باغبان را خار چون در پای رفت
دزد فرصت یافت کالا بُرد تَفت
(مثنوی/دفتر اول)
غفلت از خویش بزرگترین خسران را در پی دارد. برای آدمی در مسیر زندگی موقعیت های دشواری پیش می آید که گاه غفلت باعث می شود همان سختی باعث سقوط و از دست رفتن ایمان گردد. خاری در پای باغبان که موجب غفلت او می شود و به دزد فرصت می دهد که اموال او را به تاراج برد. نفس آدمی همان دزد است که منتظر فرصتی است تا طغیان کند و سرمایه ایمان را برباید. مولانا مشفقانه هشدار می دهد که در مصیبت ها مراقب باشیم که غفلت موجب فرصت جویی نفس نگردد و این دزد مجال آن را نیابد که ما را بر علیه خالق و قضای او بشوراند و از راه صواب دور کند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
دزد فرصت یافت کالا بُرد تَفت
(مثنوی/دفتر اول)
غفلت از خویش بزرگترین خسران را در پی دارد. برای آدمی در مسیر زندگی موقعیت های دشواری پیش می آید که گاه غفلت باعث می شود همان سختی باعث سقوط و از دست رفتن ایمان گردد. خاری در پای باغبان که موجب غفلت او می شود و به دزد فرصت می دهد که اموال او را به تاراج برد. نفس آدمی همان دزد است که منتظر فرصتی است تا طغیان کند و سرمایه ایمان را برباید. مولانا مشفقانه هشدار می دهد که در مصیبت ها مراقب باشیم که غفلت موجب فرصت جویی نفس نگردد و این دزد مجال آن را نیابد که ما را بر علیه خالق و قضای او بشوراند و از راه صواب دور کند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
گفت بیزاریم جمله زین حیات
کو بود با خلق حی و با حقّ مَوات
چون بماند از خَلق گردد او یتیم
اُنس حق را قلب می باید سلیم
(مثنوی/دفتر دوم)
گاه در نزد ما رابطه مان با انسان های دیگر، اعتباری بیش از رابطه با خدا دارد. به دنبال جلب توجه خلق هستیم، آنان را گرد خود جمع می کنیم و ماندگار و وفادار می پنداریم. مولانا مشفقانه ما را چنین پند می دهد که به خلق دل نبندیم، جز خداوند را جاودان ندانیم و جز او را مونس مدام خود نپنداریم. ت نها خداوند است که هیچ گاه آدمی را رها نمی کند. اطرافیان ما ممکن است هر لحظه به بهانه ای ما را به خود واگذارند و بروند یا مرگ آنان را از ما بگیرد اما تنها خداوند است که حی جاوید و مونس حقیقی دل ما است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
کو بود با خلق حی و با حقّ مَوات
چون بماند از خَلق گردد او یتیم
اُنس حق را قلب می باید سلیم
(مثنوی/دفتر دوم)
گاه در نزد ما رابطه مان با انسان های دیگر، اعتباری بیش از رابطه با خدا دارد. به دنبال جلب توجه خلق هستیم، آنان را گرد خود جمع می کنیم و ماندگار و وفادار می پنداریم. مولانا مشفقانه ما را چنین پند می دهد که به خلق دل نبندیم، جز خداوند را جاودان ندانیم و جز او را مونس مدام خود نپنداریم. ت نها خداوند است که هیچ گاه آدمی را رها نمی کند. اطرافیان ما ممکن است هر لحظه به بهانه ای ما را به خود واگذارند و بروند یا مرگ آنان را از ما بگیرد اما تنها خداوند است که حی جاوید و مونس حقیقی دل ما است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
اهل دنیا زان سبب اعمی دل اند
شارب شورابهٔ آب و گِل اند
(مثنوی/دفتر پنجم)
اهل دنیا کوردل هستند. نمی توانند پاک را از ناپاک یا زشت را از زیبا تشخیص دهند. حرص و ولعی که در جانشان هست آنان را در این دنیا به نوشیدن و بلعیدن هر خوراک و طعامی وا می دارد. به تعبیر مولانا چنین افرادی شورابهٔ آب و گِل می نوشند یعنی آنچه می نوشند آب زلالی نیست که عطش آنها را برطرف کند بلکه آبی آمیخته با گل است که نه طعم مطلوبی دارد و نه ظاهر زلال و دلنشینی. طعام اهل دنیا گوارا نیست و به ناپاکی های عالم ماده آلوده شده است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
شارب شورابهٔ آب و گِل اند
(مثنوی/دفتر پنجم)
اهل دنیا کوردل هستند. نمی توانند پاک را از ناپاک یا زشت را از زیبا تشخیص دهند. حرص و ولعی که در جانشان هست آنان را در این دنیا به نوشیدن و بلعیدن هر خوراک و طعامی وا می دارد. به تعبیر مولانا چنین افرادی شورابهٔ آب و گِل می نوشند یعنی آنچه می نوشند آب زلالی نیست که عطش آنها را برطرف کند بلکه آبی آمیخته با گل است که نه طعم مطلوبی دارد و نه ظاهر زلال و دلنشینی. طعام اهل دنیا گوارا نیست و به ناپاکی های عالم ماده آلوده شده است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
سودای سربالا و فهم متن
هر نوشته ای متنی گشوده است که بر حسب افق های ذهنی خوانندگان و تیپ های شخصیتی شان خوانده می شود. تفاوت نمی کند که این متن مقدس باشد یا غیر مقدس. فهم ما از متن تابع ذهنیت ما، توقعات ما، شاکلة شخصیتی ما، جهت گیری عقلی و اخلاقی ماست. این مدعا با تئوری معروف به "مرگ مولف" نیز سازگار است. به قول قرآن " کُلّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِه". مولانا به این افق ذهنی می گوید سودا. اگر سودای سربالا داشته باشی، با قرآن از قعر چاه به بالا می رسی و اگر سودای سرپایین داشته باشی، سر چاه هم که باشی، به قعر چاه می رسی. علت این که بعضی از خوانش ها از قرآن به داعشیسم ختم می شود همین است:
زان که از قرآن بسی گمره شدند
زان رَسَن قومی درون چَه شدند
مَر رَسَن را نیست جرمی ای عنود
چون تو را سودای سربالا نبود
خود قرآن هم عین همین مضمون را مورد تاکید قرار می دهد: یُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ.
