─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
83 subscribers
60 photos
5 videos
8 files
386 links
Download Telegram
بر سَر هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوال تو
(مثنوی/دفتر اول)

همه ی ما در قدر و اندازه ی خود مگس هایی در بیرون و درون خود داریم که مانع دیدن شفاف و واقعی می شود. این مگس ها اجازه نمی دهند خود را به روشنی ببینیم. مگس ها همان اندیشه های ناصواب و دارایی های مادی غیر ضروری هستند. همچنین افرادی که گرد ما جمع شده و بر درون ما تاثیر منفی گذاشته اند مصداق چنین مگس هایی هستند. مولانا ما را به پراکندن این مگس ها توصیه می کند تا بتوانیم از تاریکی های خودساخته پاک شویم و خود را در نور ببینیم و بشناسیم.

telegram.me/attar
از حسد بر یوسف مصری چه رفت
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
(مثنوی/دفتر دوم)

حضرت یوسف علیه السلام به سبب حسادت برادران در چاه گرفتار شد. برادران یوسف که نمی توانستند جمال و زیبایی های دیگر وجود او را ببینند، دست به توطئه زدند و او را در چاه انداختند. شاید گرگی که در داستان یوسف می بینیم به تعبیر مولانا نمادی برای حسد است. حسد گرگی است که همواره در کمین است تا صید کند. این نکته نیز در خور تامل است که حسد نخست به خود فرد حسود آسیب می رساند. حسد همچون خوره ای است که صاحب خود را در عذاب می افکند یعنی زیان و صدمه حسادت در وهله نخست حاسد را در بر می گیرد.

telegram.me/attar
آینه کو عیبِ رو دارد نهان
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو
(مثنوی/دفتر چهارم)

آینه تصویر کاملی از آدمی نشان می دهد. آینه ای نیست که تنها زیبایی های ما را تصویر کند. مولانا آدم های اطراف ما را همچون آینه هایی می داند که باید تصویری کامل به ما ارائه دهند اما گاه این تصویر بسیار ناقص است. گاهی آنها تنها از ما تعریف و تمجید می کنند، از زیبایی های صورت و سیرت ما سخن می گویند اما زشتی ها، کژی ها و نقاط ضعف ما را نشان نمی دهند. مولانا توصیه می کند که از چنین آینه هایی دوری کنیم زیرا حقیقت را به صورت کامل منعکس نمی کنند و ما را در غفلت نگاه می دارند. این رفتار به مرور ما را دچار تکبر و خودبینی می کند.
telegram.me/attar
چون حقیقت پیش او فرْج و گلوست
کم بیان کن پیش او اسرار دوست
(مثنوی/دفتر پنجم)

غریزه امری جبری است که پروردگار در وجود آدمی نهاده است و نیمه خاکی سرشت انسان را رقم می زند؛ اما کیفیت پرورش و مدیریت غرایز در محدوده اختیار بشر قرار دارد. کسانی که نمی توانند امیال مادی خود را مدیریت کنند در واقع همه وجود خود را به جبر سپرده اند و بر اختیار خویش خط بطلان کشیده اند. مولانا در این بیت گفتگو با چنین افرادی را بی ثمر می داند و باور دارد سخن گفتن از معنویت و تاکید بر عنصر اختیار در نزد چنین افرادی اتلاف وقت است. شهوات و امیال مادی تنها مفهومی است که در دایره تنگ فهم این افراد می گنجد.

telegram.me/attar
گرچه بیرون اند از دور زمان
با من اند و گِرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان
من به بیداری همی بینم عیان
(مثنوی/دفتر سوم)

فراق و فقدان دشوار است. وقتی عزیزی را از دست می دهیم و می دانیم که دیگر هرگز او را در این دنیا نخواهیم دید، اندوهی سنگین قلبمان را می فشرد. مولانا در این ابیات با طرح نگرشی نو برای تسکین و آرامش در این لحظات دریچه ای پیش روی ما می گشاید:
اگر رابطه ما با آن عزیز از دست رفته، لذت بخش و لطیف بوده حتی در نبود او نیز می توانیم همچنان با او زندگی کنیم؛ در زندگی ما حضور دارد، او را حس می کنیم و از بودنش لذت می بریم. از نظر مولانا حضور فیزیکی آن محبوب شرط حس وجود او نیست؛ او چشم درون ما را به نوعی دیگر از دیدن فرا می خواند: احساس حضور معنوی محبوب که بسیار دلپذیر و آرامش بخش است.

