قدرِ وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
حافظ
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش!
كی روی؟ ره ز كه پرسی؟ چه كُنی؟ چون باشی؟
حافظ
"از تهی سرشار
جويبارِ لحظهها جاریست"
مهدی اخوان ثالث
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
حافظ
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش!
كی روی؟ ره ز كه پرسی؟ چه كُنی؟ چون باشی؟
حافظ
"از تهی سرشار
جويبارِ لحظهها جاریست"
مهدی اخوان ثالث
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر،
روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود چنانکه به هیچوقت او را چنان ندیده بودم. میگفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست. و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
تاریخ بیهقی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود چنانکه به هیچوقت او را چنان ندیده بودم. میگفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست. و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
تاریخ بیهقی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پَری نهفته رخ و ديو در كرشمهٔ حسن
بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبیست!
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد
كه كام بخشی او را بهانه بیسببیست!
حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبیست!
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد
كه كام بخشی او را بهانه بیسببیست!
حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پادشاه وکنیزک
قسمت ۳
شه چو عجز آن حکیمان را بدید/ پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد/ سجده گاه از اشک شه پرآب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا/ خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه حاجت ما را پناه/ بار دیگر ماغلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه می دانم سرت/زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش/اندر آمد بحر بخشایش بجوش
در میان گریه خوابش در ربود/ دید در خواب او، که پیری رو نمود
در علاجش سحر مطلق را ببین/در مزاجش قدرت حق را ببین🌺🍀
حکیم کسی است که درست کار و کاردان باشد، ولی در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بر حقایق اشیاء واقف باشد، زیرا حکمت دانستن حقیقت اشیاء است چنانکه وجود دارند و هستند. چنانکه حضرت سعدی می فرماید:
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود/درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
واما یکی از شرایط استجابت دعا. حس بیچارگی است و ریختن اشک به درگاه حق تعالی، از همین روی مولانا در بیت سابق می گوید کع شرایط قبول دعا از جانب پادشاه به عمل آمده بود، از همین روی زمانی که پادشاه از عمق زاری به بیرون آمد، و در اراده خدا فانی گشت زبان به مدح گشود چنانکه حضرت مولانا می فرماید:
پس عمر گفتش که این زاری تو/هست هم آثار هوشیاری تو
راه فانی گشته راه دیگر است/ زآنک هوشیاری گناهی دیگر است
هست هوشیاری ز یاد ما مضی/ ماضی و مستقبلت پرده خدا
لذا از آداب دعا هم حضور قلب هست چنانکه از حضرت رسول الله روایت است:
إن الله لا یستجیب دعاه عبد من قلب لاه.
از همین روی است که خواب برای صوفیه کلید حل مشکلات است، دو داستان صوفیان بسیاری می خوانیم که وقتی گرفتار مشکلی در این دنیا شده اند راه حل نهایی را در خواب جسته و یافته اند. خواب نزد این بزرگان یکی از طریق های کشف است که به سبب اتصال روح به عالم غیب الغیب حاصل می گردد. ظهور پیر در خواب هم بدان سبب است که او طر طریقت و مسیر حق جنبه راهنمایی دارد و دستگیر سالک است در انواع گرفتاریی های مادی و معنوی. لذا اولیاء و مردان حق اگرچه به ظاهر شبیه دیگران هستند ولی در اصل جدایند واز همین روی اموری از دستشان ساخته است که از قدرت و توانایی عده ای خارج است و این همان نتیجه اتصال روح به عالم غیب است که مظهر اسماء و صفات الهی است. آنها نماد اسم رحمان و جباریت هستند، متکبرند و شکور...
🍀هوحق...🍀
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
قسمت ۳
شه چو عجز آن حکیمان را بدید/ پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد/ سجده گاه از اشک شه پرآب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا/ خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه حاجت ما را پناه/ بار دیگر ماغلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه می دانم سرت/زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش/اندر آمد بحر بخشایش بجوش
در میان گریه خوابش در ربود/ دید در خواب او، که پیری رو نمود
در علاجش سحر مطلق را ببین/در مزاجش قدرت حق را ببین🌺🍀
حکیم کسی است که درست کار و کاردان باشد، ولی در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بر حقایق اشیاء واقف باشد، زیرا حکمت دانستن حقیقت اشیاء است چنانکه وجود دارند و هستند. چنانکه حضرت سعدی می فرماید:
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود/درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
واما یکی از شرایط استجابت دعا. حس بیچارگی است و ریختن اشک به درگاه حق تعالی، از همین روی مولانا در بیت سابق می گوید کع شرایط قبول دعا از جانب پادشاه به عمل آمده بود، از همین روی زمانی که پادشاه از عمق زاری به بیرون آمد، و در اراده خدا فانی گشت زبان به مدح گشود چنانکه حضرت مولانا می فرماید:
پس عمر گفتش که این زاری تو/هست هم آثار هوشیاری تو
راه فانی گشته راه دیگر است/ زآنک هوشیاری گناهی دیگر است
هست هوشیاری ز یاد ما مضی/ ماضی و مستقبلت پرده خدا
لذا از آداب دعا هم حضور قلب هست چنانکه از حضرت رسول الله روایت است:
إن الله لا یستجیب دعاه عبد من قلب لاه.
از همین روی است که خواب برای صوفیه کلید حل مشکلات است، دو داستان صوفیان بسیاری می خوانیم که وقتی گرفتار مشکلی در این دنیا شده اند راه حل نهایی را در خواب جسته و یافته اند. خواب نزد این بزرگان یکی از طریق های کشف است که به سبب اتصال روح به عالم غیب الغیب حاصل می گردد. ظهور پیر در خواب هم بدان سبب است که او طر طریقت و مسیر حق جنبه راهنمایی دارد و دستگیر سالک است در انواع گرفتاریی های مادی و معنوی. لذا اولیاء و مردان حق اگرچه به ظاهر شبیه دیگران هستند ولی در اصل جدایند واز همین روی اموری از دستشان ساخته است که از قدرت و توانایی عده ای خارج است و این همان نتیجه اتصال روح به عالم غیب است که مظهر اسماء و صفات الهی است. آنها نماد اسم رحمان و جباریت هستند، متکبرند و شکور...
🍀هوحق...🍀
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
چون رسید آن وعده گاه و روز شد/ آفتاب از شرق، اخترسوز شد
فروزانفر در تفسیر این بیت می گوید:
اخترسوز صفت ترکیبی و به معنی ناپدیدکننده ستارگان است. از اصطلاح احتراق_کواکب در نجوم که شامل ( عطارد، زهره، مریخ، مشتری، زحل) شکل می گیرد و با آفتاب که در آن وقت روشنایی آنها به سبب غلبه نور ناپدید می گردد. ابوریحان بیرونی این پدیده را سوختن ستاره می نامد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
فروزانفر در تفسیر این بیت می گوید:
اخترسوز صفت ترکیبی و به معنی ناپدیدکننده ستارگان است. از اصطلاح احتراق_کواکب در نجوم که شامل ( عطارد، زهره، مریخ، مشتری، زحل) شکل می گیرد و با آفتاب که در آن وقت روشنایی آنها به سبب غلبه نور ناپدید می گردد. ابوریحان بیرونی این پدیده را سوختن ستاره می نامد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
دید شخصی فاضلی پرمایه/ آفتابی در میان سایه
مقصود مولانا از آفتاب شخصیت_معنوی و سایه همان جسم و بدن است. در مرام و مسلک صوفیه است که بدن را ظل و سایه بنامند. آنها معتقد هستند که بدن حجابی بر نفس انسان است و آنچه که اصل اصیل وجود انسان است همان نفس اوست و بدن مادی گذران در مرتبه دوم قرار می گیرد. در این میان یوسف بن احمد مولوی می گوید: آفتاب قلب مربی و مرشد و سایه همان وجود اوست. به نظر می رسد تازگی و غرابت این استعاره بدان جهت است که سایه آنجا است که آفتاب نباشد و جمع آن دو از برای ما امری شگفت آور است...
تبیین نگارنده: پیش از این افلاطون نیز با استعانت از مرام هراکلیتوس دنیای گذران فانی را مرتبه ای از آن حقیقت اصیل می داند. او این دنیای گذران را در عین اهمیتی که بدان می نهد غیر قابل اعتماد تلقی می کند و معتقد است که باید از این عالم گذر کرد و به آن اصل ثابت و استواری چنگ انداخت که در عالم_ایده_های_علوی (با ضم ع) قرار گرفته است. ارائه این برداشت بدان معنا نیست که تفسیر عرفانی از افلاطون ارائه شود بلکه از برای تقرب به ذهن و درک این حقیقت است که وجود صوفی همچون آفتاب سایه است و فضیلت صوفی در جمع این دو نهفته است. این شخص پرمایه پس از عجز حکیمان بر پادشاه حاضر می شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مقصود مولانا از آفتاب شخصیت_معنوی و سایه همان جسم و بدن است. در مرام و مسلک صوفیه است که بدن را ظل و سایه بنامند. آنها معتقد هستند که بدن حجابی بر نفس انسان است و آنچه که اصل اصیل وجود انسان است همان نفس اوست و بدن مادی گذران در مرتبه دوم قرار می گیرد. در این میان یوسف بن احمد مولوی می گوید: آفتاب قلب مربی و مرشد و سایه همان وجود اوست. به نظر می رسد تازگی و غرابت این استعاره بدان جهت است که سایه آنجا است که آفتاب نباشد و جمع آن دو از برای ما امری شگفت آور است...
تبیین نگارنده: پیش از این افلاطون نیز با استعانت از مرام هراکلیتوس دنیای گذران فانی را مرتبه ای از آن حقیقت اصیل می داند. او این دنیای گذران را در عین اهمیتی که بدان می نهد غیر قابل اعتماد تلقی می کند و معتقد است که باید از این عالم گذر کرد و به آن اصل ثابت و استواری چنگ انداخت که در عالم_ایده_های_علوی (با ضم ع) قرار گرفته است. ارائه این برداشت بدان معنا نیست که تفسیر عرفانی از افلاطون ارائه شود بلکه از برای تقرب به ذهن و درک این حقیقت است که وجود صوفی همچون آفتاب سایه است و فضیلت صوفی در جمع این دو نهفته است. این شخص پرمایه پس از عجز حکیمان بر پادشاه حاضر می شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
می رسید از دور مانند هلال/ نیست بود و هست بر شکل خیال
نیست وش باشد خیال اندر روان/ تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان/ وز خیالی فخرشان و ننگشان
🔴خیال: (به فتح خ) وهم و گمان و صورتی که در خواب یا بیداری به نظر می رسد. و شبح پیکری که از دور نمودار می گردد ولی بیننده بر حقیقت آن واقف نیست. این همان صورت و پیکری است که به وسیله صورت چیزی دیگر محسوس می شود. چنانکه حافظ گفته است:
🔵 می رفت خیال تو زچشم من و می گفت/ هیهات از این گوشه که معمور نمانده است.
