مادحِ خورشید مَدّاحِ خود است..
فارغ است از مدح و تعریف آفتاب...
ذکرِ جمیل امام جعفر بن محمد(که درود حق بر او و پدران و فرزندانش) در تذکرة الأولیای عطّار نیشابوری[1]:
آن سلطان ملّت مصطفوى، آن برهانِ حجّت نبوى، آن عالِمِ صِدّيق، آن عالَمِ تحقيق، آن ميوهٔ دل اوليا، آن گوشه جگر انبيا، آن ناقل على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، ابو محمّد جعفر صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-.
گفته بوديم كه اگر ذكرِ اَنبيا و صحابه و اهل بيت كنيم، يك كتاب جداگانه مىبايد.
و اين كتاب شرح حال اين قوم خواهد بود، از مشايخ، كه بعد از ايشان بودهاند. امّا به سبب تبرّك به صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-ابتدا كنيم، كه او نيز بعد از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت او گفته است، و روايت از او بيش آمده، كلمهاى چند از آن حضرت بيارم، كه ايشان همه يكىاند. چون ذكر او كرده آمد ذكر همه بود.
نبينى كه قومى كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعنى يكى دوازده است و دوازده يكى. اگر تنها صفت او گويم، به زبان عبارت من راست نيايد، كه در جمله علوم، و اشارات و عبارات بىتكلّف به كمال بود و قُدوهٔ جملهٔ مَشايخ بود، و اعتماد همه بر او بود و مقتداى مُطلَق بود و همهٔ اِلاهيان را شيخ بود، و همه محمّديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا. هم عُبّاد را مقدَّم بود و هم زُهّاد را مكرَّم. هم در تصنيف اسرار حقايق، خَطير بود، هم در لطايفِ اَسرارِ تنزيل و تفسير، بىنظير... .
آن مىدانم كه هر كه به محمّد- صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ و آلِه و سَلَّمَ- ايمان دارد و به فرزندان و يارانش ايمان ندارد، او به محمّد- عَلَيهِ الصَّلاةُ و السَّلام- ايمان ندارد. تا به حدّى كه امامِ اَعظم شافعى- رَحمةُ اللّهِ عَلَيه- در دوستى اهل بيت به غايتى بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس داشتند. و او در اين معنى شعرى گفته و يك بيت از آن اين است:
لَو كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ
فَليَشهَدِ الثَّقَلانِ إنّى رافِضُ
يعنى اگر دوستى آل محمّد رفض است، گو: جمله جنّ و انس گواهى دهند به رَفضِ من.
احمد عطار
telegram.me/attar
فارغ است از مدح و تعریف آفتاب...
ذکرِ جمیل امام جعفر بن محمد(که درود حق بر او و پدران و فرزندانش) در تذکرة الأولیای عطّار نیشابوری[1]:
آن سلطان ملّت مصطفوى، آن برهانِ حجّت نبوى، آن عالِمِ صِدّيق، آن عالَمِ تحقيق، آن ميوهٔ دل اوليا، آن گوشه جگر انبيا، آن ناقل على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، ابو محمّد جعفر صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-.
گفته بوديم كه اگر ذكرِ اَنبيا و صحابه و اهل بيت كنيم، يك كتاب جداگانه مىبايد.
و اين كتاب شرح حال اين قوم خواهد بود، از مشايخ، كه بعد از ايشان بودهاند. امّا به سبب تبرّك به صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-ابتدا كنيم، كه او نيز بعد از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت او گفته است، و روايت از او بيش آمده، كلمهاى چند از آن حضرت بيارم، كه ايشان همه يكىاند. چون ذكر او كرده آمد ذكر همه بود.
نبينى كه قومى كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعنى يكى دوازده است و دوازده يكى. اگر تنها صفت او گويم، به زبان عبارت من راست نيايد، كه در جمله علوم، و اشارات و عبارات بىتكلّف به كمال بود و قُدوهٔ جملهٔ مَشايخ بود، و اعتماد همه بر او بود و مقتداى مُطلَق بود و همهٔ اِلاهيان را شيخ بود، و همه محمّديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا. هم عُبّاد را مقدَّم بود و هم زُهّاد را مكرَّم. هم در تصنيف اسرار حقايق، خَطير بود، هم در لطايفِ اَسرارِ تنزيل و تفسير، بىنظير... .
آن مىدانم كه هر كه به محمّد- صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ و آلِه و سَلَّمَ- ايمان دارد و به فرزندان و يارانش ايمان ندارد، او به محمّد- عَلَيهِ الصَّلاةُ و السَّلام- ايمان ندارد. تا به حدّى كه امامِ اَعظم شافعى- رَحمةُ اللّهِ عَلَيه- در دوستى اهل بيت به غايتى بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس داشتند. و او در اين معنى شعرى گفته و يك بيت از آن اين است:
لَو كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ
فَليَشهَدِ الثَّقَلانِ إنّى رافِضُ
يعنى اگر دوستى آل محمّد رفض است، گو: جمله جنّ و انس گواهى دهند به رَفضِ من.
احمد عطار
telegram.me/attar
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام
من سلامی ای برادر والسّلام
(مثنوی/دفتر سوم)
در هر سلام و احوالپرسی، تعریف و تمجید، هدیه دادن ، مدح و ستایش و اظهار علاقه ای لزوما صداقت وجود ندارد. مولانا می گوید سلامی ندیده ام که طمعی به همراه آن نباشد. این کلام مولانا نه به سبب بدبینی نسبت به محبت دیگران است بلکه نوعی نگرش واقع بینانه در آن نهفته است. او می خواهد به ما یادآوری کند که مدح دیگران معتبر و اصیل نیست زیرا به شرایط وابسته است پس نباید به هر ستایشی دل خوش کرد و صید آن شد. هوشیار و خردمند کسی است که دلبسته تمجیدهای مجازی، کاذب و گاه ریاکارانه دیگران نشود و از کنار چنین تعریف و تاییدهایی به آهستگی و در سکوت بگذرد.
احمد عطار
telegram.me/attar
من سلامی ای برادر والسّلام
(مثنوی/دفتر سوم)
در هر سلام و احوالپرسی، تعریف و تمجید، هدیه دادن ، مدح و ستایش و اظهار علاقه ای لزوما صداقت وجود ندارد. مولانا می گوید سلامی ندیده ام که طمعی به همراه آن نباشد. این کلام مولانا نه به سبب بدبینی نسبت به محبت دیگران است بلکه نوعی نگرش واقع بینانه در آن نهفته است. او می خواهد به ما یادآوری کند که مدح دیگران معتبر و اصیل نیست زیرا به شرایط وابسته است پس نباید به هر ستایشی دل خوش کرد و صید آن شد. هوشیار و خردمند کسی است که دلبسته تمجیدهای مجازی، کاذب و گاه ریاکارانه دیگران نشود و از کنار چنین تعریف و تاییدهایی به آهستگی و در سکوت بگذرد.
احمد عطار
telegram.me/attar
حکایت فرار کردن حضرت عیسی از یک احمق
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
#مثنوی_دفتر_سوم
💠 حکایت در باب حضرت عیسی است که چنان شتابان به سوی کوه میدود که گویی از برابر شیری شرزه میگریزد.