telegram.me/attar
پردهٔ خورشید هم نور رب است
بی نصیب از وی خفّاش است و شب است
(مثنوی/دفتر ششم)

کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات پروردگار در عالم را می بیند و نور خدا را در همه مظاهر حق می بیند. صفات و اسمای الهی در همه عالم خود را به ما نشان می دهد و پروردگار با همه مظاهرش در این دنیا جلوه گری می کند. مولانا در این تمثیل، خورشید را به عنوان نمادی برای پروردگار به کار برده که روشن و عیان در عالم حضور دارد. کسانی که این نور عظیم و روشن را نمی بینند همچون خفاشانی هستند که روز و شب برایشان یکسان است و همواره در تاریکی هستند.

telegram.me/attar
به نام خداوند بخشنده و مهربان

"حکایت داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب"

🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/attar
💠 بود شاهی در جهودان ظلم ساز/ دشمن عیسی و نصرانی گداز

💠 عهد عیسی بود و نوبت آن او/ جان موسی او و موسی جان او

💠 شاه احول کرد در راه خدا/ آن دو دمساز خدایی را جدا

🌐 زمانی بود که جهودان پادشاه ظالمی داشتند که با عیسی(ع) دشمن و اسباب زحمت عیسویان بود. آن تاریخ عهد عیسی بود ولی مسلم بود که عیسی جان موسی و موسی جان عیسی بود. این پادشاه به خیال خود و برای رضای خدا، این دو دمساز را که با یک دیگر متحد بودند از یک دیگر جدا فرض کرده بود(نثری، ابیات 324_326).

اما جهود صورت دیگری از کلمه #یهود و #نصرانی نسبت است به ناصره که شهری واقع در فلسطین و مولد مسیح و مسکن مریم مقدس بوده است. در این ابیات استاد فروزانفر بر این عقیده است که مولانا در چندین بیت اختلافات و تعصبات دینی را مورد انتقاد جدی قرار داده است که این ابیات نمونه ای از آن است. مولانا اصول ادیان را واحد می داند و همه آنها را منتهی به حقیقت دانسته است. دشمنی ها و خونریزی هایی که در هر عصر به نام دین روا می شود از آثار جهل و غفلت و رنگ عالم فانی است ولی کسی که به عالم قدیم متصل شود و حقیقت را چنانکه باید بشناسد جدل و خلاف را به یک سو می نهد و متوجه می شود که انبیای الهی نور واحدی بوده اند. پیروان ادیان غافل از این هستند که میان پیشوایان آنها هیچگونه اختلافی وجود نداشته و همه به یک مسیر واحد دعوت کرده اند چنانکه ناصرخسرو می گوید:

🌹 فضل تو چیست بنگر بر ترسا/ از سر هوس برون کن و سودا را

🌹 تو مومنی گرفته محمد را/ او کافر و گرفته مسیحا را

🌹 ایشان پیامبران و رفیقانند/ چون دشمنی تو بیهده ترسا را

(دیوان ناصرخسرو؛ ص 17)
(فروزانفر،ص 165).

ادامه دارد...