ابوعلی سینا از روی تجارب شخصی که در حدود سال 391 و 411 و نیز در اماکن مختلف داشته است در خصوص خیال بحث های مفیدی به عمل آورده است. بنابراین هرچیزی که دارای ابعاد است ولی ماده خارجی ندارد از نوع خیال است. انسان قادر است در عالم خیال سر حیوانی چون شیر را بر تنه حیوانی چون اسب بگذارد بدون اینکه این موجود در جهان وجود داشته باشد و این از باب خیال است. از همین روی است که هرکدام از حکما و دانشمندان خیال را به گونه ای تعبیر و تفسیر می کنند. بنابراین مقدمات بیت اول روشن می شود. زیرا چیزی که از دور نمودار می شود حقیقت آن هنوز معلوم نیست و گاه به سبب دوری راه و پستی و بلندی در نظر مجسم و از چشم غایب می شود و حقیقت آن همانند خیال است که به یک باره از مرتبه ذهن محو می شود. لذا مولانا می گوید از این روی نمای آن هست و شکلی ندارد.
در بیت دوم مقصود مولانا بیان تاثیر تخیلات در اعمال و رفتار آدمی است از این جهت که محرک دستگاه بدن همان آرزوها امیدها و ترس ها و بیم هایی است که سبب ظهور اراده و تصمیم می گردد. از این روی خواست انسان زمانی محقق می شود که مصلحت خود را تشخیص دهد و این امر بستگی به این دارد که مطلوب و غیر مطلوب چگونه است؟ که به مناسبت ظرف و احوال درون و بیرون آدمی متفاوت است. در نتیجه ترس ها و آرزوها حقیقت ثابتی ندارد و ممکن است در آنی از میان برود ولی با اینهمه خیال است که آدمی را به کار می گمارد و جهان آدمی بر خیال روان می شود.
⚫️ یوسف ابن احمد مولوی عقیده دارد که حضرت مولانا عالمی را که ما در آن هستیم یعنی همین عالمی که از آن به عالم محسوس تعبیر می شود؛ به خواب تشبیه نموده است و خیال صورتی است که در خواب دیده می شود. به نظر می رسد که این معنی صحیح است چراکه صوفیه و مولانا بارها دنیا را به خواب مثال زده اند و برخی خیال را اصل عالم شمرده اند ولی با سیاق عبارت برخیالی تناسبی ندارد:
هر زنده را می کشد وهم و خیالی سو بسو/ کرده خیالی را لقب، لشگر کش و صاحب علم
در نتیجه پی می بریم که مولانا ضمن اشاره به داستان کنزیک چگونه مفاهیم فلسفی و عرفانی را در این ابیات می گنجاند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
نیست وش باشد خیال اندر روان/ تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان/ وز خیالی فخرشان و ننگشان
🔴خیال: (به فتح خ) وهم و گمان و صورتی که در خواب یا بیداری به نظر می رسد. و شبح پیکری که از دور نمودار می گردد ولی بیننده بر حقیقت آن واقف نیست. این همان صورت و پیکری است که به وسیله صورت چیزی دیگر محسوس می شود. چنانکه حافظ گفته است:
🔵 می رفت خیال تو زچشم من و می گفت/ هیهات از این گوشه که معمور نمانده است.
ابوعلی سینا از روی تجارب شخصی که در حدود سال 391 و 411 و نیز در اماکن مختلف داشته است در خصوص خیال بحث های مفیدی به عمل آورده است. بنابراین هرچیزی که دارای ابعاد است ولی ماده خارجی ندارد از نوع خیال است. انسان قادر است در عالم خیال سر حیوانی چون شیر را بر تنه حیوانی چون اسب بگذارد بدون اینکه این موجود در جهان وجود داشته باشد و این از باب خیال است. از همین روی است که هرکدام از حکما و دانشمندان خیال را به گونه ای تعبیر و تفسیر می کنند. بنابراین مقدمات بیت اول روشن می شود. زیرا چیزی که از دور نمودار می شود حقیقت آن هنوز معلوم نیست و گاه به سبب دوری راه و پستی و بلندی در نظر مجسم و از چشم غایب می شود و حقیقت آن همانند خیال است که به یک باره از مرتبه ذهن محو می شود. لذا مولانا می گوید از این روی نمای آن هست و شکلی ندارد.
در بیت دوم مقصود مولانا بیان تاثیر تخیلات در اعمال و رفتار آدمی است از این جهت که محرک دستگاه بدن همان آرزوها امیدها و ترس ها و بیم هایی است که سبب ظهور اراده و تصمیم می گردد. از این روی خواست انسان زمانی محقق می شود که مصلحت خود را تشخیص دهد و این امر بستگی به این دارد که مطلوب و غیر مطلوب چگونه است؟ که به مناسبت ظرف و احوال درون و بیرون آدمی متفاوت است. در نتیجه ترس ها و آرزوها حقیقت ثابتی ندارد و ممکن است در آنی از میان برود ولی با اینهمه خیال است که آدمی را به کار می گمارد و جهان آدمی بر خیال روان می شود.
⚫️ یوسف ابن احمد مولوی عقیده دارد که حضرت مولانا عالمی را که ما در آن هستیم یعنی همین عالمی که از آن به عالم محسوس تعبیر می شود؛ به خواب تشبیه نموده است و خیال صورتی است که در خواب دیده می شود. به نظر می رسد که این معنی صحیح است چراکه صوفیه و مولانا بارها دنیا را به خواب مثال زده اند و برخی خیال را اصل عالم شمرده اند ولی با سیاق عبارت برخیالی تناسبی ندارد:
هر زنده را می کشد وهم و خیالی سو بسو/ کرده خیالی را لقب، لشگر کش و صاحب علم
در نتیجه پی می بریم که مولانا ضمن اشاره به داستان کنزیک چگونه مفاهیم فلسفی و عرفانی را در این ابیات می گنجاند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
◾️ آن خیالاتی که دام اولیاست/ عکس مه رویان بستان خداست
🔴 ظاهرا مراد و مقصود از مه رویان بستان خدا معنایی غیبی است. می دانیم که شکل گیری معرفت در انسان یا از طریق حواس است یا از درون و باطن وی شکل می گیرد. که همه آنها فیض فضل خداوند است که باعث می شود قلب به اطمینان خاطر دست یابد. چنین ظهوری محبوب و دلخواه اولیای خداوند است. اما شاید دل بستگی و تعلق خاطر به این کرامات موجب توقف و سیر اولیا به سوی کمال بالاتر شود و در عین حال دام راه آنها نیز باشد که نزد صوفیه و به خصوص صوفیان بلند نظر، عین رنج است. از همین روی است که زمانی که نیک می نگریم پی می بریم که مشایخ بزرگ به هیچ مقامی سر فرود نمی آوردند و پیوسته خواهان زیادت بوده اند. از بایزید بسطامی نقل است که گفت: بیست و اندی مقام برما شمردند، گفتم از این همه هیچ نخواهم که این همه مقام حجاب است و او هم گفت: اگر صفوت آدم و قدس و جبرئیل و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی(ع) و محبت محمدمصطفی(ص) بدهند؛ زنهار که راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارها است. صاحب همت باش و به هیچ چیز فرود میا که به هرچه جز ذات حق فرود آیی به آن محجوب می شوی و گرفتار. از همین روی حضرت مولانا از این روی از واژه خیال استفاده می کند تا نشان دهد که این توقف مانند خیال دیری نمی پاید و از بین می رود و چون برقی است که می جهد و در دم فرو می نشیند. چنان که مفتی ملت اصحاب نظر، حضرت سعدی گفته است:
بگفت احوال ما برق جهانست/ گهی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم/ گهی تا پشت پای خود نبینیم.
هم چنین به نظر می رسد که مولانا در این بیت، طریقت آن دسته از صوفیه را که جمال پرستی را مبنای طریقت خود قرار داده بودند مورد انتقاد قرار می دهد.
البته بی مناسبت نیست که گفته شود این بیت، ظهور کرامات و احوال و معانی غیبی که به وسیله آن نومریدان را صید می کنند و به سوی حقیقت می کشانند تفسیر شده است (یوسف ابن احمد همدانی؛ از مشایخ بزرگ طریقت؛ جواهرالاسرار، چاپ لکناهو؛ صفحه125).
هم چنین مهرویان بستان خدا به صورتهای علمی و اعیان ثابته اطلاق می شود که بر دل صوفی متجلی می شود. از این روی احتمال می رود که مولانا روش شیخ اکبر، #محی_الدین_ابن_عربی و مسلک تجلی را پذیرفته باشد. امثال یوسف ابن احمد مولوی و خواجه ایوب مهرویان را تجلی اسماء و صفات حق می دانند و بستان خدا را همان دل ولی خدا و یا جهان بی رنگ تلقی می کنند؛ در عین حالی که در تاویل #دام فرومانده اند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴 ظاهرا مراد و مقصود از مه رویان بستان خدا معنایی غیبی است. می دانیم که شکل گیری معرفت در انسان یا از طریق حواس است یا از درون و باطن وی شکل می گیرد. که همه آنها فیض فضل خداوند است که باعث می شود قلب به اطمینان خاطر دست یابد. چنین ظهوری محبوب و دلخواه اولیای خداوند است. اما شاید دل بستگی و تعلق خاطر به این کرامات موجب توقف و سیر اولیا به سوی کمال بالاتر شود و در عین حال دام راه آنها نیز باشد که نزد صوفیه و به خصوص صوفیان بلند نظر، عین رنج است. از همین روی است که زمانی که نیک می نگریم پی می بریم که مشایخ بزرگ به هیچ مقامی سر فرود نمی آوردند و پیوسته خواهان زیادت بوده اند. از بایزید بسطامی نقل است که گفت: بیست و اندی مقام برما شمردند، گفتم از این همه هیچ نخواهم که این همه مقام حجاب است و او هم گفت: اگر صفوت آدم و قدس و جبرئیل و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی(ع) و محبت محمدمصطفی(ص) بدهند؛ زنهار که راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارها است. صاحب همت باش و به هیچ چیز فرود میا که به هرچه جز ذات حق فرود آیی به آن محجوب می شوی و گرفتار. از همین روی حضرت مولانا از این روی از واژه خیال استفاده می کند تا نشان دهد که این توقف مانند خیال دیری نمی پاید و از بین می رود و چون برقی است که می جهد و در دم فرو می نشیند. چنان که مفتی ملت اصحاب نظر، حضرت سعدی گفته است:
بگفت احوال ما برق جهانست/ گهی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم/ گهی تا پشت پای خود نبینیم.