مردی با سرعت در پیِ او رفت و پرسید: «کسی دنبال تو نیست، چرا مانند برق و باد میگریزی»؟ اما حضرت عیسی چنان گرمِ دویدن بود که مجال پاسخ گفتن به آن مرد را نیافت. مرد خود را به عیسی رساند و گفت: «به خاطر خدا، یک لحظه درنگ کن و مرا از این سرگشتگی نجات بده. نه حیوانی در پیِ توست، نه کسی تعقیبت میکند و نه خوف و خطری برای تو وجود دارد؛ چرا اینگونه سرآسیمه و شتابزده میدوی»؟
عیسی پاسخ داد: «من از یک احمق میگریزم. به کناری برو و مانعِ من مشو»!
آن مرد حیرتزده پرسید: «آیا تو همان عیسایی نیستی که با اسمِ اعظمِ حق، مردهها را زنده میکند و بیماران را شفا میدهد»؟ عیسی فرمود: «آری، من همانم».
مرد گفت: «حال که تو چنین کارهای عظیمی را انجام میدهی، چرا از پسِ یک احمق برنمیآیی»؟ و عیسی فرمود: «به خداوند سوگند، من اسم اعظم را بر کور و کر خواندم، شفا یافتند، آن را بر کوه خواندم، شکافته شد، آن را بر مردهها خواندم، زنده شدند، اما هزاران بار، با نهایت مهربانی، نامِ مِهینِ خدا را بر دلِ انسان احمق خواندم، هیچ سودی نداشت که نداشت و بلکه شکیبایی و مهرورزیِ من بر لجاجتِ او افزود؛ ازاینرو هیچ چارهای جز گریختن از برابر او برای من نمانده است
در این داستان، مولوی بر دو نکته مهم انگشت گذاشته است ، اینکه مدارا و مهرورزی و بردباری در برابر شخصِ احمق سودی ندارد بلکه بر لجبازی او میافزاید و دیگر اینکه، همنشینی با احمق نیز باعث میشود که حماقت، سردی و ستیزهروییِ او به ما سرایت کند ؛ بنابراین تنها راهِ چاره این است که همچنانکه آهو از برابر شیرِ درنده میگریزد، ما نیز از احمق فرار کنیم و از بحث کردن و درآویختن با او بپرهیزیم:
ز احْمقان بگْريز! چون عيسى گريخت
صحبتِ احمق بسى خون ها كه ريخت
telegram.me/attar
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
#مثنوی_دفتر_سوم
💠 حکایت در باب حضرت عیسی است که چنان شتابان به سوی کوه میدود که گویی از برابر شیری شرزه میگریزد.
مردی با سرعت در پیِ او رفت و پرسید: «کسی دنبال تو نیست، چرا مانند برق و باد میگریزی»؟ اما حضرت عیسی چنان گرمِ دویدن بود که مجال پاسخ گفتن به آن مرد را نیافت. مرد خود را به عیسی رساند و گفت: «به خاطر خدا، یک لحظه درنگ کن و مرا از این سرگشتگی نجات بده. نه حیوانی در پیِ توست، نه کسی تعقیبت میکند و نه خوف و خطری برای تو وجود دارد؛ چرا اینگونه سرآسیمه و شتابزده میدوی»؟
عیسی پاسخ داد: «من از یک احمق میگریزم. به کناری برو و مانعِ من مشو»!
آن مرد حیرتزده پرسید: «آیا تو همان عیسایی نیستی که با اسمِ اعظمِ حق، مردهها را زنده میکند و بیماران را شفا میدهد»؟ عیسی فرمود: «آری، من همانم».
مرد گفت: «حال که تو چنین کارهای عظیمی را انجام میدهی، چرا از پسِ یک احمق برنمیآیی»؟ و عیسی فرمود: «به خداوند سوگند، من اسم اعظم را بر کور و کر خواندم، شفا یافتند، آن را بر کوه خواندم، شکافته شد، آن را بر مردهها خواندم، زنده شدند، اما هزاران بار، با نهایت مهربانی، نامِ مِهینِ خدا را بر دلِ انسان احمق خواندم، هیچ سودی نداشت که نداشت و بلکه شکیبایی و مهرورزیِ من بر لجاجتِ او افزود؛ ازاینرو هیچ چارهای جز گریختن از برابر او برای من نمانده است
در این داستان، مولوی بر دو نکته مهم انگشت گذاشته است ، اینکه مدارا و مهرورزی و بردباری در برابر شخصِ احمق سودی ندارد بلکه بر لجبازی او میافزاید و دیگر اینکه، همنشینی با احمق نیز باعث میشود که حماقت، سردی و ستیزهروییِ او به ما سرایت کند ؛ بنابراین تنها راهِ چاره این است که همچنانکه آهو از برابر شیرِ درنده میگریزد، ما نیز از احمق فرار کنیم و از بحث کردن و درآویختن با او بپرهیزیم:
ز احْمقان بگْريز! چون عيسى گريخت
صحبتِ احمق بسى خون ها كه ريخت
telegram.me/attar
عشق_چیست
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زندگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک؛
#عشق_در_حضور یا #عاشقانه_آرام
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش اهلی و رامِ این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو؛
#عشق_در_فنا یا #سوختن_در_عشق ؛
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون #شیخ_صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق #دختر_ترسا بیاندازد؛
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
#حافظ
جهان سین (سیمرغ)
#بر گرفته از عرفان شیخ اشراق سهروردی
تا سیمرغ عطار...
telegram.me/attar
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زندگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک؛
#عشق_در_حضور یا #عاشقانه_آرام
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش اهلی و رامِ این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو؛
#عشق_در_فنا یا #سوختن_در_عشق ؛
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون #شیخ_صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق #دختر_ترسا بیاندازد؛
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
#حافظ
جهان سین (سیمرغ)
#بر گرفته از عرفان شیخ اشراق سهروردی
تا سیمرغ عطار...
telegram.me/attar
بر سَر هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوال تو
(مثنوی/دفتر اول)
همه ی ما در قدر و اندازه ی خود مگس هایی در بیرون و درون خود داریم که مانع دیدن شفاف و واقعی می شود. این مگس ها اجازه نمی دهند خود را به روشنی ببینیم. مگس ها همان اندیشه های ناصواب و دارایی های مادی غیر ضروری هستند. همچنین افرادی که گرد ما جمع شده و بر درون ما تاثیر منفی گذاشته اند مصداق چنین مگس هایی هستند. مولانا ما را به پراکندن این مگس ها توصیه می کند تا بتوانیم از تاریکی های خودساخته پاک شویم و خود را در نور ببینیم و بشناسیم.
telegram.me/attar
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوال تو
(مثنوی/دفتر اول)
همه ی ما در قدر و اندازه ی خود مگس هایی در بیرون و درون خود داریم که مانع دیدن شفاف و واقعی می شود. این مگس ها اجازه نمی دهند خود را به روشنی ببینیم. مگس ها همان اندیشه های ناصواب و دارایی های مادی غیر ضروری هستند. همچنین افرادی که گرد ما جمع شده و بر درون ما تاثیر منفی گذاشته اند مصداق چنین مگس هایی هستند. مولانا ما را به پراکندن این مگس ها توصیه می کند تا بتوانیم از تاریکی های خودساخته پاک شویم و خود را در نور ببینیم و بشناسیم.
