امام حسن مجتبی علیه السلام:
آنچه را که انجامش در توانت نيست بر عهده مگير.
در پى چيزى كه بدان نمى رسى مباش.
وعده چيزى كه بدان قدرت ندارى مده.
جز به اندازه درآمدت انفاق مكن.
جز به اندازه رنج و زحمتی که می کشی پاداش مخواه.
برای چیزی جز اطاعت خداى متعال شادى مكن.
فقط در پى جايگاهى باش كه لياقت آن را در خود مى بينى؛
زیرا كه:
به عهده گرفتن کاری بيشتر از توان، نابخردى است.
كوشش در راه رسيدن به هدفِ دست نيافتنى، رنج بيهوده است.
وعده دادن به آنچه از عهده اش برنمي آيى، مايه رسوايى است.
انفاق كردن بدون درآمد، به تاراج دادن دارايى است.
پاداش خواستن بدون تلاش و زحمت، سبكسرى و سفاهت است.
و رسيدن به جايگاهى بدون اینکه شایستگی آن را داشته باشی، ایستادن بر لبه پرتگاه است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
آنچه را که انجامش در توانت نيست بر عهده مگير.
در پى چيزى كه بدان نمى رسى مباش.
وعده چيزى كه بدان قدرت ندارى مده.
جز به اندازه درآمدت انفاق مكن.
جز به اندازه رنج و زحمتی که می کشی پاداش مخواه.
برای چیزی جز اطاعت خداى متعال شادى مكن.
فقط در پى جايگاهى باش كه لياقت آن را در خود مى بينى؛
زیرا كه:
به عهده گرفتن کاری بيشتر از توان، نابخردى است.
كوشش در راه رسيدن به هدفِ دست نيافتنى، رنج بيهوده است.
وعده دادن به آنچه از عهده اش برنمي آيى، مايه رسوايى است.
انفاق كردن بدون درآمد، به تاراج دادن دارايى است.
پاداش خواستن بدون تلاش و زحمت، سبكسرى و سفاهت است.
و رسيدن به جايگاهى بدون اینکه شایستگی آن را داشته باشی، ایستادن بر لبه پرتگاه است.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پرسید: آیا گریه نماز را باطل می کند یا کامل؟
جواب داد: بستگی دارد برای چه گریه می کند!
آن یکی پرسید از مُفتی براز
گر کسی گرید بنوحه در نماز
آن نماز او عجب باطل شود
یا نمازش جایز و کامل شود
گفت آب دیده نامش بهر چیست
بنگری تا که چه دید او و گریست
آب دیده تا چه دید او از نهان
تا بدان شد او ز چشمهٔ خود روان
آن جهان گر دیده است آن پر نیاز
رونقی یابد ز نوحه آن نماز
وز رنج تن بُد آن گریه و ز سوک
ریسمان بگسست و هم بشکست دوک
(مثنوی؛ دفتر پنجم)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
جواب داد: بستگی دارد برای چه گریه می کند!
آن یکی پرسید از مُفتی براز
گر کسی گرید بنوحه در نماز
آن نماز او عجب باطل شود
یا نمازش جایز و کامل شود
گفت آب دیده نامش بهر چیست
بنگری تا که چه دید او و گریست
آب دیده تا چه دید او از نهان
تا بدان شد او ز چشمهٔ خود روان
آن جهان گر دیده است آن پر نیاز
رونقی یابد ز نوحه آن نماز
وز رنج تن بُد آن گریه و ز سوک
ریسمان بگسست و هم بشکست دوک
(مثنوی؛ دفتر پنجم)
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
گویند #شمس تبریزی حکایتی را برای طلاب فقه تعریف میکند که "چهار بازرگان در مسجدی خالی نماز می خواندند.در همین حین موذن آمد. بازرگان اول نماز را رها کرد و از موذن پرسید که آیا اذان گفته اند؟! یا هنوز وقت داریم؟!
بازرگان دوم زیر لب،و در حین نماز،به بازرگان اول گفت که چرا ما بین نماز،نماز رها میکنی و حرف می زنی؟! سومی به دومی گفت، خود تو هم که چنین کردی و حرف زدی!
در این میان چهارمی وقتی احوال این سه تن را دید، با خود گفت: شکر خدا که من بسان این سه تن میان نماز حرف نزدم!"
و بدینسان، نماز هر چهار تن آنها،در پی عیب جویی از یکدیگر،باطل گشت!
نکته کانونی اینجاست که حتی قضاوت در اینکه نماز کدام یک از این چهار تن، باطل است و نیست، خود خطایی پنجم است! که ما را مقام قضاوت و داوری نیست،چون خود انسانهای کثیر الخطایی هستیم و همین قضاوت کردن یکی از خطاهای اساسی ماست.
#مولوی این حکایت را در دفتر دوم مثنوی آورده است:
"چار هندو در یكی مسجد شدند
بهر طاعت راكع و ساجد شدند
هر یكی بر نیتی تكبیر كرد
در نماز آمد بمسكینی و درد
مؤذن آمد از یكی لفظی بجست
كای مؤذن بانگ كردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگر از نیاز
هی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سیم گفت آن دوم را ای عمو
چه زنی طعنه برو خود را بگو
آن چهارم گفت حمد الله كه من
در نیفتادم به چَه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گم كرده راه
غافلاند این خلق از خود ای پدر
لاجرم گویند عیب همدگر
عیبگوی و عیبجوی خود بدست
با همه نیكو و با خود بد بدست."
با نگاه به این حکایت های عمیق، به سهولت می توان فهمید که غره به کردار خود شدن، و داوری کردن این آن، و عیب و خطای آنها را بر ملا کردن،کنشی اخلاقی و معنوی نیست، و عموما پاردوکسی خودستیز است! خودستیز از این جهت که عموما گناه دیگران را گناه گفتن و خواندن، خود گناهی دیگر است! و افتادن به منجلاب غرور و هتاکی و تهمت.
از این روست که #حافظ فرمود:
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟!
بخواست جام می و گفت "عیب پوشیدن."
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
بازرگان دوم زیر لب،و در حین نماز،به بازرگان اول گفت که چرا ما بین نماز،نماز رها میکنی و حرف می زنی؟! سومی به دومی گفت، خود تو هم که چنین کردی و حرف زدی!
در این میان چهارمی وقتی احوال این سه تن را دید، با خود گفت: شکر خدا که من بسان این سه تن میان نماز حرف نزدم!"
و بدینسان، نماز هر چهار تن آنها،در پی عیب جویی از یکدیگر،باطل گشت!
نکته کانونی اینجاست که حتی قضاوت در اینکه نماز کدام یک از این چهار تن، باطل است و نیست، خود خطایی پنجم است! که ما را مقام قضاوت و داوری نیست،چون خود انسانهای کثیر الخطایی هستیم و همین قضاوت کردن یکی از خطاهای اساسی ماست.
#مولوی این حکایت را در دفتر دوم مثنوی آورده است:
"چار هندو در یكی مسجد شدند
بهر طاعت راكع و ساجد شدند
هر یكی بر نیتی تكبیر كرد
در نماز آمد بمسكینی و درد
مؤذن آمد از یكی لفظی بجست
كای مؤذن بانگ كردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگر از نیاز
هی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سیم گفت آن دوم را ای عمو
چه زنی طعنه برو خود را بگو
آن چهارم گفت حمد الله كه من
در نیفتادم به چَه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه
عیبگویان بیشتر گم كرده راه
غافلاند این خلق از خود ای پدر
لاجرم گویند عیب همدگر
عیبگوی و عیبجوی خود بدست
با همه نیكو و با خود بد بدست."