https://telegram.me/attar
✳️ ادامه نوبت پیشین

💠 گفت استاد، احولی را کاندر آ/ رو برون آر از وثاق آن شیشه را

💠 گفت احول، زان دو شیشه من کدام/ پیش تو آرم بکن شرح تمام

💠 گفت استاد آن دو شیشه نیست، رو/ احولی بگذار و افزون بین مشو

💠 گفت ای استا مرا طعنه مزن/ گفت استا زان دو، یک را درشکن

💠 شیشه یک بود و به چشمش دو نمود/ چون شکست او شیشه را دیگر نبود

💠 چون یکی بشکست و هردو شد زچشم/ مردم احول گردد از میلان و خشم

🌐 این ابیات مطابق با ابیات 327 الی 332 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: گویند استادی به شاگرد دوبین خود فرمان داد که شیشه ای را از خانه نزد او بیاورد؛ شخص دوبین، وقتی به داخل خانه رفت دو شیشه در آن دید و سپس بازگشت و به استاد گفت کدام یک از دو شیشه را بیاورم؟! استاد گفت افزون بینی را کنار بگذار که در آنجا فقط یک شیشه وجود دارد. شاگرد در پاسخ گفت: استاد عزیزم، مرا مسخره نکن که خود به دو چشمم دیدم که دو شیشه در آنجا بود. استاد گفت اگر دو شیشه بود، یکی را بشکن و دیگری را بیاور. وقتی که شاگرد شیشه را شکست، هردو از نظرش ناپدید شد. اما می دانید علت دو بینی چیست؟ تمایل به یک طرف خاص و عصبیت در یک امر و خشم و بغض و دشمنی نسبت به طرف دیگر. شیشه یکی بود و به نظر او دو چیز می آمد و چون یکی را شکست دیگر شیشه ای باقی نماند. پس #خشم و #شهوت است که مرد را دو بین می سازد و استقامت روح را از بین می برد و به راه کج می اندازد(نثری، ابیات332_327).

♻️ شرح: میلان(به فتح م و سکون ی)، تمایل و گرایش به چیزی است که مولانا آن را به معنی شهوت و محبت استعمال کرده است. محبت و عداوت سبب می شود که انسان چیزی را که هست نبیند زیرا که هردو خروج از اعتدال است که مثلا دشمن جز عیب نمی بیند و دوست جز خوبی ها و محاسن. مولانا می خواهد به وجه تمثیل به ما بگوید که هر داوری که در کسوت محبت و یا عداوت باشد درست نیست و بیرون از عدل است. این تمثیل اخذ شده از مرزبان نامه است که فریدالدین عطار نیشابوری آن را به نظم درآورده است.

telegram.me/attar
گهگاه به حق، زیبایی ها و توانایی های آدمی، دشمن جان او می شوند. #مولوی در دفتر نخست مثنوی معنوی، ذیل آن حکایت شیرین و عبرت آموز شاهزاده و کنیزک، آن هنگام که آن مرد معشوقه ی کنیزک در بستر مرگی که برای او تدارک دیده اند، به تلخی خوابیده و در حال احتضار -(جان دادن)- است، از زبانش می گوید:
خون دوید از چشم همچون جوی او
"دشمن جان وی آمد روی او!

دشمن طاووس آمد پر او!
ای بسی شه را بکشته فر او!

گفت من آن آهو ام کز ناف من
ریخت آن صیاد خون صاف من!
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدنش برای پوستین!
ای من آه پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان! "


و سپس از همین منظر برای ما عبرت دیگر می آورد تا حکمتی ارزشین دریابیم و آن اینکه هر چه کنیم نهایتا به خویشتنمان باز می گردد:
آن که کشتستم پی مادون من
می نداند که نخسپد خون من؟!
"بر من است امروز و فردا بر وی است!
خون من چون کس، چنین، ضایع کی است؟!
گرچه دیوار افکند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را، صدا!"

آری چنین، شمس تبریزی نیز، جهان را، به دایره ای شبیه می داند که هر چه دهی، همان را، در مرکز تکرار بازخورد عمل خود، باز خواهی گرفت!
به هر حال مارکس هم می گفت که تاریخ دوبار تکرار می شود، یک بار بطور تراژدی و باردوم به طور کمدی!
مراقب باشیم تراژدی رفتار ما، چون کمدی طنز آمیز تلخی، بر سرمان، هوار نگردد.

Telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین

🔱 آموختن وزیر، مکر، پادشاه را

💠 او وزیری داشت گبر و عشوه ده/ کاو بر آب از مکر بربستی صد گره

💠 گفت ترسایان پناه جان کنند/ دین خود را از ملک پنهان کنند

💠 کم کش ایشان را که کشتن سود نیست/ دین ندارد بوی، مشک و عود نیست

💠 سر پنهان است اندر صد غلاف/ ظاهرش با تست و باطن بر خلاف

💠 شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست/ چاره آن مکر و آن تزویر چیست