telegram.me/attar
از حسد بر یوسف مصری چه رفت
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
(مثنوی/دفتر دوم)
حضرت یوسف علیه السلام به سبب حسادت برادران در چاه گرفتار شد. برادران یوسف که نمی توانستند جمال و زیبایی های دیگر وجود او را ببینند، دست به توطئه زدند و او را در چاه انداختند. شاید گرگی که در داستان یوسف می بینیم به تعبیر مولانا نمادی برای حسد است. حسد گرگی است که همواره در کمین است تا صید کند. این نکته نیز در خور تامل است که حسد نخست به خود فرد حسود آسیب می رساند. حسد همچون خوره ای است که صاحب خود را در عذاب می افکند یعنی زیان و صدمه حسادت در وهله نخست حاسد را در بر می گیرد.
telegram.me/attar
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
(مثنوی/دفتر دوم)
حضرت یوسف علیه السلام به سبب حسادت برادران در چاه گرفتار شد. برادران یوسف که نمی توانستند جمال و زیبایی های دیگر وجود او را ببینند، دست به توطئه زدند و او را در چاه انداختند. شاید گرگی که در داستان یوسف می بینیم به تعبیر مولانا نمادی برای حسد است. حسد گرگی است که همواره در کمین است تا صید کند. این نکته نیز در خور تامل است که حسد نخست به خود فرد حسود آسیب می رساند. حسد همچون خوره ای است که صاحب خود را در عذاب می افکند یعنی زیان و صدمه حسادت در وهله نخست حاسد را در بر می گیرد.
telegram.me/attar
آینه کو عیبِ رو دارد نهان
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو
(مثنوی/دفتر چهارم)
آینه تصویر کاملی از آدمی نشان می دهد. آینه ای نیست که تنها زیبایی های ما را تصویر کند. مولانا آدم های اطراف ما را همچون آینه هایی می داند که باید تصویری کامل به ما ارائه دهند اما گاه این تصویر بسیار ناقص است. گاهی آنها تنها از ما تعریف و تمجید می کنند، از زیبایی های صورت و سیرت ما سخن می گویند اما زشتی ها، کژی ها و نقاط ضعف ما را نشان نمی دهند. مولانا توصیه می کند که از چنین آینه هایی دوری کنیم زیرا حقیقت را به صورت کامل منعکس نمی کنند و ما را در غفلت نگاه می دارند. این رفتار به مرور ما را دچار تکبر و خودبینی می کند.
telegram.me/attar
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو
(مثنوی/دفتر چهارم)
آینه تصویر کاملی از آدمی نشان می دهد. آینه ای نیست که تنها زیبایی های ما را تصویر کند. مولانا آدم های اطراف ما را همچون آینه هایی می داند که باید تصویری کامل به ما ارائه دهند اما گاه این تصویر بسیار ناقص است. گاهی آنها تنها از ما تعریف و تمجید می کنند، از زیبایی های صورت و سیرت ما سخن می گویند اما زشتی ها، کژی ها و نقاط ضعف ما را نشان نمی دهند. مولانا توصیه می کند که از چنین آینه هایی دوری کنیم زیرا حقیقت را به صورت کامل منعکس نمی کنند و ما را در غفلت نگاه می دارند. این رفتار به مرور ما را دچار تکبر و خودبینی می کند.
telegram.me/attar
چون حقیقت پیش او فرْج و گلوست
کم بیان کن پیش او اسرار دوست
(مثنوی/دفتر پنجم)
غریزه امری جبری است که پروردگار در وجود آدمی نهاده است و نیمه خاکی سرشت انسان را رقم می زند؛ اما کیفیت پرورش و مدیریت غرایز در محدوده اختیار بشر قرار دارد. کسانی که نمی توانند امیال مادی خود را مدیریت کنند در واقع همه وجود خود را به جبر سپرده اند و بر اختیار خویش خط بطلان کشیده اند. مولانا در این بیت گفتگو با چنین افرادی را بی ثمر می داند و باور دارد سخن گفتن از معنویت و تاکید بر عنصر اختیار در نزد چنین افرادی اتلاف وقت است. شهوات و امیال مادی تنها مفهومی است که در دایره تنگ فهم این افراد می گنجد.
telegram.me/attar
کم بیان کن پیش او اسرار دوست
(مثنوی/دفتر پنجم)
غریزه امری جبری است که پروردگار در وجود آدمی نهاده است و نیمه خاکی سرشت انسان را رقم می زند؛ اما کیفیت پرورش و مدیریت غرایز در محدوده اختیار بشر قرار دارد. کسانی که نمی توانند امیال مادی خود را مدیریت کنند در واقع همه وجود خود را به جبر سپرده اند و بر اختیار خویش خط بطلان کشیده اند. مولانا در این بیت گفتگو با چنین افرادی را بی ثمر می داند و باور دارد سخن گفتن از معنویت و تاکید بر عنصر اختیار در نزد چنین افرادی اتلاف وقت است. شهوات و امیال مادی تنها مفهومی است که در دایره تنگ فهم این افراد می گنجد.
telegram.me/attar
گرچه بیرون اند از دور زمان
با من اند و گِرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان
من به بیداری همی بینم عیان
(مثنوی/دفتر سوم)
فراق و فقدان دشوار است. وقتی عزیزی را از دست می دهیم و می دانیم که دیگر هرگز او را در این دنیا نخواهیم دید، اندوهی سنگین قلبمان را می فشرد. مولانا در این ابیات با طرح نگرشی نو برای تسکین و آرامش در این لحظات دریچه ای پیش روی ما می گشاید:
اگر رابطه ما با آن عزیز از دست رفته، لذت بخش و لطیف بوده حتی در نبود او نیز می توانیم همچنان با او زندگی کنیم؛ در زندگی ما حضور دارد، او را حس می کنیم و از بودنش لذت می بریم. از نظر مولانا حضور فیزیکی آن محبوب شرط حس وجود او نیست؛ او چشم درون ما را به نوعی دیگر از دیدن فرا می خواند: احساس حضور معنوی محبوب که بسیار دلپذیر و آرامش بخش است.
telegram.me/attar
با من اند و گِرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان
من به بیداری همی بینم عیان
(مثنوی/دفتر سوم)
فراق و فقدان دشوار است. وقتی عزیزی را از دست می دهیم و می دانیم که دیگر هرگز او را در این دنیا نخواهیم دید، اندوهی سنگین قلبمان را می فشرد. مولانا در این ابیات با طرح نگرشی نو برای تسکین و آرامش در این لحظات دریچه ای پیش روی ما می گشاید:
اگر رابطه ما با آن عزیز از دست رفته، لذت بخش و لطیف بوده حتی در نبود او نیز می توانیم همچنان با او زندگی کنیم؛ در زندگی ما حضور دارد، او را حس می کنیم و از بودنش لذت می بریم. از نظر مولانا حضور فیزیکی آن محبوب شرط حس وجود او نیست؛ او چشم درون ما را به نوعی دیگر از دیدن فرا می خواند: احساس حضور معنوی محبوب که بسیار دلپذیر و آرامش بخش است.
telegram.me/attar
پردهٔ خورشید هم نور رب است
بی نصیب از وی خفّاش است و شب است
(مثنوی/دفتر ششم)
کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات پروردگار در عالم را می بیند و نور خدا را در همه مظاهر حق می بیند. صفات و اسمای الهی در همه عالم خود را به ما نشان می دهد و پروردگار با همه مظاهرش در این دنیا جلوه گری می کند. مولانا در این تمثیل، خورشید را به عنوان نمادی برای پروردگار به کار برده که روشن و عیان در عالم حضور دارد. کسانی که این نور عظیم و روشن را نمی بینند همچون خفاشانی هستند که روز و شب برایشان یکسان است و همواره در تاریکی هستند.