با نگاه به این حکایت های عمیق، به سهولت می توان فهمید که غره به کردار خود شدن، و داوری کردن این آن، و عیب و خطای آنها را بر ملا کردن،کنشی اخلاقی و معنوی نیست، و عموما پاردوکسی خودستیز است! خودستیز از این جهت که عموما گناه دیگران را گناه گفتن و خواندن، خود گناهی دیگر است! و افتادن به منجلاب غرور و هتاکی و تهمت.
از این روست که #حافظ فرمود:
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟!
بخواست جام می و گفت "عیب پوشیدن."
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
اگر ستیزه کنی، روزگار بستیزد...
پذیرش به موقع شکست، میوهی فرزانگی است. از چیزهایی که آموختنش خیلی برای زندگی لازم است، یکی اینکه بدانی کی باید دست از مبارزه بکشی. کی میدان را ترک کنی. که هر چه سفتتر بگیری، درد بیشتر میشود. اغلب ما در کودکی تجربهی آمپول زدن را داریم و اینکه هر چه بیشتر تقلا میکردیم، درد بیشتر میشد.
باید آموخت که وقت مناسب برای تسلیم شدن و ستیزه نکردن کجاست. کجاست که دیگر، هر چه بیشتر کلنجار بروی، آب را آلودهتر میکنی.
کجا باید این شعرها را چون وِردهای نجات، زیر لب تکرار کنی:
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد
وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
- مسعود سعد سلمان
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
- حافظ
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
- حافظ
کار دنیا که تو دشوار گرفتی بر خود
گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد
- کمال اسماعیل
خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد
گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است
- اثیر اومانی
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
- حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پذیرش به موقع شکست، میوهی فرزانگی است. از چیزهایی که آموختنش خیلی برای زندگی لازم است، یکی اینکه بدانی کی باید دست از مبارزه بکشی. کی میدان را ترک کنی. که هر چه سفتتر بگیری، درد بیشتر میشود. اغلب ما در کودکی تجربهی آمپول زدن را داریم و اینکه هر چه بیشتر تقلا میکردیم، درد بیشتر میشد.
باید آموخت که وقت مناسب برای تسلیم شدن و ستیزه نکردن کجاست. کجاست که دیگر، هر چه بیشتر کلنجار بروی، آب را آلودهتر میکنی.
کجا باید این شعرها را چون وِردهای نجات، زیر لب تکرار کنی:
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد
وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
- مسعود سعد سلمان
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
- حافظ
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
- حافظ
کار دنیا که تو دشوار گرفتی بر خود
گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد
- کمال اسماعیل
خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد
گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است
- اثیر اومانی
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
- حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
هو الحق
مولانا می گوید تا می توانید سینه ها را صیقل كنید و دل را از حرص، آز، بخل و كینه فارغ گردانید و دل باید خاصیت آیینه را پیدا كند. چون قلب انسان آیینه ایست كه تمام صفات الهی باید در آن متجلی شود، اگر آلوده باشد، این صفات چگونه جلوه گر خواهد شد؟
مولوی در این رابطه قصهء مجادلهء نقاشان رومی و چینی را مثال می آورد كه هر دسته مدعی شدند كه ما نقاش تر و هنرمند تریم. پادشاه برای امتحان به هر دسته اتاقی داد كه نقاشی كنند تا از روی كار آنها قضاوت شود.
این دو اتاق مقابل و روبروی همدیگر بودند . هر دو دسته مشغول كار شدند. نقاشان چینی هر روز انواع و اقسام رنگها از پادشاه می گرفتند و نقاشی می كردند، ولی نقاشان رومی كه در را بروی خود بسته بودند، به هیچ رنگی توسل نجستند و فقط دیوار را صیقل می زدند. چون روز موعود امتحان فرا رسید ، شاه حاضر شد ، نقاشی چینی ها را دید ولی بهتر از آن عكسها تصاویری بود كه رومی ها بر دیوار های صیقل خورده و صاف شده پدیدار ساخته بودند.
رومــــیان آن صـــــوفیانند ای پســر
نی ز تكــــرار و كتاب و نی هـــــنر
لیك صیقل كرده اند آن ســــــــینه ها
پاك ز آز و حرص و بخل و كینه ها
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ
هـــــــر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشـــــــر علـــم را بگذاشتند
رایت عین الیقین افــــــــراشـــــــتند
اهل صیقل بفرموده مولوی از بوی و رنگ رسته اند و تا این صیقل صورت نگیرد، تجلی صفات و نور حق ناممكن است. همچنان مولوی به ما می فهماند كه، در قشر، پوست و ظواهر، خود و اندیشه خود را مشغول نسازیم. به سالك راه طریقت گوشزد می كند كه در پوست گیر نكند، بلكه بسوی عین الیقین بشتابد یعنی به یقین به كیفیت و ماهیت چیزی با دیدن آن به چشم توسل جوید. در تصوف یكی «علم الیقین»است و یكی «عین الیقین ». علم الیقین آنست كه، چیزی را به كمال یقین كه هیچ شك و شبه در آن نباشد، بدانند و عین الیقین آنست كه در بالا توضیح داده شد. در مجموع مولوی انسان را به طرف صفای باطن و به كشف بسیاری از اسرار جهان متوجه می سازد
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مولانا می گوید تا می توانید سینه ها را صیقل كنید و دل را از حرص، آز، بخل و كینه فارغ گردانید و دل باید خاصیت آیینه را پیدا كند. چون قلب انسان آیینه ایست كه تمام صفات الهی باید در آن متجلی شود، اگر آلوده باشد، این صفات چگونه جلوه گر خواهد شد؟
مولوی در این رابطه قصهء مجادلهء نقاشان رومی و چینی را مثال می آورد كه هر دسته مدعی شدند كه ما نقاش تر و هنرمند تریم. پادشاه برای امتحان به هر دسته اتاقی داد كه نقاشی كنند تا از روی كار آنها قضاوت شود.
این دو اتاق مقابل و روبروی همدیگر بودند . هر دو دسته مشغول كار شدند. نقاشان چینی هر روز انواع و اقسام رنگها از پادشاه می گرفتند و نقاشی می كردند، ولی نقاشان رومی كه در را بروی خود بسته بودند، به هیچ رنگی توسل نجستند و فقط دیوار را صیقل می زدند. چون روز موعود امتحان فرا رسید ، شاه حاضر شد ، نقاشی چینی ها را دید ولی بهتر از آن عكسها تصاویری بود كه رومی ها بر دیوار های صیقل خورده و صاف شده پدیدار ساخته بودند.