می خواهم یک نتیجه گیری مهم بکنم: محتوای متن تابعِ قاری آن است. به خصوص متون مقدس. بهترین متون در دست انسان های شریر، به بدترین تبدیل می شوند و بدترین متون در دست انسان های خیر به بهترین. باز به قول مولانا:
کاملی گر خاک گیرد، زر شود
ناقص ار زر بُرد، خاکستر شود
هرچه گیرد علّتی، علّت شود
کُفر گیرد کاملی، ملت شود
اگر سودای سربالا وجود داشته باشد، شیطان وجود هم به دست انسان مومن ، مسلم می شود و یزید به بایزید تبدیل می شود. چنامچه پیامبر فرمود شَيطاني أسلَمَ بِيدي: شیطان من به دستم مسلمان شد:
دیو اگر عاشق شود هم گوی برد
جبرئیلی گشت و آن دیوی بمُرد
اسلم الشّیطان آنجا شد پدید
که یزیدی شد زِ فضلش بایزید
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
هر نوشته ای متنی گشوده است که بر حسب افق های ذهنی خوانندگان و تیپ های شخصیتی شان خوانده می شود. تفاوت نمی کند که این متن مقدس باشد یا غیر مقدس. فهم ما از متن تابع ذهنیت ما، توقعات ما، شاکلة شخصیتی ما، جهت گیری عقلی و اخلاقی ماست. این مدعا با تئوری معروف به "مرگ مولف" نیز سازگار است. به قول قرآن " کُلّ یَعمَلُ عَلی شاکِلَتِه". مولانا به این افق ذهنی می گوید سودا. اگر سودای سربالا داشته باشی، با قرآن از قعر چاه به بالا می رسی و اگر سودای سرپایین داشته باشی، سر چاه هم که باشی، به قعر چاه می رسی. علت این که بعضی از خوانش ها از قرآن به داعشیسم ختم می شود همین است:
زان که از قرآن بسی گمره شدند
زان رَسَن قومی درون چَه شدند
مَر رَسَن را نیست جرمی ای عنود
چون تو را سودای سربالا نبود
خود قرآن هم عین همین مضمون را مورد تاکید قرار می دهد: یُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِينَ.
می خواهم یک نتیجه گیری مهم بکنم: محتوای متن تابعِ قاری آن است. به خصوص متون مقدس. بهترین متون در دست انسان های شریر، به بدترین تبدیل می شوند و بدترین متون در دست انسان های خیر به بهترین. باز به قول مولانا:
کاملی گر خاک گیرد، زر شود
ناقص ار زر بُرد، خاکستر شود
هرچه گیرد علّتی، علّت شود
کُفر گیرد کاملی، ملت شود
اگر سودای سربالا وجود داشته باشد، شیطان وجود هم به دست انسان مومن ، مسلم می شود و یزید به بایزید تبدیل می شود. چنامچه پیامبر فرمود شَيطاني أسلَمَ بِيدي: شیطان من به دستم مسلمان شد:
دیو اگر عاشق شود هم گوی برد
جبرئیلی گشت و آن دیوی بمُرد
اسلم الشّیطان آنجا شد پدید
که یزیدی شد زِ فضلش بایزید
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
در حدیث٭ آمد که تسبیح از ریا
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
(مثنوی/دفتر دوم)
تسبیح و ستایش خداوند اگر دلی باشد رنگی از ریا نخواهد داشت. دلدادگی و ایمانی که از عمق جان است با دورویی تناسبی ندارد. فطرت پاک آدمی و آینه شاهی دل، شفاف و عاری از رنگ و ریا است. میان گوهر پاک وجودی انسان و ناپاکی و آلودگی اندک سنخیتی وجود ندارد. مولانا با اشاره به کلام پیامبر پاکی و مهر مصطفی (ص) اهل ریا را سبزه ای می داند که در جایی نامناسب (گلخن= آتشگاه حمام) روییده است.
٭ پیامبر اکرم(ص) فرمود: أَیُّهَا النَّاسُ إِیَّاکُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَن؛ یعنی ای مردم از خضراء دمن بر حذر باشید. (خضراء دمن یعنی سبزه و گلی که رُستن گاه او مزبله باشد)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
(مثنوی/دفتر دوم)
تسبیح و ستایش خداوند اگر دلی باشد رنگی از ریا نخواهد داشت. دلدادگی و ایمانی که از عمق جان است با دورویی تناسبی ندارد. فطرت پاک آدمی و آینه شاهی دل، شفاف و عاری از رنگ و ریا است. میان گوهر پاک وجودی انسان و ناپاکی و آلودگی اندک سنخیتی وجود ندارد. مولانا با اشاره به کلام پیامبر پاکی و مهر مصطفی (ص) اهل ریا را سبزه ای می داند که در جایی نامناسب (گلخن= آتشگاه حمام) روییده است.
٭ پیامبر اکرم(ص) فرمود: أَیُّهَا النَّاسُ إِیَّاکُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَن؛ یعنی ای مردم از خضراء دمن بر حذر باشید. (خضراء دمن یعنی سبزه و گلی که رُستن گاه او مزبله باشد)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar
هین پراکنده مگو حجّت بیار
تا بِیِک سو گردد این دعوی و کار
(مثنوی/دفتر سوم)
هر سخنی را می توان گفت و در هر بابی می توان ادعا نمود، اما سخن و ادعای ما باید همراه با سند، دلیل و به تعبیر مولانا حجّت باشد. مولانا کسانی را که بدون هیچ برهان و مدرکی، ادعاها می کنند؛ پراکنده گو می نامد. این افراد سودجویانی هستند که برای رسیدن به اهداف ناصواب خود هر چه بخواهند می گویند و در باب هر موضوعی قضاوت هایی ناحق دارند.
telegram.me/attar
تا بِیِک سو گردد این دعوی و کار
(مثنوی/دفتر سوم)
هر سخنی را می توان گفت و در هر بابی می توان ادعا نمود، اما سخن و ادعای ما باید همراه با سند، دلیل و به تعبیر مولانا حجّت باشد. مولانا کسانی را که بدون هیچ برهان و مدرکی، ادعاها می کنند؛ پراکنده گو می نامد. این افراد سودجویانی هستند که برای رسیدن به اهداف ناصواب خود هر چه بخواهند می گویند و در باب هر موضوعی قضاوت هایی ناحق دارند.
