کاش جادو بلد بودم، آخر شبها یه وردی میخوندم وارد یه تایم اضافی روز میشدم، مثلا ۶ ساعت بیشتر.
😭11
هر چند به من باشه اون شش ساعت هم اضافه کاری میرم.
همین الانش هم اکثر روزها ۱۳ ساعت سرکارم.
همین الانش هم اکثر روزها ۱۳ ساعت سرکارم.
😭17
ولی وقتهایی که قبل خواب مینویسم اینطوریام که:
اوکی روزت به هدر نرفت زن، حروم نشدی امروز.🏅
اوکی روزت به هدر نرفت زن، حروم نشدی امروز.🏅
😭10
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/attackonzombies/25637
مامان وانا،
راستش بعد از خوندن حرف هات چند دقیقه فقط نگاهشون کردم.
نه چون نمیدونستم چی بگم.
چون یه حس عجیبی داشتم از اینکه آدمی که من همیشه از سمت روشنش دیده بودم، برای چند دقیقه اجازه داده بود پشت نورش رو هم ببینم.
کاش میشد بعضی وقت ها آدم خودش رو از چشم آدم های دیگه ببینه.
نه برای اینکه دردهاش کوچیک بشن.
نه برای اینکه یکی بهش بگه «ببین چقدر چیز خوب داری، پس ناراحت نباش.»
از این جمله ها متنفرم.
درد با شمردن چیزهای خوب زندگی آدم خجالت نمیکشه و وسایلش رو جمع نمیکنه بره.
فقط برای چند دقیقه.
برای اینکه وقتی مغزش اونقدر نزدیک ایستاده که تمام میدون دیدش رو گرفته، بتونه چند قدم اونطرف تر هم خودش رو ببینه.
چون تو امروز از زنجیرهایی گفتی که دور دست هات پیچیدن، و من همزمان داشتم به دست هایی فکر میکردم که با همون ها دنیا ساختن.
از مغزی گفتی که گاهی افکارش دور گلوت میپیچه، و من داشتم فکر میکردم همین مغز چند بار چیزی ساخته که من با خوندنش احساس کردم یک نفر تونسته به چیزهایی شکل بده که خیلیها حتی بلد نیستن اسم روشون بذارن.
و عجیب ترین قسمت ماجرا اینه که شاید هیچکدوم، اون یکی رو باطل نکنه.
شاید آدم بتونه خسته باشه و هنوز برای یکی نور باشه.
بتونه خودش بعضی روزها راهش رو گم کنه و بیخبر، یه نفر دیگه با ردپاش راه پیدا کنه.
بتونه تمام روز خودش رو روی زمین بکشه و ندونه کیلومترها اونطرف تر، چیزی که یه روز نوشته، یکی دیگه رو از جاش بلند کرده.
تو گفتی حرف های من سبکت کرد.
نمیدونی شنیدن این جمله برای من چه حسی داشت.
چون اگر چندتا کلمه من تونسته باشه حتی برای چند دقیقه یکی از اون حلقه ها رو از روی دست هات برداره، فکر کنم یکی از قشنگ ترین کارهاییه که نوشته هام تا امروز انجام دادن.
شاید الان جالب تر باشه.
نوشته های من هنوز فقط یه خواننده دارن،
ولی چند خطشون تونستن به نویسندهای برسن که یکی از دلایل نوشتن من بوده.
برای شروع، فکر کنم سرنوشت بدی نصیب کلمه هام نشده. :)
و بعد قصه سینک آشپزخونهات رو گفتی.
نمیدونم چرا، ولی از بین تمام حرف هات اون تصویر یه جایی در من موند.
تو، یه مشت کاغذ و نوشته هایی که فکر میکردی بهتره هیچکس نخوندشون.
و حالا من این طرف نشستم و دارم به نتیجه تمام کاغذهایی فکر میکنم که نسوختن.
اگر اون روزها یکی بهت جرئت داده، امیدوارم بدونه چه کاری کرده.
چون فقط باعث نشده یک نفر نوشته هاش رو نگه داره.
اثر اون کار خیلی دورتر رفته.
جرئتی که یه روز یکی به تو داده، پیش خودت نمونده.
از تو رد شده و حالا یه تکش رسیده به من.
و شاید این قشنگترین چیزی بود که امشب فهمیدم.
اینکه آدم ها همیشه نمیفهمن چه چیزهایی ازشون در دنیا پخش شده.
گاهی خودشون وسط بدترین روزهاشون ایستادن و فکر میکنن فقط دارن دوام میارن، در حالی که یه تکه از وجودشون مدت هاست رفته و یه جای دیگه، داره کار خودش رو میکنه.
پس مامان وانا، من نمیدونم چطور میشه زنجیرهای بیجوش قلابی رو پاره کرد.
نسخه ای هم برای ساکت کردن مغزی که زیادی پر جنب و جوش و سنگینه ندارم.
