─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─
83 subscribers
60 photos
5 videos
8 files
386 links
Download Telegram
مقصوداندیشی، دشمن ظاهرپرستی

از دعوت‌های مهم مولوی، دعوت به اندیشیدن دربارۀ علت غایی و مقصود است. در نظر او، اگر در موضوعاتی همچون شریعت، از چشم‌انداز «مقصود» بنگریم، کمتر دچار ظاهرگرایی و ظاهرپرستی می‌شویم؛ زیرا «مقصود»، چشم ما را از ظاهر به سوی ماورای آن برمی‌گرداند؛ مولوی برای مقصوداندیشی و ضرورت آن، در مثنوی فراوان تمثیل و حکایت می‌آورد. مثلا می‌گوید: مقصود از کتاب، علم‌آموزی است؛ ولی ممکن است کسی کتاب را بالش کند. اگر کسی کتاب را زیر سر نهاد و خوابید، به مقصود از کتاب پایبند نبوده است:
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود
گر توَش بالش کنی هم می‌شود
لیک از او مقصود این بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد و سود
در دفتر سوم مثنوی هم می‌گوید: می‌توان شمشیر را همچون میخ بر دیوار فرود کرد و بر آن جامه آویخت؛ اما شمشیر برای جنگ و غزا است. اگر کسی از شمشیر، چنین استفاده‌ای بکند و بدون شمشیر به میدان جنگ برود، قطعا شکست را بر پیروزی برگزیده است:
گر تو میخی ساختی شمشیر را
برگزیدی بر ظفر ادبار را
گروهی نیز شمشیر آهنین را به یک سو نهاده‌اند؛ اما برای آنکه خود را همچنان غازی و جنگجو بنمایانند، تیغ چوبین بر خود می‌آویزند:
تیغ چوبین را مبر در کارزار
بنگر اول تا نگردد کار، زار
غفلت از مقصود، نظرگاه آدمیان را تغییر می‌دهد. اگر کسی در مقصود نیندیشد، دچار جمود بر ظواهر می‌شود. مصیبت دیگر در این نوع ظاهرگرایی، این است که وقتی کسی مقصود را ندانست و نشناخت، همۀ عمر خود را صرف یافتن‌ مقصودهای بدلی می‌کند و عمر خویش را در تباهی می‌گذراند. مولوی در دفتر پنجم می‌گوید: وقتی فرع را بر اصل برگزیدی، تا ابد چشم‌به‌راهی که اصل را بیابی؛ حال آنکه اصلْ آن بود که آن را فدای فروع و ظواهر و قالب‌ها کردی.
تو مگو فرعی است، او را اصل گیر
تا بوی پیوسته بر مقصود چیر
ور تو آن را فرع گیری و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
در تاریخ، گروهی از دانشمندان اسلامی کوشیدند که در دین و شریعت از این منظر بنگرند و از این رهگذر، گفتمان «مقاصد الشریعه» را پدید آوردند؛ کسانی همچون ابواسحاق شاطبی در قرن هشتم و شیخ محمد عبده در قرن نوزدهم و بیستم و شاگرد نامدارش ابن عاشور. اما نگاه مقصودگرایانه به شریعت و دین – به دلایل مختلف – در جهان اسلام چندان اقبال ندید. در این نگاه، باید برخی ظواهر به نفع مقاصد، تأویل و تفسیر شود و این فرایند، در اجتهاد معمول و تاریخی، مرسوم نبوده است. مثلا وقتی قرآن در سورۀ جمعه می‌فرماید: در روز جمعه، تجارت را رها کنید و در ذکر خدا بکوشید، مقصوداندیشان می‌گویند: در این آیه، آنچه مقصود است، یاد خدا در قالب نماز جماعت در یکی از روزهای هفته است و این روز در کشورهای اسلامی، «جمعه» است؛ اما «جمعه» موضوعیت ندارد و اگر مسلمانان در کشوری می‌زیستند که روزی دیگر از هفته، تعطیل عمومی و رسمی است، می‌توانند نماز جمعه را در آن روز بخوانند. در مقابل، کسانی می‌گویند: نماز جمعه باید در روز جمعه برگزار شود، حتی در جایی که تعطیل رسمی و عمومی، روزی دیگر از روزهای هفته است؛ زیرا در آیه لفظ «جمعه» آمده است.
چهره این جهان، در درون انسان صورت می‌بندد؛ یعنی اینکه ما چگونه هستیم و چه مراتبی از زلالی را داریم، در نگاه ما به جهان بسیار مؤثر است. اکثر دشمنی‌ها در بیرون نیز، از آن رو است که انسان‌ها دشمن اصلی را که در درونشان لانه کرده است، آزاد گذاشته‌‌اند. آن دشمن است که بر دشمنی‌های بیرونی دامن می‌زند و جهان را دشمن‌خو و کینه‌مند کرده است.
از وی این دنیای خوش بر تُست تنگ
از پی او با حق و با خلقْ جنگ
همچنین مولوی، حکمت نبوت را این می‌دانست که انسان‌ها در سنجش خود با انبیا، به خودشناسی می‌رسند؛ زیرا آدمیان در مقایسۀ خود با دیگران، به شناخت عمیق‌تری از خود می‌رسند و از توهم بیرون می‌آیند.

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
زیبانگری از دیدگاه مولوی

مولوی معتقد است که انسان با تفسیر زیبانگرانه هستی تلاش می کند که خود را به خداوند نزدیک کند و به عنوان خلیفه خداوند ، وجودش را به صفات زیبای الهی بیاراید . در نظام آفرینش ، زشتی ‏ها هم جایگاه خود را دارند و صفحاتی از کتاب عظیم نقاشی خلقت ، تلقی می ‏شوند . در بینش #مولوی ، این صفحات در همان شکل هنری خود زیباست ، چون در شمار مخلوقات است .