telegram.me/attar
گفت در یک خانه باشم گر دو روز
عشق آن مسکن کُند در من فروز
(مثنوی/دفتر سوم)
آدمی خیلی زود به هر شرایطی عادت می کند. زندگی ما پر از عادت هایی است که گاه حتی خودمان از آنها بی خبریم. عادت ها می توانند خوب یا بد باشند. آگاهی از عادت ها، تلاش برای زدودن بدها و تقویت خوب ها امری ضروری است. از گام های مهم برای تحقق خودآگاهی، یافتن و بررسی دقیق عادت ها است. عادات آدمی می توانند اختیار او را بگیرند و وی را چون ماشینی به هر سو که بخواهند برانند. عادت های خوب ما را نهایتا به نقطه خوبی می رسانند اما عادات بد گاه می توانند ویران کننده باشند.
telegram.me/attar
عشق آن مسکن کُند در من فروز
(مثنوی/دفتر سوم)
آدمی خیلی زود به هر شرایطی عادت می کند. زندگی ما پر از عادت هایی است که گاه حتی خودمان از آنها بی خبریم. عادت ها می توانند خوب یا بد باشند. آگاهی از عادت ها، تلاش برای زدودن بدها و تقویت خوب ها امری ضروری است. از گام های مهم برای تحقق خودآگاهی، یافتن و بررسی دقیق عادت ها است. عادات آدمی می توانند اختیار او را بگیرند و وی را چون ماشینی به هر سو که بخواهند برانند. عادت های خوب ما را نهایتا به نقطه خوبی می رسانند اما عادات بد گاه می توانند ویران کننده باشند.
telegram.me/attar
داشت شَبانى رَمه در كوهسار
پير و جوان گشته از او شيرخوار
شير كه از بُز به سبو ريختى
آب در آن شير درآميختى
روزى از آن كوه به صحراى خاك
سيل درآمد رَمه را بُرد پاك
خواجه چو شد با غم و آزار جفت
كارشناسيش در آن حال گفت:
كان همه آبِ تو كه در شير بود
شد همه سيل و رَمه را در ربود...!
امیر خسرو دهلوی. نقل از: امثال و حکم استاد دهخدا، ج۱، ص۳۰۶
telegram.me/attar
پير و جوان گشته از او شيرخوار
شير كه از بُز به سبو ريختى
آب در آن شير درآميختى
روزى از آن كوه به صحراى خاك
سيل درآمد رَمه را بُرد پاك
خواجه چو شد با غم و آزار جفت
كارشناسيش در آن حال گفت:
كان همه آبِ تو كه در شير بود
شد همه سيل و رَمه را در ربود...!
امیر خسرو دهلوی. نقل از: امثال و حکم استاد دهخدا، ج۱، ص۳۰۶
telegram.me/attar
مادحِ خورشید مَدّاحِ خود است..
فارغ است از مدح و تعریف آفتاب...
ذکرِ جمیل امام جعفر بن محمد(که درود حق بر او و پدران و فرزندانش) در تذکرة الأولیای عطّار نیشابوری[1]:
آن سلطان ملّت مصطفوى، آن برهانِ حجّت نبوى، آن عالِمِ صِدّيق، آن عالَمِ تحقيق، آن ميوهٔ دل اوليا، آن گوشه جگر انبيا، آن ناقل على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، ابو محمّد جعفر صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-.
گفته بوديم كه اگر ذكرِ اَنبيا و صحابه و اهل بيت كنيم، يك كتاب جداگانه مىبايد.
و اين كتاب شرح حال اين قوم خواهد بود، از مشايخ، كه بعد از ايشان بودهاند. امّا به سبب تبرّك به صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-ابتدا كنيم، كه او نيز بعد از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت او گفته است، و روايت از او بيش آمده، كلمهاى چند از آن حضرت بيارم، كه ايشان همه يكىاند. چون ذكر او كرده آمد ذكر همه بود.
نبينى كه قومى كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعنى يكى دوازده است و دوازده يكى. اگر تنها صفت او گويم، به زبان عبارت من راست نيايد، كه در جمله علوم، و اشارات و عبارات بىتكلّف به كمال بود و قُدوهٔ جملهٔ مَشايخ بود، و اعتماد همه بر او بود و مقتداى مُطلَق بود و همهٔ اِلاهيان را شيخ بود، و همه محمّديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا. هم عُبّاد را مقدَّم بود و هم زُهّاد را مكرَّم. هم در تصنيف اسرار حقايق، خَطير بود، هم در لطايفِ اَسرارِ تنزيل و تفسير، بىنظير... .
آن مىدانم كه هر كه به محمّد- صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ و آلِه و سَلَّمَ- ايمان دارد و به فرزندان و يارانش ايمان ندارد، او به محمّد- عَلَيهِ الصَّلاةُ و السَّلام- ايمان ندارد. تا به حدّى كه امامِ اَعظم شافعى- رَحمةُ اللّهِ عَلَيه- در دوستى اهل بيت به غايتى بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس داشتند. و او در اين معنى شعرى گفته و يك بيت از آن اين است:
لَو كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ
فَليَشهَدِ الثَّقَلانِ إنّى رافِضُ
يعنى اگر دوستى آل محمّد رفض است، گو: جمله جنّ و انس گواهى دهند به رَفضِ من.
احمد عطار
telegram.me/attar
فارغ است از مدح و تعریف آفتاب...
ذکرِ جمیل امام جعفر بن محمد(که درود حق بر او و پدران و فرزندانش) در تذکرة الأولیای عطّار نیشابوری[1]:
آن سلطان ملّت مصطفوى، آن برهانِ حجّت نبوى، آن عالِمِ صِدّيق، آن عالَمِ تحقيق، آن ميوهٔ دل اوليا، آن گوشه جگر انبيا، آن ناقل على، آن وارث نبى، آن عارف عاشق، ابو محمّد جعفر صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-.
گفته بوديم كه اگر ذكرِ اَنبيا و صحابه و اهل بيت كنيم، يك كتاب جداگانه مىبايد.
و اين كتاب شرح حال اين قوم خواهد بود، از مشايخ، كه بعد از ايشان بودهاند. امّا به سبب تبرّك به صادق-رَضِىَ اللّهُ عَنه-ابتدا كنيم، كه او نيز بعد از ايشان بوده است. و چون از اهل بيت بيشتر سخن طريقت او گفته است، و روايت از او بيش آمده، كلمهاى چند از آن حضرت بيارم، كه ايشان همه يكىاند. چون ذكر او كرده آمد ذكر همه بود.