💠 تا نماند در جهان نصرانیی/ نی هویدا دین و نی پنهانیی

🌐 این ابیات از شماره 338 الی 343 از شرح مثنوی و معنای آن چنین است: شاه که بالاتر ذکر او رفت، وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد زمان خود بود و از آب خالص کره می گرفت. او به شاه گفت که مسیحیان دین خود را از شاه پنهان می کنند و جان خود را در پناه این تدبیر حفظ می کنند. وزیر به پادشاه توصیه می کند که اینها را نکش و اسرارشان را به دست آور. کشتن اینها سودی ندارد و دین مانند مشک و عود نیست که از بوی آن به وجودش پی ببری. دین، یک راز نهانی است که در صد پرده پنهان شده است. ظاهرشان با تو و باطنشان بر خلاف تو است. و اما شاه از وزیر حیله گر تدبیر می خواهد که چه باید کرد که هیچ #عیسوی در جهان باقی نماند؟

♻️ شرح: گبر، مطلق کافر است و این وزیر یهودی بود. وانگهی که مولانا از اصلاح "پناه جان کردن" استفاده می کند تا معنای #تقیه را برساند و ممکن است که آن را به حفظ جان هم معنی کنیم. پس باید دانست که، دین و اعتقاد امری قلبی است و بنابراین کتمان آن ممکن است آنگونه که علم به اقرار و اعتراف منوط است. بنابراین باید بنگریم که تدبیر وزیر مکار چه بود که شاه را از کشتن عیسویان برحذر داشت؟

🔘 ادامه دارد...

telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین

💠 گفت ای شه گوش و دستم را ببر/ بینی ام بشکاف و لب در حکم مر

💠 بعد از آن در زیر دار آور مرا/ تا بخواهد یک شفاعت گر مرا

💠 بر منادی گاه کن، این کار تو/ بر سر راهی که باشد چار سو

💠 آن گهم از خود بران تا شهر دور/ تا دراندازم در ایشان شر و شور

🌐 پیش از این نگریستیم که پادشاه تدبیر از وزیر مکار و حیله گر در کشتن نصرانیان خواسته بود. این ابیات از شماره 344 الی 347 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است که: وزیر گفت، ای شاه تدبیر این است که گوش و بینی و دست مرا قطع کن و بعد از آن مرا پای دار بفرست و کسی را مامور کن که مرا شفاعت کند و از کشتن من صرف نظر کن. این کارها نیز باید علنا در چهارسوق انجام بگیرد. پس از آن مرا به شهر دوری که مسیحیان در آنجا هستند تبعید کن تا من با تدبیری که در نظر گرفته ام در اتحاد و جمعیت ایشان رخنه افکنم و میانشان تفرقه اندازم و حکم مر(با ضم م)، همان حکم مخالف میل است. این ابیات واضح است و فروزانفر به جز معنای واژه شر و شور به #فتنه تحلیل خاصی بر این ابیات نیاورده است.

💬 هرگاه که ابیات جدید در ادامه ابیات پیشین ارسال می شود جای بس خشنودی است که مخاطب ارجمند بازگردد و ابیات را از ابتدا جهت حفظ سیر داستان بخواند.

🔘 ادامه دارد...