رومــــیان آن صـــــوفیانند ای پســر
نی ز تكــــرار و كتاب و نی هـــــنر
لیك صیقل كرده اند آن ســــــــینه ها
پاك ز آز و حرص و بخل و كینه ها
اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ
هـــــــر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشـــــــر علـــم را بگذاشتند
رایت عین الیقین افــــــــراشـــــــتند
اهل صیقل بفرموده مولوی از بوی و رنگ رسته اند و تا این صیقل صورت نگیرد، تجلی صفات و نور حق ناممكن است. همچنان مولوی به ما می فهماند كه، در قشر، پوست و ظواهر، خود و اندیشه خود را مشغول نسازیم. به سالك راه طریقت گوشزد می كند كه در پوست گیر نكند، بلكه بسوی عین الیقین بشتابد یعنی به یقین به كیفیت و ماهیت چیزی با دیدن آن به چشم توسل جوید. در تصوف یكی «علم الیقین»است و یكی «عین الیقین ». علم الیقین آنست كه، چیزی را به كمال یقین كه هیچ شك و شبه در آن نباشد، بدانند و عین الیقین آنست كه در بالا توضیح داده شد. در مجموع مولوی انسان را به طرف صفای باطن و به كشف بسیاری از اسرار جهان متوجه می سازد
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
عقل را قربان کن اندر عشق دوست
عقل ها باری از آن سوی است کوست
عقل ها آن سو فرستاده عقول
مانده این سو که نه معشوق است گول
(مثنوی/دفتر چهارم)
عشق قربانی می ستاند و جان می بخشد. عقل از نخستین دارایی هایی است که عاشق باید در عشق دوست قربانی کند. عقل جزئی که از ترس ها و ضعف های آدمی برخاسته باید که در راه عشق به مسلخ رود چرا که عقل حقیقی و خرد ناب به هر صورت و وجهی در نزد معشوق است. عقل حقیقی را باید آن سو جست. عاشقان در حقیقت صاحبان واقعی خرد هستند که عقل خود را به معشوق سپرده اند و آن ها که به توصیه عقل جزئی در این سو که معشوق نیست مانده اند، در حقیقت گول و نادان هستند. هنگامی که عاشق لطیفه عشق را در وجودش می یابد، ترس ها و ضعف های کهنه وجودش سر بر می آورد و در قالب جملات به ظاهر عاقلانه او را از عشق برحذر می دارد؛ اینجاست که عاشق باید با اعتماد بر عشق، دارایی کاذب عقل جزئی را در راه عشق قربانی کند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
عقل ها باری از آن سوی است کوست
عقل ها آن سو فرستاده عقول
مانده این سو که نه معشوق است گول
(مثنوی/دفتر چهارم)
عشق قربانی می ستاند و جان می بخشد. عقل از نخستین دارایی هایی است که عاشق باید در عشق دوست قربانی کند. عقل جزئی که از ترس ها و ضعف های آدمی برخاسته باید که در راه عشق به مسلخ رود چرا که عقل حقیقی و خرد ناب به هر صورت و وجهی در نزد معشوق است. عقل حقیقی را باید آن سو جست. عاشقان در حقیقت صاحبان واقعی خرد هستند که عقل خود را به معشوق سپرده اند و آن ها که به توصیه عقل جزئی در این سو که معشوق نیست مانده اند، در حقیقت گول و نادان هستند. هنگامی که عاشق لطیفه عشق را در وجودش می یابد، ترس ها و ضعف های کهنه وجودش سر بر می آورد و در قالب جملات به ظاهر عاقلانه او را از عشق برحذر می دارد؛ اینجاست که عاشق باید با اعتماد بر عشق، دارایی کاذب عقل جزئی را در راه عشق قربانی کند.
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
ای بسا ظلمی که بینی در کسان/خوی تو باشد دریشان ای فلان/چون به قعر خوی خود اندر رسی/پس بدانی کز تو بود آن ناکسی/پیش چشمت داشتی شیشه ی کبود/ زان سبب عالم کبودت مینمود(مولانا)
@attar
@attar
آتش عشق است کاندر نِی فتاد
جوشش عشق است کاندر مِی فتاد
(مثنوی/دفتر اول)
اگر در جستجوی نشانه های عشق در عالم هستی و می خواهی جلوه های عشق را در دنیا بیابی، باید بدانی که عشق در حرکت همه ذرات عالم جاری است. عشق است که چون آتشی به جان نِی می افتد و باعث همه آواهای دلنشینی می شود که نوازنده از درون نِی و از دل خود خلق می کند. عشق است که دل آدمی را همچون آن نِی که در آرزوی نیستان است، به تصرف خود در می آورد. عشق است که در دل دانه های انگور می جوشد و آن ها را به شرابی ناب بدل می کند و در دانه های دل آدمی می جوشد تا وجود را به شرابی مستی بخش بدل سازد. آدمی در پرتوی عشق اندک اندک می جوشد و ذره ذره از هر تعلّقی دست می شوید.
جستجو برای یافتن عشق را آغاز کن خواهی دید که در هر حرکت و تبدیلی در عالم آن را خواهی یافت. جستجو کن و بنگر که اصیل ترین نشانه های عشق در وجود خود توست آن لحظه ها که از تعلّقات خاکی فاصله می گیری.
علی منهاج
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
جوشش عشق است کاندر مِی فتاد
(مثنوی/دفتر اول)
اگر در جستجوی نشانه های عشق در عالم هستی و می خواهی جلوه های عشق را در دنیا بیابی، باید بدانی که عشق در حرکت همه ذرات عالم جاری است. عشق است که چون آتشی به جان نِی می افتد و باعث همه آواهای دلنشینی می شود که نوازنده از درون نِی و از دل خود خلق می کند. عشق است که دل آدمی را همچون آن نِی که در آرزوی نیستان است، به تصرف خود در می آورد. عشق است که در دل دانه های انگور می جوشد و آن ها را به شرابی ناب بدل می کند و در دانه های دل آدمی می جوشد تا وجود را به شرابی مستی بخش بدل سازد. آدمی در پرتوی عشق اندک اندک می جوشد و ذره ذره از هر تعلّقی دست می شوید.
جستجو برای یافتن عشق را آغاز کن خواهی دید که در هر حرکت و تبدیلی در عالم آن را خواهی یافت. جستجو کن و بنگر که اصیل ترین نشانه های عشق در وجود خود توست آن لحظه ها که از تعلّقات خاکی فاصله می گیری.
علی منهاج
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن🌹
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن🌹
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن🌹
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن🌹
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن🌹
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن🌹
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن🌹
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن🌹
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن🌹
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن🌹
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن🌹
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن🌹
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن🌹
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن🌹
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن🌹
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن🌹
#مولانا/ #دیوان_شمس_تبریزی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن🌹
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن🌹
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن🌹
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن🌹
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن🌹
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن🌹
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن🌹
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن🌹
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن🌹
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن🌹
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن🌹
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن🌹
باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن🌹
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن🌹
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن🌹
#مولانا/ #دیوان_شمس_تبریزی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
گفت ما اول فرشته بوده ايم
راه طاعت را بجان پيموده ايم
سالکان راه را محرم بديم
ساکنان عرش را همدم بديم
پيشه اول کجا از دل رود
مهر اول کي ز دل بيرون شود