هم چنین به نظر می رسد که مولانا در این بیت، طریقت آن دسته از صوفیه را که جمال پرستی را مبنای طریقت خود قرار داده بودند مورد انتقاد قرار می دهد.
البته بی مناسبت نیست که گفته شود این بیت، ظهور کرامات و احوال و معانی غیبی که به وسیله آن نومریدان را صید می کنند و به سوی حقیقت می کشانند تفسیر شده است (یوسف ابن احمد همدانی؛ از مشایخ بزرگ طریقت؛ جواهرالاسرار، چاپ لکناهو؛ صفحه125).
هم چنین مهرویان بستان خدا به صورتهای علمی و اعیان ثابته اطلاق می شود که بر دل صوفی متجلی می شود. از این روی احتمال می رود که مولانا روش شیخ اکبر، #محی_الدین_ابن_عربی و مسلک تجلی را پذیرفته باشد. امثال یوسف ابن احمد مولوی و خواجه ایوب مهرویان را تجلی اسماء و صفات حق می دانند و بستان خدا را همان دل ولی خدا و یا جهان بی رنگ تلقی می کنند؛ در عین حالی که در تاویل #دام فرومانده اند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
شه بجای حاجبان فا پیش رفت/ پیش آن مهمان غیب خویش رفت
هردو بحری آشنا آموخته/ هردوجان بی دوختن بردوخته
گفت معشوقم تو بودستی نه آن/ لیک کار از کار خیزد در جهان
ای مرا تو مصطفی من چون عمر/ از برای خدمتت بندم کمر
🔴 در خصوص بیت اول اصطلاح فاپیش در زبان و ادبیات پارسی به معنای پذیرنده است. اما زمانی که آن مرد از دور دست می آید شاه او را می شناسد و به حقیقت او پی می برد. در اصطلاح مولانا بحرهای آشنا آموخته مراد از کسی است که سلوک باطن داشته باشد و راه های این سیر باطنی را بشناسد. هم چنین در بیت دوم مراد از جانهایی که بی دوختن بر یک دیگر وصل شده اند همان اتحاد و اتصال جان های پاک و مردان حق به یک دیگر است چنانکه فرموده است:
🔵 جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان های شیران خداست
لذا شاه معشوق خود را می شناسد. اما مولانا در این قسمت گوشه چشمی به تاریخ نیز دارد: عمر، خلیفه دوم اهل سنت تا اسلام نیاورد مسلمانان نمی توانستند در مسجد نماز بگذارند و چون او اسلام را برگزید فتوحات مسلمین نیز رو به فزونی گرفت که مولانا دقیقا به همین نکته اشاره دارد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
هردو بحری آشنا آموخته/ هردوجان بی دوختن بردوخته
گفت معشوقم تو بودستی نه آن/ لیک کار از کار خیزد در جهان
ای مرا تو مصطفی من چون عمر/ از برای خدمتت بندم کمر
🔴 در خصوص بیت اول اصطلاح فاپیش در زبان و ادبیات پارسی به معنای پذیرنده است. اما زمانی که آن مرد از دور دست می آید شاه او را می شناسد و به حقیقت او پی می برد. در اصطلاح مولانا بحرهای آشنا آموخته مراد از کسی است که سلوک باطن داشته باشد و راه های این سیر باطنی را بشناسد. هم چنین در بیت دوم مراد از جانهایی که بی دوختن بر یک دیگر وصل شده اند همان اتحاد و اتصال جان های پاک و مردان حق به یک دیگر است چنانکه فرموده است:
🔵 جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان های شیران خداست
لذا شاه معشوق خود را می شناسد. اما مولانا در این قسمت گوشه چشمی به تاریخ نیز دارد: عمر، خلیفه دوم اهل سنت تا اسلام نیاورد مسلمانان نمی توانستند در مسجد نماز بگذارند و چون او اسلام را برگزید فتوحات مسلمین نیز رو به فزونی گرفت که مولانا دقیقا به همین نکته اشاره دارد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴از خدا جوییم توفیق ادب/ بی ادب محروم شد از لطف رب
🔴بی ادب تنها نه خود را داشت بد/ بلکه آتش در همه آفاق زد
🔴مایده از آسمان در می رسید/ بی شری و بیع و بی گفت و شنید
🔴درمیان قوم موسی چندکس/ بی ادب گفتند کو سیر و عدس
🔴منقطع شد خوان و نان از آسمان/ ماند رنج و زرع و بیل و داس مان
🔲 حضرت مولانا در این قسمت به نکته ای بسیار ظریف و اخلاقی اشاره می کند و نشان می دهد که #ادب رسم ها و عادت هایی است که باید در برابر اجتماع و شخص بر حسب زمان ها و مکان های مختلف رعایت شود. هم چنین نشان می دهد که انسان بی ادب و بدزبان چگونه از لطف پرودرگار محروم می شود.
🔷 از همین روی ادب نزد صوفیان یکی از مراحل مهم طریقت است. لذا به همان صورت که انسانی در ظاهر حدود را حفظ می کند، صوفی در باطن از حدود خود تجاوز نمی کند که حاصلش پاک شدن دل و عدم توجه به هرچه غیر از خدا و کمال اخلاص است. مولانا در مثنوی شریف در خصوص ادب بارها سخن رانده که پس از این و به مناسبت حکایات ذکر می شود. وی هشدار می دهد که ادب شرطی بسیار ضروری و کاربردی در زندگی انسان است و به نظر می رسد که انسان در برخورد با دیگری نتیجه ادب را بعینه درک می کند. لذا کافی است که از اکنون در برخورد با همنوع و هم وند مراقب بود تا دل دیگری نرنجد که در این صورت فیض خداوندی شامل حال می شود.
☑️ چنانکه فرخی سیستانی گفته است:
عارضش را گنه و زلت همسایه بسوخت/ خویشتن داشت کس از زلت همسایه نگاه
گنه یک تن ویرانی یک شهر بود/ این من از خواجه شنیدستم در مجلس شاه.
🔘 مولانا ضمن شاهد مثالی هشدار می دهد که قوم حضرت موسی (ع) که خداوند در غیبت وی برایشان مائده می فرستاد بی دلیل از آن زده شدند و زبان بر بی ادبی گشودند و از موسی پیاز و عدس طلبیدند که خداوند آن نعمت را از ایشان قطع نمود.
🔶 دستور اخلاقی: با دیگران چنان سخن بگوییم و رفتار کنیم که می خواهیم با خودمان سخن گفته شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴بی ادب تنها نه خود را داشت بد/ بلکه آتش در همه آفاق زد
🔴مایده از آسمان در می رسید/ بی شری و بیع و بی گفت و شنید
🔴درمیان قوم موسی چندکس/ بی ادب گفتند کو سیر و عدس
🔴منقطع شد خوان و نان از آسمان/ ماند رنج و زرع و بیل و داس مان
🔲 حضرت مولانا در این قسمت به نکته ای بسیار ظریف و اخلاقی اشاره می کند و نشان می دهد که #ادب رسم ها و عادت هایی است که باید در برابر اجتماع و شخص بر حسب زمان ها و مکان های مختلف رعایت شود. هم چنین نشان می دهد که انسان بی ادب و بدزبان چگونه از لطف پرودرگار محروم می شود.
🔷 از همین روی ادب نزد صوفیان یکی از مراحل مهم طریقت است. لذا به همان صورت که انسانی در ظاهر حدود را حفظ می کند، صوفی در باطن از حدود خود تجاوز نمی کند که حاصلش پاک شدن دل و عدم توجه به هرچه غیر از خدا و کمال اخلاص است. مولانا در مثنوی شریف در خصوص ادب بارها سخن رانده که پس از این و به مناسبت حکایات ذکر می شود. وی هشدار می دهد که ادب شرطی بسیار ضروری و کاربردی در زندگی انسان است و به نظر می رسد که انسان در برخورد با دیگری نتیجه ادب را بعینه درک می کند. لذا کافی است که از اکنون در برخورد با همنوع و هم وند مراقب بود تا دل دیگری نرنجد که در این صورت فیض خداوندی شامل حال می شود.
☑️ چنانکه فرخی سیستانی گفته است:
عارضش را گنه و زلت همسایه بسوخت/ خویشتن داشت کس از زلت همسایه نگاه
گنه یک تن ویرانی یک شهر بود/ این من از خواجه شنیدستم در مجلس شاه.
🔘 مولانا ضمن شاهد مثالی هشدار می دهد که قوم حضرت موسی (ع) که خداوند در غیبت وی برایشان مائده می فرستاد بی دلیل از آن زده شدند و زبان بر بی ادبی گشودند و از موسی پیاز و عدس طلبیدند که خداوند آن نعمت را از ایشان قطع نمود.
🔶 دستور اخلاقی: با دیگران چنان سخن بگوییم و رفتار کنیم که می خواهیم با خودمان سخن گفته شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم میزن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بیجام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود
#مولانا
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی
در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدم
ای مطرب شیرین قدم میزن نوا تا صبحدم
گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام می
نی نی رها کن نام می مستان نگر بیجام می
تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشی
در من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی
ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزن
دل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن
گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر
آن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر
ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو
زان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو
آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنین
کز تابش روح الامین چون چرخ شد روی زمین
هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود
صورت یکی چادر بود در پرده آزر بود
#مولانا
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم/آن ز بیباکی و گستاخیست هم
هر که بیباکی کند در راه دوست/رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشتهست این فلک/وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب/شد عزازیلی ز جرات رد باب
ظلمات جمع ظلمت و تاریکی و مجاز از دوری دل از معرفت و شناخت است. مولانا در این نقطه می خواهد نشان دهد که حال ظاهر انسان بر باطن و باطن انسان بر ظاهر او اثرگذار است. به عقیده مولانا جزای عمل ضروری است ولی لزومی ندارد که هم رنگ و هم شکل آن عمل باشد.
لذا انعکاس عمل بد در قلب انسان به شکل دوری از خدا ظاهر می شود. از همین روی به عقیده مولانا مرد کسی است که از سر حرص و شهوت برخیزد و به کمال انسانی دست یابد. پس هرکس که در این میان حفظ ادب را میان خود و خدا نگاه ندارد ناقص و نامرد است و مریدان را از راه به دور می کند. از همین جهت مولانا از تعبیر ره زن مردان استفاده می کند تا نشان دهد که نامردان چه کسانی هستند.