فقط اگر دوباره یه روز حضور خودت برات کمرنگ شد، دلم میخواد یه حقیقت کوچیک بیرون از مغزت داشته باشی که نتونه باهات سرش بحث کنه:
تو برای من وجود داشتی.
واقعی و پررنگ.
آنقدر که چیزی در من تغییر دادی.
و حالا که فهمیدم من هم تونستم برای چند دقیقه همین کار رو برای تو بکنم
فکر کنم اون چراغ سبز و سفیدی که دفعه قبل ازش گفتم
برای چند دقیقه از دو طرف روشن شده بود. 🤍
مامان وانا،
راستش بعد از خوندن حرف هات چند دقیقه فقط نگاهشون کردم.
نه چون نمیدونستم چی بگم.
چون یه حس عجیبی داشتم از اینکه آدمی که من همیشه از سمت روشنش دیده بودم، برای چند دقیقه اجازه داده بود پشت نورش رو هم ببینم.
کاش میشد بعضی وقت ها آدم خودش رو از چشم آدم های دیگه ببینه.
نه برای اینکه دردهاش کوچیک بشن.
نه برای اینکه یکی بهش بگه «ببین چقدر چیز خوب داری، پس ناراحت نباش.»
از این جمله ها متنفرم.
درد با شمردن چیزهای خوب زندگی آدم خجالت نمیکشه و وسایلش رو جمع نمیکنه بره.
فقط برای چند دقیقه.
برای اینکه وقتی مغزش اونقدر نزدیک ایستاده که تمام میدون دیدش رو گرفته، بتونه چند قدم اونطرف تر هم خودش رو ببینه.
چون تو امروز از زنجیرهایی گفتی که دور دست هات پیچیدن، و من همزمان داشتم به دست هایی فکر میکردم که با همون ها دنیا ساختن.
از مغزی گفتی که گاهی افکارش دور گلوت میپیچه، و من داشتم فکر میکردم همین مغز چند بار چیزی ساخته که من با خوندنش احساس کردم یک نفر تونسته به چیزهایی شکل بده که خیلیها حتی بلد نیستن اسم روشون بذارن.
و عجیب ترین قسمت ماجرا اینه که شاید هیچکدوم، اون یکی رو باطل نکنه.
شاید آدم بتونه خسته باشه و هنوز برای یکی نور باشه.
بتونه خودش بعضی روزها راهش رو گم کنه و بیخبر، یه نفر دیگه با ردپاش راه پیدا کنه.
بتونه تمام روز خودش رو روی زمین بکشه و ندونه کیلومترها اونطرف تر، چیزی که یه روز نوشته، یکی دیگه رو از جاش بلند کرده.
تو گفتی حرف های من سبکت کرد.
نمیدونی شنیدن این جمله برای من چه حسی داشت.
چون اگر چندتا کلمه من تونسته باشه حتی برای چند دقیقه یکی از اون حلقه ها رو از روی دست هات برداره، فکر کنم یکی از قشنگ ترین کارهاییه که نوشته هام تا امروز انجام دادن.
شاید الان جالب تر باشه.
نوشته های من هنوز فقط یه خواننده دارن،
ولی چند خطشون تونستن به نویسندهای برسن که یکی از دلایل نوشتن من بوده.
برای شروع، فکر کنم سرنوشت بدی نصیب کلمه هام نشده. :)
و بعد قصه سینک آشپزخونهات رو گفتی.
نمیدونم چرا، ولی از بین تمام حرف هات اون تصویر یه جایی در من موند.
تو، یه مشت کاغذ و نوشته هایی که فکر میکردی بهتره هیچکس نخوندشون.
و حالا من این طرف نشستم و دارم به نتیجه تمام کاغذهایی فکر میکنم که نسوختن.
اگر اون روزها یکی بهت جرئت داده، امیدوارم بدونه چه کاری کرده.
چون فقط باعث نشده یک نفر نوشته هاش رو نگه داره.
اثر اون کار خیلی دورتر رفته.
جرئتی که یه روز یکی به تو داده، پیش خودت نمونده.
از تو رد شده و حالا یه تکش رسیده به من.
و شاید این قشنگترین چیزی بود که امشب فهمیدم.
اینکه آدم ها همیشه نمیفهمن چه چیزهایی ازشون در دنیا پخش شده.
گاهی خودشون وسط بدترین روزهاشون ایستادن و فکر میکنن فقط دارن دوام میارن، در حالی که یه تکه از وجودشون مدت هاست رفته و یه جای دیگه، داره کار خودش رو میکنه.
پس مامان وانا، من نمیدونم چطور میشه زنجیرهای بیجوش قلابی رو پاره کرد.
نسخه ای هم برای ساکت کردن مغزی که زیادی پر جنب و جوش و سنگینه ندارم.
فقط اگر دوباره یه روز حضور خودت برات کمرنگ شد، دلم میخواد یه حقیقت کوچیک بیرون از مغزت داشته باشی که نتونه باهات سرش بحث کنه:
تو برای من وجود داشتی.