نبينى كه قومى كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعنى يكى دوازده است و دوازده يكى. اگر تنها صفت او گويم، به زبان عبارت من راست نيايد، كه در جمله علوم، و اشارات و عبارات بىتكلّف به كمال بود و قُدوهٔ جملهٔ مَشايخ بود، و اعتماد همه بر او بود و مقتداى مُطلَق بود و همهٔ اِلاهيان را شيخ بود، و همه محمّديان را امام بود. هم اهل ذوق را پيشرو بود و هم اهل عشق را پيشوا. هم عُبّاد را مقدَّم بود و هم زُهّاد را مكرَّم. هم در تصنيف اسرار حقايق، خَطير بود، هم در لطايفِ اَسرارِ تنزيل و تفسير، بىنظير... .
آن مىدانم كه هر كه به محمّد- صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ و آلِه و سَلَّمَ- ايمان دارد و به فرزندان و يارانش ايمان ندارد، او به محمّد- عَلَيهِ الصَّلاةُ و السَّلام- ايمان ندارد. تا به حدّى كه امامِ اَعظم شافعى- رَحمةُ اللّهِ عَلَيه- در دوستى اهل بيت به غايتى بوده است كه به رفضش نسبت كردند و محبوس داشتند. و او در اين معنى شعرى گفته و يك بيت از آن اين است:
لَو كانَ رَفضاً حُبُّ آلِ مُحَمَّدٍ
فَليَشهَدِ الثَّقَلانِ إنّى رافِضُ
يعنى اگر دوستى آل محمّد رفض است، گو: جمله جنّ و انس گواهى دهند به رَفضِ من.
احمد عطار
telegram.me/attar
بی طمع نشنیده ام از خاص و عام
من سلامی ای برادر والسّلام
(مثنوی/دفتر سوم)
در هر سلام و احوالپرسی، تعریف و تمجید، هدیه دادن ، مدح و ستایش و اظهار علاقه ای لزوما صداقت وجود ندارد. مولانا می گوید سلامی ندیده ام که طمعی به همراه آن نباشد. این کلام مولانا نه به سبب بدبینی نسبت به محبت دیگران است بلکه نوعی نگرش واقع بینانه در آن نهفته است. او می خواهد به ما یادآوری کند که مدح دیگران معتبر و اصیل نیست زیرا به شرایط وابسته است پس نباید به هر ستایشی دل خوش کرد و صید آن شد. هوشیار و خردمند کسی است که دلبسته تمجیدهای مجازی، کاذب و گاه ریاکارانه دیگران نشود و از کنار چنین تعریف و تاییدهایی به آهستگی و در سکوت بگذرد.
احمد عطار
telegram.me/attar
من سلامی ای برادر والسّلام
(مثنوی/دفتر سوم)
در هر سلام و احوالپرسی، تعریف و تمجید، هدیه دادن ، مدح و ستایش و اظهار علاقه ای لزوما صداقت وجود ندارد. مولانا می گوید سلامی ندیده ام که طمعی به همراه آن نباشد. این کلام مولانا نه به سبب بدبینی نسبت به محبت دیگران است بلکه نوعی نگرش واقع بینانه در آن نهفته است. او می خواهد به ما یادآوری کند که مدح دیگران معتبر و اصیل نیست زیرا به شرایط وابسته است پس نباید به هر ستایشی دل خوش کرد و صید آن شد. هوشیار و خردمند کسی است که دلبسته تمجیدهای مجازی، کاذب و گاه ریاکارانه دیگران نشود و از کنار چنین تعریف و تاییدهایی به آهستگی و در سکوت بگذرد.
احمد عطار
telegram.me/attar
حکایت فرار کردن حضرت عیسی از یک احمق
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
#مثنوی_دفتر_سوم
💠 حکایت در باب حضرت عیسی است که چنان شتابان به سوی کوه میدود که گویی از برابر شیری شرزه میگریزد.
مردی با سرعت در پیِ او رفت و پرسید: «کسی دنبال تو نیست، چرا مانند برق و باد میگریزی»؟ اما حضرت عیسی چنان گرمِ دویدن بود که مجال پاسخ گفتن به آن مرد را نیافت. مرد خود را به عیسی رساند و گفت: «به خاطر خدا، یک لحظه درنگ کن و مرا از این سرگشتگی نجات بده. نه حیوانی در پیِ توست، نه کسی تعقیبت میکند و نه خوف و خطری برای تو وجود دارد؛ چرا اینگونه سرآسیمه و شتابزده میدوی»؟
عیسی پاسخ داد: «من از یک احمق میگریزم. به کناری برو و مانعِ من مشو»!
آن مرد حیرتزده پرسید: «آیا تو همان عیسایی نیستی که با اسمِ اعظمِ حق، مردهها را زنده میکند و بیماران را شفا میدهد»؟ عیسی فرمود: «آری، من همانم».
مرد گفت: «حال که تو چنین کارهای عظیمی را انجام میدهی، چرا از پسِ یک احمق برنمیآیی»؟ و عیسی فرمود: «به خداوند سوگند، من اسم اعظم را بر کور و کر خواندم، شفا یافتند، آن را بر کوه خواندم، شکافته شد، آن را بر مردهها خواندم، زنده شدند، اما هزاران بار، با نهایت مهربانی، نامِ مِهینِ خدا را بر دلِ انسان احمق خواندم، هیچ سودی نداشت که نداشت و بلکه شکیبایی و مهرورزیِ من بر لجاجتِ او افزود؛ ازاینرو هیچ چارهای جز گریختن از برابر او برای من نمانده است
در این داستان، مولوی بر دو نکته مهم انگشت گذاشته است ، اینکه مدارا و مهرورزی و بردباری در برابر شخصِ احمق سودی ندارد بلکه بر لجبازی او میافزاید و دیگر اینکه، همنشینی با احمق نیز باعث میشود که حماقت، سردی و ستیزهروییِ او به ما سرایت کند ؛ بنابراین تنها راهِ چاره این است که همچنانکه آهو از برابر شیرِ درنده میگریزد، ما نیز از احمق فرار کنیم و از بحث کردن و درآویختن با او بپرهیزیم:
ز احْمقان بگْريز! چون عيسى گريخت
صحبتِ احمق بسى خون ها كه ريخت
telegram.me/attar
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیر گویی خون او می خواست ریخت
#مثنوی_دفتر_سوم
💠 حکایت در باب حضرت عیسی است که چنان شتابان به سوی کوه میدود که گویی از برابر شیری شرزه میگریزد.
مردی با سرعت در پیِ او رفت و پرسید: «کسی دنبال تو نیست، چرا مانند برق و باد میگریزی»؟ اما حضرت عیسی چنان گرمِ دویدن بود که مجال پاسخ گفتن به آن مرد را نیافت. مرد خود را به عیسی رساند و گفت: «به خاطر خدا، یک لحظه درنگ کن و مرا از این سرگشتگی نجات بده. نه حیوانی در پیِ توست، نه کسی تعقیبت میکند و نه خوف و خطری برای تو وجود دارد؛ چرا اینگونه سرآسیمه و شتابزده میدوی»؟
عیسی پاسخ داد: «من از یک احمق میگریزم. به کناری برو و مانعِ من مشو»!
