جـــان پناھ
543 subscribers
1.5K photos
360 videos
12 files
531 links
—— در میانه‌ی جنون و رویا،
خط‌تیره روایت می‌کند.

𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯
Download Telegram
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
مامان وانا سلام من یه نویسنده‌ام. ولی هیچوقت اعتماد به‌ نفس پخش کردن کارهام رو نداشتم و هنوز هم ندارم. برای همین، توی این دنیای به این بزرگی، نوشته‌ های من فقط یک خواننده دارن. مامان وانا، الگوی منی. و دیشب بیشتر از همیشه بهم ثابت شد که برای خودم بهترین الگو…
صبح از خواب پریدم، ساعت ۷:۰۵. دیدم بعد از دو دفعه‌ای که موقع ریپلای کردن این پیام خوابم برد، برای بار سوم تا صبح خوابیدم:)
آخه تازه ۰۰:۴۰ رسیده بودم خونه.
دو دفعه انگشتم روی دیلیت موند تمام متنم پاک شد، دفعه سوم هم صبح دیدم کلی کلمات بی‌ربط با انگشت‌های خوابم بهم چسبیدن. صدای ذهنم بود دیگه.
پس با کلی شرمندگی الان می‌خوام جواب بدم عروسک مامان.
😭12
زندگیه دیگه…
کل روز احساس می‌کنی چقدر احساس “حضور” کمرنگ شده. از همه جا ناامید خودت رو با فعالیت بیش از حد خفه می‌کنی تا به خودت نیای.
آره به خودت نیای چون من زیادی به خودم میام، به قدری که از مغزم ریشه افکار بیرون می‌زنه می‌پیچه دور گلوم، بعد مثل زنجیر سنگین و محکم می‌پیچه دور بازوهام. منم پهلوون پنبه، هی زور می‌زنم، یک، هی زور می‌زنم، دو، هی زور می‌زنم، سه عه زنجیر من جوش قلابی نداره که! پاره نمی‌شه…
کل روز با همون زنجیر پیچیده باید پاهامو بکشم.

ولی شنیدن یک‌سری جملات، یک سری محبت‌ها باهام یکاری می‌کنه که انگار تمامش توهم بوده، انگار نه انگار زنجیری بوده یا مغزی داشتم که بخواد فلجم کنه.
تو همین بودی، منو سبک کردی با حرف‌هات:)
به قلبم قوت دادی، روزنه افتاد به روزگارم.

دلبندم اگر دلت رو گرم می‌کنه باید بهت بگم که نشخوار فکری من که روی کاغذ خالی می‌شد همیشه می‌سوخت. من همیشه توی سینک آشپزخونه نوشته‌هام رو می‌سوزوندم چون دوست نداشتم کسی افکارم رو بخونه. تا اینکه یکی از دوست‌هام قوت قلبم شد و بهم جرئت داد. از اون به بعد آشفتگی‌های ذهنی و دردهای قدیمیم رو تبدیل کردم به کرکترها و سناریوهای‌مختلف.

می‌خوام بگم که جرئتش رو داشته باش، اتفاقا مغز خر هم بخور. حتی اشتباه هم بود، اشتباه کن.
تو گِل گیر کن عزیز من.
زندگیه دیگه.
😭20
سلام ایوا نی‌نیم:(
امروز داشتم در مورد ازدواج همجنسگرایان میخوندم
اولین کشوری که قانونیش کرد تو سال ۲۰۰۱ هلند بوده و از اونموقع تا الان من دارم هی ادونیا ورق میزنم
هرجایی میرم اخرش باز میرسم به ادونیا😭
بنظرت الان زندگیشون چطوریه؟
تهیونگ هنوزم کله شقه؟ جونگکوک هموزم خجالتیه؟
کاش میشد یدونه برش از حالشون داشته باشیم حتی شده یه مکالمه‌ی کوچیک😭
یادم نمیاد کی بود ولی یکی دوبار از زندگیشون نوشتم اینجا گذاشتم، نامه‌ی نادی رو هم گمونم داخل تاپیک گذاشته بودم.:)

ناخدا و آدونیا شبیه هم شده بودن چون آدم‌ها وقتی یکی رو دوست داشته باشن ناخوداگاه ازشون الگو می‌گیرن، بنابراین تو ذهن من تهیونگ محافظه‌کار و آروم شده چون چیزی برای از دست دادن داره، آدونیا هم بی‌پروا و بت‌شکسته، چون چیزی نیست که سایه‌ترسش از قلمت ناخداش بالا بزنه و قلبش رو بلرزونه.
😭18
دلم برای یوکا تنگ شده :)
مثله جوونای ما بزرگ شدن دونه رو ندید .
😭18
:)))
یوکا و ایوا شدن جن و بسم‌الله
اسمش رو می‌یارید دلم می‌خواد هیچ سلولی از من توی این دنیا نباشه.
😭19
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😭3
بچه ها میشه اگه کسی سیو دارتشون بفرسته لوزرایی مثل منم بخونن؟😭😭
یوکا برام عزیزترین بود و میمونه.
هیچوقت از یاد نمیره.
😭1
با اینکه میدونم هیچ وقت نمی نویسی ولی دلم یه دنیای موازی برای یوکا میخواد با هوسوکش .
😭7
آخ آخ ناامیدتون کردم…
😭2
حق دارید، سه سال گذشت از آخرین خط‌تیره
😭4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
https://t.me/attackonzombies/25643
ماهم همینطور مامان..ماهم میخوایم سلول هامونم محو شن وقتی این اسم میاد.
یوکا خیلی بیشتر یه اسم و شخصیته..واقعا شنیدن اسمش کافیه تا گریم بگیره:))
ادونیا رو چاپ کردید؟:)
یا قصدی ندارید که چاپش کنید؟:)
ولی یوکا بهترین پایان رو داشت
پایان خوش بعضیا تو رها شدن از زنجیرا و شکنجه های این دنیاست و متاسفانه یوکا جزو اون دسته بود...
😭3
دارم سر چیزای الکی گریه میکنم
بوس رژلبی نمیدی؟؟؟؟؟؟
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
ادونیا رو چاپ کردید؟:) یا قصدی ندارید که چاپش کنید؟:)
من واقعا افتخار می‌کنم به کسایی که فیکشن‌هاشون رو چاپ کردن چون خیلی پروسه‌ی سختیه، من نتونستم.
😭6