telegram.me/attar
بی نصیب از وی خفّاش است و شب است
(مثنوی/دفتر ششم)
کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات پروردگار در عالم را می بیند و نور خدا را در همه مظاهر حق می بیند. صفات و اسمای الهی در همه عالم خود را به ما نشان می دهد و پروردگار با همه مظاهرش در این دنیا جلوه گری می کند. مولانا در این تمثیل، خورشید را به عنوان نمادی برای پروردگار به کار برده که روشن و عیان در عالم حضور دارد. کسانی که این نور عظیم و روشن را نمی بینند همچون خفاشانی هستند که روز و شب برایشان یکسان است و همواره در تاریکی هستند.
telegram.me/attar
به نام خداوند بخشنده و مهربان
"حکایت داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب"
🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/attar
"حکایت داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب"
🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/attar
💠 بود شاهی در جهودان ظلم ساز/ دشمن عیسی و نصرانی گداز
💠 عهد عیسی بود و نوبت آن او/ جان موسی او و موسی جان او
💠 شاه احول کرد در راه خدا/ آن دو دمساز خدایی را جدا
🌐 زمانی بود که جهودان پادشاه ظالمی داشتند که با عیسی(ع) دشمن و اسباب زحمت عیسویان بود. آن تاریخ عهد عیسی بود ولی مسلم بود که عیسی جان موسی و موسی جان عیسی بود. این پادشاه به خیال خود و برای رضای خدا، این دو دمساز را که با یک دیگر متحد بودند از یک دیگر جدا فرض کرده بود(نثری، ابیات 324_326).
اما جهود صورت دیگری از کلمه #یهود و #نصرانی نسبت است به ناصره که شهری واقع در فلسطین و مولد مسیح و مسکن مریم مقدس بوده است. در این ابیات استاد فروزانفر بر این عقیده است که مولانا در چندین بیت اختلافات و تعصبات دینی را مورد انتقاد جدی قرار داده است که این ابیات نمونه ای از آن است. مولانا اصول ادیان را واحد می داند و همه آنها را منتهی به حقیقت دانسته است. دشمنی ها و خونریزی هایی که در هر عصر به نام دین روا می شود از آثار جهل و غفلت و رنگ عالم فانی است ولی کسی که به عالم قدیم متصل شود و حقیقت را چنانکه باید بشناسد جدل و خلاف را به یک سو می نهد و متوجه می شود که انبیای الهی نور واحدی بوده اند. پیروان ادیان غافل از این هستند که میان پیشوایان آنها هیچگونه اختلافی وجود نداشته و همه به یک مسیر واحد دعوت کرده اند چنانکه ناصرخسرو می گوید:
🌹 فضل تو چیست بنگر بر ترسا/ از سر هوس برون کن و سودا را
🌹 تو مومنی گرفته محمد را/ او کافر و گرفته مسیحا را
🌹 ایشان پیامبران و رفیقانند/ چون دشمنی تو بیهده ترسا را
(دیوان ناصرخسرو؛ ص 17)
(فروزانفر،ص 165).
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
💠 عهد عیسی بود و نوبت آن او/ جان موسی او و موسی جان او
💠 شاه احول کرد در راه خدا/ آن دو دمساز خدایی را جدا
🌐 زمانی بود که جهودان پادشاه ظالمی داشتند که با عیسی(ع) دشمن و اسباب زحمت عیسویان بود. آن تاریخ عهد عیسی بود ولی مسلم بود که عیسی جان موسی و موسی جان عیسی بود. این پادشاه به خیال خود و برای رضای خدا، این دو دمساز را که با یک دیگر متحد بودند از یک دیگر جدا فرض کرده بود(نثری، ابیات 324_326).
اما جهود صورت دیگری از کلمه #یهود و #نصرانی نسبت است به ناصره که شهری واقع در فلسطین و مولد مسیح و مسکن مریم مقدس بوده است. در این ابیات استاد فروزانفر بر این عقیده است که مولانا در چندین بیت اختلافات و تعصبات دینی را مورد انتقاد جدی قرار داده است که این ابیات نمونه ای از آن است. مولانا اصول ادیان را واحد می داند و همه آنها را منتهی به حقیقت دانسته است. دشمنی ها و خونریزی هایی که در هر عصر به نام دین روا می شود از آثار جهل و غفلت و رنگ عالم فانی است ولی کسی که به عالم قدیم متصل شود و حقیقت را چنانکه باید بشناسد جدل و خلاف را به یک سو می نهد و متوجه می شود که انبیای الهی نور واحدی بوده اند. پیروان ادیان غافل از این هستند که میان پیشوایان آنها هیچگونه اختلافی وجود نداشته و همه به یک مسیر واحد دعوت کرده اند چنانکه ناصرخسرو می گوید:
🌹 فضل تو چیست بنگر بر ترسا/ از سر هوس برون کن و سودا را
🌹 تو مومنی گرفته محمد را/ او کافر و گرفته مسیحا را
🌹 ایشان پیامبران و رفیقانند/ چون دشمنی تو بیهده ترسا را
(دیوان ناصرخسرو؛ ص 17)
(فروزانفر،ص 165).
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
✳️ ادامه نوبت پیشین
💠 گفت استاد، احولی را کاندر آ/ رو برون آر از وثاق آن شیشه را
💠 گفت احول، زان دو شیشه من کدام/ پیش تو آرم بکن شرح تمام
💠 گفت استاد آن دو شیشه نیست، رو/ احولی بگذار و افزون بین مشو
💠 گفت ای استا مرا طعنه مزن/ گفت استا زان دو، یک را درشکن
💠 شیشه یک بود و به چشمش دو نمود/ چون شکست او شیشه را دیگر نبود
💠 چون یکی بشکست و هردو شد زچشم/ مردم احول گردد از میلان و خشم
🌐 این ابیات مطابق با ابیات 327 الی 332 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: گویند استادی به شاگرد دوبین خود فرمان داد که شیشه ای را از خانه نزد او بیاورد؛ شخص دوبین، وقتی به داخل خانه رفت دو شیشه در آن دید و سپس بازگشت و به استاد گفت کدام یک از دو شیشه را بیاورم؟! استاد گفت افزون بینی را کنار بگذار که در آنجا فقط یک شیشه وجود دارد. شاگرد در پاسخ گفت: استاد عزیزم، مرا مسخره نکن که خود به دو چشمم دیدم که دو شیشه در آنجا بود. استاد گفت اگر دو شیشه بود، یکی را بشکن و دیگری را بیاور. وقتی که شاگرد شیشه را شکست، هردو از نظرش ناپدید شد. اما می دانید علت دو بینی چیست؟ تمایل به یک طرف خاص و عصبیت در یک امر و خشم و بغض و دشمنی نسبت به طرف دیگر. شیشه یکی بود و به نظر او دو چیز می آمد و چون یکی را شکست دیگر شیشه ای باقی نماند. پس #خشم و #شهوت است که مرد را دو بین می سازد و استقامت روح را از بین می برد و به راه کج می اندازد(نثری، ابیات332_327).