آن مرد حیرتزده پرسید: «آیا تو همان عیسایی نیستی که با اسمِ اعظمِ حق، مردهها را زنده میکند و بیماران را شفا میدهد»؟ عیسی فرمود: «آری، من همانم».
مرد گفت: «حال که تو چنین کارهای عظیمی را انجام میدهی، چرا از پسِ یک احمق برنمیآیی»؟ و عیسی فرمود: «به خداوند سوگند، من اسم اعظم را بر کور و کر خواندم، شفا یافتند، آن را بر کوه خواندم، شکافته شد، آن را بر مردهها خواندم، زنده شدند، اما هزاران بار، با نهایت مهربانی، نامِ مِهینِ خدا را بر دلِ انسان احمق خواندم، هیچ سودی نداشت که نداشت و بلکه شکیبایی و مهرورزیِ من بر لجاجتِ او افزود؛ ازاینرو هیچ چارهای جز گریختن از برابر او برای من نمانده است
در این داستان، مولوی بر دو نکته مهم انگشت گذاشته است ، اینکه مدارا و مهرورزی و بردباری در برابر شخصِ احمق سودی ندارد بلکه بر لجبازی او میافزاید و دیگر اینکه، همنشینی با احمق نیز باعث میشود که حماقت، سردی و ستیزهروییِ او به ما سرایت کند ؛ بنابراین تنها راهِ چاره این است که همچنانکه آهو از برابر شیرِ درنده میگریزد، ما نیز از احمق فرار کنیم و از بحث کردن و درآویختن با او بپرهیزیم:
ز احْمقان بگْريز! چون عيسى گريخت
صحبتِ احمق بسى خون ها كه ريخت
telegram.me/attar
عشق_چیست
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زندگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک؛
#عشق_در_حضور یا #عاشقانه_آرام
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش اهلی و رامِ این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو؛
#عشق_در_فنا یا #سوختن_در_عشق ؛
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون #شیخ_صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق #دختر_ترسا بیاندازد؛
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
#حافظ
جهان سین (سیمرغ)
#بر گرفته از عرفان شیخ اشراق سهروردی
تا سیمرغ عطار...
telegram.me/attar
محضِ عشق و عشقِ محض، چیزی نیست که در بیان و کلمه بگنجد و ماهیت و ذاتش قابل گنجایش در قال و مقال و تقریر و بیان نیست، به قول خواجه ی شیراز؛
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن؛ خیر و سلامت
هرچند عارفان و شاعران و سخنوران زیادی بوده اند که سعی کرده اند به مدد تلمیح و اشاره و تمثیل، تفاسیری از عشق برای جویندگانی که هنوز درگیر ذهن خود هستند ارائه دهند ولی به تعبیر خواجه شیراز این تمثیل ها قطره ای است در برابر اقیانوس معنی اصیل عشق که ما توانسته ایم در کلمه و حکایت بگنجانیم؛
این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
سهروردی عشق را برگرفته از گیاهی به نام عشقه می داند که در باغ و در بن درخت می روید و آنچنان سخت در او می پیچد که در درخت نَم نماند و خشک گردد...کسان دیگری هم هستند که عشق را به دریایی ماننده کرده اند که عده ای از آن دورند، عده ای در آن شناورند و عده ای در آن غرق...
و تمثیل های گوناگون دیگری نیز بر شمرده اند...
اما زیباترین و دلنشین ترین تمثیلی که از عشق شنیده ام، تمثیل آتش است...آتش نیز دو گونه است؛ یا اهلی و مهار شده در اجاق های خانگیست و خانه را گرم کرده و در خدمت زندگیست؛ و یا وحشی و طغیانگر است و اگر شعله کشد، خانه و کاشانه و «هرچه در اوست» را خاکستر می کند...
با این تمثیل آخر، عشق دو گونه است؛
یک؛
#عشق_در_حضور یا #عاشقانه_آرام
در این نوع نگاه که در ادبیات جدید مغرب زمین هم زیاد دیده می شود، عشق همانند شعله های آرام و رامی است که در اجاق یک رابطه(چه رابطه با انسان، چه رابطه با طبیعت، چه رابطه با خدا و...)مهار می شود تا گرمابخش اهلی و رامِ این رابطه باشد...در این بینش، اصالت با زندگی آدمی هست و عشق صرفا وسیله ای در اختیار زندگیست برای گرمابخشی و بهبود آن...
دو؛
#عشق_در_فنا یا #سوختن_در_عشق ؛
در این نوع تمثیل که در ادبیات عرفانی و عاشقانه ایران کهن موج می زند، عشق به مثابه آتشی وحشی و غیر قابل مهار تلقی می شود که در هیزمِ وجود عاشق می افتد و دار و ندارش را خاکستر می کند...در این نگاهِ معرفتی به عشق، معشوق یک بهانه است تا آتش را روشن کند و مابقی، ماجراهای بین عاشق و عشق است...در اینجا اصالت با آتش عشق است و انسانها صرفا هیزم هایی هستند که رسالتشان افتادن و سوختن در این آتش است تا این شعله ها ی ازلی و ابدی پایدار بمانند و هستی بچرخد...خودِ هیزم هم وقتی خاکستر شد و از «هیزم بودن» اش رهایی یافت، در دنیای آتش باقی می شود...مثل داستان ققنوس که از خاکسترش ققنوسی نو پدید می آید...