در سفر گر روم بيني يا ختن
از دل تو کي رود حب الوطن
ما هم از مستان اين مي بوده ايم
عاشقان درگه وي بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما کاريده اند
روز نيکو ديده ايم از روزگار
آب رحمت خورده ايم اندر بهار
ني که ما را دست فضلش کاشتست
از عدم ما را نه او بر داشتست
اي بسا کز وي نوازش ديده ايم
در گلستان رضا گرديده ايم
بر سر ما دست رحمت مي نهاد
چشمه هاي لطف از ما مي گشاد
وقت طفلي ام که بودم شيرجو
گاهوارم را کي جنبانيد او
از کي خوردم شير غير شير او
کي مرا پرورد جز تدبير او
خوي کان با شير رفت اندر وجود
کي توان آن را ز مردم واگشود
گر عتابي کرد درياي کرم
بسته کي گردند درهاي کرم
اصل نقدش داد و لطف و بخششست
قهر بر وي چون غباري از غشست
از براي لطف عالم را بساخت
ذره ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستنست
بهر قدر وصل او دانستنست
تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ايام وصال
گفت پيغامبر که حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودي کنند
تا ز شهدم دست آلودي کنند
نه براي آنک تا سودي کنم
وز برهنه من قبايي بر کنم
چند روزي که ز پيشم رانده ست
چشم من در روي خوبش مانده ست
کز چنان رويي چنين قهر اي عجب
هر کسي مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم کان حادثست
زانک حادث حادثي را باعثست
لطف سابق را نظاره مي کنم
هرچه آن حادث دو پاره مي کنم
ترک سجده از حسد گيرم که بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جحود
هر حسد از دوستي خيزد يقين
که شود با دوست غيري همنشين
هست شرط دوستي غيرت پزي
همچو شرط عطسه گفتن دير زي
چونک بر نطعش جز اين بازي نبود
گفت بازي کن چه دانم در فزود
آن يکي بازي که بد من باختم
خويشتن را در بلا انداختم
🌺در بلا هم مي چشم لذات او
مات اويم مات اويم مات او🌺
چون رهاند خويشتن را اي سره
هيچ کس در شش جهت از ششدره
جزو شش از کل شش چون وا رهد
خاصه که بي چون مرورا کژ نهد
هر که در شش او درون آتشست
اوش برهاند که خلاق ششست
خود اگر کفرست و گر ايمان او
دست باف حضرتست و آن او
مثنوی معنوی بخش دوم دفتر۶۴
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
راه طاعت را بجان پيموده ايم
سالکان راه را محرم بديم
ساکنان عرش را همدم بديم
پيشه اول کجا از دل رود
مهر اول کي ز دل بيرون شود
در سفر گر روم بيني يا ختن
از دل تو کي رود حب الوطن
ما هم از مستان اين مي بوده ايم
عاشقان درگه وي بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما کاريده اند
روز نيکو ديده ايم از روزگار
آب رحمت خورده ايم اندر بهار
ني که ما را دست فضلش کاشتست
از عدم ما را نه او بر داشتست
اي بسا کز وي نوازش ديده ايم
در گلستان رضا گرديده ايم
بر سر ما دست رحمت مي نهاد
چشمه هاي لطف از ما مي گشاد
وقت طفلي ام که بودم شيرجو
گاهوارم را کي جنبانيد او
از کي خوردم شير غير شير او
کي مرا پرورد جز تدبير او
خوي کان با شير رفت اندر وجود
کي توان آن را ز مردم واگشود
گر عتابي کرد درياي کرم
بسته کي گردند درهاي کرم
اصل نقدش داد و لطف و بخششست
قهر بر وي چون غباري از غشست
از براي لطف عالم را بساخت
ذره ها را آفتاب او نواخت
فرقت از قهرش اگر آبستنست
بهر قدر وصل او دانستنست
تا دهد جان را فراقش گوشمال
جان بداند قدر ايام وصال
گفت پيغامبر که حق فرموده است
قصد من از خلق احسان بوده است
آفريدم تا ز من سودي کنند
تا ز شهدم دست آلودي کنند
نه براي آنک تا سودي کنم
وز برهنه من قبايي بر کنم
چند روزي که ز پيشم رانده ست
چشم من در روي خوبش مانده ست
کز چنان رويي چنين قهر اي عجب
هر کسي مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم کان حادثست
زانک حادث حادثي را باعثست
لطف سابق را نظاره مي کنم
هرچه آن حادث دو پاره مي کنم
ترک سجده از حسد گيرم که بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جحود
هر حسد از دوستي خيزد يقين
که شود با دوست غيري همنشين
هست شرط دوستي غيرت پزي
همچو شرط عطسه گفتن دير زي
چونک بر نطعش جز اين بازي نبود
گفت بازي کن چه دانم در فزود
آن يکي بازي که بد من باختم
خويشتن را در بلا انداختم
🌺در بلا هم مي چشم لذات او
مات اويم مات اويم مات او🌺
چون رهاند خويشتن را اي سره
هيچ کس در شش جهت از ششدره
جزو شش از کل شش چون وا رهد
خاصه که بي چون مرورا کژ نهد
هر که در شش او درون آتشست
اوش برهاند که خلاق ششست
خود اگر کفرست و گر ايمان او
دست باف حضرتست و آن او
مثنوی معنوی بخش دوم دفتر۶۴
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
داستان عاشق شدن پادشاه بر کنیزک احتمالا این داستان و نحوه طبابتی که بر بیمار صورت می گیرد برگرفته از شیوه درمان شیخ الرئیس ابوعلی سینا است، و اکثریت قریب به اتفاق اینگونه درمان را که در ادامه با آن مواجه خواهیم بود به ابوعلی سینا نسبت می دهند، اما در جریان این حکایت. پادشاه خود، عاشق می شود، و معشوقه وی کنزیکی است که پادشاه وی را می خرد، و کنیزک نیز از مردم سمرقند است، اما در این جریان حکایت متوجه خواهیم شد که حضرت مولانا بر وفق روش کلی خود از هریک از اجزاء حکایت نتیجه ای مناسب می گیرد و مطالب بسیار عمیق، فلسفی و دینی و عرفانی را در جریان حکایت می گنجاند و گاهی چنان در این شور هستی می نوازد که سررشته از دستش به در می رود. اما به نظر می رسد داخل نمودن حکایت های فرعی در ضمن داستان روشی است که در کلیله و دمنه بسیار مشاهده می شود. و اما سیر داستان به این صورت است:
در روزگاران پیشین پادشاهی قدرتمند بود که قدرت و استیلای مادی و معنوی فراوانی داشت و دین و دنیا را با یک دیگر جمع نموده بود. اتفاقا روزی به عزم شکار برنشست و در یکی از خیابان های مدینه کنیزکی را دید و بر وی عاشق شد. همینکه شاه از دیدار وی خرسند گردید کنیزک به بیماری ای مبتلا گردید و شاه طبیبان را گرد آورد و آنها را وعده جواهرات گرانبها نیز داد.اما معالجه طبیبان معکوس افتاد و به جای تخفیف بیماری بر حدت و شدت آن افزوده گشت، شاه بیدار دل مانند همه افراد بشر که در بیگانگی وجود خویش یاد خدا می کنند و از اسباب ظاهری نومید می شوند روی به درگاه عالم غیب آورد و آنقدر تضرع نمود که دعایش مستجاب گردید. نکته ای که مولانا در اینجا بدان اشاره می کند به واقع این است که دعا زمانی موثر می افتد که دل و زبان یکی باشد. اما شاه را در میان گریه خوابی فرا می گیرد و از همین روی می دانیم که صوفیان برای خواب مقام عزیزی قائل هستند. مشکل شاه در خواب گشوده می گردد، پیری وعده می دهد که فردا طبیب غریبی و بیگانه ای می رسد، و بیمار را علاج می کند. ظهور پیر در عالم خواب نوعی اشارت به مقام و تکریم صوفیان است، شاه فردا روز دیگر در کرانه منتظر است زیرا به وعده غیب اطمینان دارد، پیری از دور بر شکل (خیال) پدیدار می شود ولی سیما و چهره او گواهی می دهد که مطلوب خود اوست، شاه مهمان غریب را پذیرایی می کند واین نکته فواید ادب و مضرات بی ادبی را نشان می هد، پس از استقبال شاه، طبیب بیمار را معاینه می کند وعلت مرض را تشخیص می هد، ذکر عشق در اینجا خاطر مولانا را می انگیزد تا وصف عشق بسراید و در عین حال انتقادی کوتاه بر روش های اهل استدلال و منطق نیز هست. مولانا از این پس وقت دیگری در مثنوی نمی یابد تا به آن هجران شمس تبریز را با ناله سر دهد، زیرا حسام الدین و غیرت وی اجازه نمی دهد اسرار باطنی پرده از وجود شمس برگیرد و از این جهت تبریز و شمس تبریزی نقطه عطفی به شمار می روند.شارحان مثنوی در تبیین این حکایت بر این عقیده هستند که عقل انسان نماد شاه است، و نفس انسان همان کنیزک، وتن مادی یا جسم انسان معشوق نفس است، و معالجه انسان بر دست طبیب حقیقی که مرشد کامل است جاری می شود. اما گویا این تعبیرها به مذاق مولانا نیز خوش نمی آید، و وی نتایج مطلوب خود را از آن می گیرد.
ادامه دارد.....