♻️ شرح: میلان(به فتح م و سکون ی)، تمایل و گرایش به چیزی است که مولانا آن را به معنی شهوت و محبت استعمال کرده است. محبت و عداوت سبب می شود که انسان چیزی را که هست نبیند زیرا که هردو خروج از اعتدال است که مثلا دشمن جز عیب نمی بیند و دوست جز خوبی ها و محاسن. مولانا می خواهد به وجه تمثیل به ما بگوید که هر داوری که در کسوت محبت و یا عداوت باشد درست نیست و بیرون از عدل است. این تمثیل اخذ شده از مرزبان نامه است که فریدالدین عطار نیشابوری آن را به نظم درآورده است.
telegram.me/attar
💠 گفت استاد، احولی را کاندر آ/ رو برون آر از وثاق آن شیشه را
💠 گفت احول، زان دو شیشه من کدام/ پیش تو آرم بکن شرح تمام
💠 گفت استاد آن دو شیشه نیست، رو/ احولی بگذار و افزون بین مشو
💠 گفت ای استا مرا طعنه مزن/ گفت استا زان دو، یک را درشکن
💠 شیشه یک بود و به چشمش دو نمود/ چون شکست او شیشه را دیگر نبود
💠 چون یکی بشکست و هردو شد زچشم/ مردم احول گردد از میلان و خشم
🌐 این ابیات مطابق با ابیات 327 الی 332 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: گویند استادی به شاگرد دوبین خود فرمان داد که شیشه ای را از خانه نزد او بیاورد؛ شخص دوبین، وقتی به داخل خانه رفت دو شیشه در آن دید و سپس بازگشت و به استاد گفت کدام یک از دو شیشه را بیاورم؟! استاد گفت افزون بینی را کنار بگذار که در آنجا فقط یک شیشه وجود دارد. شاگرد در پاسخ گفت: استاد عزیزم، مرا مسخره نکن که خود به دو چشمم دیدم که دو شیشه در آنجا بود. استاد گفت اگر دو شیشه بود، یکی را بشکن و دیگری را بیاور. وقتی که شاگرد شیشه را شکست، هردو از نظرش ناپدید شد. اما می دانید علت دو بینی چیست؟ تمایل به یک طرف خاص و عصبیت در یک امر و خشم و بغض و دشمنی نسبت به طرف دیگر. شیشه یکی بود و به نظر او دو چیز می آمد و چون یکی را شکست دیگر شیشه ای باقی نماند. پس #خشم و #شهوت است که مرد را دو بین می سازد و استقامت روح را از بین می برد و به راه کج می اندازد(نثری، ابیات332_327).
♻️ شرح: میلان(به فتح م و سکون ی)، تمایل و گرایش به چیزی است که مولانا آن را به معنی شهوت و محبت استعمال کرده است. محبت و عداوت سبب می شود که انسان چیزی را که هست نبیند زیرا که هردو خروج از اعتدال است که مثلا دشمن جز عیب نمی بیند و دوست جز خوبی ها و محاسن. مولانا می خواهد به وجه تمثیل به ما بگوید که هر داوری که در کسوت محبت و یا عداوت باشد درست نیست و بیرون از عدل است. این تمثیل اخذ شده از مرزبان نامه است که فریدالدین عطار نیشابوری آن را به نظم درآورده است.
telegram.me/attar
گهگاه به حق، زیبایی ها و توانایی های آدمی، دشمن جان او می شوند. #مولوی در دفتر نخست مثنوی معنوی، ذیل آن حکایت شیرین و عبرت آموز شاهزاده و کنیزک، آن هنگام که آن مرد معشوقه ی کنیزک در بستر مرگی که برای او تدارک دیده اند، به تلخی خوابیده و در حال احتضار -(جان دادن)- است، از زبانش می گوید:
خون دوید از چشم همچون جوی او
"دشمن جان وی آمد روی او!
دشمن طاووس آمد پر او!
ای بسی شه را بکشته فر او!
گفت من آن آهو ام کز ناف من
ریخت آن صیاد خون صاف من!
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدنش برای پوستین!
ای من آه پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان! "
و سپس از همین منظر برای ما عبرت دیگر می آورد تا حکمتی ارزشین دریابیم و آن اینکه هر چه کنیم نهایتا به خویشتنمان باز می گردد:
آن که کشتستم پی مادون من
می نداند که نخسپد خون من؟!
"بر من است امروز و فردا بر وی است!
خون من چون کس، چنین، ضایع کی است؟!
گرچه دیوار افکند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را، صدا!"
آری چنین، شمس تبریزی نیز، جهان را، به دایره ای شبیه می داند که هر چه دهی، همان را، در مرکز تکرار بازخورد عمل خود، باز خواهی گرفت!
به هر حال مارکس هم می گفت که تاریخ دوبار تکرار می شود، یک بار بطور تراژدی و باردوم به طور کمدی!
مراقب باشیم تراژدی رفتار ما، چون کمدی طنز آمیز تلخی، بر سرمان، هوار نگردد.
Telegram.me/attar
خون دوید از چشم همچون جوی او
"دشمن جان وی آمد روی او!
دشمن طاووس آمد پر او!
ای بسی شه را بکشته فر او!
گفت من آن آهو ام کز ناف من
ریخت آن صیاد خون صاف من!
ای من آن روباه صحرا کز کمین
سر بریدنش برای پوستین!
ای من آه پیلی که زخم پیلبان
ریخت خونم از برای استخوان! "
و سپس از همین منظر برای ما عبرت دیگر می آورد تا حکمتی ارزشین دریابیم و آن اینکه هر چه کنیم نهایتا به خویشتنمان باز می گردد:
آن که کشتستم پی مادون من
می نداند که نخسپد خون من؟!
"بر من است امروز و فردا بر وی است!
خون من چون کس، چنین، ضایع کی است؟!
گرچه دیوار افکند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را، صدا!"
آری چنین، شمس تبریزی نیز، جهان را، به دایره ای شبیه می داند که هر چه دهی، همان را، در مرکز تکرار بازخورد عمل خود، باز خواهی گرفت!
به هر حال مارکس هم می گفت که تاریخ دوبار تکرار می شود، یک بار بطور تراژدی و باردوم به طور کمدی!
مراقب باشیم تراژدی رفتار ما، چون کمدی طنز آمیز تلخی، بر سرمان، هوار نگردد.
Telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین
🔱 آموختن وزیر، مکر، پادشاه را
💠 او وزیری داشت گبر و عشوه ده/ کاو بر آب از مکر بربستی صد گره
💠 گفت ترسایان پناه جان کنند/ دین خود را از ملک پنهان کنند
💠 کم کش ایشان را که کشتن سود نیست/ دین ندارد بوی، مشک و عود نیست
💠 سر پنهان است اندر صد غلاف/ ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
💠 شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست/ چاره آن مکر و آن تزویر چیست
💠 تا نماند در جهان نصرانیی/ نی هویدا دین و نی پنهانیی
🌐 این ابیات از شماره 338 الی 343 از شرح مثنوی و معنای آن چنین است: شاه که بالاتر ذکر او رفت، وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد زمان خود بود و از آب خالص کره می گرفت. او به شاه گفت که مسیحیان دین خود را از شاه پنهان می کنند و جان خود را در پناه این تدبیر حفظ می کنند. وزیر به پادشاه توصیه می کند که اینها را نکش و اسرارشان را به دست آور. کشتن اینها سودی ندارد و دین مانند مشک و عود نیست که از بوی آن به وجودش پی ببری. دین، یک راز نهانی است که در صد پرده پنهان شده است. ظاهرشان با تو و باطنشان بر خلاف تو است. و اما شاه از وزیر حیله گر تدبیر می خواهد که چه باید کرد که هیچ #عیسوی در جهان باقی نماند؟
♻️ شرح: گبر، مطلق کافر است و این وزیر یهودی بود. وانگهی که مولانا از اصلاح "پناه جان کردن" استفاده می کند تا معنای #تقیه را برساند و ممکن است که آن را به حفظ جان هم معنی کنیم. پس باید دانست که، دین و اعتقاد امری قلبی است و بنابراین کتمان آن ممکن است آنگونه که علم به اقرار و اعتراف منوط است. بنابراین باید بنگریم که تدبیر وزیر مکار چه بود که شاه را از کشتن عیسویان برحذر داشت؟
🔘 ادامه دارد...