زیستن این عشق متعالی کار هرکس نیست و شیری چون #شیخ_صنعان را طلب می کند تا شوریده سر، هیزمِ تنش را در آتش عشق #دختر_ترسا بیاندازد؛
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
#حافظ
جهان سین (سیمرغ)
#بر گرفته از عرفان شیخ اشراق سهروردی
تا سیمرغ عطار...
telegram.me/attar
بر سَر هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوال تو
(مثنوی/دفتر اول)
همه ی ما در قدر و اندازه ی خود مگس هایی در بیرون و درون خود داریم که مانع دیدن شفاف و واقعی می شود. این مگس ها اجازه نمی دهند خود را به روشنی ببینیم. مگس ها همان اندیشه های ناصواب و دارایی های مادی غیر ضروری هستند. همچنین افرادی که گرد ما جمع شده و بر درون ما تاثیر منفی گذاشته اند مصداق چنین مگس هایی هستند. مولانا ما را به پراکندن این مگس ها توصیه می کند تا بتوانیم از تاریکی های خودساخته پاک شویم و خود را در نور ببینیم و بشناسیم.
telegram.me/attar
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشه ها وان مالِ تو
ریش تو آن ظلمتِ احوال تو
(مثنوی/دفتر اول)
همه ی ما در قدر و اندازه ی خود مگس هایی در بیرون و درون خود داریم که مانع دیدن شفاف و واقعی می شود. این مگس ها اجازه نمی دهند خود را به روشنی ببینیم. مگس ها همان اندیشه های ناصواب و دارایی های مادی غیر ضروری هستند. همچنین افرادی که گرد ما جمع شده و بر درون ما تاثیر منفی گذاشته اند مصداق چنین مگس هایی هستند. مولانا ما را به پراکندن این مگس ها توصیه می کند تا بتوانیم از تاریکی های خودساخته پاک شویم و خود را در نور ببینیم و بشناسیم.
telegram.me/attar
از حسد بر یوسف مصری چه رفت
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
(مثنوی/دفتر دوم)
حضرت یوسف علیه السلام به سبب حسادت برادران در چاه گرفتار شد. برادران یوسف که نمی توانستند جمال و زیبایی های دیگر وجود او را ببینند، دست به توطئه زدند و او را در چاه انداختند. شاید گرگی که در داستان یوسف می بینیم به تعبیر مولانا نمادی برای حسد است. حسد گرگی است که همواره در کمین است تا صید کند. این نکته نیز در خور تامل است که حسد نخست به خود فرد حسود آسیب می رساند. حسد همچون خوره ای است که صاحب خود را در عذاب می افکند یعنی زیان و صدمه حسادت در وهله نخست حاسد را در بر می گیرد.
telegram.me/attar
این حسد اندر کمین گرگیست زفت
(مثنوی/دفتر دوم)
حضرت یوسف علیه السلام به سبب حسادت برادران در چاه گرفتار شد. برادران یوسف که نمی توانستند جمال و زیبایی های دیگر وجود او را ببینند، دست به توطئه زدند و او را در چاه انداختند. شاید گرگی که در داستان یوسف می بینیم به تعبیر مولانا نمادی برای حسد است. حسد گرگی است که همواره در کمین است تا صید کند. این نکته نیز در خور تامل است که حسد نخست به خود فرد حسود آسیب می رساند. حسد همچون خوره ای است که صاحب خود را در عذاب می افکند یعنی زیان و صدمه حسادت در وهله نخست حاسد را در بر می گیرد.
telegram.me/attar
آینه کو عیبِ رو دارد نهان
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو
(مثنوی/دفتر چهارم)
آینه تصویر کاملی از آدمی نشان می دهد. آینه ای نیست که تنها زیبایی های ما را تصویر کند. مولانا آدم های اطراف ما را همچون آینه هایی می داند که باید تصویری کامل به ما ارائه دهند اما گاه این تصویر بسیار ناقص است. گاهی آنها تنها از ما تعریف و تمجید می کنند، از زیبایی های صورت و سیرت ما سخن می گویند اما زشتی ها، کژی ها و نقاط ضعف ما را نشان نمی دهند. مولانا توصیه می کند که از چنین آینه هایی دوری کنیم زیرا حقیقت را به صورت کامل منعکس نمی کنند و ما را در غفلت نگاه می دارند. این رفتار به مرور ما را دچار تکبر و خودبینی می کند.
telegram.me/attar
از برای خاطر هر قلتبان
آینه نبود منافق باشد او
این چنین آیینه تا توانی مجو
(مثنوی/دفتر چهارم)
آینه تصویر کاملی از آدمی نشان می دهد. آینه ای نیست که تنها زیبایی های ما را تصویر کند. مولانا آدم های اطراف ما را همچون آینه هایی می داند که باید تصویری کامل به ما ارائه دهند اما گاه این تصویر بسیار ناقص است. گاهی آنها تنها از ما تعریف و تمجید می کنند، از زیبایی های صورت و سیرت ما سخن می گویند اما زشتی ها، کژی ها و نقاط ضعف ما را نشان نمی دهند. مولانا توصیه می کند که از چنین آینه هایی دوری کنیم زیرا حقیقت را به صورت کامل منعکس نمی کنند و ما را در غفلت نگاه می دارند. این رفتار به مرور ما را دچار تکبر و خودبینی می کند.
telegram.me/attar
چون حقیقت پیش او فرْج و گلوست
کم بیان کن پیش او اسرار دوست
(مثنوی/دفتر پنجم)
غریزه امری جبری است که پروردگار در وجود آدمی نهاده است و نیمه خاکی سرشت انسان را رقم می زند؛ اما کیفیت پرورش و مدیریت غرایز در محدوده اختیار بشر قرار دارد. کسانی که نمی توانند امیال مادی خود را مدیریت کنند در واقع همه وجود خود را به جبر سپرده اند و بر اختیار خویش خط بطلان کشیده اند. مولانا در این بیت گفتگو با چنین افرادی را بی ثمر می داند و باور دارد سخن گفتن از معنویت و تاکید بر عنصر اختیار در نزد چنین افرادی اتلاف وقت است. شهوات و امیال مادی تنها مفهومی است که در دایره تنگ فهم این افراد می گنجد.
telegram.me/attar
کم بیان کن پیش او اسرار دوست
(مثنوی/دفتر پنجم)
غریزه امری جبری است که پروردگار در وجود آدمی نهاده است و نیمه خاکی سرشت انسان را رقم می زند؛ اما کیفیت پرورش و مدیریت غرایز در محدوده اختیار بشر قرار دارد. کسانی که نمی توانند امیال مادی خود را مدیریت کنند در واقع همه وجود خود را به جبر سپرده اند و بر اختیار خویش خط بطلان کشیده اند. مولانا در این بیت گفتگو با چنین افرادی را بی ثمر می داند و باور دارد سخن گفتن از معنویت و تاکید بر عنصر اختیار در نزد چنین افرادی اتلاف وقت است. شهوات و امیال مادی تنها مفهومی است که در دایره تنگ فهم این افراد می گنجد.