مولوی ، با نزدیک شدن به خداوندی که مهمترین خصلت او ، زیبایی و مهارت در زیبایی آفرینی است ، زشتی ها را زیبا می‏ بیند . چنین دریافتی از هستی ، به طور طبیعی به صلح با خداوند منجر می شود . درحقیقت ، مفهوم عمیق صلح با خداوند ، پذیرفتن دستگاه آفرینش او و پرهیز از هرگونه خرده ‏گیری نسبت به این نظام است .

خداوند ، معمار این عالم است و طرح و نقشه معماری خود را به خوبی و درستی و بدون ذره‏ای کژی و اعوجاج طراحی کرده است و همه چیز را در جای خود قرار داده است . مولوی با اعتقاد به این امر ، خود به این صلح و رضایت درونی رسیده است . هرگونه دشمنی و ستیز و عناد برای او شوم و نامبارک است .


در کف ندارم سنگ ، من ، با کس ندارم جنگ ، من
با کس نگیرم تنگ‏ ، من ، زیرا خوشم چون گلستان
#دیوان کبیر ، غزل 1789

مولوی معتقد است انسانی که به مرتبه صلح با خداوند برسد ، زیبا دیدن عالم را تجربه خواهد کرد و در همین جاست که عالم برای انسان و بر وفق مراد اوست . انسانی که می تواند بر اجزای جهان و ناشناخته ها تسلط یابد و در این صورت ، چرخ عالم بر مراد او می ‏گردد . این کامیابی در حقیقت ، پاداش همان هماهنگی و صلح درونی است . گفتگوی میان درویش و بهلول در دفتر سوم مثنوی ، این احوال را بخوبی بازگو می‏ کند :

گفت بهلـول آن یکی درویـش را
چونــی ای درویـش ، واقف کن مرا ؟
گفت چون باشد کسی که جاودان
بــر مــراد او رود کــار جــهـــان ؟
سـیل و جـوها بـر مراد او رونـد
اختران زان سان که خواهد آن شوند...
#مثنوی، دفتر سوم ، ابیات 1884-90

از سوی دیگر باید گفت که زشتی و زیبایی هر پدیده ای نسبی است و قبل از هر چیز ، تابع ادراک ما از ان است .

پـس بـد مـطـلق نـباشد در جــهـان
بد به نسبت باشـد این را هم بدان
در زمانـه هیـچ زهـر و قنـد نـیسـت
که یکی را پا دگـر را بند نـیسـت
زهـر مــار آن مـار را باشـد حـیـات
نسبـتـش بـا آدمی بـاشـد مــمات
#مثنوی ، دفتر چهارم

این ابیات به روشنی می ‏نمایاند که نسبی بودن حکم درمورد زشتی و یا زیبایی به تفاوت روحی و سلایق افراد باز می ‏گردد ، نه به خود پدیده‏ها و اوصاف واقعی آنها / و آنچه اهمیت دارد ادراک است . به اعتقاد مولوی براساس همین بینش است که سگ کوی لیلی هم در نگاه مجنون که عاشق اوست ، مصداق زیبایی تلقی می ‏شود ، چه رسد به خود لیلی / مطابق این تحلیل از زشتی و زیبایی ، اگرچه تحقق چنین تجربه‏ای در عالم انسانی نادر است ، اما غیرممکن هم نیست که درون انسان آن چنان سامان یابد که همه چیز عالم را زیبا ببیند .

از نگاه مولانا ، انسانی که به زیبانگری رسیده است ، از اوج به عالم و پدیده‏های آن می ‏نگرد . در این نگاه ، پدیده‏های عالم در فضایی بشری و انسانی تحلیل می ‏شود . برداشت زیبانگرانه مولوی از واقعه مرگ در دفتر ششم مثنوی ، چنین تحلیلی است . او عشق و آزادی را از مفهوم مرگ بیرون کشیده و مرگ را براساس آنها تفسیر کرده است . عشق و آزادی مفاهیمی هستند که کهنگی نمی‏ پذیرند و به انسان تعلق دارند ، نه به زمان . درواقع زندگی با دید زیبانگرانه ، همان زندگی است که شایسته وجود آدمی است . در عرصه این زندگی ، اگر عالم پر از زشتی شود ، پاکان و خوبان از آن فقط پاکی و خوبی و زیبایی صید می ‏کنند . از این حیث ، زیبانگری ، میدان کشف است ؛ کشف زیبایی حتی در امور تلخ و ناگوار /

کاملـی گـر خاک گـیرد زر شـود
ناقص ار زر برد خاکـستر شـود
( مثنوی ، دفتر اول، بیت 1609 )
دیده زیبانگر ، زشتیها را می ‏بیند ، اما مغلوب و مقهور آنها نمی‏ شود . واکنش او دربرابر زشتی‏ ها ، زیبانگری است نه ملالت و افسردگی / چنانکه حضرت عیسی (ع) در آن حکایت معروف با دیدن دندانهای زیبا و سپید آن مردار ، حواریون خود را به دیدن این زیبایی تشویق می‏ کند .

مولوی در مثنوی این زیبانگری پیامبرانه را به « شکر ریزی و شکرپاشی و سرکنگبین سازی» تعبیر می‏ کند . این شکرپاشی ، بویژه دربرابر تلخی و ترشی سرکه‏ وار ، خود را نشان می‏دهد:

نوح نهـصد سـال دعوت می‏ نـمود
دم به دم انکار قومـش می ‏فــزود
لیک دعوت وارد اسـت از کردگـار
با قبول و ناقبول ، او را چـه کار؟
هیـچ از دعوت عنـان واپس کشید ؟
هیچ اندر غار خاموشـی خـزید ؟
قـوم بـر وی سرکـه‏ها می ‏ریـختـند
نوح از دریا فزون می‏ ریـخت قند
چون که سرکه ، سرکگی افزون کند
پس شـکر را واجب افـزونی بود