عزازیل همان ابلیس است و ردباب همان ملعون و رانده شده. مصراع اول این بیت ناظر بر علائمی است که در خصوص قیامت ذکر شده است
از همین روی است که مولانا نوشته است:
آفتاب اندر فلک کج می جهد/ در سیه رویی خسوفش می دهد
کز ذنب پرهیز کن، هین هوش دار/ تا نگردی تو سیه رو، دیگ وار
از ادب گل می روید و از گستاخی و بی ادبی بیماری زاده می شود. اگر انسان بداند که در برخورد با دیگری شرط ادب و احترام در درجه اول اهمیت قرار دارد هرگز به بیماری دل گرفتار نخواهد شد. چراکه انسان در این مسیر نمی تواند دیگران را مورد سرزنش قرار دهد چون فعل عمل خودش است.
تا این نقطه مولانا دستور و قواعدی را که صوفی باید بدان توجه کند در قالب داستان جای داده و گویی سر رشته سخن بدر رفته است. چنانکه فروزانفر هم بدان اذعان می کند. اما ابیات پس از این به اصل داستان باز می گردد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
هر که بیباکی کند در راه دوست/رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب پرنور گشتهست این فلک/وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب/شد عزازیلی ز جرات رد باب
ظلمات جمع ظلمت و تاریکی و مجاز از دوری دل از معرفت و شناخت است. مولانا در این نقطه می خواهد نشان دهد که حال ظاهر انسان بر باطن و باطن انسان بر ظاهر او اثرگذار است. به عقیده مولانا جزای عمل ضروری است ولی لزومی ندارد که هم رنگ و هم شکل آن عمل باشد.
لذا انعکاس عمل بد در قلب انسان به شکل دوری از خدا ظاهر می شود. از همین روی به عقیده مولانا مرد کسی است که از سر حرص و شهوت برخیزد و به کمال انسانی دست یابد. پس هرکس که در این میان حفظ ادب را میان خود و خدا نگاه ندارد ناقص و نامرد است و مریدان را از راه به دور می کند. از همین جهت مولانا از تعبیر ره زن مردان استفاده می کند تا نشان دهد که نامردان چه کسانی هستند.
عزازیل همان ابلیس است و ردباب همان ملعون و رانده شده. مصراع اول این بیت ناظر بر علائمی است که در خصوص قیامت ذکر شده است
از همین روی است که مولانا نوشته است:
آفتاب اندر فلک کج می جهد/ در سیه رویی خسوفش می دهد
کز ذنب پرهیز کن، هین هوش دار/ تا نگردی تو سیه رو، دیگ وار
از ادب گل می روید و از گستاخی و بی ادبی بیماری زاده می شود. اگر انسان بداند که در برخورد با دیگری شرط ادب و احترام در درجه اول اهمیت قرار دارد هرگز به بیماری دل گرفتار نخواهد شد. چراکه انسان در این مسیر نمی تواند دیگران را مورد سرزنش قرار دهد چون فعل عمل خودش است.
تا این نقطه مولانا دستور و قواعدی را که صوفی باید بدان توجه کند در قالب داستان جای داده و گویی سر رشته سخن بدر رفته است. چنانکه فروزانفر هم بدان اذعان می کند. اما ابیات پس از این به اصل داستان باز می گردد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مقصوداندیشی، دشمن ظاهرپرستی
از دعوتهای مهم مولوی، دعوت به اندیشیدن دربارۀ علت غایی و مقصود است. در نظر او، اگر در موضوعاتی همچون شریعت، از چشمانداز «مقصود» بنگریم، کمتر دچار ظاهرگرایی و ظاهرپرستی میشویم؛ زیرا «مقصود»، چشم ما را از ظاهر به سوی ماورای آن برمیگرداند؛ مولوی برای مقصوداندیشی و ضرورت آن، در مثنوی فراوان تمثیل و حکایت میآورد. مثلا میگوید: مقصود از کتاب، علمآموزی است؛ ولی ممکن است کسی کتاب را بالش کند. اگر کسی کتاب را زیر سر نهاد و خوابید، به مقصود از کتاب پایبند نبوده است:
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود
گر توَش بالش کنی هم میشود
لیک از او مقصود این بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد و سود
در دفتر سوم مثنوی هم میگوید: میتوان شمشیر را همچون میخ بر دیوار فرود کرد و بر آن جامه آویخت؛ اما شمشیر برای جنگ و غزا است. اگر کسی از شمشیر، چنین استفادهای بکند و بدون شمشیر به میدان جنگ برود، قطعا شکست را بر پیروزی برگزیده است:
گر تو میخی ساختی شمشیر را
برگزیدی بر ظفر ادبار را
گروهی نیز شمشیر آهنین را به یک سو نهادهاند؛ اما برای آنکه خود را همچنان غازی و جنگجو بنمایانند، تیغ چوبین بر خود میآویزند:
تیغ چوبین را مبر در کارزار
بنگر اول تا نگردد کار، زار
غفلت از مقصود، نظرگاه آدمیان را تغییر میدهد. اگر کسی در مقصود نیندیشد، دچار جمود بر ظواهر میشود. مصیبت دیگر در این نوع ظاهرگرایی، این است که وقتی کسی مقصود را ندانست و نشناخت، همۀ عمر خود را صرف یافتن مقصودهای بدلی میکند و عمر خویش را در تباهی میگذراند. مولوی در دفتر پنجم میگوید: وقتی فرع را بر اصل برگزیدی، تا ابد چشمبهراهی که اصل را بیابی؛ حال آنکه اصلْ آن بود که آن را فدای فروع و ظواهر و قالبها کردی.
تو مگو فرعی است، او را اصل گیر
تا بوی پیوسته بر مقصود چیر
ور تو آن را فرع گیری و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
در تاریخ، گروهی از دانشمندان اسلامی کوشیدند که در دین و شریعت از این منظر بنگرند و از این رهگذر، گفتمان «مقاصد الشریعه» را پدید آوردند؛ کسانی همچون ابواسحاق شاطبی در قرن هشتم و شیخ محمد عبده در قرن نوزدهم و بیستم و شاگرد نامدارش ابن عاشور. اما نگاه مقصودگرایانه به شریعت و دین – به دلایل مختلف – در جهان اسلام چندان اقبال ندید. در این نگاه، باید برخی ظواهر به نفع مقاصد، تأویل و تفسیر شود و این فرایند، در اجتهاد معمول و تاریخی، مرسوم نبوده است. مثلا وقتی قرآن در سورۀ جمعه میفرماید: در روز جمعه، تجارت را رها کنید و در ذکر خدا بکوشید، مقصوداندیشان میگویند: در این آیه، آنچه مقصود است، یاد خدا در قالب نماز جماعت در یکی از روزهای هفته است و این روز در کشورهای اسلامی، «جمعه» است؛ اما «جمعه» موضوعیت ندارد و اگر مسلمانان در کشوری میزیستند که روزی دیگر از هفته، تعطیل عمومی و رسمی است، میتوانند نماز جمعه را در آن روز بخوانند. در مقابل، کسانی میگویند: نماز جمعه باید در روز جمعه برگزار شود، حتی در جایی که تعطیل رسمی و عمومی، روزی دیگر از روزهای هفته است؛ زیرا در آیه لفظ «جمعه» آمده است.
چهره این جهان، در درون انسان صورت میبندد؛ یعنی اینکه ما چگونه هستیم و چه مراتبی از زلالی را داریم، در نگاه ما به جهان بسیار مؤثر است. اکثر دشمنیها در بیرون نیز، از آن رو است که انسانها دشمن اصلی را که در درونشان لانه کرده است، آزاد گذاشتهاند. آن دشمن است که بر دشمنیهای بیرونی دامن میزند و جهان را دشمنخو و کینهمند کرده است.
از وی این دنیای خوش بر تُست تنگ
از پی او با حق و با خلقْ جنگ
همچنین مولوی، حکمت نبوت را این میدانست که انسانها در سنجش خود با انبیا، به خودشناسی میرسند؛ زیرا آدمیان در مقایسۀ خود با دیگران، به شناخت عمیقتری از خود میرسند و از توهم بیرون میآیند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
از دعوتهای مهم مولوی، دعوت به اندیشیدن دربارۀ علت غایی و مقصود است. در نظر او، اگر در موضوعاتی همچون شریعت، از چشمانداز «مقصود» بنگریم، کمتر دچار ظاهرگرایی و ظاهرپرستی میشویم؛ زیرا «مقصود»، چشم ما را از ظاهر به سوی ماورای آن برمیگرداند؛ مولوی برای مقصوداندیشی و ضرورت آن، در مثنوی فراوان تمثیل و حکایت میآورد. مثلا میگوید: مقصود از کتاب، علمآموزی است؛ ولی ممکن است کسی کتاب را بالش کند. اگر کسی کتاب را زیر سر نهاد و خوابید، به مقصود از کتاب پایبند نبوده است:
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود
گر توَش بالش کنی هم میشود
لیک از او مقصود این بالش نبود
علم بود و دانش و ارشاد و سود
در دفتر سوم مثنوی هم میگوید: میتوان شمشیر را همچون میخ بر دیوار فرود کرد و بر آن جامه آویخت؛ اما شمشیر برای جنگ و غزا است. اگر کسی از شمشیر، چنین استفادهای بکند و بدون شمشیر به میدان جنگ برود، قطعا شکست را بر پیروزی برگزیده است:
گر تو میخی ساختی شمشیر را
برگزیدی بر ظفر ادبار را
گروهی نیز شمشیر آهنین را به یک سو نهادهاند؛ اما برای آنکه خود را همچنان غازی و جنگجو بنمایانند، تیغ چوبین بر خود میآویزند:
تیغ چوبین را مبر در کارزار
بنگر اول تا نگردد کار، زار
غفلت از مقصود، نظرگاه آدمیان را تغییر میدهد. اگر کسی در مقصود نیندیشد، دچار جمود بر ظواهر میشود. مصیبت دیگر در این نوع ظاهرگرایی، این است که وقتی کسی مقصود را ندانست و نشناخت، همۀ عمر خود را صرف یافتن مقصودهای بدلی میکند و عمر خویش را در تباهی میگذراند. مولوی در دفتر پنجم میگوید: وقتی فرع را بر اصل برگزیدی، تا ابد چشمبهراهی که اصل را بیابی؛ حال آنکه اصلْ آن بود که آن را فدای فروع و ظواهر و قالبها کردی.
