستند و دوم آنکه باور داشتند تنها آنانی که دل و ضمیری روشن دارند مستحق دریافت پیام آنان هستند.

telegram.me/attr
گر شَوَد عالَم پر از خون مال‌ْمالْ
کی خُورَد بندهٔ خدا الّا حلال؟
مثنوی_مولانا

اگر همه دنیا را ظلم فرا بگیرد, بندۀ حقیقی خدا باز هم فقط روزی حلال می خورد.
@attar
کس به زیر دُمّ خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد
(مثنوی/دفتر اول)

برای حل هر مشکلی باید از راهی مناسب آن وارد شد. خرد ابزاری مطمئن برای یافتن راه حل است. سبب اصلی لاینحل ماندن مشکلات، مراجعه نکردن به عقل است. اگر راه حل نه بر اساس اندیشه و تفکر؛ بلکه بر پایه هیجان ها، تعصبات، جزم نگری ها و حتی ستیزه و خشونت جستجو شود به نتیجه مطلوب منجر نخواهد شد.
مولانا در تبیین این موضوع مثال خری را ذکر می کند که خاری به پای او رفته اما از آنجا که خرد و توان فکری لازم برای خارج کردن خار از پا ندارد، به جهیدن می پردازد. روشن است که این عمل خار را بیشتر در پای او فرو می کند.
telegram.me/attar
زين سبب پيغمبرِ با اجتهاد
نام خود وآنِ علی مولا نهاد

گفت: هر كو را منم مولا و دوست
ابن عمِّ من، علی، مولای اوست

كيست مولا؟ آن‌كه آزادت كند
بندِ رقّيت ز پايت بركند

چون به آزادي نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبيا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی كنيد
همچو سرو و سوسن آزادی كنيد
(مثنوی مولوی)

telegram.me/attar
اگر امام حسین (ع) هم‌اکنون در بین ما حاضر شود، از عملکردهای ما در زنده‌نگهداشتن نهضت عظیمش چه می‌بیند؟ او ما را نظاره خواهد کرد که همچون قوم بنی‌اسرائیل که در غیاب موسی «گوسالۀ سامری» را بر سر دست بلند کردند ما نیز در غیاب او عَلَم‌ها ساخته، سرهای اژدهای فلزی را بر طرفین آن قرار داده، مجسمه‌های فلزی شیر، گوزن، طاووس و ... را به جای گوساله بر آن نصب کرده‌ایم؛ آن را بلند می‌کنیم و به هر سو می‌کشیم و در حقیقت، َلَم #نهضت او را تبدیل به َلَم #زورآزمایی و #خودنمایی نموده‌ایم؛ در کجای مکتب مقدس اسلام که با بت‌شکنی آغاز شد، بلندکردن مجسمه‌های فلزی حیوانات توصیه شده است؟ این امر در مذهب شیعه چه جایگاهی دارد و نگاه حسین (ع) در این مورد به ما چگونه خواهد بود؟
بی‌شک او ما را خواهد دید که باطن را فدای ظاهر کرده‌ایم و در این مراسم مهم، کمتر به درس‌های عاشورا می‌اندیشیم و بسیار اندک عمل می‌کنیم؛ بیایید بیدار شویم و حرمت اسلام را حفظ کنیم .

telegram.me/attar
🏴🏴🏴🏴🏴🏴
شيهه ى اسبى كه مى پيچد به باد
خورشيدى كه سر به سرنيزه نهاد
دست خونينى به بالا مى رود
آبروى آب و دريا مى رود
بخشى از جان جهان كم مى شود
آسمان روى زمين خم مى شود
داغى در چشمان باران است حسين
هر شبم شام غريبان است حسين

ای ماه خون ، ای محرم
ای ماه شور و شعور و عشق و فریاد ، ماه اشک هاي بي اختيار
باز هم آمدی و سکوت تاریخ را درهم شکستی تا به یاد همگان بیاوری در مقابل ظلم و ذلت نه تنها سکوت روا نیست، بلکه از جان و مال و فرزند و همه ی تعلقات دنیوی باید گذشت و به ارزش هایی فراتر رسید.
سلام بر حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش

فرارسیدن ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برشیفتگان و عاشقان حسینی و رهروان عاشورا تسلیت باد.