telegram.me/attar
🔱 آموختن وزیر، مکر، پادشاه را
💠 او وزیری داشت گبر و عشوه ده/ کاو بر آب از مکر بربستی صد گره
💠 گفت ترسایان پناه جان کنند/ دین خود را از ملک پنهان کنند
💠 کم کش ایشان را که کشتن سود نیست/ دین ندارد بوی، مشک و عود نیست
💠 سر پنهان است اندر صد غلاف/ ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
💠 شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست/ چاره آن مکر و آن تزویر چیست
💠 تا نماند در جهان نصرانیی/ نی هویدا دین و نی پنهانیی
🌐 این ابیات از شماره 338 الی 343 از شرح مثنوی و معنای آن چنین است: شاه که بالاتر ذکر او رفت، وزیری داشت که در مکر و حیله سرآمد زمان خود بود و از آب خالص کره می گرفت. او به شاه گفت که مسیحیان دین خود را از شاه پنهان می کنند و جان خود را در پناه این تدبیر حفظ می کنند. وزیر به پادشاه توصیه می کند که اینها را نکش و اسرارشان را به دست آور. کشتن اینها سودی ندارد و دین مانند مشک و عود نیست که از بوی آن به وجودش پی ببری. دین، یک راز نهانی است که در صد پرده پنهان شده است. ظاهرشان با تو و باطنشان بر خلاف تو است. و اما شاه از وزیر حیله گر تدبیر می خواهد که چه باید کرد که هیچ #عیسوی در جهان باقی نماند؟
♻️ شرح: گبر، مطلق کافر است و این وزیر یهودی بود. وانگهی که مولانا از اصلاح "پناه جان کردن" استفاده می کند تا معنای #تقیه را برساند و ممکن است که آن را به حفظ جان هم معنی کنیم. پس باید دانست که، دین و اعتقاد امری قلبی است و بنابراین کتمان آن ممکن است آنگونه که علم به اقرار و اعتراف منوط است. بنابراین باید بنگریم که تدبیر وزیر مکار چه بود که شاه را از کشتن عیسویان برحذر داشت؟
🔘 ادامه دارد...
telegram.me/attar
✳️ ادامه ابیات پیشین
💠 گفت ای شه گوش و دستم را ببر/ بینی ام بشکاف و لب در حکم مر
💠 بعد از آن در زیر دار آور مرا/ تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
💠 بر منادی گاه کن، این کار تو/ بر سر راهی که باشد چار سو
💠 آن گهم از خود بران تا شهر دور/ تا دراندازم در ایشان شر و شور
🌐 پیش از این نگریستیم که پادشاه تدبیر از وزیر مکار و حیله گر در کشتن نصرانیان خواسته بود. این ابیات از شماره 344 الی 347 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است که: وزیر گفت، ای شاه تدبیر این است که گوش و بینی و دست مرا قطع کن و بعد از آن مرا پای دار بفرست و کسی را مامور کن که مرا شفاعت کند و از کشتن من صرف نظر کن. این کارها نیز باید علنا در چهارسوق انجام بگیرد. پس از آن مرا به شهر دوری که مسیحیان در آنجا هستند تبعید کن تا من با تدبیری که در نظر گرفته ام در اتحاد و جمعیت ایشان رخنه افکنم و میانشان تفرقه اندازم و حکم مر(با ضم م)، همان حکم مخالف میل است. این ابیات واضح است و فروزانفر به جز معنای واژه شر و شور به #فتنه تحلیل خاصی بر این ابیات نیاورده است.
💬 هرگاه که ابیات جدید در ادامه ابیات پیشین ارسال می شود جای بس خشنودی است که مخاطب ارجمند بازگردد و ابیات را از ابتدا جهت حفظ سیر داستان بخواند.
🔘 ادامه دارد...
telegram.me/attar
💠 گفت ای شه گوش و دستم را ببر/ بینی ام بشکاف و لب در حکم مر
💠 بعد از آن در زیر دار آور مرا/ تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
💠 بر منادی گاه کن، این کار تو/ بر سر راهی که باشد چار سو
💠 آن گهم از خود بران تا شهر دور/ تا دراندازم در ایشان شر و شور
🌐 پیش از این نگریستیم که پادشاه تدبیر از وزیر مکار و حیله گر در کشتن نصرانیان خواسته بود. این ابیات از شماره 344 الی 347 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است که: وزیر گفت، ای شاه تدبیر این است که گوش و بینی و دست مرا قطع کن و بعد از آن مرا پای دار بفرست و کسی را مامور کن که مرا شفاعت کند و از کشتن من صرف نظر کن. این کارها نیز باید علنا در چهارسوق انجام بگیرد. پس از آن مرا به شهر دوری که مسیحیان در آنجا هستند تبعید کن تا من با تدبیری که در نظر گرفته ام در اتحاد و جمعیت ایشان رخنه افکنم و میانشان تفرقه اندازم و حکم مر(با ضم م)، همان حکم مخالف میل است. این ابیات واضح است و فروزانفر به جز معنای واژه شر و شور به #فتنه تحلیل خاصی بر این ابیات نیاورده است.
💬 هرگاه که ابیات جدید در ادامه ابیات پیشین ارسال می شود جای بس خشنودی است که مخاطب ارجمند بازگردد و ابیات را از ابتدا جهت حفظ سیر داستان بخواند.
🔘 ادامه دارد...
telegram.me/attar
🌺 ادامه ابیات پیشین
🌺 تلبیس وزیر با نصارا
💠 پس بگویم من به سر نصرانی ام/ ای خدای رازدان می دانی ام
💠 شاه واقف گشت از ایمان من/ وز تعصب کرد قصد جان من
💠 خواستم تا دین ز شه پنهان کنم/ آنکه دین اوست ظاهر آن کنم
💠 شاه بویی برد از اسرار من/ متهم شد پیش شه گفتار من
💠 گفت، گفت تو چو در نان #سوزن است/ از دل من تا دل تو #روزن است
💠 من از آن روزن بدیدم حال تو/ حال تو دیدم ننوشم قال تو
💠 گر نبودی جان عیسی چاره ام/ او جهودانه بکردی پاره ام
✳️ این ابیات مطابق با شماره 348 الی 354 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: در ابیات پیشین مشاهده شد که شاه با مکر وزیر در پی این بود که میان نصارا به جای کشتن آنها فتنه دراندازد و وزیر پیشنهاد رانده شدن از درگاه پادشاه را داد و او را به شهر دوری فرستاد که نصارا در آنجا بود. سپس در ادامه به پادشاه می گوید من به آنها خواهم گفت که فرزند نصرانی بوده و نصرانی زاده ام و چون شاه از مسیحی بودن من آگاه شد با عصبیتی که دارد قصدجان من کرد. من می خواستم که دین خود را از شاه پنهان کنم و در ظاهر، خودم را هم دین و هم آیین او جلوه دهم. ولی به تدریج، شاه از اسرار من آگاه شد و به من گفت، گفته های تو هم چون سوزنی در نان است و این گفته ها همچون روزنه ای است که از دل به دل راه می یابد و من از آن روزنه، خیال و باطن تو را دیدم و اکنون دیگر اظهارات تو را باور نخواهم کرد. پس اگر کمک عیسی نبود این شاه درنده خو مرا پاره می کرد(موسی نثری، 354_348).