تو مگو فرعی است، او را اصل گیر
تا بوی پیوسته بر مقصود چیر
ور تو آن را فرع گیری و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
در تاریخ، گروهی از دانشمندان اسلامی کوشیدند که در دین و شریعت از این منظر بنگرند و از این رهگذر، گفتمان «مقاصد الشریعه» را پدید آوردند؛ کسانی همچون ابواسحاق شاطبی در قرن هشتم و شیخ محمد عبده در قرن نوزدهم و بیستم و شاگرد نامدارش ابن عاشور. اما نگاه مقصودگرایانه به شریعت و دین – به دلایل مختلف – در جهان اسلام چندان اقبال ندید. در این نگاه، باید برخی ظواهر به نفع مقاصد، تأویل و تفسیر شود و این فرایند، در اجتهاد معمول و تاریخی، مرسوم نبوده است. مثلا وقتی قرآن در سورۀ جمعه میفرماید: در روز جمعه، تجارت را رها کنید و در ذکر خدا بکوشید، مقصوداندیشان میگویند: در این آیه، آنچه مقصود است، یاد خدا در قالب نماز جماعت در یکی از روزهای هفته است و این روز در کشورهای اسلامی، «جمعه» است؛ اما «جمعه» موضوعیت ندارد و اگر مسلمانان در کشوری میزیستند که روزی دیگر از هفته، تعطیل عمومی و رسمی است، میتوانند نماز جمعه را در آن روز بخوانند. در مقابل، کسانی میگویند: نماز جمعه باید در روز جمعه برگزار شود، حتی در جایی که تعطیل رسمی و عمومی، روزی دیگر از روزهای هفته است؛ زیرا در آیه لفظ «جمعه» آمده است.
چهره این جهان، در درون انسان صورت میبندد؛ یعنی اینکه ما چگونه هستیم و چه مراتبی از زلالی را داریم، در نگاه ما به جهان بسیار مؤثر است. اکثر دشمنیها در بیرون نیز، از آن رو است که انسانها دشمن اصلی را که در درونشان لانه کرده است، آزاد گذاشتهاند. آن دشمن است که بر دشمنیهای بیرونی دامن میزند و جهان را دشمنخو و کینهمند کرده است.
از وی این دنیای خوش بر تُست تنگ
از پی او با حق و با خلقْ جنگ
همچنین مولوی، حکمت نبوت را این میدانست که انسانها در سنجش خود با انبیا، به خودشناسی میرسند؛ زیرا آدمیان در مقایسۀ خود با دیگران، به شناخت عمیقتری از خود میرسند و از توهم بیرون میآیند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
زیبانگری از دیدگاه مولوی
مولوی معتقد است که انسان با تفسیر زیبانگرانه هستی تلاش می کند که خود را به خداوند نزدیک کند و به عنوان خلیفه خداوند ، وجودش را به صفات زیبای الهی بیاراید . در نظام آفرینش ، زشتی ها هم جایگاه خود را دارند و صفحاتی از کتاب عظیم نقاشی خلقت ، تلقی می شوند . در بینش #مولوی ، این صفحات در همان شکل هنری خود زیباست ، چون در شمار مخلوقات است .
مولوی ، با نزدیک شدن به خداوندی که مهمترین خصلت او ، زیبایی و مهارت در زیبایی آفرینی است ، زشتی ها را زیبا می بیند . چنین دریافتی از هستی ، به طور طبیعی به صلح با خداوند منجر می شود . درحقیقت ، مفهوم عمیق صلح با خداوند ، پذیرفتن دستگاه آفرینش او و پرهیز از هرگونه خرده گیری نسبت به این نظام است .
خداوند ، معمار این عالم است و طرح و نقشه معماری خود را به خوبی و درستی و بدون ذرهای کژی و اعوجاج طراحی کرده است و همه چیز را در جای خود قرار داده است . مولوی با اعتقاد به این امر ، خود به این صلح و رضایت درونی رسیده است . هرگونه دشمنی و ستیز و عناد برای او شوم و نامبارک است .
در کف ندارم سنگ ، من ، با کس ندارم جنگ ، من
با کس نگیرم تنگ ، من ، زیرا خوشم چون گلستان
#دیوان کبیر ، غزل 1789
مولوی معتقد است انسانی که به مرتبه صلح با خداوند برسد ، زیبا دیدن عالم را تجربه خواهد کرد و در همین جاست که عالم برای انسان و بر وفق مراد اوست . انسانی که می تواند بر اجزای جهان و ناشناخته ها تسلط یابد و در این صورت ، چرخ عالم بر مراد او می گردد . این کامیابی در حقیقت ، پاداش همان هماهنگی و صلح درونی است . گفتگوی میان درویش و بهلول در دفتر سوم مثنوی ، این احوال را بخوبی بازگو می کند :
گفت بهلـول آن یکی درویـش را
چونــی ای درویـش ، واقف کن مرا ؟
گفت چون باشد کسی که جاودان
بــر مــراد او رود کــار جــهـــان ؟
سـیل و جـوها بـر مراد او رونـد
اختران زان سان که خواهد آن شوند...
#مثنوی، دفتر سوم ، ابیات 1884-90
از سوی دیگر باید گفت که زشتی و زیبایی هر پدیده ای نسبی است و قبل از هر چیز ، تابع ادراک ما از ان است .
پـس بـد مـطـلق نـباشد در جــهـان
بد به نسبت باشـد این را هم بدان
در زمانـه هیـچ زهـر و قنـد نـیسـت
که یکی را پا دگـر را بند نـیسـت
زهـر مــار آن مـار را باشـد حـیـات
نسبـتـش بـا آدمی بـاشـد مــمات
#مثنوی ، دفتر چهارم
این ابیات به روشنی می نمایاند که نسبی بودن حکم درمورد زشتی و یا زیبایی به تفاوت روحی و سلایق افراد باز می گردد ، نه به خود پدیدهها و اوصاف واقعی آنها / و آنچه اهمیت دارد ادراک است . به اعتقاد مولوی براساس همین بینش است که سگ کوی لیلی هم در نگاه مجنون که عاشق اوست ، مصداق زیبایی تلقی می شود ، چه رسد به خود لیلی / مطابق این تحلیل از زشتی و زیبایی ، اگرچه تحقق چنین تجربهای در عالم انسانی نادر است ، اما غیرممکن هم نیست که درون انسان آن چنان سامان یابد که همه چیز عالم را زیبا ببیند .
از نگاه مولانا ، انسانی که به زیبانگری رسیده است ، از اوج به عالم و پدیدههای آن می نگرد . در این نگاه ، پدیدههای عالم در فضایی بشری و انسانی تحلیل می شود . برداشت زیبانگرانه مولوی از واقعه مرگ در دفتر ششم مثنوی ، چنین تحلیلی است . او عشق و آزادی را از مفهوم مرگ بیرون کشیده و مرگ را براساس آنها تفسیر کرده است . عشق و آزادی مفاهیمی هستند که کهنگی نمی پذیرند و به انسان تعلق دارند ، نه به زمان . درواقع زندگی با دید زیبانگرانه ، همان زندگی است که شایسته وجود آدمی است . در عرصه این زندگی ، اگر عالم پر از زشتی شود ، پاکان و خوبان از آن فقط پاکی و خوبی و زیبایی صید می کنند . از این حیث ، زیبانگری ، میدان کشف است ؛ کشف زیبایی حتی در امور تلخ و ناگوار /
کاملـی گـر خاک گـیرد زر شـود
ناقص ار زر برد خاکـستر شـود
( مثنوی ، دفتر اول، بیت 1609 )
دیده زیبانگر ، زشتیها را می بیند ، اما مغلوب و مقهور آنها نمی شود . واکنش او دربرابر زشتی ها ، زیبانگری است نه ملالت و افسردگی / چنانکه حضرت عیسی (ع) در آن حکایت معروف با دیدن دندانهای زیبا و سپید آن مردار ، حواریون خود را به دیدن این زیبایی تشویق می کند .
مولوی در مثنوی این زیبانگری پیامبرانه را به « شکر ریزی و شکرپاشی و سرکنگبین سازی» تعبیر می کند . این شکرپاشی ، بویژه دربرابر تلخی و ترشی سرکه وار ، خود را نشان میدهد:
نوح نهـصد سـال دعوت می نـمود
دم به دم انکار قومـش می فــزود
لیک دعوت وارد اسـت از کردگـار
با قبول و ناقبول ، او را چـه کار؟
هیـچ از دعوت عنـان واپس کشید ؟
هیچ اندر غار خاموشـی خـزید ؟
قـوم بـر وی سرکـهها می ریـختـند
نوح از دریا فزون می ریـخت قند
چون که سرکه ، سرکگی افزون کند
پس شـکر را واجب افـزونی بود
#مثنوی، دفتر ششم، ابیات 10، 11، 17و20
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مولوی معتقد است که انسان با تفسیر زیبانگرانه هستی تلاش می کند که خود را به خداوند نزدیک کند و به عنوان خلیفه خداوند ، وجودش را به صفات زیبای الهی بیاراید . در نظام آفرینش ، زشتی ها هم جایگاه خود را دارند و صفحاتی از کتاب عظیم نقاشی خلقت ، تلقی می شوند . در بینش #مولوی ، این صفحات در همان شکل هنری خود زیباست ، چون در شمار مخلوقات است .
مولوی ، با نزدیک شدن به خداوندی که مهمترین خصلت او ، زیبایی و مهارت در زیبایی آفرینی است ، زشتی ها را زیبا می بیند . چنین دریافتی از هستی ، به طور طبیعی به صلح با خداوند منجر می شود . درحقیقت ، مفهوم عمیق صلح با خداوند ، پذیرفتن دستگاه آفرینش او و پرهیز از هرگونه خرده گیری نسبت به این نظام است .
خداوند ، معمار این عالم است و طرح و نقشه معماری خود را به خوبی و درستی و بدون ذرهای کژی و اعوجاج طراحی کرده است و همه چیز را در جای خود قرار داده است . مولوی با اعتقاد به این امر ، خود به این صلح و رضایت درونی رسیده است . هرگونه دشمنی و ستیز و عناد برای او شوم و نامبارک است .
در کف ندارم سنگ ، من ، با کس ندارم جنگ ، من
با کس نگیرم تنگ ، من ، زیرا خوشم چون گلستان
#دیوان کبیر ، غزل 1789
مولوی معتقد است انسانی که به مرتبه صلح با خداوند برسد ، زیبا دیدن عالم را تجربه خواهد کرد و در همین جاست که عالم برای انسان و بر وفق مراد اوست . انسانی که می تواند بر اجزای جهان و ناشناخته ها تسلط یابد و در این صورت ، چرخ عالم بر مراد او می گردد . این کامیابی در حقیقت ، پاداش همان هماهنگی و صلح درونی است . گفتگوی میان درویش و بهلول در دفتر سوم مثنوی ، این احوال را بخوبی بازگو می کند :
گفت بهلـول آن یکی درویـش را
چونــی ای درویـش ، واقف کن مرا ؟
گفت چون باشد کسی که جاودان
بــر مــراد او رود کــار جــهـــان ؟
سـیل و جـوها بـر مراد او رونـد
اختران زان سان که خواهد آن شوند...
#مثنوی، دفتر سوم ، ابیات 1884-90
از سوی دیگر باید گفت که زشتی و زیبایی هر پدیده ای نسبی است و قبل از هر چیز ، تابع ادراک ما از ان است .