🆔telegram.me/attar
در تاریخ عرفان، چهار شخصیت محوری در میان اولیاء وجود دارد که مورد توجه خاص بوده‌اند و یکی از آنها #**امام**_**حسین**(ع) است.
امام حسین به عنوان یکی از اولیای خاص بسیار مورد توجه عرفا بوده است. یکی از آثار مهم عرفانی که مقام این امام در آن بسیار ویژه است، مثنوی مولوی است. #**مولانا** در #**مثنوی** یک بار به صورت مستقیم به عزای امام حسین می‌پردازد و در آن جا می‌خواهد به ما هشدار دهد این عزاداری ظاهری که برای امام حسین می‌کنید بهتر است برای خودتان باشد، نه برای امام حسین. تسلیت به خودتان باشد و نه تعزیت به امام حسین.

مولانا در دفتر ششم، داستانی را آورده که در آن شاعری وارد حلب می‌شود و می‌بیند عده‌ای دارند گریه و زاری می‌کنند. می‌پرسد چه شده است؟ می‌گویند مگر تو نمی‌دانی که روز عاشورا است و امام حسین و یارانش شهیده‌اند. مولانا در اینجا از زبان مردم حلب سخنان لطیفی را در مدح امام حسین می‌گوید:

روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است

پیش مؤمن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

مولانا این را از زبان حلبیان درباره امام حسین می‌گوید. شاعر اما تعجب می‌کند و می‌گوید این جریان چه زمانی اتفاق افتاده است؟ حلبیان می‌گویند: چند قرن پیش. و شاعر در جواب می‌گوید: تازه این خبر به شما رسیده است؟ مولانا نمی‌خواهد بگوید که چرا دارید گریه می‌کنید، بلکه می‌خواهد بگوید که این گریه و عزاداری شما از سر بی‌معرفتی است. اگر می‌خواهید عزاداری کنید:

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زآنکه بد مرگی است این خواب گران

شما چند قرن است که خوابیده بودید و الآن هم خوابید و هنوز نفهمیده‌اید که چه شده است. از نظر مولانا اگر این افراد در زمان امام حسین هم زندگی می‌کردند، چه بسا جزء اصحاب یزید بودند و بنابراین باید برای خودشان گریه کنند. وقتی باید گریه کرد که بدانیم امام حسین که بود و چه کرد. او خسروی بود که از زندان رهید و دیگران را هم آزاد کرد.

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جان‌سپار و چشم سیر

مولانا می‌گوید اگر این گریه تو واقعاً از سر معرفت است پس چرا هیچ تحولی در خودت پیدا نمی‌شود و چرا خودت تغییر نمی‌کنی و در خوابی؟ پس بدان که این گریه به دردی نمی‌خورد.

این ابیات را برخی اینگونه تفسیر کرده‌اند که مولانا ضد امام حسین سخن گفته است در حالی که مولانا در اینجا در واقع بر ضد عزاداران بی‌معرفت امام حسین سخن می‌گوید. بی‌معرفتی‌ای که صفت دینداران قشری است اما درباره خود امام حسین و شهیدان کربلا، مولانا چندین جا در غزلیات شمس به مدح سخن گفته است.