telegram.me/attar
🌺 ادامه ابیات پیشین

🌺 تلبیس وزیر با نصارا

💠 پس بگویم من به سر نصرانی ام/ ای خدای رازدان می دانی ام

💠 شاه واقف گشت از ایمان من/ وز تعصب کرد قصد جان من

💠 خواستم تا دین ز شه پنهان کنم/ آنکه دین اوست ظاهر آن کنم

💠 شاه بویی برد از اسرار من/ متهم شد پیش شه گفتار من

💠 گفت، گفت تو چو در نان #سوزن است/ از دل من تا دل تو #روزن است

💠 من از آن روزن بدیدم حال تو/ حال تو دیدم ننوشم قال تو

💠 گر نبودی جان عیسی چاره ام/ او جهودانه بکردی پاره ام

✳️ این ابیات مطابق با شماره 348 الی 354 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: در ابیات پیشین مشاهده شد که شاه با مکر وزیر در پی این بود که میان نصارا به جای کشتن آنها فتنه دراندازد و وزیر پیشنهاد رانده شدن از درگاه پادشاه را داد و او را به شهر دوری فرستاد که نصارا در آنجا بود. سپس در ادامه به پادشاه می گوید من به آنها خواهم گفت که فرزند نصرانی بوده و نصرانی زاده ام و چون شاه از مسیحی بودن من آگاه شد با عصبیتی که دارد قصدجان من کرد. من می خواستم که دین خود را از شاه پنهان کنم و در ظاهر، خودم را هم دین و هم آیین او جلوه دهم. ولی به تدریج، شاه از اسرار من آگاه شد و به من گفت، گفته های تو هم چون سوزنی در نان است و این گفته ها همچون روزنه ای است که از دل به دل راه می یابد و من از آن روزنه، خیال و باطن تو را دیدم و اکنون دیگر اظهارات تو را باور نخواهم کرد. پس اگر کمک عیسی نبود این شاه درنده خو مرا پاره می کرد(موسی نثری، 354_348).

🌐 تا بیت 351، استادفروزانفر سخن خاصی به میان نیاورده و در بیت بعد از آن می گوید: سوزن در نان به کنایه سخن موثر و کارگر است چنانکه سوزن در نان فرو می رود و مصراع دوم اشاره ای است به اینکه "من القلب الی القلب روزنه". اما در بیت بعدی نوشیدن همان گوش کردن و شنیدن و ظاهرا مخفف #نیوشیدن است.

ادامه دارد...

telegram.me/attar
پاسداری از ایمان یعنی چه؟ می دانیم که ایمان اکراه بردار نیست. آیهٔ مبارکهٔ "لااکراه فی الدین" اشاره به همین معنا دارد. دین از جنس دوست داشتن است، از جنس عشق ورزیدن است. هیچ کس را به زور نمی توان دوستدار دیگری کرد. دوستی به جبر و اکراه در دل کسی نمی نشیند. جسم را می توان مورد تحکم و اسارت قرار داد، اما در دل به جبر نمی توان راه پیدا کرد، مگر آنکه کسی به طبع و از روی رغبت دلبردهٔ چیزی بشود. بنابراین "لااکراه فی الدین" دو معنا دارد: یکی آنکه "مردم را برای ایمان آوردن اجبار نکنید" و معنای دیگر و بالاترش این است که حتی اگر اجبار کردید و مردم به ظاهر ایمان آوردند، آن ایمان، ایمان نیست. چرا که ایمان ذاتا اکراه بردار نیست. ایمان را نمی توان به جبر در قلوب آدمیان وارد کرد.

telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین

💠 بهر عیسی جان سپارم سر دهم/ صدهزاران منتش برخود نهم

💠 جان دریغم نیست از عیسی و لیک/ واقفم بر علم دینش نیک نیک

💠 حیف می آمد مرا کان دین پاک/ در میان جاهلان گردد هلاک

🌐 این ابیات مطابق با شماره 355 الی 357 از مثنوی شریف و در ادامه ابیات پیشین می گوید: من از برای عیسی جان می سپارم و در راه او سرم را فدا می کنم و از جان خود دریغ نمی کنم و چون به این دین پاک علم دارم حیف است که من بمیرم و این دین پاک میان نادان ها نابود شود و از بین برود.

🌐 در شرح فروزانفر در خصوص این ابیات مطلبی عرضه نشده است.

ادامه دارد...

telegram.me/attar
آتشِ زهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت(حافظ)
.......

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر می‌كنند
چون به خلوت می‌روند آن كار ديگر می‌كنند

مشكلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه‌فرمايان چرا خود توبه كمتر می‌كنند؟!

گوييا باور نمی‌‌دارند روز داوری
كاين همه قلب و دغل در كارِ داور می‌كنند(حافظ)
........

غلام همّت دُردی‌كشانِ يك‌رنگم
نه آن گروه كه اَزرق‌لباس و دل‌سيهند (حافظ)
.......

باده‌‌نوشی كه در او روی و ريايی نبود
بهتر از 'زهدفروشی كه در او روی و رياست' (حافظ)
.......

به مارماهی مانی، نه این تمام و نه آن!
منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی (سنایی)
.......