#مثنوی، دفتر ششم، ابیات 10، 11، 17و20

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
دست بگشاد و کنارانش گرفت/ همچو عشق اندر دل و جانش

پرس پرسان می کشیدش تا بصدر/ گفت گنجی یافتم آخر بصبر

گفت ای نور حق و دفع حرج/ معنی الصبر مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سوال/ مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دلست/ دستگیری هرکه پایش در گلست

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی/ ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

انت مولی القوم من لا یشتهی/ قد ردی کلا لئن لم ینته

کناران اطراف و به معنی کنار و گوشه است. عمل کنار گرفتن نظیر چراغان، انگشتران(که در لهجه مردم طبس و بشرویه عمل بردن انگشتر نامزدی به خانه عروس است)

لذا صبر همان خود داری و تحمل و ترک زاری نسبت به امری ناخوش و مکروه است و به صورتی خویشتن داری از شتاب در حصول امری و درنگ و تامل. از این روی مولانا نشان می دهد که چگونه شاه نتیجه صبر خود را دریافت کرد و از این روی از حدیث نبوی استفاده می کند تا نشان دهد که صبر کلید فرج است.

بنابراین همانطور که دیدار معشوق برای عاشق پاسخگوی هر سوال و گشاینده هر دشواری است وصول به ولی و مرد کامل خدا همین حالت را دارد. زیرا پیر تمام مطلوب مرید است چنانکه معشوق تمام آرزوی عاشق است. و چون این دو به یک دیگر می رسند مشکلی نمی ماند و چون سالک اسرار و ضمیر مرید را می شناسد و ترجمان اوست او را به مقام کشف می رساند و در اشراق را بر روی قلب وی می گشاید. حاجتی به بحث و مناظره نیست و مشکلات بی قیل و قال از پیش پای سالک می گیرد. از این روی پس از اینکه مطلوب را یافت جای پرسشی باقی نمی ماند

چنانکه مولانا گفته است:

تو سوال و حاجتی، دلبر جواب هر سوال/ چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب

چنانکه دردیوان شمس می خوانیم:

📝معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

گفت معشوقی به عاشق ز امتحان/در صبوحی کای فلان ابن الفلان

مر مرا تو دوست‌تر داری عجب/یا که خود را راست گو یا ذا الکرب

گفت من در تو چنان فانی شدم/که پرم از تتو ز ساران تا قدم

بر من از هستی من جز نام نیست/در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست

زان سبب فانی شدم من این چنین/هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین

هم‌چو سنگی کو شود کل، لعل ناب/پر شود او از صفات آفتاب

وصف آن سنگی نماند اندرو/پر شود از وصف خور او پشت و رو

بعد از آن گر دوست دارد خویش را/دوستی خور بود آن ای فتا

صبر حلال تمام مشکلات است

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
رنگ و روی و نبض و قاروره بدید/ هم علاماتش هم اسبابش شنید

رنجش از صفرا و از سودا نبود/ بوی هر هیزم پدید آید زدود

دید از زاریش کو زار دلست/ تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل

نبض حرکت شریان است که دلالت بر انقباض قلب دارد. قاروره شیشه مدوری است که بشکل مثانه ساخته می شده است تا بیماری را نشان دهد و علامت ها همان نشان هایی است که بیماری را نشان می دهد.

به عقیده مولانا کلیه اعمال و حرکات خارجی انسان منبعث از احوالات درونی او است. از همین روی مرد کامل و دوربین که به این پیوستگی درون و بیرون علم دارد می تواند احوالات درونی را بشناسد و بر کیفیات روح انسان استدلال کند. این مطلب را مولانا در همین حکایت آنجا که طبیب الهی درد را تشخیص داده است بیان می دارد.

مولانا در این قسمت نشان می دهد که درد وی از بیماری جسمانی نبوده است بلکه درد در جایی دیگر است که ابیات پس از این به خوبی این معنا را ایضاح می کنند. شه چون عاشق کنزیک شد و طبیبان از درمان وی درماندند به جانب مسجد رفت و از خدای عالم درخواست نمود که راه را بر وی بگشاید؛ زمانی که طبیب بر بالین بیمار آمد به باطن او پی برد و دریافت که درد از درد عشق است و بس.

مولانا همین مضمون را در غزلیات به این صورت نشان می دهد:

هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه/ نشان و رنگ اندیشه زدل پیداست بر سیما

ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد/ شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا

پس طبیب الهی به حکم همین قاعده دانست که مرض کنیزک عشق است و رنجوری او رنج تن نیست و چون بیماری عشق بر روح عارض می شود کشف علامت های مخفی آن بسیار دشوار است و مولانا از همین جهت گفته است: نیست بیماری چو بیماری دل. لذا می توان گفت که عشق از دیگر بیماری ها جدا است.


ادامه دارد...

📎📎به ما بپیوندید...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴علت عشق زعلتها جداست/ عشق اسطرلاب اسرار خداست

🔴عاشقی گر زین سر و گر زان سرست/ عاقبت ما را بدان سر رهبرست

🔴 هرچه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن

🔴 گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیک عشق بی زبان روشن تر است.

🔴 عقل در شرحش چو خر، در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

🔴 آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی، رو متاب

☑️ اسطرلاب ابزاری است که به وسیله آن ارتفاع و عمق و عرض چیزها را اندازه می گرفته اند. طبیبان عشق را مرضی دماغی و شبیه مالیخولیا گرفته اند. اما عموم صوفیان و از آن جمله مولانا عشق را صفت حق و مایه لطافت انسان و هم چنین سنجه ای برای میزان سلامت عقل و حس دانسته اند. به علاوه عشق عاملی در تهذیب اخلاق و تصفیه و خالص شدن باطن و درون انسان قلمداد شده است.