اما زیباترین سخنان مولانا درباره امام حسین را می‌توان در غزلیات دید که چنین می‌سراید:

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک‌بالان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

مولانا هم در دیوان شمس و هم در مثنوی غالباً وقتی اسم شهید را می‌آورد یاد آور شهیدان کربلا می‌ شود و نمونه اعلای شهید را شهدای کربلا می‌داند. اما مولانا درباره شهیدان کربلا، صفت اصلی آنها را رها شدن و آزاد شدن می‌خواند:

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایید

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی

این صفت رها شدن و آزاد شدن، صفت ولی است و کسی که اهل ولایت به معنای حقیقی لفظ است.
مولانا در جای دیگری نیز چنین می‌گوید:

دلست همچو حسین و فراق همچو یزید

مولانا می‌گوید دل مثل امام حسین و فراق همچو یزید است. دل مقام وصل است و فراق مقام دنیابینی و کثرت‌بینی. امام حسین به وصال و وحدت رسیده است در حالی که یزید در همان مقام کثرت‌بینی و دنیابینی باقی مانده است. اوّلی اما زنده و دومی مرده است:

شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا

بنابراین حسین و شهدا رهیده و آزاد شده‌اند. مولانا در چند جای دیگر هم از امام حسین و شهادت ایشان که عین آزادگی است، سخن گفته است. نکته‌ای را که عرفا در عزاداری‌شان برای امام حسین در نظر دارند این است که اگر این عزاداری ها از سر معرفت نباشد، ما باید برای خودمان عزا بگیریم اما اگر ذکر مصیبت به معنای دقیق لفظ ذکر باشد، آنگاه متوجه می‌شویم که:

پیام واقعی کربلا و پیام واقعی ولی، پیام آزادی و آزادگی است.

telegram.me/mahdashtekhob
Forwarded from Ah At
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
♻️ ادامه ابیات پیشین 💠 شکر، ایزد را و عیسی را که ما/ گشته ایم آن کیش حق را رهنما 💠 از جهود و از جهودی رسته ام/ تا به زناری میان را بسته ام 💠 دور دور عیسی است ای مردمان/ بشنوید اسرار او به کیش جان 💠 کرد با وی شاه آن کاری که گفت/ خلق حیران مانده زان مکر…
💠 ادامه ابیات پیشین با عنوان "متابعت نصارا وزیر را"

💠 دل بدو دادند ترسایان تمام/ خود چه باشد قوتِ تقلیدِ عام

💠 در درون سینه مهرش کاشتند/ نایب عیساش می پَنداشتند

💠 او به سِر، دجال یک چشم لعین/ ای خدا، فریاد رس، نِعمَ المُعین

💠 صدهزاران دام و دانه ست ای خدا/ ما چو مرغان حریص بینوا

💠 دم به دم ما بسته دامی نوییم/ هریکی گر باز و سیمرغی شویم

💠 می رهانی هردمی ما را و باز/ سوی دامی می رویم ای بی نیاز

🌐 این ابیات مطابق با شماره ۳۷۱ الی ۳۷۶ از شرح مثنوی شریف و معنای آن این است که: در نهایت عیسویان به وزیر مکار دل بسته شدند و البته عوام جز مقلد چه می توانند باشند؟! همه به او گرویدند و مهرش را در دل گرفتند و گمان کردند که نایب مسیح است. در صورتی که او #دجالی بیش نبود که ای خداوند به فریاد ما برس. صدهزاران دانه و دام در این راه وجود دارد که اگر هدایت خداوند نباشد به دام آن خواهیم افتاد. وانگهی، اگر پرنده #باز یا #سیمرغ هم باشیم بیم آن هست که گرفتار شویم. تویی که هر آن با لطف خود ما را از دام رها می کنی و ما بار دیگر گرفتار می شویم.

🌐 مطابق با تفسیر استاد فروزانفر اما دجال شخصی است که مطابق با روایات اسلامی در آخر الزمان ظهور می کند و از یک سوی او نهر آب و از سوی دیگر نهری از آتش خواهد بود و آنکه درنهر آب رود سر از آتش به در می آورد و آنکه در آتش رود سر از آب به در خواهد آورد. از این روی خاقانی شروانی در این باره می گوید:

♻️ چرا سوزن چنین دجال چشم است/ که اندر جیب عیسی یافت ماوا

اما در خصوص ابیات بعدی مطابق با تفسیر فروزانفر، دام و دانه هر محرکی از خارج است که محبوب و مطلوب باشد و خشم و شهوت را برانگیزد. در این ابیات مولانا ضعف آدمی را در مقابل محرک های خارجی بیان می کند. چرا که هوس و شهوت در وجود آدمی پنهان است و ظهور آن بستگی به محرک خارجی دارد. که یلان را هم بر زمین می زند و کمتر کسی می تواند از آن جان سالم به در ببرد. از این روی مولانا از خداوند مدد می خواهد. لذا هوس و آرزو که مقوم شخصیت انسان است جز با جنگ با خود و به مدد حق حاصل نمی شود. چرا که ما هر لحظه فریب می خوریم و بدامی تازه می افتیم که همیشه با ما است و از ما جدا نمی شود.

ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
قندیل فروزی به شبِ قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شبِ یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نَبَرد از دل بر جهلِ تو ظُلما
(ناصر خسرو)

بیرونِ دل را روشن کردن با روشن کردنِ درونِ دل تفاوت بسیار دارد. به قول ناصر خسرو چراغ آویختن در مسجد در شبِ قدر و فضای مسجد را روشن و نورانی کردن کار دشواری نیست؛ اما روشن و نورانی ساختنِ دل است که هم سخت تر و هم بسیار مهم تر و واجب تر است. ناصر خسرو به کنایه از ظاهربینی در انجام آداب و مراسم دینی ما انتقاد می کند که گاه فقط بیرونِ دل و ظاهرِ دین ورزی را رونق می دهد، اما درونِ آدمی و دلِ او همچنان مثل شبِ یلدا سیاه است و به سادگی به روشنی تبدیل نمی شود. این بیرون یا ظواهر نیست که وجود را روشنایی می بخشد بلکه باطن و دل است که باید روشن باشد و نورش به بیرون تراوش کند.

telegram.me/attar
#سعدی » #گلستان »باب پنجم در #عشق وجوانی


طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده میبرد و میگفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بَینی و بَیْنَکَ بُعدَ المشرقین

بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی

ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد

عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی‌رفتمی

پارسا را بس این قدر زندان

که بود هم طویله رندان

بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره داری به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است

کس نیاید به پای دیواری

که بر آن صورتت نگار کنند

گر ترا در بهشت باشد جای

دیگران دوزخ اختیار کنند

زاهدی در سماع رندان بود

زان میان گفت شاهدی بلخی

جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته

تو هیزم خشگ در میانی رسته

این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.

زاهدی در سماع رندان بود // زآن میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما ترش منشین // که تو هم در میان ما تلخی

جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته // تو هیزم خشک در میانی رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش // چون برف نشسته ای و چون یخ بسته”

قبح: زشتی
مجاهده می برد: رنج می کشید
طلعت:چهره
هیئت ممقوت:چهره مورد غضب واقع شده
ناموزون:ناتراشیده
یالیت بینی و بینک بعدالمشرقین:ای کاش میان من و تو دو مشرق جدایی بود.👇

🆔 telegram.me/attar
سرشت آدمی

در حدیث آمد که یزدان مجید
خلق عالم را سه گونه آفرید

یک گره را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته‌ست او نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوا
نور مطلق زنده از عشق خدا

یک گروه دیگر از دانش تهی
هم‌چو حیوان از علف در فربهی

او نبیند جز که اصطبل و علف
از شقاوت غافلست و از شرف

این سوم هست آدمی‌زاد و بشر
نیم او ز افرشته و نیمیش خر

تا کدامین غالب آید در نبرد
زین دوگانه تا کدامین برد نرد

عقل اگر غالب شود پس شد فزون
از ملائک این بشر در آزمون

شهوت ار غالب شود پس کمتر است
از بهایم این بشر زان کابتر است

نیم خر خود مایل سفلی بود
نیم دیگر مایل عقلی بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب
وین بشر با دو مخالف در عذاب

مولوی
telegram.me/attar
۸ آبان سالروزدرگذشت قیصر امین‌پور
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظهٔ عزیمت تو ناگزیر می‌شود
ای دریغ و حسرتِ همیشگی
چقدر زوددیر می شود
telegram.me/attr
عاقلان دانند که اساس دنیا چنین افتاده است:

همه در این اندیشه ‌اند که،

بدزدند و ببرند و بخورند
و خود را غنی سازند، از مال مردم.

