─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
83 subscribers
60 photos
5 videos
8 files
386 links
Download Telegram
گهگاه به حق، زیبایی ها و توانایی های آدمی، دشمن جان او می شوند. #مولوی در دفتر نخست مثنوی معنوی، ذیل آن حکایت شیرین و عبرت آموز شاهزاده و کنیزک، آن هنگام که آن مرد معشوقه ی کنیزک در بستر مرگی که برای او تدارک دیده اند، به تلخی خوابیده و در حال احتضار -(جان دادن)- است، از زبانش می گوید:
خون دوید از چشم همچون جوی او
"دشمن جان وی آمد روی او!

دشمن طاووس آمد پر او!
ای بسی شه را بکشته فر او!

گفت من آن آهو ام کز ناف من
ریخت آن صیاد خون صاف من!
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدنش برای پوستین!
ای من آه پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان! "


و سپس از همین منظر برای ما عبرت دیگر می آورد تا حکمتی ارزشین دریابیم و آن اینکه هر چه کنیم نهایتا به خویشتنمان باز می گردد:
آن که کشتستم پی مادون من
می نداند که نخسپد خون من؟!
"بر من است امروز و فردا بر وی است!
خون من چون کس، چنین، ضایع کی است؟!
گرچه دیوار افکند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را، صدا!"

آری چنین، شمس تبریزی نیز، جهان را، به دایره ای شبیه می داند که هر چه دهی، همان را، در مرکز تکرار بازخورد عمل خود، باز خواهی گرفت!
به هر حال مارکس هم می گفت که تاریخ دوبار تکرار می شود، یک بار بطور تراژدی و باردوم به طور کمدی!
مراقب باشیم تراژدی رفتار ما، چون کمدی طنز آمیز تلخی، بر سرمان، هوار نگردد.

Telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین

🔱 آموختن وزیر، مکر، پادشاه را

💠 او وزیری داشت گبر و عشوه ده/ کاو بر آب از مکر بربستی صد گره

💠 گفت ترسایان پناه جان کنند/ دین خود را از ملک پنهان کنند

💠 کم کش ایشان را که کشتن سود نیست/ دین ندارد بوی، مشک و عود نیست

💠 سر پنهان است اندر صد غلاف/ ظاهرش با تست و باطن بر خلاف

💠 شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست/ چاره آن مکر و آن تزویر چیست

💠 تا نماند در جهان نصرانیی/ نی هویدا دین و نی پنهانیی

🌐 این ابیات از شماره 338 الی 343 از شرح مثنوی و معنای آن چنین است: شاه که بالاتر ذکر او رفت، وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد زمان خود بود و از آب خالص کره می گرفت. او به شاه گفت که مسیحیان دین خود را از شاه پنهان می کنند و جان خود را در پناه این تدبیر حفظ می کنند. وزیر به پادشاه توصیه می کند که اینها را نکش و اسرارشان را به دست آور. کشتن اینها سودی ندارد و دین مانند مشک و عود نیست که از بوی آن به وجودش پی ببری. دین، یک راز نهانی است که در صد پرده پنهان شده است. ظاهرشان با تو و باطنشان بر خلاف تو است. و اما شاه از وزیر حیله گر تدبیر می خواهد که چه باید کرد که هیچ #عیسوی در جهان باقی نماند؟

♻️ شرح: گبر، مطلق کافر است و این وزیر یهودی بود. وانگهی که مولانا از اصلاح "پناه جان کردن" استفاده می کند تا معنای #تقیه را برساند و ممکن است که آن را به حفظ جان هم معنی کنیم. پس باید دانست که، دین و اعتقاد امری قلبی است و بنابراین کتمان آن ممکن است آنگونه که علم به اقرار و اعتراف منوط است. بنابراین باید بنگریم که تدبیر وزیر مکار چه بود که شاه را از کشتن عیسویان برحذر داشت؟

🔘 ادامه دارد...

telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین

💠 گفت ای شه گوش و دستم را ببر/ بینی ام بشکاف و لب در حکم مر

💠 بعد از آن در زیر دار آور مرا/ تا بخواهد یک شفاعت گر مرا

💠 بر منادی گاه کن، این کار تو/ بر سر راهی که باشد چار سو

💠 آن گهم از خود بران تا شهر دور/ تا دراندازم در ایشان شر و شور

🌐 پیش از این نگریستیم که پادشاه تدبیر از وزیر مکار و حیله گر در کشتن نصرانیان خواسته بود. این ابیات از شماره 344 الی 347 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است که: وزیر گفت، ای شاه تدبیر این است که گوش و بینی و دست مرا قطع کن و بعد از آن مرا پای دار بفرست و کسی را مامور کن که مرا شفاعت کند و از کشتن من صرف نظر کن. این کارها نیز باید علنا در چهارسوق انجام بگیرد. پس از آن مرا به شهر دوری که مسیحیان در آنجا هستند تبعید کن تا من با تدبیری که در نظر گرفته ام در اتحاد و جمعیت ایشان رخنه افکنم و میانشان تفرقه اندازم و حکم مر(با ضم م)، همان حکم مخالف میل است. این ابیات واضح است و فروزانفر به جز معنای واژه شر و شور به #فتنه تحلیل خاصی بر این ابیات نیاورده است.

💬 هرگاه که ابیات جدید در ادامه ابیات پیشین ارسال می شود جای بس خشنودی است که مخاطب ارجمند بازگردد و ابیات را از ابتدا جهت حفظ سیر داستان بخواند.

🔘 ادامه دارد...

telegram.me/attar
🌺 ادامه ابیات پیشین

🌺 تلبیس وزیر با نصارا

💠 پس بگویم من به سر نصرانی ام/ ای خدای رازدان می دانی ام

💠 شاه واقف گشت از ایمان من/ وز تعصب کرد قصد جان من

💠 خواستم تا دین ز شه پنهان کنم/ آنکه دین اوست ظاهر آن کنم

💠 شاه بویی برد از اسرار من/ متهم شد پیش شه گفتار من

💠 گفت، گفت تو چو در نان #سوزن است/ از دل من تا دل تو #روزن است

💠 من از آن روزن بدیدم حال تو/ حال تو دیدم ننوشم قال تو

💠 گر نبودی جان عیسی چاره ام/ او جهودانه بکردی پاره ام

✳️ این ابیات مطابق با شماره 348 الی 354 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: در ابیات پیشین مشاهده شد که شاه با مکر وزیر در پی این بود که میان نصارا به جای کشتن آنها فتنه دراندازد و وزیر پیشنهاد رانده شدن از درگاه پادشاه را داد و او را به شهر دوری فرستاد که نصارا در آنجا بود. سپس در ادامه به پادشاه می گوید من به آنها خواهم گفت که فرزند نصرانی بوده و نصرانی زاده ام و چون شاه از مسیحی بودن من آگاه شد با عصبیتی که دارد قصدجان من کرد. من می خواستم که دین خود را از شاه پنهان کنم و در ظاهر، خودم را هم دین و هم آیین او جلوه دهم. ولی به تدریج، شاه از اسرار من آگاه شد و به من گفت، گفته های تو هم چون سوزنی در نان است و این گفته ها همچون روزنه ای است که از دل به دل راه می یابد و من از آن روزنه، خیال و باطن تو را دیدم و اکنون دیگر اظهارات تو را باور نخواهم کرد. پس اگر کمک عیسی نبود این شاه درنده خو مرا پاره می کرد(موسی نثری، 354_348).

🌐 تا بیت 351، استادفروزانفر سخن خاصی به میان نیاورده و در بیت بعد از آن می گوید: سوزن در نان به کنایه سخن موثر و کارگر است چنانکه سوزن در نان فرو می رود و مصراع دوم اشاره ای است به اینکه "من القلب الی القلب روزنه". اما در بیت بعدی نوشیدن همان گوش کردن و شنیدن و ظاهرا مخفف #نیوشیدن است.

ادامه دارد...

telegram.me/attar
پاسداری از ایمان یعنی چه؟ می دانیم که ایمان اکراه بردار نیست. آیهٔ مبارکهٔ "لااکراه فی الدین" اشاره به همین معنا دارد. دین از جنس دوست داشتن است، از جنس عشق ورزیدن است. هیچ کس را به زور نمی توان دوستدار دیگری کرد. دوستی به جبر و اکراه در دل کسی نمی نشیند. جسم را می توان مورد تحکم و اسارت قرار داد، اما در دل به جبر نمی توان راه پیدا کرد، مگر آنکه کسی به طبع و از روی رغبت دلبردهٔ چیزی بشود. بنابراین "لااکراه فی الدین" دو معنا دارد: یکی آنکه "مردم را برای ایمان آوردن اجبار نکنید" و معنای دیگر و بالاترش این است که حتی اگر اجبار کردید و مردم به ظاهر ایمان آوردند، آن ایمان، ایمان نیست. چرا که ایمان ذاتا اکراه بردار نیست. ایمان را نمی توان به جبر در قلوب آدمیان وارد کرد.

telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین

💠 بهر عیسی جان سپارم سر دهم/ صدهزاران منتش برخود نهم

💠 جان دریغم نیست از عیسی و لیک/ واقفم بر علم دینش نیک نیک

💠 حیف می آمد مرا کان دین پاک/ در میان جاهلان گردد هلاک

🌐 این ابیات مطابق با شماره 355 الی 357 از مثنوی شریف و در ادامه ابیات پیشین می گوید: من از برای عیسی جان می سپارم و در راه او سرم را فدا می کنم و از جان خود دریغ نمی کنم و چون به این دین پاک علم دارم حیف است که من بمیرم و این دین پاک میان نادان ها نابود شود و از بین برود.

🌐 در شرح فروزانفر در خصوص این ابیات مطلبی عرضه نشده است.

ادامه دارد...

telegram.me/attar
آتشِ زهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت(حافظ)
.......

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر می‌كنند
چون به خلوت می‌روند آن كار ديگر می‌كنند

مشكلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه‌فرمايان چرا خود توبه كمتر می‌كنند؟!

گوييا باور نمی‌‌دارند روز داوری
كاين همه قلب و دغل در كارِ داور می‌كنند(حافظ)
........

غلام همّت دُردی‌كشانِ يك‌رنگم
نه آن گروه كه اَزرق‌لباس و دل‌سيهند (حافظ)
.......

باده‌‌نوشی كه در او روی و ريايی نبود
بهتر از 'زهدفروشی كه در او روی و رياست' (حافظ)
.......

به مارماهی مانی، نه این تمام و نه آن!
منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی (سنایی)
.......

آه از این قومِ ریایی که در این شهرِ دو‌روی
روزها شحنه و شب باده‌فروشند همه (شفیعی کدکنی)

telegram.me/attar
جنون نو

حافظ می‌گوید: «اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود/ در مکتب غم تو چنین نکته‌دان شدم.» یعنی من نخست در بی‌خبری محض بودم؛ آنچه چشم مرا و سپس زبانم را گشود، ورودم به مکتب عشق بود. پیشتر جهان با من سخن نمی‌گفت و من نیز با او. از آن روز که مکتبم و نگاهم دیگر شد، بلبل باغ جهان شدم. پیشتر طوطی بودم و دیگران سخن در دهانم می‌گذاشتند. امروز که از چشم‌اندازی دیگر جهان را می‌بینم، یک سینه سخن دارم.
نگاه برتر به هستی و خدا، ذهن و زبان انسان را می‌گشاید؛ آیین کهنه‌‌پرستی را از چشم می‌اندازد و جهانی دیگر می‌آراید. فرق است میان بلبل که از فیض گل سخن می‌آموزد با طوطی طبع زبون که به تکرار و نشخوار قناعت می‌کند. صدرنشین دیوان غزل می‌گفت: بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش.» یعنی گلبانگ بلبل، از رنگ و بوی گل است.
از نشانه‌های درستی راه، همین است که ذهن و زبان راهرو را می‌‌گشاید و قوای ذهنی او را به کار می‌اندازد و جنبش جسم جهان را پیش چشم او می‌آورد:
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان

آنگاه که از منظری درست می‌نگری، چندان سخن برای گفتن و نهفتن داری که درمی‌مانی؛ اگرچه دهانی باشد تو را به پهنای فلک. و هر گاه که زبان می‌گشایی، سخنی نو می‌گویی و از خدایی تازه پرده برمی‌داری. اندیشه‌‌های مرده و کم‌جان، در چرخه‌ای از تکرار و کلی‌گویی و نبش قبر، دست‌وپا می‌زنند و «عشق داند که در این دایره سرگردانند.» آنان سر بر آستان تقلید و تکرار گذاشته‌اند و هر کس را که نه چون ایشان است، غریبه و غرایب‌گو می‌پندارند. ذوق مستی ندارند تا سرود مستانه سرایند و وقت و حال دیگران را هم خوش کنند.
پس بنگرید کدام اندیشه در نوآوری و آفرینش‌گری ناتوان‌تر است؛ این ناکامی را نشانۀ مردگی آن بدانید؛ اگرچه همچون زامبی در کوچه و خیابان، جلو چشم شما راه برود و خودنمایی را از حد بگذراند. تصادفی نیست که یکی جز تار تکرار نمی‌تند و دیگری هزاردستان است. از سنگ و کلوخ، بنفشه می‌روید، اگر زنجیر از پای چشم برداری.