☑️ اما اگر گاهی عشق را مرض و دیوانگی خوانده اند از آن بیماری جنون که مرضی عصبی است اراده نشده است. این دیوانگی جدایی از حالات ظاهری خلق خدا و هم چنین روی برگردانیدن از آنچه غیر خدا است معنی می دهد. لذا رفتار اینان شبیه رفتار مردم عادی نیست. از همین روی است که مولانا معتقد است چون عشق روح را لطیف و قلب را صاف می کند به اسطرلاب شباهت دارد.

☑️ اما مولانا در بیت دوم این قسمت نشان می دهد که عشق خواه مجازی و خواه حقیقی سرانجام انسان را به سوی کمال می کشاند و همه چیز را واحد می کند و از این روی بساط شرک می چیند و نوعی توحید را پایه گذاری می کند. لذا عشق ظاهری و باطنی تبدیل همه کثرت های عالم به وحدت و آتشی است که بنیاد شرک را می سوزاند و کمال روح و تصفیه باطن را نوید می دهد. در نتیجه پرستش معشوق با این آثار عین پرستش خدا است که در آن به یک باره مجاز عین حقیقت می شود. به هر روی عشق نردبان کمال انسان و کوتاه ترین راه وصول است.

☑️ و اما عشق به عقیده مولانا و به حکم ابیات ابتدایی نی نامه حقیقتی سیال است. پس هرچه راجع به عشق گفته شود تنها حاشیه ای است که مراد و مقصود را هرگز نمی رساند و هر انسان از زاویه دید خود به وصف آن می پردازد. لذا انسانی که با عقل می خواهد عشق را بفهمد زمانی که مراتب را طی می کند از آنچه که درباره عشق گفته است خجالت می کشد.

☑️ لذا مولانا بر اساس استدلال پیشین نشان می دهد که عشق امری وجدانی است و زبان اگرچه وسیله تفهیم و تفاهم است قادر نیست حقیقت عشق را بازگو کند. اما وقتی که عشق حاصل شد خودش را بیان وتفسیر می کند و این زمانی محقق می شود که عاشق به عشق متحقق گردد و در او فانی شود:

📝 پرسید یکی که عاشقی چیست؟ / گفتم که چو ما شوی بدانی

در نتیجه عقل چون همه چیز را به نحو واضح و متمایز می خواهد نمی تواند عشق را دریابد. اگر اساس عالم بر عشق است دیگر نمی توان گفت که این امر متمایز است.

نتیجه مولانا: در بیت آخر نشان داده شده است زمانی که آفتاب صبح طلوع می کند طلوعش دلیل بر خودش است و خود پیداست. خود روشنایی است و عالم را روشن می کند.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴از وی ار سایه نشانی می دهد/ شمس، هر دم نور جانی می دهد

🔴سایه خواب آرد تورا همچون سمر/ چون برآید شمس، ان شق القمر

🔴خودغریبی در جهان چون شمس نیست/ شمس جان باقی کش امس نیست

☑️ سمر سایه اجسام در نور ماه است. بیت اول در واقع مقایسه مقام استدلال با مقام کشف و شهود درونی است. لذا آفتاب از آن جهت که دلیل و اثر است نشانه وجود چیزی دیگر است. مانند سایه که علامت ظهور آفتاب است و اگر آفتاب نباشد سایه هم وجود ندارد. لذا این دلایل و آثار تابع وجود آفتاب حقیقت است و ازهمین روی ما باید به سوی اصل برویم و در فرع و سایه گرفتار نشویم. زیرا اصحاب استدلال آنقدر در اثر فرو رفته اند که حقیقت را فراموش کرده اند. لذا آنها نمی توانند جان انسان را به سوی معرفت حقیقی سوق دهند.

☑️ از همین جهت مولانا در بیت دوم اشاره می کندجان انسان در این جهان مادی غریب است فقط به این دلیل که از وطن اصلی خود به دور افتاده است. لذا جان و یا روح مجرد است و در زمان و مکان نیست و به همین دلیل است که مولانا می گوید شمس جان باقئ کش امس نیست. این مصراع دشوار چه معنایی را متبادر می کند؟

☑️ این مصراع به ما می گوید گه تقسیم زمان به امروز و دیروز و فردا برای ما انسانهایی است که در کره ارض به سر می بریم و روز و شب را به قیاس هم می گیریم. ولی موجودی که از زمین برتر باشد و میان او و آفتاب حقیقت پرده و حائلی نباشد نسبت با او زمان و مکان معنا ندارد

📌 چون زمین برخاست از جو فلک/ نه شب و نه سایه باشد لی و لک
📌 هرکجا سایه ست و شب، یا سایگه/ از زمین باشد نه از افلاک و مه

در نتیجه روح انسان که از سنخ امور مادی نیست جایش در عالم غیب است و برتر از این است که برایش امروز و فردا تصویر شود چنانکه:

📌لامکانی که درو نورخداست/ ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
📌 ماضی و مستقبلش نسبت به توست/ هردو یک چیزند پنداری که دوست.

این ابیات که در تایید استدلال های بالا آورده شده است نشان می دهد که زمان و مکان قرارداد ما آدمیان است؛ وانگهی که در کمون غیب و مقام غیب الغیب چنین قراردادهایی منتفی است.
ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مپرس از کشتی و دریا، بیا بنگر عجایب‌ها/که چندین سال من کشتی، در این خشکی همی‌رانم

خداوند خداوندان و صورت ساز بی‌صورت/چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی‌دانم

گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله/گهی میزان بی‌سنگم گهی هم سنگ و میزانم

زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من/گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم

(دیوان شمس الحق)

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
لا تکلفنی فانی فی الفنا/ کلت افهامی فلا احصی ثنا

من چه گویم یک رگم هوشیار نیست/ شرح آن یاری که او را یار نیست

قال اطعمنی فانی جایع/ واعتجل فالوقت سیف قاطع

در بیت اول ثنا گفتن نشانه هوشیاری است و کسی که غرق در خود باشد آثارش فانی و مضمحل می شود و از بین می رود و بیانش منقطع می شود. به همین مناسبت است که مولانا از ستایش شمس تبریز تن می زند زیرا حال استغراق و بیخودی بر وی غالب شده است

لذا مولانا در ادامه بیت قبل می گوید مقصود من این است که شرط بیان و وصف از هیچ طرفی وجود ندارد؛ چه نسبت به من که از فرط مستی و غرق شدن در خود قادر به ادای کامل مطلب نیستم و چه نسبت به معشوقم شمس، که مثل و مانندی در میان ما ندارد و راهی برای توصیف او پدیدار نمی شود.