telegram.me/attar
گرچه بیرون اند از دور زمان
با من اند و گِرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان
من به بیداری همی بینم عیان
(مثنوی/دفتر سوم)
فراق و فقدان دشوار است. وقتی عزیزی را از دست می دهیم و می دانیم که دیگر هرگز او را در این دنیا نخواهیم دید، اندوهی سنگین قلبمان را می فشرد. مولانا در این ابیات با طرح نگرشی نو برای تسکین و آرامش در این لحظات دریچه ای پیش روی ما می گشاید:
اگر رابطه ما با آن عزیز از دست رفته، لذت بخش و لطیف بوده حتی در نبود او نیز می توانیم همچنان با او زندگی کنیم؛ در زندگی ما حضور دارد، او را حس می کنیم و از بودنش لذت می بریم. از نظر مولانا حضور فیزیکی آن محبوب شرط حس وجود او نیست؛ او چشم درون ما را به نوعی دیگر از دیدن فرا می خواند: احساس حضور معنوی محبوب که بسیار دلپذیر و آرامش بخش است.
telegram.me/attar
با من اند و گِرد من بازی کنان
گریه از هجران بود یا از فراق
با عزیزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب می بینندشان
من به بیداری همی بینم عیان
(مثنوی/دفتر سوم)
فراق و فقدان دشوار است. وقتی عزیزی را از دست می دهیم و می دانیم که دیگر هرگز او را در این دنیا نخواهیم دید، اندوهی سنگین قلبمان را می فشرد. مولانا در این ابیات با طرح نگرشی نو برای تسکین و آرامش در این لحظات دریچه ای پیش روی ما می گشاید:
اگر رابطه ما با آن عزیز از دست رفته، لذت بخش و لطیف بوده حتی در نبود او نیز می توانیم همچنان با او زندگی کنیم؛ در زندگی ما حضور دارد، او را حس می کنیم و از بودنش لذت می بریم. از نظر مولانا حضور فیزیکی آن محبوب شرط حس وجود او نیست؛ او چشم درون ما را به نوعی دیگر از دیدن فرا می خواند: احساس حضور معنوی محبوب که بسیار دلپذیر و آرامش بخش است.
telegram.me/attar
پردهٔ خورشید هم نور رب است
بی نصیب از وی خفّاش است و شب است
(مثنوی/دفتر ششم)
کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات پروردگار در عالم را می بیند و نور خدا را در همه مظاهر حق می بیند. صفات و اسمای الهی در همه عالم خود را به ما نشان می دهد و پروردگار با همه مظاهرش در این دنیا جلوه گری می کند. مولانا در این تمثیل، خورشید را به عنوان نمادی برای پروردگار به کار برده که روشن و عیان در عالم حضور دارد. کسانی که این نور عظیم و روشن را نمی بینند همچون خفاشانی هستند که روز و شب برایشان یکسان است و همواره در تاریکی هستند.
telegram.me/attar
بی نصیب از وی خفّاش است و شب است
(مثنوی/دفتر ششم)
کسی که به خدا ایمان حقیقی دارد تجلیّات پروردگار در عالم را می بیند و نور خدا را در همه مظاهر حق می بیند. صفات و اسمای الهی در همه عالم خود را به ما نشان می دهد و پروردگار با همه مظاهرش در این دنیا جلوه گری می کند. مولانا در این تمثیل، خورشید را به عنوان نمادی برای پروردگار به کار برده که روشن و عیان در عالم حضور دارد. کسانی که این نور عظیم و روشن را نمی بینند همچون خفاشانی هستند که روز و شب برایشان یکسان است و همواره در تاریکی هستند.
telegram.me/attar
به نام خداوند بخشنده و مهربان
"حکایت داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب"
🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/attar
"حکایت داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می کشت از بهر تعصب"
🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/attar
💠 بود شاهی در جهودان ظلم ساز/ دشمن عیسی و نصرانی گداز
💠 عهد عیسی بود و نوبت آن او/ جان موسی او و موسی جان او
💠 شاه احول کرد در راه خدا/ آن دو دمساز خدایی را جدا
🌐 زمانی بود که جهودان پادشاه ظالمی داشتند که با عیسی(ع) دشمن و اسباب زحمت عیسویان بود. آن تاریخ عهد عیسی بود ولی مسلم بود که عیسی جان موسی و موسی جان عیسی بود. این پادشاه به خیال خود و برای رضای خدا، این دو دمساز را که با یک دیگر متحد بودند از یک دیگر جدا فرض کرده بود(نثری، ابیات 324_326).
اما جهود صورت دیگری از کلمه #یهود و #نصرانی نسبت است به ناصره که شهری واقع در فلسطین و مولد مسیح و مسکن مریم مقدس بوده است. در این ابیات استاد فروزانفر بر این عقیده است که مولانا در چندین بیت اختلافات و تعصبات دینی را مورد انتقاد جدی قرار داده است که این ابیات نمونه ای از آن است. مولانا اصول ادیان را واحد می داند و همه آنها را منتهی به حقیقت دانسته است. دشمنی ها و خونریزی هایی که در هر عصر به نام دین روا می شود از آثار جهل و غفلت و رنگ عالم فانی است ولی کسی که به عالم قدیم متصل شود و حقیقت را چنانکه باید بشناسد جدل و خلاف را به یک سو می نهد و متوجه می شود که انبیای الهی نور واحدی بوده اند. پیروان ادیان غافل از این هستند که میان پیشوایان آنها هیچگونه اختلافی وجود نداشته و همه به یک مسیر واحد دعوت کرده اند چنانکه ناصرخسرو می گوید:
🌹 فضل تو چیست بنگر بر ترسا/ از سر هوس برون کن و سودا را
🌹 تو مومنی گرفته محمد را/ او کافر و گرفته مسیحا را
🌹 ایشان پیامبران و رفیقانند/ چون دشمنی تو بیهده ترسا را
(دیوان ناصرخسرو؛ ص 17)
(فروزانفر،ص 165).
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
💠 عهد عیسی بود و نوبت آن او/ جان موسی او و موسی جان او
💠 شاه احول کرد در راه خدا/ آن دو دمساز خدایی را جدا
🌐 زمانی بود که جهودان پادشاه ظالمی داشتند که با عیسی(ع) دشمن و اسباب زحمت عیسویان بود. آن تاریخ عهد عیسی بود ولی مسلم بود که عیسی جان موسی و موسی جان عیسی بود. این پادشاه به خیال خود و برای رضای خدا، این دو دمساز را که با یک دیگر متحد بودند از یک دیگر جدا فرض کرده بود(نثری، ابیات 324_326).