در این میان عیّاران‌اند که درخور همت عالی خود کار می‌کنند.

اگر نانی بیابند بخورند و گرنه خدمت مردم و جُوانمردان کنند.

و عالم همه نام و ننگ است و هیچ بهتر از جـوانمردی نیست.

سمـکِ عیـّار

telegram.me/attar
به مناسبت اربعین سرور وسالار شهیدان امام حسین ع شعر سپید بسیار زیبایی از هوشنگ ابتهاج به شما اعضای گرمی تقدیم می گردد
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
یا حسین بن علی
خون گرمِ تو هنوز
از زمین می‌جوشد
هر کجا باغ گل سرخی هست
آب از این چشمه‌ی خون می‌نوشد
کربلایی‌ست دلم!

سرِ حق بر نیزه ست
خیل آزادگی آواره صحرای ستم
از سیه‌کاری شمران و یزیدان فریاد
یا حسین بن علی
همتت همره حق جویان باد!


#هوشنگ_ابتهاج_سایه

telegram.me/attar
حکایاتی از مثنوی

حکایت اول: خواندن محتسب، مستِ خراب‌افتاده را به زندان

مولوی در دفتر دوم مثنوی، به مناسبتی بر سر این سخن می‌رود که در این دنیا، هر کسی جایی و مرتبه‌‌‌ای دارد و تفاوت انسان‌ها و دنیای درون آنان، گاه چنان است که راهی به یک‌دیگر ندارند. پس یکسان‌سازی انسان‌ها ممکن نیست و به همین دلیل باید تفاوت‌ها را بیش‌وكم پذیرفت. انسان، کتاب و مقاله نیست که بتوان او را چنان ویرایش کرد که رسم‌الخط آن با دیگر کتاب‌‌ها و مقالات یکسان شود. مولوی برای شرح این نکته، حکایتی طنزآمیز می‌آورد. در این حکایت، محتسب در نیمه‌شب مستی را می‌بیند که در گوشه‌ای افتاده است. از او می‌پرسد که چه خورده‌ای؟ پاسخی که مست می‌دهد، برآمده از جهان ذهنی او است و هیچ تناسبی با انگیزۀ محتسب از این سؤال ندارد. محتسب می‌خواهد از مست اقرار بگیرد که شراب‌ خورده است؛ اما مست که قصد محتسب را نمی‌داند یا می‌داند اما نمی‌خواهد با او همراهی كند، پاسخی می‌دهد که با مستی او سازگار است، نه با پرسش محتسب. پس به سبو اشاره می‌کند و می‌گوید: از آن خورده‌ام. محتسب، راضی نمی‌شود؛ چون اقرار می‌خواهد. می‌پرسد: بگو در سبو چیست؟ نام آن را بر زبان بیاور! مست می‌گوید: در سبو، آن چیزی است که من خورده‌ام. چون سؤال‌و‌جواب آن دو، به جایی نمی‌رسد، محتسب می‌گوید آه کن تا از بوی دهانت بفهمم که چه خورده‌ای. مست، آنچنان شاد و سرخوش است که آه را نمی‌شناسد. می‌گوید من شراب خورده‌ام که آه نکشم! محتسب، درمی‌ماند و از مست می‌خواهد که برخیزد تا او را به زندان برد. مست می‌گوید: من اگر پای رفتن داشتم، به خانه‌ام می‌رفتم که در این شب تاریک و کوچۀ باریک گرفتار تو نشوم.