امروز جنون نو رسیده‌ است
زنجیر هزار دل کشیده‌ است

امروز بنفشه‌زار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده‌ است

بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوه‌ها پزیده‌ است

گویی که خدای، عالمی نو
در عالم کهنه آفریده ا‌ست

مولوی، تا آن روز که از روزنۀ خانه‌اش دنیا را می‌دید، اوج آفرینش‌گری و معرفت‌گویی‌اش، «مجالس سبعه» بود که جز در کتابخانه‌های خاموش، نشانی از آن نیست. اما چون دست در دست شمس گذاشت و جهان را از منظری دیگر دید، گفت:
من بی دل و دستارم، در خانۀ خمّارم
یک سینه سخن دارم، زان شرح دهم یا نه؟

دریغا که «غیرت عشق، زبان همه خاصان ببُرید» وگرنه می‌شنیدی آنچه در بازار کهنه‌فروشان نیست.

telegram.me/attar
وگر بهشت مصوَّر کنند عارف را
به غیرِ دوست نشاید که دیده بردارد
(سعدی/غزلیات)

عارف در پی بهشت نیست؛ او خداوند بهشت را می طلبد. در حقیقت عارف به دنبال اصل نیست بلکه اصلِ اصل را می طلبد؛ قانع به جوی نیست، جویای دریا است. اما اغلب ما که عارف نیستیم، در جستجوی شناخت پروردگار نیستیم، به دنبال تنعّمات مادّی و وعده ها و لذایذ دنیوی هستیم و حتی در لطیف ترین لحظه های معنوی به معامله بهشت می اندیشیم. دیدن خانه بدون دیدن صاحب خانه چه لذت و ارزشی دارد؟ دیدار دوست، در حضور خالق بهشت بودن، لذت واقعی است و طعمی وصف ناپذیر دارد. جامه ای زیبا را دیدن و به تن کردن لذتبخش است اما روشن است که دیدار و شناختن هنرمندی که چنین جامه ای را دوخته بسیار دلپذیرتر است و حظی عمیق تر و دلنشین تر برایمان به ارمغان می آورد.

telegram.me/attar
خاتم تو این دل است و هوش دار
تا نگردد دیو را خاتم شکار
پس سلیمانی کُند بر تو مدام
دیو با خاتم حذر کن والسّلام
(مثنوی/دفتر چهارم)

گوهر وجود آدمی، دل است. دل عرش پروردگار است و نور حقیقت در این لطیفه الهی به ظهور می رسد. مولانا مشفقانه از ما می خواهد از دل به دقت مراقبت کنیم. به ما هشدار می دهد که دل نگین سلیمانی وجود ما است و اگر اهریمن بر آن دست یابد، نور حقیقت از وجودمان خواهد رفت. کلید راهگشایی که مولانا برای مراقبت از دل معرفی می کند، دقت در انتخاب دوست و همدم است. برخی همنشینان سارقانی هستند که دل را می دزدند و ما را در زندان هوس های دنیوی گرفتار می کنند.

telegram.me/attar
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
(مثنوی/دفتر اول)

آرزو داشتن و رویایی شخصی برای خود ترسیم کردن، به زندگی آدمی معنا می بخشد. کسی که آرزویی ندارد در واقع درک و دریافت کاملی از خود ندارد؛ وجود خود را نکاویده و احساس افسردگی و بی انگیزگی می کند. رویای شخصی در وجود ما حرکت پدید می آورد و این حرکت اگر با مداومت، تعقل و تعمق همراه باشد، زیباترین رنگ ها را به زندگی می بخشد. ناشکیبایی مجال تعقل و برنامه ریزی هدف‌مند را از ما می گیرد. از این رو مولانا، در مسیر تحقق آرزو، ما را به بردباری توصیه می کند. از دیدگاه او این بردباری از سویی با تلاش و از سوی دیگر با رضا همراه است. در وجود انسان خودآگاه؛ طلب، جهد، توکل و رضا به مشیت خداوند همه با هم حضور دارند. خداوند است که صلاح و خیر ما را می داند و در هر قسمت از مسیر رشد جلوه ای از این ویژگی ها را روزی ما می کند.

telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین

💠 شکر، ایزد را و عیسی را که ما/ گشته ایم آن کیش حق را رهنما

💠 از جهود و از جهودی رسته ام/ تا به زناری میان را بسته ام

💠 دور دور عیسی است ای مردمان/ بشنوید اسرار او به کیش جان

💠 کرد با وی شاه آن کاری که گفت/ خلق حیران مانده زان مکر نهفت

راند او را جانب نصرانیان/ کرد دعوت شروع او بعد از آن

🌐 این ابیات مطابق با شماره 358 الی 362 از مثنوی شریف و معنای آن چنین است: دیدیم که قرار بر این شد که شاه، وزیر را به میان نصرانیان بفرستد تا با مکر و حیله آنها را منحرف کند. از این جهت وزیر در میان آنها می گوید: شکر خدا و درود عیسی را که از مرگ جان سالم به در بردم و راهنمای این دین حق شده ام و شکر که از موسوی بودن و جهودان خلاص شدم و زنار را محکم بسته ام. ای مردمان اکنون دور، دور عیسی است و اسرار دین او را به جان بشنوید و به کار ببندید. وقتی که این مقدمات عملی شد البته که عیسویان مرا امین و مقتدای خود تصور می کنند و سر فرود می آورند و مرا امین خود خواهند دانست و چون وزیر این مکر به شاه گفت، خیال شاه آسوده شد. اکنون وزیر به میان نصارا رفته تا مکر خود را عملی کند(موسی نثری) بدیهی است استاد فروزانفر در مورد این ابیات مطلب خاصی ایراد نکرده اند

ادامه دارد...
telegram.me/attar
♻️ "قبول کردن نصارا مکر وزیر را"

💠 صدهزاران مرد ترسا سوی او/ اندک اندک جمع شد در کوی او

💠 او بیان می کرد با ایشان به راز/ سر انگلیون و زنار و نماز

💠 او به ظاهر واعظ احکام بود/ لیک در باطن صفیر و دام بود

💠 بهر این بعضی صحابه از رسول/ ملتمس بودند مکر نفس غول

💠 کاو چه آمیزد زاغراض نهان/ در عبادتها و در اخلاص جان

💠 فضل طاعت را نجستندی از او/ عیب ظاهر را بجستندی که کو

💠 مو به مو و ذره ذره مکر نفس/ می شناسیدند چون گل از کرفس

💠 موشکافان صحابه هم در آن/ وعظ ایشان خیره گشتندی به جان

🌐 این ابیات مصادف با شماره ۳۶۳ الی ۳۷۰ از شرح مثنوی شریف معنوی و ادامه آن نقطه ای است که شاه، وزیر را به میان نصارا فرستاد. مولانا ذکر می کند که عیسویان کم کم به دور او جمع شدند تا شماره آنها به چندصد هزار رسید. وزیر مکار برای نصارا آغاز کرد به گفتن اسرار انجیل و زنار و نماز و با کمال فصاحت و بلاغت از افعال و اعمال مسیح(ع) می گفت. اما می دانیم که این وعظ در ظاهر بود و اما در باطن گستراندن دام بود. همین نکته باریک تر از مو بود که اصحاب پیامبر گرامی اسلام(ص) همواره از ایشان می خواستند که مکر نفس اماره را به آنها بشناساند و سوال می کردند که نفس اماره چگونه اغراض نفسانی را با عبادت و اعمال حسنه ایشان بلکه در اخلاص اشخاص می آمیزد و همه چیز انسان را باطل می کند. اصحاب، عیوب باطن را می خواستند و چون علفهای بدبویی که از میان سبزی خوش بو بر می آید مکر نفس اماره را از حضرت می خواستند چنان که پیش از این گذشت مشاهده شد که مولانا داستان کنیزک را به پادشاه نصرانی کش گره می زند. اگر آن شاه به دستور خدا می کشت این شاه از روی هوس و هوی نفس و با مکر به سراغ این قوم رفت و البته که تمام مشکلات ناشی از غلبه هوی و هوس نفسانی است(موسی نثری؛ ابیات ۳۶۳ الی ۳۶۶).