چنانکه:

اندر تن من یک رگ هوشیار نمانده ست/ ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی.

الوقت سیف از تعبیرات دیرین صوفیان است و مقصود این است که وقت به تصرف خود سالک را از امور دیگر گسسته می کند چنانکه شمشیر به هرچه برسد آن را می برد. اما برخی گفته اند شمشیر صاف و هموار، برنده هم هست. لذا وقت صفت لطف و صفت قهر دارد. هرکس که تسلیم وقت شود از لطف آن برخوردار می شود و هرکس که از حکم آن روی برگرداند بقهر آن گرفتار می شود.

لذا مقصود نهایی این است که وقت مانند شمشیر که زود گذارده می شود، می گذرد و نمی پاید. و از همین جهت باید آن را مغتنم شمرد...

چنانکه حضرت سعدی(علیه الرحمه) می گوید:

مکن عمر ضایع بافسوس و حیف/ که فرصت عزیز است و الوقت سیف

یاچنانکه در دیوان کبیر می خوانیم:

اسباب عشرت راست شد هرچه دلم می خواست شد/ الوقت سیف قاطع، لا تفتکر فی ما مضی

یعنی وقت مانند شمشیر است و از این روی در مورد چیزی که بر تو رفته فکر نکن و زندگی خود را تباه مکن.

ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق/ نیست فردا گفتن از شرط طریق

🔴تو مگر خود، مرد صوفی نیستی/ هست را از نسیه خیزد نیستی

☑️ ابن الوقت صوفی عبارت است از اینکه وی به اعتبار این که فرصت را از دست نمی دهد و آنچه که فریضه است را در حال و به وقت خود ادا می کند و عمر خود را به باطل نمی گذراند.

☑️ لذا صوفیان به اغتنام فرصت و وقت بسیار اهمیت می داده اند و معتقد بودند که دل و دست درویش باید پیوسته در کار باشد و مناسب با حال خود به وظایف قلبی و یاظاهری قیام کند و نفس را هرگز به حال خود بازنگذارد چه در غیر این صورت نفس(با فتح ن؛ و سکون ف)، بی کار نمی نشیند و از طریق وسوسه خاطر سالک را مشوش می کند و افکار باطل و بیهوده بر وی مسلط می سازد.

درس مولانا در این بیت مهم این است: اگر کسی به امید فردا امروز را از دست دهد زندگی و فرصت نقد را از دست داده است و شاید هرگز به فردا هم نرسد:

📌چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد/ چه صوفیم که بامید دی و فردایم

📌 چو مرد عشرتی ای جان بکف کن دامن ساقی/ چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
(مثنوی/دفتر اول)

اگر در جستجوی نشانه های عشق در عالم هستی و می خواهی جلوه های عشق را در دنیا بیابی، باید بدانی که عشق در حرکت همه ذرات عالم جاری است. عشق است که چون آتشی به جان نی می افتد و باعث همه آواهای دلنشینی می شود که نوازنده از درون نی و از دل خود خلق می کند. عشق است که دل آدمی را همچون آن نی که در آرزوی نیستان است، به تصرف خود در می آورد. عشق است که در دل دانه های انگور می جوشد و آن ها را به شرابی ناب بدل می کند و در دانه های دل آدمی می جوشد تا وجود را به شرابی مستی بخش بدل سازد. آدمی در پرتوی عشق اندک اندک می جوشد و ذره ذره از هر تعلقی دست می شوید. جستجو برای یافتن عشق را آغاز کن خواهی دید که در هر حرکت و تبدیلی در عالم آن را خواهی یافت. جستجو کن و بنگر که اصیل ترین نشانه های عشق در وجود خود توست آن لحظه ها که از تعلقات خاکی فاصله می گیری.

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴گفتمش پوشیده خوشتر، سر یار/ خود تو در ضمن حکایت گوش دار

🔴خوشتر آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران

🔴گفت مکشوف و برهنه و بی غلول/ باز گو دفعم مده ای بوالفضول

🔴پرده بردار و برهنه گو که من/ می نخسبم با صنم با پیرهن

🔴گفتم ار عریان شود او در عیان/ نه تو مانی نه کنارت نه میان

☑️ رازداری یکی از اصول طریقت است که در آغاز راه به سالک آموخته می شود. لذا سالک راز خود را حتی از گریبانش محفوظ می دارد. مولانا در این ابیات روش خود را در شرح اسرار و حقایق و ذکر مقامات یاران خود بیان می کند. او با تجربه تلخ و زهرآگینی که از عشق فاش خود به شمس تبریز گرفت برای آنکه حسد و بدخواهی شیخان و سالکان کوته بین قونیه را برنینگیزد درجات یاران خود را بیان فرموده است.

☑️ مکشوف بی پردگی و آشکارشدگی است و برهنه به معنای روشن و خالی از کنایه. غلول دزدی و خیانت است. دفع دادن نیز واپس زدن و بهانه آوردن است نظیر:

📌 زخود می دفع داد از روی خوابش/ نداد این یک سخن را جوابش

☑️ و در خصوص بیت سوم چنین آمده است:

با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم/ تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود

بگشا نقاب از رخ که رخ توست فرخ/ تو روا مبین که با تو زپس نقاب گویم.