اما جهود صورت دیگری از کلمه #یهود و #نصرانی نسبت است به ناصره که شهری واقع در فلسطین و مولد مسیح و مسکن مریم مقدس بوده است. در این ابیات استاد فروزانفر بر این عقیده است که مولانا در چندین بیت اختلافات و تعصبات دینی را مورد انتقاد جدی قرار داده است که این ابیات نمونه ای از آن است. مولانا اصول ادیان را واحد می داند و همه آنها را منتهی به حقیقت دانسته است. دشمنی ها و خونریزی هایی که در هر عصر به نام دین روا می شود از آثار جهل و غفلت و رنگ عالم فانی است ولی کسی که به عالم قدیم متصل شود و حقیقت را چنانکه باید بشناسد جدل و خلاف را به یک سو می نهد و متوجه می شود که انبیای الهی نور واحدی بوده اند. پیروان ادیان غافل از این هستند که میان پیشوایان آنها هیچگونه اختلافی وجود نداشته و همه به یک مسیر واحد دعوت کرده اند چنانکه ناصرخسرو می گوید:
🌹 فضل تو چیست بنگر بر ترسا/ از سر هوس برون کن و سودا را
🌹 تو مومنی گرفته محمد را/ او کافر و گرفته مسیحا را
🌹 ایشان پیامبران و رفیقانند/ چون دشمنی تو بیهده ترسا را
(دیوان ناصرخسرو؛ ص 17)
(فروزانفر،ص 165).
ادامه دارد...
https://telegram.me/attar
✳️ ادامه نوبت پیشین
💠 گفت استاد، احولی را کاندر آ/ رو برون آر از وثاق آن شیشه را
💠 گفت احول، زان دو شیشه من کدام/ پیش تو آرم بکن شرح تمام
💠 گفت استاد آن دو شیشه نیست، رو/ احولی بگذار و افزون بین مشو
💠 گفت ای استا مرا طعنه مزن/ گفت استا زان دو، یک را درشکن
💠 شیشه یک بود و به چشمش دو نمود/ چون شکست او شیشه را دیگر نبود
💠 چون یکی بشکست و هردو شد زچشم/ مردم احول گردد از میلان و خشم
🌐 این ابیات مطابق با ابیات 327 الی 332 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: گویند استادی به شاگرد دوبین خود فرمان داد که شیشه ای را از خانه نزد او بیاورد؛ شخص دوبین، وقتی به داخل خانه رفت دو شیشه در آن دید و سپس بازگشت و به استاد گفت کدام یک از دو شیشه را بیاورم؟! استاد گفت افزون بینی را کنار بگذار که در آنجا فقط یک شیشه وجود دارد. شاگرد در پاسخ گفت: استاد عزیزم، مرا مسخره نکن که خود به دو چشمم دیدم که دو شیشه در آنجا بود. استاد گفت اگر دو شیشه بود، یکی را بشکن و دیگری را بیاور. وقتی که شاگرد شیشه را شکست، هردو از نظرش ناپدید شد. اما می دانید علت دو بینی چیست؟ تمایل به یک طرف خاص و عصبیت در یک امر و خشم و بغض و دشمنی نسبت به طرف دیگر. شیشه یکی بود و به نظر او دو چیز می آمد و چون یکی را شکست دیگر شیشه ای باقی نماند. پس #خشم و #شهوت است که مرد را دو بین می سازد و استقامت روح را از بین می برد و به راه کج می اندازد(نثری، ابیات332_327).
♻️ شرح: میلان(به فتح م و سکون ی)، تمایل و گرایش به چیزی است که مولانا آن را به معنی شهوت و محبت استعمال کرده است. محبت و عداوت سبب می شود که انسان چیزی را که هست نبیند زیرا که هردو خروج از اعتدال است که مثلا دشمن جز عیب نمی بیند و دوست جز خوبی ها و محاسن. مولانا می خواهد به وجه تمثیل به ما بگوید که هر داوری که در کسوت محبت و یا عداوت باشد درست نیست و بیرون از عدل است. این تمثیل اخذ شده از مرزبان نامه است که فریدالدین عطار نیشابوری آن را به نظم درآورده است.
telegram.me/attar
💠 گفت استاد، احولی را کاندر آ/ رو برون آر از وثاق آن شیشه را
💠 گفت احول، زان دو شیشه من کدام/ پیش تو آرم بکن شرح تمام
💠 گفت استاد آن دو شیشه نیست، رو/ احولی بگذار و افزون بین مشو
💠 گفت ای استا مرا طعنه مزن/ گفت استا زان دو، یک را درشکن
💠 شیشه یک بود و به چشمش دو نمود/ چون شکست او شیشه را دیگر نبود
💠 چون یکی بشکست و هردو شد زچشم/ مردم احول گردد از میلان و خشم
🌐 این ابیات مطابق با ابیات 327 الی 332 از مثنوی شریف معنوی و معنای آن چنین است: گویند استادی به شاگرد دوبین خود فرمان داد که شیشه ای را از خانه نزد او بیاورد؛ شخص دوبین، وقتی به داخل خانه رفت دو شیشه در آن دید و سپس بازگشت و به استاد گفت کدام یک از دو شیشه را بیاورم؟! استاد گفت افزون بینی را کنار بگذار که در آنجا فقط یک شیشه وجود دارد. شاگرد در پاسخ گفت: استاد عزیزم، مرا مسخره نکن که خود به دو چشمم دیدم که دو شیشه در آنجا بود. استاد گفت اگر دو شیشه بود، یکی را بشکن و دیگری را بیاور. وقتی که شاگرد شیشه را شکست، هردو از نظرش ناپدید شد. اما می دانید علت دو بینی چیست؟ تمایل به یک طرف خاص و عصبیت در یک امر و خشم و بغض و دشمنی نسبت به طرف دیگر. شیشه یکی بود و به نظر او دو چیز می آمد و چون یکی را شکست دیگر شیشه ای باقی نماند. پس #خشم و #شهوت است که مرد را دو بین می سازد و استقامت روح را از بین می برد و به راه کج می اندازد(نثری، ابیات332_327).
♻️ شرح: میلان(به فتح م و سکون ی)، تمایل و گرایش به چیزی است که مولانا آن را به معنی شهوت و محبت استعمال کرده است. محبت و عداوت سبب می شود که انسان چیزی را که هست نبیند زیرا که هردو خروج از اعتدال است که مثلا دشمن جز عیب نمی بیند و دوست جز خوبی ها و محاسن. مولانا می خواهد به وجه تمثیل به ما بگوید که هر داوری که در کسوت محبت و یا عداوت باشد درست نیست و بیرون از عدل است. این تمثیل اخذ شده از مرزبان نامه است که فریدالدین عطار نیشابوری آن را به نظم درآورده است.
telegram.me/attar