💠 اما در خصوص بیت دوم استاد فروزانفر معتقد هستند که واژه #انگلیون در اصل یونانی است و ریشه آن با انجیل یکی است که به معنای "مژده" و "بشارت" است. اما به عقیده ایشان #غول، داهیه و بلای سخت است. جنسی از شیطان که به زعم عرب در بیابانها و بیشه ها زندگی می کند و بر سر راه می نشیند و مسافر را له بیراهه می کشد تا آدمی را هلاک کند. اما "نفس" در تعبیر صوفیه مجموع اخلاق ناشایست است که سرچشمه اخلاق مذموم است و آن را مقابل روح می دانند. اما "نفس اخلاص" پاک داشتن قصد و نیت است از ملاحظه غیر حق و برخی گفته اند که آن است که عمل به قصد نزدیکی حق باشد و مقصود مولانا از اخلاص جان همان اخلاص در نیت است و مستلزم فنای حظ های بشریکه فقط به صدیقان می رسد. در این ابیات، مولانا دشواری غلبه سالک را بر نفس و معرفت مکر و مکاید آن طرح می کند. به نظر مولانا اخلاص شرایطی است که دیر به دیر دست می دهد زیرا سالک گاهی خود را مخلص می پندارد و شاید سالها در این گمان اشتباه باقی می ماند. در نتیجه اخلاص وقتی حاصل می شود که ریشه هوس به کلی از بین رفته باشد که مرحله ای بسیار دشوار است. اما "مو به مو" تعبیری است که در مورد بحث از جزئیات فصیح و بلیغ به کار می رود.

🌺 ادامه دارد...

telegram.me/attar
محسنان مُردند و احسان ها بماند
ای خُنک آن را که این مرکَب براند
(مثنوی/دفتر چهارم)

همه آدمیان روزی از این دنیا می روند. پارسایان نیز مثل همه مردم روزی می میرند؛ اما یقینا خوبی و پارسایی می ماند. آنچه فانی است ما هستیم نه افعال و کردارهای ما. بدی ها نیز می مانند. مولانا می گوید خوشا به حال آنان که بقای اعمال را باور دارند و مسیر زندگی خود در عالم را با توجه به چنین باوری ترسیم می کنند. خوشا به حال آنان که بر مرکب احسان سوار می شوند و می تازند. آنان می دانند که سرانجام روزی راکب بر زمین خواهد افتاد اما مرکب همچنان به حرکت خود ادامه می دهد.
telegram.me/attar
آنک رمزی را بداند او صحیح
حاجتش ناید که گویندش صریح
(مثنوی/دفتر چهارم)

هوشیاری و دانایی شرط لازم برای درک و فهم سخنان پوشیده، رمزآلود و غیر مستقیم است اما شرط کافی نیست. برای دریافت حقیقت دل و ضمیر نیز باید به کمک خرد آیند. دلی که پاک و صیقلی است، می تواند به کنه سخن نفوذ کند؛ پرده از روی معنای حقیقی عبارات بردارد و لبّ کلام را دریابد. عرفا بسیار در پرده و رمزآلود سخن گفته اند. این امر دو دلیل عمده داشته است: یکی آنکه همگان را محرم معانی باطنی و پنهان نمی دانستند و دوم آنکه باور داشتند تنها آنانی که دل و ضمیری روشن دارند مستحق دریافت پیام آنان هستند.

telegram.me/attr
گر شَوَد عالَم پر از خون مال‌ْمالْ
کی خُورَد بندهٔ خدا الّا حلال؟
مثنوی_مولانا

اگر همه دنیا را ظلم فرا بگیرد, بندۀ حقیقی خدا باز هم فقط روزی حلال می خورد.
@attar
کس به زیر دُمّ خر خاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد
(مثنوی/دفتر اول)

برای حل هر مشکلی باید از راهی مناسب آن وارد شد. خرد ابزاری مطمئن برای یافتن راه حل است. سبب اصلی لاینحل ماندن مشکلات، مراجعه نکردن به عقل است. اگر راه حل نه بر اساس اندیشه و تفکر؛ بلکه بر پایه هیجان ها، تعصبات، جزم نگری ها و حتی ستیزه و خشونت جستجو شود به نتیجه مطلوب منجر نخواهد شد.
مولانا در تبیین این موضوع مثال خری را ذکر می کند که خاری به پای او رفته اما از آنجا که خرد و توان فکری لازم برای خارج کردن خار از پا ندارد، به جهیدن می پردازد. روشن است که این عمل خار را بیشتر در پای او فرو می کند.
telegram.me/attar
زين سبب پيغمبرِ با اجتهاد
نام خود وآنِ علی مولا نهاد