☑️ صوفیه می گویند که ظهور حقیقت به وجه جلال حق مستلزم استهلاک و فنای عبد است همانند نهری که در بیابانی جاری است و به ناگاه سیلی عظیم آن نهر را در درون خود محو می کند و یا همچون مورچه ای زیر پای پیل چنانکه سعدی گفته است:

یا مکن با پیل بانان دوستی/ یا بنا کن خانه ای در خورد پیل

لذا اگر خداوند تجلی کند هیچ از عالمیان باقی نخواهد ماند

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده، گفتگوی من و تو/چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست/ که علاج هر شهری جداست

خار در دل گر بدیدی هر خسی/ دست کی بودی غمان را بر کسی

طبیبان قدیم برای هریک از شهرها به اعتبار دوری و نزدیکی از خط استوا و قطب شمال و جنوب برای ساکنان آن مزاجی قائل بودند. لذا شرط شده است که چون طبیبی به شهری می رود باید برای معالجه به این امور تسلط یابد؛ در نتیجه مولانا در این بیت به همین نکته اشاره کرده است.

اما بیت دوم کمی دشوارتر است و من سعی می کنم آن را به زبان ساده و قابل فهم بیان کنم به این صورت که:
انسان گاهی اوقات به خیالات خود فرو می رود که غالبا در اختیار خودش نیست؛ به عنوان مثال تربیت و مسائلی که مرتبط با توارث است در این خیالات موثر است. هم چنین به سابقه های ذهنی ما انسانها نیز بازمی گردد. بنابراین ممکن است اتفاقی در یکی از ما ایجاد سرور کند و در دیگری غم و اندوه به وجود بیاورد؛ هرچند که غم و اندوه هم نسبت به اشخاص مختلف متفاوت است و با حوادث خاصی هم مرتبط است. اما سبب این تنش های درونی بر آدمی مخفی است، بنابراین وقتی خیالی به وجود می آید چون به راحتی رفع نمی شود و علتش برما پوشیده است؛ آنچه که موجب غم و اندوه می شود خارج از اختیار ما است و انسان بی آنکه بخواهد غم به سراغش می آید. اما مردان حق که بر علاج دل توانا هستند؛ ارزش حوادث عادی را با سختی دادن به نفس و روح و گشودن چشم دل از بین می برند و بر اثر تربیت صحیح از بند غم و شادی رها می شوند. بنابراین اموری را که دیگران با اهمیت تلقی می کنند سالک بی اهمیت می انگارد

چنانکه مولانا اشاره کرده است:

آن خدایی کز خیالی باغ ساخت/ وزخیالی دوزخ و جای گداخت

پس که داند، راه گلشنهای او/ پس که داند، راه گلخنهای او

دیده بان دل نبیند در مجال/ کز کدامین رکن جان آید خیال

و تفسیر دوم این است که امراض روحی دیر علاج می شود و تشخیص آن نه تنها دشوار که کار هر شخصی نیست. اگر هرکسی می توانست این بیماری ها را بشناسند و آنها را درمان کند جای غم و اندوه در عالم نبود.

هرچند استاد فروزانفر معنای اول را ترجیح داده اند. اما به نظر می رسد معنای دوم برای ما قابل درک و فهم است؛ با این حال بازهم نظر به خواننده محترم بازمی گردد تا با رجوع به خود و نظر به این دو معنی یکی را برگزیند و یا اگر پیشتر می رود راه دیگری در غم و شادی برای خود برگزیند. مساله مهم بازگشت به خود است.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پندمولانا
غیر رویت هرچه بینم نور چشمم کم شود/ هرکسی را ره مده ای پرده مژگان من.

تا ندانسته ایم که به چه چیزی می نگریم؛ تا ندانسته ایم که چه چیزی می خواهیم بشنویم؛ تا ندانسته ایم که سخن گو کیست و سخن چیست نباید بشنویم و ببینیم و درچیه حواس را بر آن چیزی که بدان یقین نداریم ببندیم و این همان است که خداوند فرمود: وَلا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ ۚ إِنَّ السَّمعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كانَ عَنهُ مَسئولًا: آنچه را که نمی دانی دنبال مکن که چشم و گوش و دل همه از این حیث مسئول هستند.

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
کس به زیر دم خر خاری نهاد/ خر نداند دفع آن برمی جهد

آن حکیم خارچین استاد بود/ دست می زد جابجا می آزمود

با حکیم او قصه ها می گفت فاش/ از مقام و خواجکان و شهر و باش

نبض او برحال خود بد بی گزند/ تا بپرسید از سمرقند چو قند

ظاهرا از شوخی های بی مزه مردمان قدیم این بوده است که به زیر دم ستوران خاری فرو می برده اند که عملی بسیار زشت و ناپسند تلقی می شده است. لذا خارچین مجازا کسی است که موضع و علت درد را می شناسد و بر معالجه آن قادر است. طبیبان قدیم محل درد را به وسیله لمس و فشار دست تشخیص می داده اند و این بیت به همین اصل اشاره می کند

مولانا پس از فراغت تحلیل برخی اصول عرفانی سپس به اصل داستان بازمی گردد که پادشاه با حکیم از همه چیز می گفت، سمرقند نیز به سبب مزارع خرم یکی از چهار بهشت روی زمین انگاشته شده است و مولانا به تصریح خود چندی در این شهر مقیم بوده است و گمان می رود که خاطرات ایام کودکی در تشبیه سمرقند به قند موثر بوده است و تنها مناسبت لفظی موجب این تشبیه نشده است.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
گفت کوی او کدامست در گذر/ او سر پل گفت و کوی غاتفر

گورخانه راز تو چون دل شود/ آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغامبر که هرکه سر نهفت/ زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود/ سر او سرسبزی بستان شود

وعده ها باشد حقیقی دل پذیر/ وعده ها باشد مجازی تاسه گیر

وعده اهل کرم گنج روان/ وعده نااهل شد رنج روان

اندر آمد شادمان در راه مرد/ بی خبر کان شاه قصد جانش کرد

ای شده اندر سفر با صد رضا/ خود به پای خویش تا سوءالقضا

در خیالش ملک و عز و مهتری/ گفت عزرائیل رو آری بری

سوی شاهنشاه بردندش به ناز/ تا بسوزد بر سر شمع طراز

بعد از آن از بهر او شربت بساخت/ تا بخورد و پیش دختر می گداخت

مولانا از این ابیات مجدد به اصل داستان بازمی گردد و مقصودش از سرپل محله ای بسیار زیبا در سمرقند است و آن پل را "قنطره غاتفر" می نامیده اند.

لذا گورخانه راز از این روایت برگرفته شده است که "قلوب الاحرار قبورالاسرار" چنانکه قلب آزادگان محل دفن اسرار است و چون رازی به دل سپرده شد افشای آن روا نیست. بنابراین کتمان راز از این جهت انسان را به مراد می رساند که گفتار نوعی عمل است و انسانی که صرفا به گفتار می گراید از عمل باز می ماند و اراده او به سستی می گراید و به گفتن خرسند می شود

به علاوه که افشای راز سبب بروز کین و حسد دیگران نسبت به انسان می شود. و اما اصطلاح "تاسه گیر" به معنای خفقان آور لحاظ شده است و گویی چیزی که راه نفس را گرفته است. این بیت بیان تاثیر صدق و کذب و از این جهت است که دل پاک راست را از دروغ می شناسد و با آن آرامش می یابد و شرط این پاکی دل، دوری از غرض و اوهام است.

لذا ابیات بعدی به وضوح درک می شود و حالت داستان کنزیک و بیان عشق را نشان می دهد.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود
کاش کان ننگ بودی یکسری/ تا نرفتی بر وی آن بد داوری
دشمن طاووس آمد پر او/ ای بسی شه را بکشته فر او
گفت من آن آهوم کز ناف من/ ریخت این صیاد خون صاف من
ای من آن روباه صحرا کز کمین/ سر بریدندش برای پوستین
آنکه کشتستم پی مادون من/ می نداند که نخسپد خون من

دوام عشق و هر طلبی که در انسان وجود دارد مربوط به آن چیزی است که انسان را مطلوب می افتد. وانگهی که عشق بر آب و رنگ و صورت و ظاهر هرگز پایدار نمی ماند و ناچار بر رسوایی و ننگ می کشد. از نظر صوفیه، عشق در آنجایی معنا پیدا می کند که عاشق را هیچ مراد و خواهشی باقی نمانده باشد و همه چیز را غیر از معشوق فراموش کرده باشد. عاشق واقعی محو و فنای در معشوق می شود چراکه حتی نمی داند که چرا به معشوق دل بسته است؛ واما بالعکس عاشق مجازی فقط به دنبال حاجت خویش است و چون بفهمد که به مقصود رسیده دست از معشوق بر می دارد.
اما به موجب بیت دوم عشق کنیزک زوال می پذیرد و او نصیب دیگری می شود و عشقش زوال می پذیرد.
و اما به موجب بیت سوم مولانا در پی مفاد بیت اول مثلی دیرینه را جای می دهد که اگر عشق ظاهری و از آب و رنگ و ظاهر باشد حسد دیگری را برمی انگیزد و موجب هلاکت می شود.

طاووس را بدیدم می کند پر خویش/گفتم مکن که پر تو با زیب و با فر است
بگریست زار زار و مرا گفت ای حکیم/ آگه نیی که دشمن جان من این پر است.

آنچه که از بیت سوم مستفاد می گردد از مثال بیت ذیل است:
شد ناف معطر سبب کشتن آهو/ شد طبع موافق، سبب بستن کفتار

بیت چهارم نیز تاییدی از ابیات قبل است؛ چنانکه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری آن را بدینگونه بیان می کند:
آن دو روبه چون بهم همبر شدند/ پس بعشرت جفت یکدیگر شدند
عشرتی کردند باهم هردوان/ عیش ایشان تلخ شد هم آن زمان
خسرویی در دشت شد با یوز و باز/ آن دو روبه را زهم افکند باز
ماده پرسیدی ز نر کای رخنه جوی/ ما کجا باهم رسیم آخر بگوی
گفت ما را گر بود از عمر بهر/ در دکان پوستین دوزان شهر

و بیت اخیر کنایت از پایمال شدن و بهدر رفتن است

نتیجه: عشق های ظاهری هرگز دوام و پایداری ندارند. گویی همین تعبیر نزد فلاسفه غرب و به خصوص باروخ بندیکت اسپینوزا آمده است چنانکه وی در تعریف عشق های ظاهری گفته است: عشق لذت ملازم با تصور علت خارجی است؛ به عبارت دیگر تصویر معشوق لذت بخش است و همین تصویر معشوق عامل لذت است. گویی عشق از سرحد لذت فراتر نرفته است.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
عرفای ما عموما و مولانا خصوصا، به مخاطب سخن، حساسیت ویژه دارند.

مولوی به درستی معتقد هست که هر سخنی را نمی شود بر هر کسی گفت، خاصه اینکه سخن، از قصه ی پر غصه ی اشتیاق و فراق باشد.
چرا که نهایتا:
در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید،وسلام.

سعدی نیز تمثیلا در بیت زیر، سخن گفتن از درد را، بهتر می بیند که در گوش دردمند زمرمه شود و نه تندرست:

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم!