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
در روزگاران پیشین پادشاهی قدرتمند بود که قدرت و استیلای مادی و معنوی فراوانی داشت و دین و دنیا را با یک دیگر جمع نموده بود. اتفاقا روزی به عزم شکار برنشست و در یکی از خیابان های مدینه کنیزکی را دید و بر وی عاشق شد. همینکه شاه از دیدار وی خرسند گردید کنیزک به بیماری ای مبتلا گردید و شاه طبیبان را گرد آورد و آنها را وعده جواهرات گرانبها نیز داد.اما معالجه طبیبان معکوس افتاد و به جای تخفیف بیماری بر حدت و شدت آن افزوده گشت، شاه بیدار دل مانند همه افراد بشر که در بیگانگی وجود خویش یاد خدا می کنند و از اسباب ظاهری نومید می شوند روی به درگاه عالم غیب آورد و آنقدر تضرع نمود که دعایش مستجاب گردید. نکته ای که مولانا در اینجا بدان اشاره می کند به واقع این است که دعا زمانی موثر می افتد که دل و زبان یکی باشد. اما شاه را در میان گریه خوابی فرا می گیرد و از همین روی می دانیم که صوفیان برای خواب مقام عزیزی قائل هستند. مشکل شاه در خواب گشوده می گردد، پیری وعده می دهد که فردا طبیب غریبی و بیگانه ای می رسد، و بیمار را علاج می کند. ظهور پیر در عالم خواب نوعی اشارت به مقام و تکریم صوفیان است، شاه فردا روز دیگر در کرانه منتظر است زیرا به وعده غیب اطمینان دارد، پیری از دور بر شکل (خیال) پدیدار می شود ولی سیما و چهره او گواهی می دهد که مطلوب خود اوست، شاه مهمان غریب را پذیرایی می کند واین نکته فواید ادب و مضرات بی ادبی را نشان می هد، پس از استقبال شاه، طبیب بیمار را معاینه می کند وعلت مرض را تشخیص می هد، ذکر عشق در اینجا خاطر مولانا را می انگیزد تا وصف عشق بسراید و در عین حال انتقادی کوتاه بر روش های اهل استدلال و منطق نیز هست. مولانا از این پس وقت دیگری در مثنوی نمی یابد تا به آن هجران شمس تبریز را با ناله سر دهد، زیرا حسام الدین و غیرت وی اجازه نمی دهد اسرار باطنی پرده از وجود شمس برگیرد و از این جهت تبریز و شمس تبریزی نقطه عطفی به شمار می روند.شارحان مثنوی در تبیین این حکایت بر این عقیده هستند که عقل انسان نماد شاه است، و نفس انسان همان کنیزک، وتن مادی یا جسم انسان معشوق نفس است، و معالجه انسان بر دست طبیب حقیقی که مرشد کامل است جاری می شود. اما گویا این تعبیرها به مذاق مولانا نیز خوش نمی آید، و وی نتایج مطلوب خود را از آن می گیرد.
ادامه دارد.....
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
1) بشنوید ای دوستان این داستان/ خود حقیقت نقد حال ماست آن
2) آن یکی خر داشت و پالانش نبود/ یافت پالان، گرگ خر را در ربود
3) کوزه بودش آب می نامد به دست/ آب را چون یافت خود کوزه شکست
این دوبیت اشارت است به اینکه خوشی تمام و وصول به مراد به نحو کامل هرگز میسر نمی شود و هر لذتی قرین به رنجی است و یافتن آن چیز مستلزم این است که خواهنده چیزی دیگر را از دست بدهد
4) هرکه درمان کرد مرجان مرا/ برد گنج و در و مرجان مرا
به نقل از اکثر مفسرین این بیت مأخوذ از آیه شریفه سوره (الرحمن22) است.
5) گر خدا خواهد نگفتند از بطر/پس خدا بنمودشان عجز بشر
6) ترک استثنا مرادم قسوتیست/نی همین گفتن که عارض حالتیست
اسثنا نزد مولانا حالتی قلبی،و توجه به خداوند متعال است و قسوت به معنی قوت نیز گرفته شده است. از همین روی به این دلیل که طبیبان بر قدرت و دانش بشر اعتماد نمودند و مشیت الهی را که بالای تمام امور است فراموش کردند خداوند عجر و ناتوانی ایشان را برایشان آشکار ساخت که هر فعلی جز از اراده ی خداوند خارج نیست... ولی مقصود از این همه این است که انسان در هیچ حالی خداوند را از یاد نبرد، لذا کمال نفس انسان از طریق همین حالت قلبی به دست می آید و چون در وجود ما نهادینه می گردد امور عارضی را ناپدید خواهد کرد.
7) ای بسا ناورده استثنا بگفت/جان او با جان استثنا جفت
8) از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی می نمود
9) از هلیله قبض شد، إطلاق رفت/ آب آتش را مدد شد همچو نفت
در این بیت مولانا به سیاق قبل بر ابیات قبل دلیل می آورد و نشان می دهد که اگر بشر بخواهد اراده اش را بر اراده حق مستولی نماید نتیجه عکس می دهد، چنانکه طبیبان در درمان کنیزک خود را حاذق یافته بودند. لذا به حکم قضای الهی و در نتیجه غرور طبیبان دارو اثر عکس بخشید و زیان آور نیز گشت....
اما پس از این شاه چه می کند و چه می خواهد و چه راهی را انتخاب می نماید تا درمان کنیزک موثر افتد?
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
2) آن یکی خر داشت و پالانش نبود/ یافت پالان، گرگ خر را در ربود
3) کوزه بودش آب می نامد به دست/ آب را چون یافت خود کوزه شکست
این دوبیت اشارت است به اینکه خوشی تمام و وصول به مراد به نحو کامل هرگز میسر نمی شود و هر لذتی قرین به رنجی است و یافتن آن چیز مستلزم این است که خواهنده چیزی دیگر را از دست بدهد
4) هرکه درمان کرد مرجان مرا/ برد گنج و در و مرجان مرا
به نقل از اکثر مفسرین این بیت مأخوذ از آیه شریفه سوره (الرحمن22) است.
5) گر خدا خواهد نگفتند از بطر/پس خدا بنمودشان عجز بشر
6) ترک استثنا مرادم قسوتیست/نی همین گفتن که عارض حالتیست
اسثنا نزد مولانا حالتی قلبی،و توجه به خداوند متعال است و قسوت به معنی قوت نیز گرفته شده است. از همین روی به این دلیل که طبیبان بر قدرت و دانش بشر اعتماد نمودند و مشیت الهی را که بالای تمام امور است فراموش کردند خداوند عجر و ناتوانی ایشان را برایشان آشکار ساخت که هر فعلی جز از اراده ی خداوند خارج نیست... ولی مقصود از این همه این است که انسان در هیچ حالی خداوند را از یاد نبرد، لذا کمال نفس انسان از طریق همین حالت قلبی به دست می آید و چون در وجود ما نهادینه می گردد امور عارضی را ناپدید خواهد کرد.
7) ای بسا ناورده استثنا بگفت/جان او با جان استثنا جفت
8) از قضا سرکنگبین صفرا فزود/روغن بادام خشکی می نمود
9) از هلیله قبض شد، إطلاق رفت/ آب آتش را مدد شد همچو نفت
در این بیت مولانا به سیاق قبل بر ابیات قبل دلیل می آورد و نشان می دهد که اگر بشر بخواهد اراده اش را بر اراده حق مستولی نماید نتیجه عکس می دهد، چنانکه طبیبان در درمان کنیزک خود را حاذق یافته بودند. لذا به حکم قضای الهی و در نتیجه غرور طبیبان دارو اثر عکس بخشید و زیان آور نیز گشت....
اما پس از این شاه چه می کند و چه می خواهد و چه راهی را انتخاب می نماید تا درمان کنیزک موثر افتد?
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
قدرِ وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
حافظ
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش!