گفت: هر كو را منم مولا و دوست
ابن عمِّ من، علی، مولای اوست

كيست مولا؟ آن‌كه آزادت كند
بندِ رقّيت ز پايت بركند

چون به آزادي نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبيا آزادی است

ای گروه مؤمنان شادی كنيد
همچو سرو و سوسن آزادی كنيد
(مثنوی مولوی)

telegram.me/attar
اگر امام حسین (ع) هم‌اکنون در بین ما حاضر شود، از عملکردهای ما در زنده‌نگهداشتن نهضت عظیمش چه می‌بیند؟ او ما را نظاره خواهد کرد که همچون قوم بنی‌اسرائیل که در غیاب موسی «گوسالۀ سامری» را بر سر دست بلند کردند ما نیز در غیاب او عَلَم‌ها ساخته، سرهای اژدهای فلزی را بر طرفین آن قرار داده، مجسمه‌های فلزی شیر، گوزن، طاووس و ... را به جای گوساله بر آن نصب کرده‌ایم؛ آن را بلند می‌کنیم و به هر سو می‌کشیم و در حقیقت، َلَم #نهضت او را تبدیل به َلَم #زورآزمایی و #خودنمایی نموده‌ایم؛ در کجای مکتب مقدس اسلام که با بت‌شکنی آغاز شد، بلندکردن مجسمه‌های فلزی حیوانات توصیه شده است؟ این امر در مذهب شیعه چه جایگاهی دارد و نگاه حسین (ع) در این مورد به ما چگونه خواهد بود؟
بی‌شک او ما را خواهد دید که باطن را فدای ظاهر کرده‌ایم و در این مراسم مهم، کمتر به درس‌های عاشورا می‌اندیشیم و بسیار اندک عمل می‌کنیم؛ بیایید بیدار شویم و حرمت اسلام را حفظ کنیم .

telegram.me/attar
🏴🏴🏴🏴🏴🏴
شيهه ى اسبى كه مى پيچد به باد
خورشيدى كه سر به سرنيزه نهاد
دست خونينى به بالا مى رود
آبروى آب و دريا مى رود
بخشى از جان جهان كم مى شود
آسمان روى زمين خم مى شود
داغى در چشمان باران است حسين
هر شبم شام غريبان است حسين

ای ماه خون ، ای محرم
ای ماه شور و شعور و عشق و فریاد ، ماه اشک هاي بي اختيار
باز هم آمدی و سکوت تاریخ را درهم شکستی تا به یاد همگان بیاوری در مقابل ظلم و ذلت نه تنها سکوت روا نیست، بلکه از جان و مال و فرزند و همه ی تعلقات دنیوی باید گذشت و به ارزش هایی فراتر رسید.
سلام بر حسین(ع) سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش

فرارسیدن ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برشیفتگان و عاشقان حسینی و رهروان عاشورا تسلیت باد.

🆔telegram.me/attar
در تاریخ عرفان، چهار شخصیت محوری در میان اولیاء وجود دارد که مورد توجه خاص بوده‌اند و یکی از آنها #**امام**_**حسین**(ع) است.
امام حسین به عنوان یکی از اولیای خاص بسیار مورد توجه عرفا بوده است. یکی از آثار مهم عرفانی که مقام این امام در آن بسیار ویژه است، مثنوی مولوی است. #**مولانا** در #**مثنوی** یک بار به صورت مستقیم به عزای امام حسین می‌پردازد و در آن جا می‌خواهد به ما هشدار دهد این عزاداری ظاهری که برای امام حسین می‌کنید بهتر است برای خودتان باشد، نه برای امام حسین. تسلیت به خودتان باشد و نه تعزیت به امام حسین.