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
اما تاکید حضرت مولانا بر سنخیت خطابه و مخاطب بیش از اینهاست.
ایشان در فراز های بسیاری بر این مهم دقت و عنایت کافی داشته است و فعل و انفعالات مخاطب و مقام خطاب کننده را به صدق هم کنشانه و دوجانبه میپندارد:
مثلا در این بیت ایشان مثنوی خود را تشبیه به آبی میکنند که از برای تشنه است و نه هر مخاطبی، و مهمتر اینکه گویا این تشنگی مخاطب است که دلیل جوشیدن آب(مثنوی) میشود:

تشنه مینالد که کو آب گوار؟!
آب هم نالد که کو آن آبخوار؟!
بانگ آبم من به گوش تشنگان
همچو باران می رسم از آسمان
برجه ای عاشق بر آور اضطراب
بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب؟!
هم تو خود را بربکن از بیخ خواب
همچو تشنه که شنود او بانگ آب
آب حیوان(آب زندگانی و جاودانگی) خوان،مخوان این را سخن
روح نو بین در تن حرف کهن.

یا می گوید مخاطب باید قابل خطاب باشد(به نوعی تناسب ظرف(مخاطب) و مظروف(خطابه گر،استاد):
قابل این گفته ها شو گوش وار
تا که از زر سازمت من گوشوار!
یا:
اینکه میگویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست!
فهم آب است و وجود تن سبو
چون سبو بشکست ریزد آب از او!

همچنین در فرازهایی گوید که سخن اش همچو شیری است در پستان، که البته خود به خود سرریز نمیشود بل باید روحی محقق و جستجو گر، مکندگی و کشندگی کند تا این شیر بر وجود او سرازیر گردد:

این سخن شیر است در پستان جان
بی کشنده خوش نمی گردد روان!

و جالب اینکه اگر شنونده طالب و مشتاق شنیدن باشد، آنگاه گوینده ار مرده باشد زنده گردد و بر عکس گر مخاطب ملول باشد،این ملال بر روح گوینده نیز افتد:

مستمع چون تشنه و جوینده شد
هاتف ار مرده بود گوینده شد!
مستمع چون تازه آمد با ملال
صد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
هر چه را خوب و خوش و زیبا کند
از برای دیده ی بینا کند
یا:
کی بود آواز چنگ و زیر و بم
از برای گوش بی حس اصم؟!

حتی در فراز زیبایی به وضوح می آورد که اگر سخنکش/به فتح ک(مکنده) یابم سخن جاری کنم و اگر سخن کش/به ضم ک(کشنده و از بین برنده سخن/مخاطب بد) داشته باشم سخن قطع نمایم چرا که وجود او نکته های معانی را از ضمیر من چون دزدی شبانه می زداید:

گر سخن کش(مکنده) یابم اندر انجمن
صد هزاران گل برویم چون چمن!
ورسخن کش یابم آن دم زن بمزد
می گریزد نکته ها از دل چو دزد!

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
ز آنکه عشق مردگان پاینده نیست/ زآنکه مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر/ هردمی باشد زغنچه تازه تر

عشق در اصل برای حصول مراد یا وصول به مراد است. بنابراین اگر معشوق از دست برود عشق زوال می پذیرد. گاهی به چشم می بینیم که تا انسانی زنده است عزیز و محبوب است و به محض اینکه روح از تن عاری می گردد همت بر این است که تن بر خاک رود. وانگهی که عشق اول به زنده ارتباط دارد و درثانی سرچشمه حیات و جنبندگی است. و از همین روی عشقی که به مرده تعلق می گیرد هرگز پایندگی ندارد. لذا اگر بگوییم که مرده کسی است که معرفت و ذوق ندارد از سیاق کلام مولانا دور نشده ایم.

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
عشق آن زنده گزین کو باقیست/ کز شراب جان فزایت ساقیست

همت و اراده انسان به چیزی که متوجه شود پایدار و استوار است قرار می گیرد. بنابراین بر سالک واصل است که دل به عشق حق سپارد که جاویدان و استوار است و هرگز در آن زوالی راه ندارد. و چون اصل محبت و عشق ریشه اش در خدا است، این محبت از ازل تجلی کرد و خداوند با اسماء و صفات خود عشق بازی نمود و برخود تجلی کرد. خلق را به وجود آورد و شراب عشق در کام آنها ریخت و ساقی این پیمانه محبت هموست که در میخانه جمال آفرین عشق تجلی کرد و به همین مناسبت است که مولانا گفته است:

کز شراب جان فزایت ساقیست...

ادامه دارد...

🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
امرناهمگن


در مواجهه با امر ناهمگن -(خدا یا عشق یا اموری از این دست که از جنس و سنخ دیگری است)- عقلانیت و قدرت متعارف تو میتواند رنگ بازد و غرور و اعتماد بنفس که در نوع متعارف خود فضیلتی اخلاقی رفتاری است، واژه های کاذبی شود که ره به جایی نمی برند.
بارها دیده شده است که اندیشمندی در قبال "امر قدسی" لب لباب اندیشه های خود را سوزانده -(مانند نیکولاس گوگول نویسنده ی بزرگ روس، که راهبی اورا قانع کرد که ادبیات حربه ی شیطان است و او نوشته های نفیس خویش را سوزاند)- یا مردی تنومند در قبال عشق سودایی زنی نحیف،زانوی عجز زده و دین و قبلیه ی خویش را انکار کرده است...

وقتی تو به حریم حادثه امر ناهمگن می روی، بایست بدانی که آن عرصه، عرصه ی شکار گشتن است و نه شکار کردن-(عنقا شکار کس نشود دام باز چین/کان جا همیشه باد به دست است دام را)-، و هیچ فردی را یارای آن نیست که بی حجاب،چشم در چشم "نور مقاومت ناپذیر" امر ناهمگن بدوزد!

که گفت:

آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس؟!
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی!
عشق می گوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادی است!
مولوی.

ورنه:

گفتی شکار گیرم،رفتی شکار گشتی!
گفتی قرار یابم،خود بی قرار گشتی
دانشجو ماهدشت( احمدعطار):
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
ادبیات؛شعر؛فلسفه؛عرفان
telegram.me/attar