كی روی؟ ره ز كه پرسی؟ چه كُنی؟ چون باشی؟
حافظ
"از تهی سرشار
جويبارِ لحظهها جاریست"
مهدی اخوان ثالث
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم!
حافظ
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش!
كی روی؟ ره ز كه پرسی؟ چه كُنی؟ چون باشی؟
حافظ
"از تهی سرشار
جويبارِ لحظهها جاریست"
مهدی اخوان ثالث
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر،
روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود چنانکه به هیچوقت او را چنان ندیده بودم. میگفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست. و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
تاریخ بیهقی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود چنانکه به هیچوقت او را چنان ندیده بودم. میگفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست. و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فروتراشید و خشک شد، چنانکه اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنانکه زنان کنند؛ بلکه بگریست بهدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
تاریخ بیهقی
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پَری نهفته رخ و ديو در كرشمهٔ حسن
بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبیست!
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد
كه كام بخشی او را بهانه بیسببیست!
حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبیست!
سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد
كه كام بخشی او را بهانه بیسببیست!
حافظ
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
پادشاه وکنیزک
قسمت ۳
شه چو عجز آن حکیمان را بدید/ پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد/ سجده گاه از اشک شه پرآب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا/ خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه حاجت ما را پناه/ بار دیگر ماغلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه می دانم سرت/زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش/اندر آمد بحر بخشایش بجوش
در میان گریه خوابش در ربود/ دید در خواب او، که پیری رو نمود
در علاجش سحر مطلق را ببین/در مزاجش قدرت حق را ببین🌺🍀
حکیم کسی است که درست کار و کاردان باشد، ولی در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بر حقایق اشیاء واقف باشد، زیرا حکمت دانستن حقیقت اشیاء است چنانکه وجود دارند و هستند. چنانکه حضرت سعدی می فرماید:
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود/درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
واما یکی از شرایط استجابت دعا. حس بیچارگی است و ریختن اشک به درگاه حق تعالی، از همین روی مولانا در بیت سابق می گوید کع شرایط قبول دعا از جانب پادشاه به عمل آمده بود، از همین روی زمانی که پادشاه از عمق زاری به بیرون آمد، و در اراده خدا فانی گشت زبان به مدح گشود چنانکه حضرت مولانا می فرماید:
پس عمر گفتش که این زاری تو/هست هم آثار هوشیاری تو
راه فانی گشته راه دیگر است/ زآنک هوشیاری گناهی دیگر است
هست هوشیاری ز یاد ما مضی/ ماضی و مستقبلت پرده خدا
لذا از آداب دعا هم حضور قلب هست چنانکه از حضرت رسول الله روایت است:
إن الله لا یستجیب دعاه عبد من قلب لاه.
از همین روی است که خواب برای صوفیه کلید حل مشکلات است، دو داستان صوفیان بسیاری می خوانیم که وقتی گرفتار مشکلی در این دنیا شده اند راه حل نهایی را در خواب جسته و یافته اند. خواب نزد این بزرگان یکی از طریق های کشف است که به سبب اتصال روح به عالم غیب الغیب حاصل می گردد. ظهور پیر در خواب هم بدان سبب است که او طر طریقت و مسیر حق جنبه راهنمایی دارد و دستگیر سالک است در انواع گرفتاریی های مادی و معنوی. لذا اولیاء و مردان حق اگرچه به ظاهر شبیه دیگران هستند ولی در اصل جدایند واز همین روی اموری از دستشان ساخته است که از قدرت و توانایی عده ای خارج است و این همان نتیجه اتصال روح به عالم غیب است که مظهر اسماء و صفات الهی است. آنها نماد اسم رحمان و جباریت هستند، متکبرند و شکور...
🍀هوحق...🍀
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
قسمت ۳
شه چو عجز آن حکیمان را بدید/ پابرهنه جانب مسجد دوید
رفت در مسجد سوی محراب شد/ سجده گاه از اشک شه پرآب شد
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا/ خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
ای همیشه حاجت ما را پناه/ بار دیگر ماغلط کردیم راه
لیک گفتی گرچه می دانم سرت/زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
چون برآورد از میان جان خروش/اندر آمد بحر بخشایش بجوش
در میان گریه خوابش در ربود/ دید در خواب او، که پیری رو نمود
در علاجش سحر مطلق را ببین/در مزاجش قدرت حق را ببین🌺🍀
حکیم کسی است که درست کار و کاردان باشد، ولی در اصطلاح بر کسی اطلاق می شود که بر حقایق اشیاء واقف باشد، زیرا حکمت دانستن حقیقت اشیاء است چنانکه وجود دارند و هستند. چنانکه حضرت سعدی می فرماید:
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود/درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
واما یکی از شرایط استجابت دعا. حس بیچارگی است و ریختن اشک به درگاه حق تعالی، از همین روی مولانا در بیت سابق می گوید کع شرایط قبول دعا از جانب پادشاه به عمل آمده بود، از همین روی زمانی که پادشاه از عمق زاری به بیرون آمد، و در اراده خدا فانی گشت زبان به مدح گشود چنانکه حضرت مولانا می فرماید:
پس عمر گفتش که این زاری تو/هست هم آثار هوشیاری تو
راه فانی گشته راه دیگر است/ زآنک هوشیاری گناهی دیگر است
هست هوشیاری ز یاد ما مضی/ ماضی و مستقبلت پرده خدا
لذا از آداب دعا هم حضور قلب هست چنانکه از حضرت رسول الله روایت است:
إن الله لا یستجیب دعاه عبد من قلب لاه.
از همین روی است که خواب برای صوفیه کلید حل مشکلات است، دو داستان صوفیان بسیاری می خوانیم که وقتی گرفتار مشکلی در این دنیا شده اند راه حل نهایی را در خواب جسته و یافته اند. خواب نزد این بزرگان یکی از طریق های کشف است که به سبب اتصال روح به عالم غیب الغیب حاصل می گردد. ظهور پیر در خواب هم بدان سبب است که او طر طریقت و مسیر حق جنبه راهنمایی دارد و دستگیر سالک است در انواع گرفتاریی های مادی و معنوی. لذا اولیاء و مردان حق اگرچه به ظاهر شبیه دیگران هستند ولی در اصل جدایند واز همین روی اموری از دستشان ساخته است که از قدرت و توانایی عده ای خارج است و این همان نتیجه اتصال روح به عالم غیب است که مظهر اسماء و صفات الهی است. آنها نماد اسم رحمان و جباریت هستند، متکبرند و شکور...
🍀هوحق...🍀
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
چون رسید آن وعده گاه و روز شد/ آفتاب از شرق، اخترسوز شد
فروزانفر در تفسیر این بیت می گوید:
اخترسوز صفت ترکیبی و به معنی ناپدیدکننده ستارگان است. از اصطلاح احتراق_کواکب در نجوم که شامل ( عطارد، زهره، مریخ، مشتری، زحل) شکل می گیرد و با آفتاب که در آن وقت روشنایی آنها به سبب غلبه نور ناپدید می گردد. ابوریحان بیرونی این پدیده را سوختن ستاره می نامد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
فروزانفر در تفسیر این بیت می گوید:
اخترسوز صفت ترکیبی و به معنی ناپدیدکننده ستارگان است. از اصطلاح احتراق_کواکب در نجوم که شامل ( عطارد، زهره، مریخ، مشتری، زحل) شکل می گیرد و با آفتاب که در آن وقت روشنایی آنها به سبب غلبه نور ناپدید می گردد. ابوریحان بیرونی این پدیده را سوختن ستاره می نامد.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
دید شخصی فاضلی پرمایه/ آفتابی در میان سایه
مقصود مولانا از آفتاب شخصیت_معنوی و سایه همان جسم و بدن است. در مرام و مسلک صوفیه است که بدن را ظل و سایه بنامند. آنها معتقد هستند که بدن حجابی بر نفس انسان است و آنچه که اصل اصیل وجود انسان است همان نفس اوست و بدن مادی گذران در مرتبه دوم قرار می گیرد. در این میان یوسف بن احمد مولوی می گوید: آفتاب قلب مربی و مرشد و سایه همان وجود اوست. به نظر می رسد تازگی و غرابت این استعاره بدان جهت است که سایه آنجا است که آفتاب نباشد و جمع آن دو از برای ما امری شگفت آور است...