🌐 تا بیت 351، استادفروزانفر سخن خاصی به میان نیاورده و در بیت بعد از آن می گوید: سوزن در نان به کنایه سخن موثر و کارگر است چنانکه سوزن در نان فرو می رود و مصراع دوم اشاره ای است به اینکه "من القلب الی القلب روزنه". اما در بیت بعدی نوشیدن همان گوش کردن و شنیدن و ظاهرا مخفف #نیوشیدن است.
ادامه دارد...
telegram.me/attar
🌺 تلبیس وزیر با نصارا
💠 پس بگویم من به سر نصرانی ام/ ای خدای رازدان می دانی ام
💠 شاه واقف گشت از ایمان من/ وز تعصب کرد قصد جان من
💠 خواستم تا دین ز شه پنهان کنم/ آنکه دین اوست ظاهر آن کنم
💠 شاه بویی برد از اسرار من/ متهم شد پیش شه گفتار من
💠 گفت، گفت تو چو در نان #سوزن است/ از دل من تا دل تو #روزن است
💠 من از آن روزن بدیدم حال تو/ حال تو دیدم ننوشم قال تو
💠 گر نبودی جان عیسی چاره ام/ او جهودانه بکردی پاره ام
✳️ این ابیات مطابق با شماره 348 الی 354 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: در ابیات پیشین مشاهده شد که شاه با مکر وزیر در پی این بود که میان نصارا به جای کشتن آنها فتنه دراندازد و وزیر پیشنهاد رانده شدن از درگاه پادشاه را داد و او را به شهر دوری فرستاد که نصارا در آنجا بود. سپس در ادامه به پادشاه می گوید من به آنها خواهم گفت که فرزند نصرانی بوده و نصرانی زاده ام و چون شاه از مسیحی بودن من آگاه شد با عصبیتی که دارد قصدجان من کرد. من می خواستم که دین خود را از شاه پنهان کنم و در ظاهر، خودم را هم دین و هم آیین او جلوه دهم. ولی به تدریج، شاه از اسرار من آگاه شد و به من گفت، گفته های تو هم چون سوزنی در نان است و این گفته ها همچون روزنه ای است که از دل به دل راه می یابد و من از آن روزنه، خیال و باطن تو را دیدم و اکنون دیگر اظهارات تو را باور نخواهم کرد. پس اگر کمک عیسی نبود این شاه درنده خو مرا پاره می کرد(موسی نثری، 354_348).
🌐 تا بیت 351، استادفروزانفر سخن خاصی به میان نیاورده و در بیت بعد از آن می گوید: سوزن در نان به کنایه سخن موثر و کارگر است چنانکه سوزن در نان فرو می رود و مصراع دوم اشاره ای است به اینکه "من القلب الی القلب روزنه". اما در بیت بعدی نوشیدن همان گوش کردن و شنیدن و ظاهرا مخفف #نیوشیدن است.
ادامه دارد...
telegram.me/attar
پاسداری از ایمان یعنی چه؟ می دانیم که ایمان اکراه بردار نیست. آیهٔ مبارکهٔ "لااکراه فی الدین" اشاره به همین معنا دارد. دین از جنس دوست داشتن است، از جنس عشق ورزیدن است. هیچ کس را به زور نمی توان دوستدار دیگری کرد. دوستی به جبر و اکراه در دل کسی نمی نشیند. جسم را می توان مورد تحکم و اسارت قرار داد، اما در دل به جبر نمی توان راه پیدا کرد، مگر آنکه کسی به طبع و از روی رغبت دلبردهٔ چیزی بشود. بنابراین "لااکراه فی الدین" دو معنا دارد: یکی آنکه "مردم را برای ایمان آوردن اجبار نکنید" و معنای دیگر و بالاترش این است که حتی اگر اجبار کردید و مردم به ظاهر ایمان آوردند، آن ایمان، ایمان نیست. چرا که ایمان ذاتا اکراه بردار نیست. ایمان را نمی توان به جبر در قلوب آدمیان وارد کرد.
telegram.me/attar
telegram.me/attar
♻️ ادامه ابیات پیشین
💠 بهر عیسی جان سپارم سر دهم/ صدهزاران منتش برخود نهم
💠 جان دریغم نیست از عیسی و لیک/ واقفم بر علم دینش نیک نیک
💠 حیف می آمد مرا کان دین پاک/ در میان جاهلان گردد هلاک
🌐 این ابیات مطابق با شماره 355 الی 357 از مثنوی شریف و در ادامه ابیات پیشین می گوید: من از برای عیسی جان می سپارم و در راه او سرم را فدا می کنم و از جان خود دریغ نمی کنم و چون به این دین پاک علم دارم حیف است که من بمیرم و این دین پاک میان نادان ها نابود شود و از بین برود.
🌐 در شرح فروزانفر در خصوص این ابیات مطلبی عرضه نشده است.
ادامه دارد...
telegram.me/attar
💠 بهر عیسی جان سپارم سر دهم/ صدهزاران منتش برخود نهم
💠 جان دریغم نیست از عیسی و لیک/ واقفم بر علم دینش نیک نیک
💠 حیف می آمد مرا کان دین پاک/ در میان جاهلان گردد هلاک
🌐 این ابیات مطابق با شماره 355 الی 357 از مثنوی شریف و در ادامه ابیات پیشین می گوید: من از برای عیسی جان می سپارم و در راه او سرم را فدا می کنم و از جان خود دریغ نمی کنم و چون به این دین پاک علم دارم حیف است که من بمیرم و این دین پاک میان نادان ها نابود شود و از بین برود.
🌐 در شرح فروزانفر در خصوص این ابیات مطلبی عرضه نشده است.
ادامه دارد...
telegram.me/attar
آتشِ زهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت(حافظ)
.......
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر میكنند
چون به خلوت میروند آن كار ديگر میكنند
مشكلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر میكنند؟!
گوييا باور نمیدارند روز داوری
كاين همه قلب و دغل در كارِ داور میكنند(حافظ)
........
غلام همّت دُردیكشانِ يكرنگم
نه آن گروه كه اَزرقلباس و دلسيهند (حافظ)
.......
بادهنوشی كه در او روی و ريايی نبود
بهتر از 'زهدفروشی كه در او روی و رياست' (حافظ)
.......
به مارماهی مانی، نه این تمام و نه آن!
منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی (سنایی)
.......
آه از این قومِ ریایی که در این شهرِ دوروی
روزها شحنه و شب بادهفروشند همه (شفیعی کدکنی)
telegram.me/attar
.......
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر میكنند
چون به خلوت میروند آن كار ديگر میكنند
مشكلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر میكنند؟!