واقعی و پررنگ.
آنقدر که چیزی در من تغییر دادی.
و حالا که فهمیدم من هم تونستم برای چند دقیقه همین کار رو برای تو بکنم
فکر کنم اون چراغ سبز و سفیدی که دفعه قبل ازش گفتم
برای چند دقیقه از دو طرف روشن شده بود. 🤍
میدونم خیلی حرف زدم
ممنونم که همش رو میخونی🫂🙂↔️
😭11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زامبیهای مامان
که فردا و پسفردا قراره با یه غول بیشاخ و دم زشتالو مواجه بشید به نام کنکور. یک ساله این غول چنبره زده روی زندگیتون و هربار خواستید نفس بکشید گفتید: «بذار کنکور بدم، بعد…»
شماها یکی از پرچالشترین کنکوریها بودید، در یک سال گذشته چنان اتفاقات غیرقابل هضمی افتاده که تنها زنده موندن گل ماجرا بوده.
من بهتون خیلی افتخار میکنم که زنده موندید، در قالب یک کنکوری هر روز صبح از رخت خوابتون بلند شدید، حتی اگر درس نخوندید اما میدونم که هر ثانیه از زندگیتون با عذاب ✌🏻کنکور✌🏻 گذشته. نتونستید حتی راحت بخندید چون بعدش لبخندتون سریع محو شده از استرس. میدونم عزیز من… میدونم چه بار سنگینی رو تحمل کردی.
فقط میخوام ازت یه قول بگیرم، تمام چیزهایی که آزارت دادن به کنار، خودت نمک نپاشی روی زخمهات. با مقایسه کردن، سرزنش و احساس ناکافی بودن روی دردهات شیشه خورده نکش!
باشه دردونه؟
نتیجه هر چی که باشه، دیگه الان کاری از دستت بر نمیاد. الان شاید بگی:«ها پس قبلا از دستم برمیومد و انجام ندادم…» نه گل من، قبلا هم کاری از دستت برنمیومد.
دست تو نبود تورم بالا نره.
دست تو نبود مردم کشته نشن.
دست تو نبود جنگ نشه.
دست تو نبود با یکی از گرونترین تورمهای تاریخ دست و پنجه نرم نکنی.
دست تو نبود سر بیگناه بالای دار نره…
دست تو نبود.
کنکور فقط بخشی از زندگی توئه نه تمام تو.
من بهت افتخار میکنم که تا اینجا اومدی و تن خستهات رو میکشی سر جلسه آزمون.
که فردا و پسفردا قراره با یه غول بیشاخ و دم زشتالو مواجه بشید به نام کنکور. یک ساله این غول چنبره زده روی زندگیتون و هربار خواستید نفس بکشید گفتید: «بذار کنکور بدم، بعد…»
شماها یکی از پرچالشترین کنکوریها بودید، در یک سال گذشته چنان اتفاقات غیرقابل هضمی افتاده که تنها زنده موندن گل ماجرا بوده.
من بهتون خیلی افتخار میکنم که زنده موندید، در قالب یک کنکوری هر روز صبح از رخت خوابتون بلند شدید، حتی اگر درس نخوندید اما میدونم که هر ثانیه از زندگیتون با عذاب ✌🏻کنکور✌🏻 گذشته. نتونستید حتی راحت بخندید چون بعدش لبخندتون سریع محو شده از استرس. میدونم عزیز من… میدونم چه بار سنگینی رو تحمل کردی.
فقط میخوام ازت یه قول بگیرم، تمام چیزهایی که آزارت دادن به کنار، خودت نمک نپاشی روی زخمهات. با مقایسه کردن، سرزنش و احساس ناکافی بودن روی دردهات شیشه خورده نکش!
باشه دردونه؟
نتیجه هر چی که باشه، دیگه الان کاری از دستت بر نمیاد. الان شاید بگی:«ها پس قبلا از دستم برمیومد و انجام ندادم…» نه گل من، قبلا هم کاری از دستت برنمیومد.
دست تو نبود تورم بالا نره.
دست تو نبود مردم کشته نشن.
دست تو نبود جنگ نشه.
دست تو نبود با یکی از گرونترین تورمهای تاریخ دست و پنجه نرم نکنی.
دست تو نبود سر بیگناه بالای دار نره…
دست تو نبود.
کنکور فقط بخشی از زندگی توئه نه تمام تو.
من بهت افتخار میکنم که تا اینجا اومدی و تن خستهات رو میکشی سر جلسه آزمون.
💅15😭9
Numen - Ti më le (prod. Anso)
Më asgjë kjo jetë s'ka kuptim
Kur afer ty s'te kam
Ti më le atje
Atje ku më the se e imja je
😭9
کاش یه بچهی پنج ساله بودم وکل دغدغهام این بود که آفتاب بره تا مامان اجازه بده برم تو کوچه بازی کنم.
😭32