تبیین نگارنده: پیش از این افلاطون نیز با استعانت از مرام هراکلیتوس دنیای گذران فانی را مرتبه ای از آن حقیقت اصیل می داند. او این دنیای گذران را در عین اهمیتی که بدان می نهد غیر قابل اعتماد تلقی می کند و معتقد است که باید از این عالم گذر کرد و به آن اصل ثابت و استواری چنگ انداخت که در عالم_ایده_های_علوی (با ضم ع) قرار گرفته است. ارائه این برداشت بدان معنا نیست که تفسیر عرفانی از افلاطون ارائه شود بلکه از برای تقرب به ذهن و درک این حقیقت است که وجود صوفی همچون آفتاب سایه است و فضیلت صوفی در جمع این دو نهفته است. این شخص پرمایه پس از عجز حکیمان بر پادشاه حاضر می شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
مقصود مولانا از آفتاب شخصیت_معنوی و سایه همان جسم و بدن است. در مرام و مسلک صوفیه است که بدن را ظل و سایه بنامند. آنها معتقد هستند که بدن حجابی بر نفس انسان است و آنچه که اصل اصیل وجود انسان است همان نفس اوست و بدن مادی گذران در مرتبه دوم قرار می گیرد. در این میان یوسف بن احمد مولوی می گوید: آفتاب قلب مربی و مرشد و سایه همان وجود اوست. به نظر می رسد تازگی و غرابت این استعاره بدان جهت است که سایه آنجا است که آفتاب نباشد و جمع آن دو از برای ما امری شگفت آور است...
تبیین نگارنده: پیش از این افلاطون نیز با استعانت از مرام هراکلیتوس دنیای گذران فانی را مرتبه ای از آن حقیقت اصیل می داند. او این دنیای گذران را در عین اهمیتی که بدان می نهد غیر قابل اعتماد تلقی می کند و معتقد است که باید از این عالم گذر کرد و به آن اصل ثابت و استواری چنگ انداخت که در عالم_ایده_های_علوی (با ضم ع) قرار گرفته است. ارائه این برداشت بدان معنا نیست که تفسیر عرفانی از افلاطون ارائه شود بلکه از برای تقرب به ذهن و درک این حقیقت است که وجود صوفی همچون آفتاب سایه است و فضیلت صوفی در جمع این دو نهفته است. این شخص پرمایه پس از عجز حکیمان بر پادشاه حاضر می شود.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
می رسید از دور مانند هلال/ نیست بود و هست بر شکل خیال
نیست وش باشد خیال اندر روان/ تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان/ وز خیالی فخرشان و ننگشان
🔴خیال: (به فتح خ) وهم و گمان و صورتی که در خواب یا بیداری به نظر می رسد. و شبح پیکری که از دور نمودار می گردد ولی بیننده بر حقیقت آن واقف نیست. این همان صورت و پیکری است که به وسیله صورت چیزی دیگر محسوس می شود. چنانکه حافظ گفته است:
🔵 می رفت خیال تو زچشم من و می گفت/ هیهات از این گوشه که معمور نمانده است.
ابوعلی سینا از روی تجارب شخصی که در حدود سال 391 و 411 و نیز در اماکن مختلف داشته است در خصوص خیال بحث های مفیدی به عمل آورده است. بنابراین هرچیزی که دارای ابعاد است ولی ماده خارجی ندارد از نوع خیال است. انسان قادر است در عالم خیال سر حیوانی چون شیر را بر تنه حیوانی چون اسب بگذارد بدون اینکه این موجود در جهان وجود داشته باشد و این از باب خیال است. از همین روی است که هرکدام از حکما و دانشمندان خیال را به گونه ای تعبیر و تفسیر می کنند. بنابراین مقدمات بیت اول روشن می شود. زیرا چیزی که از دور نمودار می شود حقیقت آن هنوز معلوم نیست و گاه به سبب دوری راه و پستی و بلندی در نظر مجسم و از چشم غایب می شود و حقیقت آن همانند خیال است که به یک باره از مرتبه ذهن محو می شود. لذا مولانا می گوید از این روی نمای آن هست و شکلی ندارد.
در بیت دوم مقصود مولانا بیان تاثیر تخیلات در اعمال و رفتار آدمی است از این جهت که محرک دستگاه بدن همان آرزوها امیدها و ترس ها و بیم هایی است که سبب ظهور اراده و تصمیم می گردد. از این روی خواست انسان زمانی محقق می شود که مصلحت خود را تشخیص دهد و این امر بستگی به این دارد که مطلوب و غیر مطلوب چگونه است؟ که به مناسبت ظرف و احوال درون و بیرون آدمی متفاوت است. در نتیجه ترس ها و آرزوها حقیقت ثابتی ندارد و ممکن است در آنی از میان برود ولی با اینهمه خیال است که آدمی را به کار می گمارد و جهان آدمی بر خیال روان می شود.
⚫️ یوسف ابن احمد مولوی عقیده دارد که حضرت مولانا عالمی را که ما در آن هستیم یعنی همین عالمی که از آن به عالم محسوس تعبیر می شود؛ به خواب تشبیه نموده است و خیال صورتی است که در خواب دیده می شود. به نظر می رسد که این معنی صحیح است چراکه صوفیه و مولانا بارها دنیا را به خواب مثال زده اند و برخی خیال را اصل عالم شمرده اند ولی با سیاق عبارت برخیالی تناسبی ندارد:
هر زنده را می کشد وهم و خیالی سو بسو/ کرده خیالی را لقب، لشگر کش و صاحب علم
در نتیجه پی می بریم که مولانا ضمن اشاره به داستان کنزیک چگونه مفاهیم فلسفی و عرفانی را در این ابیات می گنجاند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
نیست وش باشد خیال اندر روان/ تو جهانی بر خیالی بین روان
بر خیالی صلحشان و جنگشان/ وز خیالی فخرشان و ننگشان
🔴خیال: (به فتح خ) وهم و گمان و صورتی که در خواب یا بیداری به نظر می رسد. و شبح پیکری که از دور نمودار می گردد ولی بیننده بر حقیقت آن واقف نیست. این همان صورت و پیکری است که به وسیله صورت چیزی دیگر محسوس می شود. چنانکه حافظ گفته است:
🔵 می رفت خیال تو زچشم من و می گفت/ هیهات از این گوشه که معمور نمانده است.
ابوعلی سینا از روی تجارب شخصی که در حدود سال 391 و 411 و نیز در اماکن مختلف داشته است در خصوص خیال بحث های مفیدی به عمل آورده است. بنابراین هرچیزی که دارای ابعاد است ولی ماده خارجی ندارد از نوع خیال است. انسان قادر است در عالم خیال سر حیوانی چون شیر را بر تنه حیوانی چون اسب بگذارد بدون اینکه این موجود در جهان وجود داشته باشد و این از باب خیال است. از همین روی است که هرکدام از حکما و دانشمندان خیال را به گونه ای تعبیر و تفسیر می کنند. بنابراین مقدمات بیت اول روشن می شود. زیرا چیزی که از دور نمودار می شود حقیقت آن هنوز معلوم نیست و گاه به سبب دوری راه و پستی و بلندی در نظر مجسم و از چشم غایب می شود و حقیقت آن همانند خیال است که به یک باره از مرتبه ذهن محو می شود. لذا مولانا می گوید از این روی نمای آن هست و شکلی ندارد.