پـس بـد مـطـلق نـباشد در جــهـان
بد به نسبت باشـد این را هم بدان
در زمانـه هیـچ زهـر و قنـد نـیسـت
که یکی را پا دگـر را بند نـیسـت
زهـر مــار آن مـار را باشـد حـیـات
نسبـتـش بـا آدمی بـاشـد مــمات
#مثنوی ، دفتر چهارم
این ابیات به روشنی می نمایاند که نسبی بودن حکم درمورد زشتی و یا زیبایی به تفاوت روحی و سلایق افراد باز می گردد ، نه به خود پدیدهها و اوصاف واقعی آنها / و آنچه اهمیت دارد ادراک است . به اعتقاد مولوی براساس همین بینش است که سگ کوی لیلی هم در نگاه مجنون که عاشق اوست ، مصداق زیبایی تلقی می شود ، چه رسد به خود لیلی / مطابق این تحلیل از زشتی و زیبایی ، اگرچه تحقق چنین تجربهای در عالم انسانی نادر است ، اما غیرممکن هم نیست که درون انسان آن چنان سامان یابد که همه چیز عالم را زیبا ببیند .
از نگاه مولانا ، انسانی که به زیبانگری رسیده است ، از اوج به عالم و پدیدههای آن می نگرد . در این نگاه ، پدیدههای عالم در فضایی بشری و انسانی تحلیل می شود . برداشت زیبانگرانه مولوی از واقعه مرگ در دفتر ششم مثنوی ، چنین تحلیلی است . او عشق و آزادی را از مفهوم مرگ بیرون کشیده و مرگ را براساس آنها تفسیر کرده است . عشق و آزادی مفاهیمی هستند که کهنگی نمی پذیرند و به انسان تعلق دارند ، نه به زمان . درواقع زندگی با دید زیبانگرانه ، همان زندگی است که شایسته وجود آدمی است . در عرصه این زندگی ، اگر عالم پر از زشتی شود ، پاکان و خوبان از آن فقط پاکی و خوبی و زیبایی صید می کنند . از این حیث ، زیبانگری ، میدان کشف است ؛ کشف زیبایی حتی در امور تلخ و ناگوار /
کاملـی گـر خاک گـیرد زر شـود
ناقص ار زر برد خاکـستر شـود
( مثنوی ، دفتر اول، بیت 1609 )
دیده زیبانگر ، زشتیها را می بیند ، اما مغلوب و مقهور آنها نمی شود . واکنش او دربرابر زشتی ها ، زیبانگری است نه ملالت و افسردگی / چنانکه حضرت عیسی (ع) در آن حکایت معروف با دیدن دندانهای زیبا و سپید آن مردار ، حواریون خود را به دیدن این زیبایی تشویق می کند .
مولوی در مثنوی این زیبانگری پیامبرانه را به « شکر ریزی و شکرپاشی و سرکنگبین سازی» تعبیر می کند . این شکرپاشی ، بویژه دربرابر تلخی و ترشی سرکه وار ، خود را نشان میدهد:
نوح نهـصد سـال دعوت می نـمود
دم به دم انکار قومـش می فــزود
لیک دعوت وارد اسـت از کردگـار
با قبول و ناقبول ، او را چـه کار؟
هیـچ از دعوت عنـان واپس کشید ؟
هیچ اندر غار خاموشـی خـزید ؟
قـوم بـر وی سرکـهها می ریـختـند
نوح از دریا فزون می ریـخت قند
چون که سرکه ، سرکگی افزون کند
پس شـکر را واجب افـزونی بود
#مثنوی، دفتر ششم، ابیات 10، 11، 17و20
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
دست بگشاد و کنارانش گرفت/ همچو عشق اندر دل و جانش
پرس پرسان می کشیدش تا بصدر/ گفت گنجی یافتم آخر بصبر
گفت ای نور حق و دفع حرج/ معنی الصبر مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال/ مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دلست/ دستگیری هرکه پایش در گلست
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی/ ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولی القوم من لا یشتهی/ قد ردی کلا لئن لم ینته
کناران اطراف و به معنی کنار و گوشه است. عمل کنار گرفتن نظیر چراغان، انگشتران(که در لهجه مردم طبس و بشرویه عمل بردن انگشتر نامزدی به خانه عروس است)
لذا صبر همان خود داری و تحمل و ترک زاری نسبت به امری ناخوش و مکروه است و به صورتی خویشتن داری از شتاب در حصول امری و درنگ و تامل. از این روی مولانا نشان می دهد که چگونه شاه نتیجه صبر خود را دریافت کرد و از این روی از حدیث نبوی استفاده می کند تا نشان دهد که صبر کلید فرج است.
بنابراین همانطور که دیدار معشوق برای عاشق پاسخگوی هر سوال و گشاینده هر دشواری است وصول به ولی و مرد کامل خدا همین حالت را دارد. زیرا پیر تمام مطلوب مرید است چنانکه معشوق تمام آرزوی عاشق است. و چون این دو به یک دیگر می رسند مشکلی نمی ماند و چون سالک اسرار و ضمیر مرید را می شناسد و ترجمان اوست او را به مقام کشف می رساند و در اشراق را بر روی قلب وی می گشاید. حاجتی به بحث و مناظره نیست و مشکلات بی قیل و قال از پیش پای سالک می گیرد. از این روی پس از اینکه مطلوب را یافت جای پرسشی باقی نمی ماند
چنانکه مولانا گفته است:
تو سوال و حاجتی، دلبر جواب هر سوال/ چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب
چنانکه دردیوان شمس می خوانیم:
📝معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا
گفت معشوقی به عاشق ز امتحان/در صبوحی کای فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوستتر داری عجب/یا که خود را راست گو یا ذا الکرب
گفت من در تو چنان فانی شدم/که پرم از تتو ز ساران تا قدم
بر من از هستی من جز نام نیست/در وجودم جز تو ای خوشکام نیست
زان سبب فانی شدم من این چنین/همچو سرکه در تو بحر انگبین
همچو سنگی کو شود کل، لعل ناب/پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگی نماند اندرو/پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خویش را/دوستی خور بود آن ای فتا
صبر حلال تمام مشکلات است
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پرس پرسان می کشیدش تا بصدر/ گفت گنجی یافتم آخر بصبر
گفت ای نور حق و دفع حرج/ معنی الصبر مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال/ مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دلست/ دستگیری هرکه پایش در گلست
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی/ ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولی القوم من لا یشتهی/ قد ردی کلا لئن لم ینته
کناران اطراف و به معنی کنار و گوشه است. عمل کنار گرفتن نظیر چراغان، انگشتران(که در لهجه مردم طبس و بشرویه عمل بردن انگشتر نامزدی به خانه عروس است)
لذا صبر همان خود داری و تحمل و ترک زاری نسبت به امری ناخوش و مکروه است و به صورتی خویشتن داری از شتاب در حصول امری و درنگ و تامل. از این روی مولانا نشان می دهد که چگونه شاه نتیجه صبر خود را دریافت کرد و از این روی از حدیث نبوی استفاده می کند تا نشان دهد که صبر کلید فرج است.
بنابراین همانطور که دیدار معشوق برای عاشق پاسخگوی هر سوال و گشاینده هر دشواری است وصول به ولی و مرد کامل خدا همین حالت را دارد. زیرا پیر تمام مطلوب مرید است چنانکه معشوق تمام آرزوی عاشق است. و چون این دو به یک دیگر می رسند مشکلی نمی ماند و چون سالک اسرار و ضمیر مرید را می شناسد و ترجمان اوست او را به مقام کشف می رساند و در اشراق را بر روی قلب وی می گشاید. حاجتی به بحث و مناظره نیست و مشکلات بی قیل و قال از پیش پای سالک می گیرد. از این روی پس از اینکه مطلوب را یافت جای پرسشی باقی نمی ماند
چنانکه مولانا گفته است:
تو سوال و حاجتی، دلبر جواب هر سوال/ چون جواب آید فنا گردد سوال اندر جواب
چنانکه دردیوان شمس می خوانیم:
📝معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوستتر داری یا مرا گفت من از خود مردهام و به تو زندهام از خود و از صفات خود نیست شدهام و به تو هست شدهام علم خود را فراموش کردهام و از علم تو عالم شدهام قدرت خود را از یاد دادهام و از قدرت تو قادر شدهام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا
گفت معشوقی به عاشق ز امتحان/در صبوحی کای فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوستتر داری عجب/یا که خود را راست گو یا ذا الکرب
گفت من در تو چنان فانی شدم/که پرم از تتو ز ساران تا قدم
بر من از هستی من جز نام نیست/در وجودم جز تو ای خوشکام نیست
زان سبب فانی شدم من این چنین/همچو سرکه در تو بحر انگبین
همچو سنگی کو شود کل، لعل ناب/پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگی نماند اندرو/پر شود از وصف خور او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خویش را/دوستی خور بود آن ای فتا
صبر حلال تمام مشکلات است
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
رنگ و روی و نبض و قاروره بدید/ هم علاماتش هم اسبابش شنید
رنجش از صفرا و از سودا نبود/ بوی هر هیزم پدید آید زدود
دید از زاریش کو زار دلست/ تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل
نبض حرکت شریان است که دلالت بر انقباض قلب دارد. قاروره شیشه مدوری است که بشکل مثانه ساخته می شده است تا بیماری را نشان دهد و علامت ها همان نشان هایی است که بیماری را نشان می دهد.
به عقیده مولانا کلیه اعمال و حرکات خارجی انسان منبعث از احوالات درونی او است. از همین روی مرد کامل و دوربین که به این پیوستگی درون و بیرون علم دارد می تواند احوالات درونی را بشناسد و بر کیفیات روح انسان استدلال کند. این مطلب را مولانا در همین حکایت آنجا که طبیب الهی درد را تشخیص داده است بیان می دارد.
مولانا در این قسمت نشان می دهد که درد وی از بیماری جسمانی نبوده است بلکه درد در جایی دیگر است که ابیات پس از این به خوبی این معنا را ایضاح می کنند. شه چون عاشق کنزیک شد و طبیبان از درمان وی درماندند به جانب مسجد رفت و از خدای عالم درخواست نمود که راه را بر وی بگشاید؛ زمانی که طبیب بر بالین بیمار آمد به باطن او پی برد و دریافت که درد از درد عشق است و بس.
مولانا همین مضمون را در غزلیات به این صورت نشان می دهد:
هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه/ نشان و رنگ اندیشه زدل پیداست بر سیما
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد/ شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
پس طبیب الهی به حکم همین قاعده دانست که مرض کنیزک عشق است و رنجوری او رنج تن نیست و چون بیماری عشق بر روح عارض می شود کشف علامت های مخفی آن بسیار دشوار است و مولانا از همین جهت گفته است: نیست بیماری چو بیماری دل. لذا می توان گفت که عشق از دیگر بیماری ها جدا است.