آه از این قومِ ریایی که در این شهرِ دو‌روی
روزها شحنه و شب باده‌فروشند همه (شفیعی کدکنی)

telegram.me/attar
جنون نو

حافظ می‌گوید: «اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود/ در مکتب غم تو چنین نکته‌دان شدم.» یعنی من نخست در بی‌خبری محض بودم؛ آنچه چشم مرا و سپس زبانم را گشود، ورودم به مکتب عشق بود. پیشتر جهان با من سخن نمی‌گفت و من نیز با او. از آن روز که مکتبم و نگاهم دیگر شد، بلبل باغ جهان شدم. پیشتر طوطی بودم و دیگران سخن در دهانم می‌گذاشتند. امروز که از چشم‌اندازی دیگر جهان را می‌بینم، یک سینه سخن دارم.
نگاه برتر به هستی و خدا، ذهن و زبان انسان را می‌گشاید؛ آیین کهنه‌‌پرستی را از چشم می‌اندازد و جهانی دیگر می‌آراید. فرق است میان بلبل که از فیض گل سخن می‌آموزد با طوطی طبع زبون که به تکرار و نشخوار قناعت می‌کند. صدرنشین دیوان غزل می‌گفت: بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش.» یعنی گلبانگ بلبل، از رنگ و بوی گل است.
از نشانه‌های درستی راه، همین است که ذهن و زبان راهرو را می‌‌گشاید و قوای ذهنی او را به کار می‌اندازد و جنبش جسم جهان را پیش چشم او می‌آورد:
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان

آنگاه که از منظری درست می‌نگری، چندان سخن برای گفتن و نهفتن داری که درمی‌مانی؛ اگرچه دهانی باشد تو را به پهنای فلک. و هر گاه که زبان می‌گشایی، سخنی نو می‌گویی و از خدایی تازه پرده برمی‌داری. اندیشه‌‌های مرده و کم‌جان، در چرخه‌ای از تکرار و کلی‌گویی و نبش قبر، دست‌وپا می‌زنند و «عشق داند که در این دایره سرگردانند.» آنان سر بر آستان تقلید و تکرار گذاشته‌اند و هر کس را که نه چون ایشان است، غریبه و غرایب‌گو می‌پندارند. ذوق مستی ندارند تا سرود مستانه سرایند و وقت و حال دیگران را هم خوش کنند.
پس بنگرید کدام اندیشه در نوآوری و آفرینش‌گری ناتوان‌تر است؛ این ناکامی را نشانۀ مردگی آن بدانید؛ اگرچه همچون زامبی در کوچه و خیابان، جلو چشم شما راه برود و خودنمایی را از حد بگذراند. تصادفی نیست که یکی جز تار تکرار نمی‌تند و دیگری هزاردستان است. از سنگ و کلوخ، بنفشه می‌روید، اگر زنجیر از پای چشم برداری.

امروز جنون نو رسیده‌ است
زنجیر هزار دل کشیده‌ است

امروز بنفشه‌زار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده‌ است

بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوه‌ها پزیده‌ است

گویی که خدای، عالمی نو
در عالم کهنه آفریده ا‌ست

مولوی، تا آن روز که از روزنۀ خانه‌اش دنیا را می‌دید، اوج آفرینش‌گری و معرفت‌گویی‌اش، «مجالس سبعه» بود که جز در کتابخانه‌های خاموش، نشانی از آن نیست. اما چون دست در دست شمس گذاشت و جهان را از منظری دیگر دید، گفت:
من بی دل و دستارم، در خانۀ خمّارم
یک سینه سخن دارم، زان شرح دهم یا نه؟

دریغا که «غیرت عشق، زبان همه خاصان ببُرید» وگرنه می‌شنیدی آنچه در بازار کهنه‌فروشان نیست.

telegram.me/attar
وگر بهشت مصوَّر کنند عارف را
به غیرِ دوست نشاید که دیده بردارد
(سعدی/غزلیات)

