جـــان پناھ
543 subscribers
1.5K photos
360 videos
12 files
531 links
—— در میانه‌ی جنون و رویا،
خط‌تیره روایت می‌کند.

𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯
Download Telegram
ادونیا رو چاپ کردید؟:)
یا قصدی ندارید که چاپش کنید؟:)
ولی یوکا بهترین پایان رو داشت
پایان خوش بعضیا تو رها شدن از زنجیرا و شکنجه های این دنیاست و متاسفانه یوکا جزو اون دسته بود...
😭3
دارم سر چیزای الکی گریه میکنم
بوس رژلبی نمیدی؟؟؟؟؟؟
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
ادونیا رو چاپ کردید؟:) یا قصدی ندارید که چاپش کنید؟:)
من واقعا افتخار می‌کنم به کسایی که فیکشن‌هاشون رو چاپ کردن چون خیلی پروسه‌ی سختیه، من نتونستم.
😭6
ولی کاش چاپش کنی ایوا من واقعا میخوام تو کتابخونه‌ام داشته باشمش😭😭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/attackonzombies/25650 ماماان من هنوز منتظر still human امم😭😭
جدی؟ چقدر خستگی‌ناپذیرید
من خودم از خودم خستم
هرروز تو ذهنم باهاشون زندگی می‌کنم ولی شب که میشه باز حسرت می‌خورم که تایم ندارم.
😭10
کاش جادو بلد بودم، آخر شب‌ها یه وردی می‌خوندم وارد یه تایم اضافی روز می‌شدم، مثلا ۶ ساعت بیش‌تر.
😭11
هر چند به من باشه اون شش ساعت هم اضافه کاری میرم.
همین الانش هم اکثر روزها ۱۳ ساعت سرکارم.
😭17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭4
ولی وقت‌هایی که قبل خواب می‌نویسم اینطوری‌ام که:
اوکی روزت به هدر نرفت زن، حروم نشدی امروز.🏅
😭10
https://t.me/attackonzombies/25637
مامان وانا،
راستش بعد از خوندن حرف‌ هات چند دقیقه فقط نگاهشون کردم.
نه چون نمیدونستم چی بگم.
چون یه حس عجیبی داشتم از اینکه آدمی که من همیشه از سمت روشنش دیده بودم، برای چند دقیقه اجازه داده بود پشت نورش رو هم ببینم.
کاش می‌شد بعضی وقت‌ ها آدم خودش رو از چشم آدم‌ های دیگه ببینه.
نه برای اینکه دردهاش کوچیک بشن.
نه برای اینکه یکی بهش بگه «ببین چقدر چیز خوب داری، پس ناراحت نباش.»
از این جمله‌ ها متنفرم.
درد با شمردن چیزهای خوب زندگی آدم خجالت نمیکشه و وسایلش رو جمع نمی‌کنه بره.
فقط برای چند دقیقه.
برای اینکه وقتی مغزش اونقدر نزدیک ایستاده که تمام میدون دیدش رو گرفته، بتونه چند قدم اون‌طرف‌ تر هم خودش رو ببینه.
چون تو امروز از زنجیرهایی گفتی که دور دست‌ هات پیچیدن، و من همزمان داشتم به دست‌ هایی فکر می‌کردم که با همون‌ ها دنیا ساختن.
از مغزی گفتی که گاهی افکارش دور گلوت می‌پیچه، و من داشتم فکر می‌کردم همین مغز چند بار چیزی ساخته که من با خوندنش احساس کردم یک نفر تونسته به چیزهایی شکل بده که خیلی‌ها حتی بلد نیستن اسم روشون بذارن.
و عجیب‌ ترین قسمت ماجرا اینه که شاید هیچکدوم، اون یکی رو باطل نکنه.
شاید آدم بتونه خسته باشه و هنوز برای یکی نور باشه.
بتونه خودش بعضی روزها راهش رو گم کنه و بی‌خبر، یه نفر دیگه با ردپاش راه پیدا کنه.
بتونه تمام روز خودش رو روی زمین بکشه و ندونه کیلومترها اون‌طرف‌ تر، چیزی که یه روز نوشته، یکی دیگه رو از جاش بلند کرده.
تو گفتی حرف‌ های من سبکت کرد.
نمیدونی شنیدن این جمله برای من چه حسی داشت.
چون اگر چندتا کلمه‌ من تونسته باشه حتی برای چند دقیقه یکی از اون حلقه‌ ها رو از روی دست‌ هات برداره، فکر کنم یکی از قشنگ‌ ترین کارهاییه که نوشته‌ هام تا امروز انجام دادن.
شاید الان جالب تر باشه.
نوشته‌ های من هنوز فقط یه خواننده دارن،
ولی چند خطشون تونستن به نویسنده‌ای برسن که یکی از دلایل نوشتن من بوده.
برای شروع، فکر کنم سرنوشت بدی نصیب کلمه‌ هام نشده. :)
و بعد قصه‌ سینک آشپزخونه‌ات رو گفتی.
نمیدونم چرا، ولی از بین تمام حرف‌ هات اون تصویر یه جایی در من موند.
تو، یه مشت کاغذ و نوشته‌ هایی که فکر می‌کردی بهتره هیچکس نخوندشون.
و حالا من این طرف نشستم و دارم به نتیجه‌ تمام کاغذهایی فکر می‌کنم که نسوختن.
اگر اون روزها یکی بهت جرئت داده، امیدوارم بدونه چه کاری کرده.
چون فقط باعث نشده یک نفر نوشته‌ هاش رو نگه داره.
اثر اون کار خیلی دورتر رفته.
جرئتی که یه روز یکی به تو داده، پیش خودت نمونده.
از تو رد شده و حالا یه تکش رسیده به من.
و شاید این قشنگ‌ترین چیزی بود که امشب فهمیدم.
اینکه آدم‌ ها همیشه نمی‌فهمن چه چیزهایی ازشون در دنیا پخش شده.
گاهی خودشون وسط بدترین روزهاشون ایستادن و فکر می‌کنن فقط دارن دوام میارن، در حالی که یه تکه از وجودشون مدت‌ هاست رفته و یه جای دیگه، داره کار خودش رو می‌کنه.
پس مامان وانا، من نمیدونم چطور میشه زنجیرهای بی‌جوش قلابی رو پاره کرد.
نسخه‌ ای هم برای ساکت کردن مغزی که زیادی پر جنب و جوش و سنگینه ندارم.
فقط اگر دوباره یه روز حضور خودت برات کمرنگ شد، دلم می‌خواد یه حقیقت کوچیک بیرون از مغزت داشته باشی که نتونه باهات سرش بحث کنه:
تو برای من وجود داشتی.
واقعی و پررنگ.
آنقدر که چیزی در من تغییر دادی.
و حالا که فهمیدم من هم تونستم برای چند دقیقه همین کار رو برای تو بکنم
فکر کنم اون چراغ سبز و سفیدی که دفعه‌ قبل ازش گفتم
برای چند دقیقه از دو طرف روشن شده بود. 🤍
میدونم خیلی حرف زدم
ممنونم که همش رو میخونی🫂🙂‍↔️
😭11
Flying (Remastered)
Anathema
Strange how life makes sense in time now.
😭8