گوييا باور نمیدارند روز داوری
كاين همه قلب و دغل در كارِ داور میكنند(حافظ)
........
غلام همّت دُردیكشانِ يكرنگم
نه آن گروه كه اَزرقلباس و دلسيهند (حافظ)
.......
بادهنوشی كه در او روی و ريايی نبود
بهتر از 'زهدفروشی كه در او روی و رياست' (حافظ)
.......
به مارماهی مانی، نه این تمام و نه آن!
منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی (سنایی)
.......
آه از این قومِ ریایی که در این شهرِ دوروی
روزها شحنه و شب بادهفروشند همه (شفیعی کدکنی)
telegram.me/attar
جنون نو
حافظ میگوید: «اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود/ در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم.» یعنی من نخست در بیخبری محض بودم؛ آنچه چشم مرا و سپس زبانم را گشود، ورودم به مکتب عشق بود. پیشتر جهان با من سخن نمیگفت و من نیز با او. از آن روز که مکتبم و نگاهم دیگر شد، بلبل باغ جهان شدم. پیشتر طوطی بودم و دیگران سخن در دهانم میگذاشتند. امروز که از چشماندازی دیگر جهان را میبینم، یک سینه سخن دارم.
نگاه برتر به هستی و خدا، ذهن و زبان انسان را میگشاید؛ آیین کهنهپرستی را از چشم میاندازد و جهانی دیگر میآراید. فرق است میان بلبل که از فیض گل سخن میآموزد با طوطی طبع زبون که به تکرار و نشخوار قناعت میکند. صدرنشین دیوان غزل میگفت: بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش.» یعنی گلبانگ بلبل، از رنگ و بوی گل است.
از نشانههای درستی راه، همین است که ذهن و زبان راهرو را میگشاید و قوای ذهنی او را به کار میاندازد و جنبش جسم جهان را پیش چشم او میآورد:
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
آنگاه که از منظری درست مینگری، چندان سخن برای گفتن و نهفتن داری که درمیمانی؛ اگرچه دهانی باشد تو را به پهنای فلک. و هر گاه که زبان میگشایی، سخنی نو میگویی و از خدایی تازه پرده برمیداری. اندیشههای مرده و کمجان، در چرخهای از تکرار و کلیگویی و نبش قبر، دستوپا میزنند و «عشق داند که در این دایره سرگردانند.» آنان سر بر آستان تقلید و تکرار گذاشتهاند و هر کس را که نه چون ایشان است، غریبه و غرایبگو میپندارند. ذوق مستی ندارند تا سرود مستانه سرایند و وقت و حال دیگران را هم خوش کنند.
پس بنگرید کدام اندیشه در نوآوری و آفرینشگری ناتوانتر است؛ این ناکامی را نشانۀ مردگی آن بدانید؛ اگرچه همچون زامبی در کوچه و خیابان، جلو چشم شما راه برود و خودنمایی را از حد بگذراند. تصادفی نیست که یکی جز تار تکرار نمیتند و دیگری هزاردستان است. از سنگ و کلوخ، بنفشه میروید، اگر زنجیر از پای چشم برداری.
امروز جنون نو رسیده است
زنجیر هزار دل کشیده است
امروز بنفشهزار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده است
بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوهها پزیده است
گویی که خدای، عالمی نو
در عالم کهنه آفریده است
مولوی، تا آن روز که از روزنۀ خانهاش دنیا را میدید، اوج آفرینشگری و معرفتگوییاش، «مجالس سبعه» بود که جز در کتابخانههای خاموش، نشانی از آن نیست. اما چون دست در دست شمس گذاشت و جهان را از منظری دیگر دید، گفت:
من بی دل و دستارم، در خانۀ خمّارم
یک سینه سخن دارم، زان شرح دهم یا نه؟
دریغا که «غیرت عشق، زبان همه خاصان ببُرید» وگرنه میشنیدی آنچه در بازار کهنهفروشان نیست.
telegram.me/attar
حافظ میگوید: «اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود/ در مکتب غم تو چنین نکتهدان شدم.» یعنی من نخست در بیخبری محض بودم؛ آنچه چشم مرا و سپس زبانم را گشود، ورودم به مکتب عشق بود. پیشتر جهان با من سخن نمیگفت و من نیز با او. از آن روز که مکتبم و نگاهم دیگر شد، بلبل باغ جهان شدم. پیشتر طوطی بودم و دیگران سخن در دهانم میگذاشتند. امروز که از چشماندازی دیگر جهان را میبینم، یک سینه سخن دارم.
نگاه برتر به هستی و خدا، ذهن و زبان انسان را میگشاید؛ آیین کهنهپرستی را از چشم میاندازد و جهانی دیگر میآراید. فرق است میان بلبل که از فیض گل سخن میآموزد با طوطی طبع زبون که به تکرار و نشخوار قناعت میکند. صدرنشین دیوان غزل میگفت: بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود/ این همه قول و غزل تعبیه در منقارش.» یعنی گلبانگ بلبل، از رنگ و بوی گل است.
از نشانههای درستی راه، همین است که ذهن و زبان راهرو را میگشاید و قوای ذهنی او را به کار میاندازد و جنبش جسم جهان را پیش چشم او میآورد:
باش تا خورشید حشر آید عیان
تا ببینی جنبش جسم جهان
آنگاه که از منظری درست مینگری، چندان سخن برای گفتن و نهفتن داری که درمیمانی؛ اگرچه دهانی باشد تو را به پهنای فلک. و هر گاه که زبان میگشایی، سخنی نو میگویی و از خدایی تازه پرده برمیداری. اندیشههای مرده و کمجان، در چرخهای از تکرار و کلیگویی و نبش قبر، دستوپا میزنند و «عشق داند که در این دایره سرگردانند.» آنان سر بر آستان تقلید و تکرار گذاشتهاند و هر کس را که نه چون ایشان است، غریبه و غرایبگو میپندارند. ذوق مستی ندارند تا سرود مستانه سرایند و وقت و حال دیگران را هم خوش کنند.
پس بنگرید کدام اندیشه در نوآوری و آفرینشگری ناتوانتر است؛ این ناکامی را نشانۀ مردگی آن بدانید؛ اگرچه همچون زامبی در کوچه و خیابان، جلو چشم شما راه برود و خودنمایی را از حد بگذراند. تصادفی نیست که یکی جز تار تکرار نمیتند و دیگری هزاردستان است. از سنگ و کلوخ، بنفشه میروید، اگر زنجیر از پای چشم برداری.
امروز جنون نو رسیده است
زنجیر هزار دل کشیده است
امروز بنفشهزار و لاله
از سنگ و کلوخ بردمیده است
بشکفت درخت در زمستان
در بهمن میوهها پزیده است
گویی که خدای، عالمی نو
در عالم کهنه آفریده است
مولوی، تا آن روز که از روزنۀ خانهاش دنیا را میدید، اوج آفرینشگری و معرفتگوییاش، «مجالس سبعه» بود که جز در کتابخانههای خاموش، نشانی از آن نیست. اما چون دست در دست شمس گذاشت و جهان را از منظری دیگر دید، گفت:
من بی دل و دستارم، در خانۀ خمّارم
یک سینه سخن دارم، زان شرح دهم یا نه؟
دریغا که «غیرت عشق، زبان همه خاصان ببُرید» وگرنه میشنیدی آنچه در بازار کهنهفروشان نیست.
telegram.me/attar