محتسب در نیم ‌شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خورده‌ام، گفت این خفیست

گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنچه در سبو مخفیست آن

دَور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن، هو می‌کنی!
گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست
هوی‌هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوّت رفتن بدی
خانۀ خود رفتمی وین کی شدی



https://t.me/attar
مثنوی‌خوانی(حکایت دوم)

در زمان‌های قدیم که ساعت و بلندگو و تلویزیون نبود، مردم سحرها با بانگ سَحوری از خواب برمی‌خاستند و بر سجادۀ نماز یا گرد سفرۀ سحری می‌نشستند. «سَحوری» بانگی بود که بر در یک‌یک خانه‌ها می‌زدند تا کسی در خواب نماند.

مولوی در دفتر ششم مثنوی می‌گوید: مردی سحوری‌زن، نیمه‌شب بر در خانه‌ای بانگ می‌زد که برخیز که صبح در راه است. همسایۀ آن خانه، بیرون آمد و گفت: اولا اکنون نیمه‌شب است و هنگام نماز نیست؛ ثانیا در این خانه کسی نیست تا از بانگ تو برخیزد. مرد سحوری‌زن گفت: آری؛ اما مگر شما آنگاه که به حجاز می‌روید تا گرد کعبه طواف کنید، نمی‌دانید که در آن خانه نیز کسی نیست؟ مگر مؤمنان که برای خدا مسجد و خانقاه می‌سازند و برای او جهاد و انفاق می‌کنند، خدا را دیده‌اند؟ آنان نیز بر درهای بسته می‌کوبند و فرجام‌های ناپیدا می‌جویند. من سحوری نمی‌زنم که صاحب خانه را بیدار کنم؛ سحوری من برای آن است که از پا ننشینم و هر دری که یافتم بکوبم. در این راه، «هر شکستی پیش من پیروزی است». پس در این کوچه هر دری ببینم، می‌کوبم، که پاداش به شتافتن است، نه یافتن. او جاه به آه می‌دهد و درمان به درد. برای آن کس که می‌جوید و می‌خواهد، هیچ‌گاه وقت آرمیدن و قناعت ورزیدن نیست. پس شب‌های او روز است. کسی سر بر بالین یقین می‌گذارد که بیشتر نمی‌خواهد. برای او روزها نیز شب است.

آن یکی می‌زد سحوری بر دری
درگهی بود و رواق مهتری

نیم‌شب می‌زد سحوری را به‌جد
گفت او را قایلی کای مستمد

اولا وقت سحر زن این سحور
نیم‌شب نبود گه این شر و شور

دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس
که درین خانه‌درون، خود هست کس؟

کس درینجا نیست جز دیو و پری
روزگار خود چه یاوه می‌بری

گفت گفتی بشنو از چاکر جواب
تا نمانی در تحیر و اضطراب

گرچه هست این دم بر تو نیم‌شب
نزد من نزدیک شد صبح طرب

هر شکستی پیش من پیروز شد
جمله شب‌ها پیش چشمم روز شد

پیش تو استون مسجد، مرده‌ای‌ است
پیش احمد، عاشقی دل‌برده‌ای است

جمله اجزای جهان پیش عوام
مرده و پیش خدا دانا و رام

آنچ گفتی کاندرین خانه و سرا
نیست کس چون می‌زنی این طبل را،

بهر حق این خلق زرها می‌دهند
صد اساس خیر و مسجد می‌نهند

مال و تن در راه حج دوردست
خوش همی‌بازند چون عشاق مست

هیچ می‌گویند کان خانه تهی است؟
بلک صاحب‌خانه جان مختبی است

خلق در صف قتال و کارزار
جان همی‌بازند بهر کردگار

آن یکی اندر بلا ایوب‌وار
وان دگر در صابری یعقوب‌وار

صد هزاران خلق، تشنه و مستمند
بهر حق از طمع، جهدی می‌کنند

من هم از بهر خداوند غفور
می‌زنم بر در به اومیدش سحور

می‌ستاند آه پر سودا و دود
می‌دهد هر آه را صد جاه، سود

هین درین بازار گرم بی‌نظیر
کهنه‌ها بفروش و ملک نقد گیر

ور ترا شکی و ریبی ره زند
تاجران انبیا را کن سند

https://t.me/attar