در بیت دوم مقصود مولانا بیان تاثیر تخیلات در اعمال و رفتار آدمی است از این جهت که محرک دستگاه بدن همان آرزوها امیدها و ترس ها و بیم هایی است که سبب ظهور اراده و تصمیم می گردد. از این روی خواست انسان زمانی محقق می شود که مصلحت خود را تشخیص دهد و این امر بستگی به این دارد که مطلوب و غیر مطلوب چگونه است؟ که به مناسبت ظرف و احوال درون و بیرون آدمی متفاوت است. در نتیجه ترس ها و آرزوها حقیقت ثابتی ندارد و ممکن است در آنی از میان برود ولی با اینهمه خیال است که آدمی را به کار می گمارد و جهان آدمی بر خیال روان می شود.
⚫️ یوسف ابن احمد مولوی عقیده دارد که حضرت مولانا عالمی را که ما در آن هستیم یعنی همین عالمی که از آن به عالم محسوس تعبیر می شود؛ به خواب تشبیه نموده است و خیال صورتی است که در خواب دیده می شود. به نظر می رسد که این معنی صحیح است چراکه صوفیه و مولانا بارها دنیا را به خواب مثال زده اند و برخی خیال را اصل عالم شمرده اند ولی با سیاق عبارت برخیالی تناسبی ندارد:
هر زنده را می کشد وهم و خیالی سو بسو/ کرده خیالی را لقب، لشگر کش و صاحب علم
در نتیجه پی می بریم که مولانا ضمن اشاره به داستان کنزیک چگونه مفاهیم فلسفی و عرفانی را در این ابیات می گنجاند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
◾️ آن خیالاتی که دام اولیاست/ عکس مه رویان بستان خداست
🔴 ظاهرا مراد و مقصود از مه رویان بستان خدا معنایی غیبی است. می دانیم که شکل گیری معرفت در انسان یا از طریق حواس است یا از درون و باطن وی شکل می گیرد. که همه آنها فیض فضل خداوند است که باعث می شود قلب به اطمینان خاطر دست یابد. چنین ظهوری محبوب و دلخواه اولیای خداوند است. اما شاید دل بستگی و تعلق خاطر به این کرامات موجب توقف و سیر اولیا به سوی کمال بالاتر شود و در عین حال دام راه آنها نیز باشد که نزد صوفیه و به خصوص صوفیان بلند نظر، عین رنج است. از همین روی است که زمانی که نیک می نگریم پی می بریم که مشایخ بزرگ به هیچ مقامی سر فرود نمی آوردند و پیوسته خواهان زیادت بوده اند. از بایزید بسطامی نقل است که گفت: بیست و اندی مقام برما شمردند، گفتم از این همه هیچ نخواهم که این همه مقام حجاب است و او هم گفت: اگر صفوت آدم و قدس و جبرئیل و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی(ع) و محبت محمدمصطفی(ص) بدهند؛ زنهار که راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارها است. صاحب همت باش و به هیچ چیز فرود میا که به هرچه جز ذات حق فرود آیی به آن محجوب می شوی و گرفتار. از همین روی حضرت مولانا از این روی از واژه خیال استفاده می کند تا نشان دهد که این توقف مانند خیال دیری نمی پاید و از بین می رود و چون برقی است که می جهد و در دم فرو می نشیند. چنان که مفتی ملت اصحاب نظر، حضرت سعدی گفته است:
بگفت احوال ما برق جهانست/ گهی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم/ گهی تا پشت پای خود نبینیم.
هم چنین به نظر می رسد که مولانا در این بیت، طریقت آن دسته از صوفیه را که جمال پرستی را مبنای طریقت خود قرار داده بودند مورد انتقاد قرار می دهد.
البته بی مناسبت نیست که گفته شود این بیت، ظهور کرامات و احوال و معانی غیبی که به وسیله آن نومریدان را صید می کنند و به سوی حقیقت می کشانند تفسیر شده است (یوسف ابن احمد همدانی؛ از مشایخ بزرگ طریقت؛ جواهرالاسرار، چاپ لکناهو؛ صفحه125).
هم چنین مهرویان بستان خدا به صورتهای علمی و اعیان ثابته اطلاق می شود که بر دل صوفی متجلی می شود. از این روی احتمال می رود که مولانا روش شیخ اکبر، #محی_الدین_ابن_عربی و مسلک تجلی را پذیرفته باشد. امثال یوسف ابن احمد مولوی و خواجه ایوب مهرویان را تجلی اسماء و صفات حق می دانند و بستان خدا را همان دل ولی خدا و یا جهان بی رنگ تلقی می کنند؛ در عین حالی که در تاویل #دام فرومانده اند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
🔴 ظاهرا مراد و مقصود از مه رویان بستان خدا معنایی غیبی است. می دانیم که شکل گیری معرفت در انسان یا از طریق حواس است یا از درون و باطن وی شکل می گیرد. که همه آنها فیض فضل خداوند است که باعث می شود قلب به اطمینان خاطر دست یابد. چنین ظهوری محبوب و دلخواه اولیای خداوند است. اما شاید دل بستگی و تعلق خاطر به این کرامات موجب توقف و سیر اولیا به سوی کمال بالاتر شود و در عین حال دام راه آنها نیز باشد که نزد صوفیه و به خصوص صوفیان بلند نظر، عین رنج است. از همین روی است که زمانی که نیک می نگریم پی می بریم که مشایخ بزرگ به هیچ مقامی سر فرود نمی آوردند و پیوسته خواهان زیادت بوده اند. از بایزید بسطامی نقل است که گفت: بیست و اندی مقام برما شمردند، گفتم از این همه هیچ نخواهم که این همه مقام حجاب است و او هم گفت: اگر صفوت آدم و قدس و جبرئیل و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی(ع) و محبت محمدمصطفی(ص) بدهند؛ زنهار که راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارها است. صاحب همت باش و به هیچ چیز فرود میا که به هرچه جز ذات حق فرود آیی به آن محجوب می شوی و گرفتار. از همین روی حضرت مولانا از این روی از واژه خیال استفاده می کند تا نشان دهد که این توقف مانند خیال دیری نمی پاید و از بین می رود و چون برقی است که می جهد و در دم فرو می نشیند. چنان که مفتی ملت اصحاب نظر، حضرت سعدی گفته است:
بگفت احوال ما برق جهانست/ گهی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم/ گهی تا پشت پای خود نبینیم.
هم چنین به نظر می رسد که مولانا در این بیت، طریقت آن دسته از صوفیه را که جمال پرستی را مبنای طریقت خود قرار داده بودند مورد انتقاد قرار می دهد.
البته بی مناسبت نیست که گفته شود این بیت، ظهور کرامات و احوال و معانی غیبی که به وسیله آن نومریدان را صید می کنند و به سوی حقیقت می کشانند تفسیر شده است (یوسف ابن احمد همدانی؛ از مشایخ بزرگ طریقت؛ جواهرالاسرار، چاپ لکناهو؛ صفحه125).
هم چنین مهرویان بستان خدا به صورتهای علمی و اعیان ثابته اطلاق می شود که بر دل صوفی متجلی می شود. از این روی احتمال می رود که مولانا روش شیخ اکبر، #محی_الدین_ابن_عربی و مسلک تجلی را پذیرفته باشد. امثال یوسف ابن احمد مولوی و خواجه ایوب مهرویان را تجلی اسماء و صفات حق می دانند و بستان خدا را همان دل ولی خدا و یا جهان بی رنگ تلقی می کنند؛ در عین حالی که در تاویل #دام فرومانده اند.
ادامه دارد...
🌺کانال رسمی احمد عطار🌺
telegram.me/attar