مولانا در دفتر ششم، داستانی را آورده که در آن شاعری وارد حلب می‌شود و می‌بیند عده‌ای دارند گریه و زاری می‌کنند. می‌پرسد چه شده است؟ می‌گویند مگر تو نمی‌دانی که روز عاشورا است و امام حسین و یارانش شهیده‌اند. مولانا در اینجا از زبان مردم حلب سخنان لطیفی را در مدح امام حسین می‌گوید:

روز عاشورا نمی‌دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است

پیش مؤمن کی بود این قصه خوار
قدر عشق گوش عشق گوشوار

پیش مؤمن ماتم آن پاک روح
شهره‌تر باشد ز صد طوفان نوح

مولانا این را از زبان حلبیان درباره امام حسین می‌گوید. شاعر اما تعجب می‌کند و می‌گوید این جریان چه زمانی اتفاق افتاده است؟ حلبیان می‌گویند: چند قرن پیش. و شاعر در جواب می‌گوید: تازه این خبر به شما رسیده است؟ مولانا نمی‌خواهد بگوید که چرا دارید گریه می‌کنید، بلکه می‌خواهد بگوید که این گریه و عزاداری شما از سر بی‌معرفتی است. اگر می‌خواهید عزاداری کنید:

پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زآنکه بد مرگی است این خواب گران

شما چند قرن است که خوابیده بودید و الآن هم خوابید و هنوز نفهمیده‌اید که چه شده است. از نظر مولانا اگر این افراد در زمان امام حسین هم زندگی می‌کردند، چه بسا جزء اصحاب یزید بودند و بنابراین باید برای خودشان گریه کنند. وقتی باید گریه کرد که بدانیم امام حسین که بود و چه کرد. او خسروی بود که از زندان رهید و دیگران را هم آزاد کرد.

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن

ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جان‌سپار و چشم سیر

مولانا می‌گوید اگر این گریه تو واقعاً از سر معرفت است پس چرا هیچ تحولی در خودت پیدا نمی‌شود و چرا خودت تغییر نمی‌کنی و در خوابی؟ پس بدان که این گریه به دردی نمی‌خورد.

این ابیات را برخی اینگونه تفسیر کرده‌اند که مولانا ضد امام حسین سخن گفته است در حالی که مولانا در اینجا در واقع بر ضد عزاداران بی‌معرفت امام حسین سخن می‌گوید. بی‌معرفتی‌ای که صفت دینداران قشری است اما درباره خود امام حسین و شهیدان کربلا، مولانا چندین جا در غزلیات شمس به مدح سخن گفته است.

اما زیباترین سخنان مولانا درباره امام حسین را می‌توان در غزلیات دید که چنین می‌سراید:

کجایید ای شهیدان خدایی
بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک‌بالان عاشق
پرنده‌تر ز مرغان هوایی

مولانا هم در دیوان شمس و هم در مثنوی غالباً وقتی اسم شهید را می‌آورد یاد آور شهیدان کربلا می‌ شود و نمونه اعلای شهید را شهدای کربلا می‌داند. اما مولانا درباره شهیدان کربلا، صفت اصلی آنها را رها شدن و آزاد شدن می‌خواند:

کجایید ای ز جان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایید

کجایید ای در زندان شکسته
بداده وام‌داران را رهایی

این صفت رها شدن و آزاد شدن، صفت ولی است و کسی که اهل ولایت به معنای حقیقی لفظ است.
مولانا در جای دیگری نیز چنین می‌گوید:

دلست همچو حسین و فراق همچو یزید

مولانا می‌گوید دل مثل امام حسین و فراق همچو یزید است. دل مقام وصل است و فراق مقام دنیابینی و کثرت‌بینی. امام حسین به وصال و وحدت رسیده است در حالی که یزید در همان مقام کثرت‌بینی و دنیابینی باقی مانده است. اوّلی اما زنده و دومی مرده است:

شهید گشته به ظاهر، حیات گشته به غیب
اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا

بنابراین حسین و شهدا رهیده و آزاد شده‌اند. مولانا در چند جای دیگر هم از امام حسین و شهادت ایشان که عین آزادگی است، سخن گفته است. نکته‌ای را که عرفا در عزاداری‌شان برای امام حسین در نظر دارند این است که اگر این عزاداری ها از سر معرفت نباشد، ما باید برای خودمان عزا بگیریم اما اگر ذکر مصیبت به معنای دقیق لفظ ذکر باشد، آنگاه متوجه می‌شویم که:

پیام واقعی کربلا و پیام واقعی ولی، پیام آزادی و آزادگی است.

telegram.me/mahdashtekhob