عارف در پی بهشت نیست؛ او خداوند بهشت را می طلبد. در حقیقت عارف به دنبال اصل نیست بلکه اصلِ اصل را می طلبد؛ قانع به جوی نیست، جویای دریا است. اما اغلب ما که عارف نیستیم، در جستجوی شناخت پروردگار نیستیم، به دنبال تنعّمات مادّی و وعده ها و لذایذ دنیوی هستیم و حتی در لطیف ترین لحظه های معنوی به معامله بهشت می اندیشیم. دیدن خانه بدون دیدن صاحب خانه چه لذت و ارزشی دارد؟ دیدار دوست، در حضور خالق بهشت بودن، لذت واقعی است و طعمی وصف ناپذیر دارد. جامه ای زیبا را دیدن و به تن کردن لذتبخش است اما روشن است که دیدار و شناختن هنرمندی که چنین جامه ای را دوخته بسیار دلپذیرتر است و حظی عمیق تر و دلنشین تر برایمان به ارمغان می آورد.

telegram.me/attar
خاتم تو این دل است و هوش دار
تا نگردد دیو را خاتم شکار
پس سلیمانی کُند بر تو مدام
دیو با خاتم حذر کن والسّلام
(مثنوی/دفتر چهارم)

گوهر وجود آدمی، دل است. دل عرش پروردگار است و نور حقیقت در این لطیفه الهی به ظهور می رسد. مولانا مشفقانه از ما می خواهد از دل به دقت مراقبت کنیم. به ما هشدار می دهد که دل نگین سلیمانی وجود ما است و اگر اهریمن بر آن دست یابد، نور حقیقت از وجودمان خواهد رفت. کلید راهگشایی که مولانا برای مراقبت از دل معرفی می کند، دقت در انتخاب دوست و همدم است. برخی همنشینان سارقانی هستند که دل را می دزدند و ما را در زندان هوس های دنیوی گرفتار می کنند.

telegram.me/attar
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
(مثنوی/دفتر اول)

آرزو داشتن و رویایی شخصی برای خود ترسیم کردن، به زندگی آدمی معنا می بخشد. کسی که آرزویی ندارد در واقع درک و دریافت کاملی از خود ندارد؛ وجود خود را نکاویده و احساس افسردگی و بی انگیزگی می کند. رویای شخصی در وجود ما حرکت پدید می آورد و این حرکت اگر با مداومت، تعقل و تعمق همراه باشد، زیباترین رنگ ها را به زندگی می بخشد. ناشکیبایی مجال تعقل و برنامه ریزی هدف‌مند را از ما می گیرد. از این رو مولانا، در مسیر تحقق آرزو، ما را به بردباری توصیه می کند. از دیدگاه او این بردباری از سویی با تلاش و از سوی دیگر با رضا همراه است. در وجود انسان خودآگاه؛ طلب، جهد، توکل و رضا به مشیت خداوند همه با هم حضور دارند. خداوند است که صلاح و خیر ما را می داند و در هر قسمت از مسیر رشد جلوه ای از این ویژگی ها را روزی ما می کند.

telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین

💠 شکر، ایزد را و عیسی را که ما/ گشته ایم آن کیش حق را رهنما

💠 از جهود و از جهودی رسته ام/ تا به زناری میان را بسته ام

💠 دور دور عیسی است ای مردمان/ بشنوید اسرار او به کیش جان

💠 کرد با وی شاه آن کاری که گفت/ خلق حیران مانده زان مکر نهفت

راند او را جانب نصرانیان/ کرد دعوت شروع او بعد از آن

🌐 این ابیات مطابق با شماره 358 الی 362 از مثنوی شریف و معنای آن چنین است: دیدیم که قرار بر این شد که شاه، وزیر را به میان نصرانیان بفرستد تا با مکر و حیله آنها را منحرف کند. از این جهت وزیر در میان آنها می گوید: شکر خدا و درود عیسی را که از مرگ جان سالم به در بردم و راهنمای این دین حق شده ام و شکر که از موسوی بودن و جهودان خلاص شدم و زنار را محکم بسته ام. ای مردمان اکنون دور، دور عیسی است و اسرار دین او را به جان بشنوید و به کار ببندید. وقتی که این مقدمات عملی شد البته که عیسویان مرا امین و مقتدای خود تصور می کنند و سر فرود می آورند و مرا امین خود خواهند دانست و چون وزیر این مکر به شاه گفت، خیال شاه آسوده شد. اکنون وزیر به میان نصارا رفته تا مکر خود را عملی کند(موسی نثری) بدیهی است استاد فروزانفر در مورد این ابیات مطلب خاصی ایراد نکرده اند

ادامه دارد...
telegram.me/attar