ادامه دارد...
📎📎به ما بپیوندید...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
رنجش از صفرا و از سودا نبود/ بوی هر هیزم پدید آید زدود
دید از زاریش کو زار دلست/ تن خوشست و او گرفتار دلست
عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل
نبض حرکت شریان است که دلالت بر انقباض قلب دارد. قاروره شیشه مدوری است که بشکل مثانه ساخته می شده است تا بیماری را نشان دهد و علامت ها همان نشان هایی است که بیماری را نشان می دهد.
به عقیده مولانا کلیه اعمال و حرکات خارجی انسان منبعث از احوالات درونی او است. از همین روی مرد کامل و دوربین که به این پیوستگی درون و بیرون علم دارد می تواند احوالات درونی را بشناسد و بر کیفیات روح انسان استدلال کند. این مطلب را مولانا در همین حکایت آنجا که طبیب الهی درد را تشخیص داده است بیان می دارد.
مولانا در این قسمت نشان می دهد که درد وی از بیماری جسمانی نبوده است بلکه درد در جایی دیگر است که ابیات پس از این به خوبی این معنا را ایضاح می کنند. شه چون عاشق کنزیک شد و طبیبان از درمان وی درماندند به جانب مسجد رفت و از خدای عالم درخواست نمود که راه را بر وی بگشاید؛ زمانی که طبیب بر بالین بیمار آمد به باطن او پی برد و دریافت که درد از درد عشق است و بس.
مولانا همین مضمون را در غزلیات به این صورت نشان می دهد:
هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه/ نشان و رنگ اندیشه زدل پیداست بر سیما
ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد/ شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
پس طبیب الهی به حکم همین قاعده دانست که مرض کنیزک عشق است و رنجوری او رنج تن نیست و چون بیماری عشق بر روح عارض می شود کشف علامت های مخفی آن بسیار دشوار است و مولانا از همین جهت گفته است: نیست بیماری چو بیماری دل. لذا می توان گفت که عشق از دیگر بیماری ها جدا است.
ادامه دارد...
📎📎به ما بپیوندید...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴علت عشق زعلتها جداست/ عشق اسطرلاب اسرار خداست
🔴عاشقی گر زین سر و گر زان سرست/ عاقبت ما را بدان سر رهبرست
🔴 هرچه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
🔴 گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیک عشق بی زبان روشن تر است.
🔴 عقل در شرحش چو خر، در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
🔴 آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی، رو متاب
☑️ اسطرلاب ابزاری است که به وسیله آن ارتفاع و عمق و عرض چیزها را اندازه می گرفته اند. طبیبان عشق را مرضی دماغی و شبیه مالیخولیا گرفته اند. اما عموم صوفیان و از آن جمله مولانا عشق را صفت حق و مایه لطافت انسان و هم چنین سنجه ای برای میزان سلامت عقل و حس دانسته اند. به علاوه عشق عاملی در تهذیب اخلاق و تصفیه و خالص شدن باطن و درون انسان قلمداد شده است.
☑️ اما اگر گاهی عشق را مرض و دیوانگی خوانده اند از آن بیماری جنون که مرضی عصبی است اراده نشده است. این دیوانگی جدایی از حالات ظاهری خلق خدا و هم چنین روی برگردانیدن از آنچه غیر خدا است معنی می دهد. لذا رفتار اینان شبیه رفتار مردم عادی نیست. از همین روی است که مولانا معتقد است چون عشق روح را لطیف و قلب را صاف می کند به اسطرلاب شباهت دارد.
☑️ اما مولانا در بیت دوم این قسمت نشان می دهد که عشق خواه مجازی و خواه حقیقی سرانجام انسان را به سوی کمال می کشاند و همه چیز را واحد می کند و از این روی بساط شرک می چیند و نوعی توحید را پایه گذاری می کند. لذا عشق ظاهری و باطنی تبدیل همه کثرت های عالم به وحدت و آتشی است که بنیاد شرک را می سوزاند و کمال روح و تصفیه باطن را نوید می دهد. در نتیجه پرستش معشوق با این آثار عین پرستش خدا است که در آن به یک باره مجاز عین حقیقت می شود. به هر روی عشق نردبان کمال انسان و کوتاه ترین راه وصول است.
☑️ و اما عشق به عقیده مولانا و به حکم ابیات ابتدایی نی نامه حقیقتی سیال است. پس هرچه راجع به عشق گفته شود تنها حاشیه ای است که مراد و مقصود را هرگز نمی رساند و هر انسان از زاویه دید خود به وصف آن می پردازد. لذا انسانی که با عقل می خواهد عشق را بفهمد زمانی که مراتب را طی می کند از آنچه که درباره عشق گفته است خجالت می کشد.
☑️ لذا مولانا بر اساس استدلال پیشین نشان می دهد که عشق امری وجدانی است و زبان اگرچه وسیله تفهیم و تفاهم است قادر نیست حقیقت عشق را بازگو کند. اما وقتی که عشق حاصل شد خودش را بیان وتفسیر می کند و این زمانی محقق می شود که عاشق به عشق متحقق گردد و در او فانی شود:
📝 پرسید یکی که عاشقی چیست؟ / گفتم که چو ما شوی بدانی
در نتیجه عقل چون همه چیز را به نحو واضح و متمایز می خواهد نمی تواند عشق را دریابد. اگر اساس عالم بر عشق است دیگر نمی توان گفت که این امر متمایز است.
نتیجه مولانا: در بیت آخر نشان داده شده است زمانی که آفتاب صبح طلوع می کند طلوعش دلیل بر خودش است و خود پیداست. خود روشنایی است و عالم را روشن می کند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴عاشقی گر زین سر و گر زان سرست/ عاقبت ما را بدان سر رهبرست
🔴 هرچه گویم عشق را شرح و بیان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
🔴 گرچه تفسیر زبان روشنگر است/ لیک عشق بی زبان روشن تر است.
🔴 عقل در شرحش چو خر، در گل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
🔴 آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی، رو متاب
☑️ اسطرلاب ابزاری است که به وسیله آن ارتفاع و عمق و عرض چیزها را اندازه می گرفته اند. طبیبان عشق را مرضی دماغی و شبیه مالیخولیا گرفته اند. اما عموم صوفیان و از آن جمله مولانا عشق را صفت حق و مایه لطافت انسان و هم چنین سنجه ای برای میزان سلامت عقل و حس دانسته اند. به علاوه عشق عاملی در تهذیب اخلاق و تصفیه و خالص شدن باطن و درون انسان قلمداد شده است.
☑️ اما اگر گاهی عشق را مرض و دیوانگی خوانده اند از آن بیماری جنون که مرضی عصبی است اراده نشده است. این دیوانگی جدایی از حالات ظاهری خلق خدا و هم چنین روی برگردانیدن از آنچه غیر خدا است معنی می دهد. لذا رفتار اینان شبیه رفتار مردم عادی نیست. از همین روی است که مولانا معتقد است چون عشق روح را لطیف و قلب را صاف می کند به اسطرلاب شباهت دارد.
☑️ اما مولانا در بیت دوم این قسمت نشان می دهد که عشق خواه مجازی و خواه حقیقی سرانجام انسان را به سوی کمال می کشاند و همه چیز را واحد می کند و از این روی بساط شرک می چیند و نوعی توحید را پایه گذاری می کند. لذا عشق ظاهری و باطنی تبدیل همه کثرت های عالم به وحدت و آتشی است که بنیاد شرک را می سوزاند و کمال روح و تصفیه باطن را نوید می دهد. در نتیجه پرستش معشوق با این آثار عین پرستش خدا است که در آن به یک باره مجاز عین حقیقت می شود. به هر روی عشق نردبان کمال انسان و کوتاه ترین راه وصول است.
☑️ و اما عشق به عقیده مولانا و به حکم ابیات ابتدایی نی نامه حقیقتی سیال است. پس هرچه راجع به عشق گفته شود تنها حاشیه ای است که مراد و مقصود را هرگز نمی رساند و هر انسان از زاویه دید خود به وصف آن می پردازد. لذا انسانی که با عقل می خواهد عشق را بفهمد زمانی که مراتب را طی می کند از آنچه که درباره عشق گفته است خجالت می کشد.
☑️ لذا مولانا بر اساس استدلال پیشین نشان می دهد که عشق امری وجدانی است و زبان اگرچه وسیله تفهیم و تفاهم است قادر نیست حقیقت عشق را بازگو کند. اما وقتی که عشق حاصل شد خودش را بیان وتفسیر می کند و این زمانی محقق می شود که عاشق به عشق متحقق گردد و در او فانی شود:
📝 پرسید یکی که عاشقی چیست؟ / گفتم که چو ما شوی بدانی
در نتیجه عقل چون همه چیز را به نحو واضح و متمایز می خواهد نمی تواند عشق را دریابد. اگر اساس عالم بر عشق است دیگر نمی توان گفت که این امر متمایز است.
نتیجه مولانا: در بیت آخر نشان داده شده است زمانی که آفتاب صبح طلوع می کند طلوعش دلیل بر خودش است و خود پیداست. خود روشنایی است و عالم را روشن می کند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴از وی ار سایه نشانی می دهد/ شمس، هر دم نور جانی می دهد
🔴سایه خواب آرد تورا همچون سمر/ چون برآید شمس، ان شق القمر
🔴خودغریبی در جهان چون شمس نیست/ شمس جان باقی کش امس نیست
☑️ سمر سایه اجسام در نور ماه است. بیت اول در واقع مقایسه مقام استدلال با مقام کشف و شهود درونی است. لذا آفتاب از آن جهت که دلیل و اثر است نشانه وجود چیزی دیگر است. مانند سایه که علامت ظهور آفتاب است و اگر آفتاب نباشد سایه هم وجود ندارد. لذا این دلایل و آثار تابع وجود آفتاب حقیقت است و ازهمین روی ما باید به سوی اصل برویم و در فرع و سایه گرفتار نشویم. زیرا اصحاب استدلال آنقدر در اثر فرو رفته اند که حقیقت را فراموش کرده اند. لذا آنها نمی توانند جان انسان را به سوی معرفت حقیقی سوق دهند.
☑️ از همین جهت مولانا در بیت دوم اشاره می کندجان انسان در این جهان مادی غریب است فقط به این دلیل که از وطن اصلی خود به دور افتاده است. لذا جان و یا روح مجرد است و در زمان و مکان نیست و به همین دلیل است که مولانا می گوید شمس جان باقئ کش امس نیست. این مصراع دشوار چه معنایی را متبادر می کند؟
☑️ این مصراع به ما می گوید گه تقسیم زمان به امروز و دیروز و فردا برای ما انسانهایی است که در کره ارض به سر می بریم و روز و شب را به قیاس هم می گیریم. ولی موجودی که از زمین برتر باشد و میان او و آفتاب حقیقت پرده و حائلی نباشد نسبت با او زمان و مکان معنا ندارد
📌 چون زمین برخاست از جو فلک/ نه شب و نه سایه باشد لی و لک
📌 هرکجا سایه ست و شب، یا سایگه/ از زمین باشد نه از افلاک و مه
در نتیجه روح انسان که از سنخ امور مادی نیست جایش در عالم غیب است و برتر از این است که برایش امروز و فردا تصویر شود چنانکه:
📌لامکانی که درو نورخداست/ ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
📌 ماضی و مستقبلش نسبت به توست/ هردو یک چیزند پنداری که دوست.
این ابیات که در تایید استدلال های بالا آورده شده است نشان می دهد که زمان و مکان قرارداد ما آدمیان است؛ وانگهی که در کمون غیب و مقام غیب الغیب چنین قراردادهایی منتفی است.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴سایه خواب آرد تورا همچون سمر/ چون برآید شمس، ان شق القمر
🔴خودغریبی در جهان چون شمس نیست/ شمس جان باقی کش امس نیست
☑️ سمر سایه اجسام در نور ماه است. بیت اول در واقع مقایسه مقام استدلال با مقام کشف و شهود درونی است. لذا آفتاب از آن جهت که دلیل و اثر است نشانه وجود چیزی دیگر است. مانند سایه که علامت ظهور آفتاب است و اگر آفتاب نباشد سایه هم وجود ندارد. لذا این دلایل و آثار تابع وجود آفتاب حقیقت است و ازهمین روی ما باید به سوی اصل برویم و در فرع و سایه گرفتار نشویم. زیرا اصحاب استدلال آنقدر در اثر فرو رفته اند که حقیقت را فراموش کرده اند. لذا آنها نمی توانند جان انسان را به سوی معرفت حقیقی سوق دهند.
☑️ از همین جهت مولانا در بیت دوم اشاره می کندجان انسان در این جهان مادی غریب است فقط به این دلیل که از وطن اصلی خود به دور افتاده است. لذا جان و یا روح مجرد است و در زمان و مکان نیست و به همین دلیل است که مولانا می گوید شمس جان باقئ کش امس نیست. این مصراع دشوار چه معنایی را متبادر می کند؟
☑️ این مصراع به ما می گوید گه تقسیم زمان به امروز و دیروز و فردا برای ما انسانهایی است که در کره ارض به سر می بریم و روز و شب را به قیاس هم می گیریم. ولی موجودی که از زمین برتر باشد و میان او و آفتاب حقیقت پرده و حائلی نباشد نسبت با او زمان و مکان معنا ندارد
📌 چون زمین برخاست از جو فلک/ نه شب و نه سایه باشد لی و لک
📌 هرکجا سایه ست و شب، یا سایگه/ از زمین باشد نه از افلاک و مه
در نتیجه روح انسان که از سنخ امور مادی نیست جایش در عالم غیب است و برتر از این است که برایش امروز و فردا تصویر شود چنانکه:
📌لامکانی که درو نورخداست/ ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
📌 ماضی و مستقبلش نسبت به توست/ هردو یک چیزند پنداری که دوست.
این ابیات که در تایید استدلال های بالا آورده شده است نشان می دهد که زمان و مکان قرارداد ما آدمیان است؛ وانگهی که در کمون غیب و مقام غیب الغیب چنین قراردادهایی منتفی است.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مپرس از کشتی و دریا، بیا بنگر عجایبها/که چندین سال من کشتی، در این خشکی همیرانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بیصورت/چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمیدانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله/گهی میزان بیسنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من/گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
(دیوان شمس الحق)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
خداوند خداوندان و صورت ساز بیصورت/چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمیدانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله/گهی میزان بیسنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من/گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
(دیوان شمس الحق)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
لا تکلفنی فانی فی الفنا/ کلت افهامی فلا احصی ثنا
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست/ شرح آن یاری که او را یار نیست
قال اطعمنی فانی جایع/ واعتجل فالوقت سیف قاطع
در بیت اول ثنا گفتن نشانه هوشیاری است و کسی که غرق در خود باشد آثارش فانی و مضمحل می شود و از بین می رود و بیانش منقطع می شود. به همین مناسبت است که مولانا از ستایش شمس تبریز تن می زند زیرا حال استغراق و بیخودی بر وی غالب شده است
لذا مولانا در ادامه بیت قبل می گوید مقصود من این است که شرط بیان و وصف از هیچ طرفی وجود ندارد؛ چه نسبت به من که از فرط مستی و غرق شدن در خود قادر به ادای کامل مطلب نیستم و چه نسبت به معشوقم شمس، که مثل و مانندی در میان ما ندارد و راهی برای توصیف او پدیدار نمی شود.
چنانکه:
اندر تن من یک رگ هوشیار نمانده ست/ ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی.
الوقت سیف از تعبیرات دیرین صوفیان است و مقصود این است که وقت به تصرف خود سالک را از امور دیگر گسسته می کند چنانکه شمشیر به هرچه برسد آن را می برد. اما برخی گفته اند شمشیر صاف و هموار، برنده هم هست. لذا وقت صفت لطف و صفت قهر دارد. هرکس که تسلیم وقت شود از لطف آن برخوردار می شود و هرکس که از حکم آن روی برگرداند بقهر آن گرفتار می شود.
لذا مقصود نهایی این است که وقت مانند شمشیر که زود گذارده می شود، می گذرد و نمی پاید. و از همین جهت باید آن را مغتنم شمرد...
چنانکه حضرت سعدی(علیه الرحمه) می گوید:
مکن عمر ضایع بافسوس و حیف/ که فرصت عزیز است و الوقت سیف
یاچنانکه در دیوان کبیر می خوانیم:
اسباب عشرت راست شد هرچه دلم می خواست شد/ الوقت سیف قاطع، لا تفتکر فی ما مضی
یعنی وقت مانند شمشیر است و از این روی در مورد چیزی که بر تو رفته فکر نکن و زندگی خود را تباه مکن.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
من چه گویم یک رگم هوشیار نیست/ شرح آن یاری که او را یار نیست
قال اطعمنی فانی جایع/ واعتجل فالوقت سیف قاطع
در بیت اول ثنا گفتن نشانه هوشیاری است و کسی که غرق در خود باشد آثارش فانی و مضمحل می شود و از بین می رود و بیانش منقطع می شود. به همین مناسبت است که مولانا از ستایش شمس تبریز تن می زند زیرا حال استغراق و بیخودی بر وی غالب شده است
لذا مولانا در ادامه بیت قبل می گوید مقصود من این است که شرط بیان و وصف از هیچ طرفی وجود ندارد؛ چه نسبت به من که از فرط مستی و غرق شدن در خود قادر به ادای کامل مطلب نیستم و چه نسبت به معشوقم شمس، که مثل و مانندی در میان ما ندارد و راهی برای توصیف او پدیدار نمی شود.
چنانکه:
اندر تن من یک رگ هوشیار نمانده ست/ ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی.
الوقت سیف از تعبیرات دیرین صوفیان است و مقصود این است که وقت به تصرف خود سالک را از امور دیگر گسسته می کند چنانکه شمشیر به هرچه برسد آن را می برد. اما برخی گفته اند شمشیر صاف و هموار، برنده هم هست. لذا وقت صفت لطف و صفت قهر دارد. هرکس که تسلیم وقت شود از لطف آن برخوردار می شود و هرکس که از حکم آن روی برگرداند بقهر آن گرفتار می شود.
لذا مقصود نهایی این است که وقت مانند شمشیر که زود گذارده می شود، می گذرد و نمی پاید. و از همین جهت باید آن را مغتنم شمرد...
چنانکه حضرت سعدی(علیه الرحمه) می گوید:
مکن عمر ضایع بافسوس و حیف/ که فرصت عزیز است و الوقت سیف
یاچنانکه در دیوان کبیر می خوانیم:
اسباب عشرت راست شد هرچه دلم می خواست شد/ الوقت سیف قاطع، لا تفتکر فی ما مضی
یعنی وقت مانند شمشیر است و از این روی در مورد چیزی که بر تو رفته فکر نکن و زندگی خود را تباه مکن.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق/ نیست فردا گفتن از شرط طریق
🔴تو مگر خود، مرد صوفی نیستی/ هست را از نسیه خیزد نیستی
☑️ ابن الوقت صوفی عبارت است از اینکه وی به اعتبار این که فرصت را از دست نمی دهد و آنچه که فریضه است را در حال و به وقت خود ادا می کند و عمر خود را به باطل نمی گذراند.
☑️ لذا صوفیان به اغتنام فرصت و وقت بسیار اهمیت می داده اند و معتقد بودند که دل و دست درویش باید پیوسته در کار باشد و مناسب با حال خود به وظایف قلبی و یاظاهری قیام کند و نفس را هرگز به حال خود بازنگذارد چه در غیر این صورت نفس(با فتح ن؛ و سکون ف)، بی کار نمی نشیند و از طریق وسوسه خاطر سالک را مشوش می کند و افکار باطل و بیهوده بر وی مسلط می سازد.
درس مولانا در این بیت مهم این است: اگر کسی به امید فردا امروز را از دست دهد زندگی و فرصت نقد را از دست داده است و شاید هرگز به فردا هم نرسد:
📌چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد/ چه صوفیم که بامید دی و فردایم
📌 چو مرد عشرتی ای جان بکف کن دامن ساقی/ چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴تو مگر خود، مرد صوفی نیستی/ هست را از نسیه خیزد نیستی
☑️ ابن الوقت صوفی عبارت است از اینکه وی به اعتبار این که فرصت را از دست نمی دهد و آنچه که فریضه است را در حال و به وقت خود ادا می کند و عمر خود را به باطل نمی گذراند.
☑️ لذا صوفیان به اغتنام فرصت و وقت بسیار اهمیت می داده اند و معتقد بودند که دل و دست درویش باید پیوسته در کار باشد و مناسب با حال خود به وظایف قلبی و یاظاهری قیام کند و نفس را هرگز به حال خود بازنگذارد چه در غیر این صورت نفس(با فتح ن؛ و سکون ف)، بی کار نمی نشیند و از طریق وسوسه خاطر سالک را مشوش می کند و افکار باطل و بیهوده بر وی مسلط می سازد.
درس مولانا در این بیت مهم این است: اگر کسی به امید فردا امروز را از دست دهد زندگی و فرصت نقد را از دست داده است و شاید هرگز به فردا هم نرسد:
📌چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد/ چه صوفیم که بامید دی و فردایم
📌 چو مرد عشرتی ای جان بکف کن دامن ساقی/ چو ابن الوقتی ای صوفی میاور یاد پار ای دل
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar