Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
مامان من دهم بودم که قبول کردی یکی از بچههات باشم
الان سال دوم دانشگاهم :))
الان سال دوم دانشگاهم :))
😭10
Forwarded from چایخانه مادرافعی (Y开SI)
7 ماه شد كه ديانا دیگه نميتونه موتور سوارى كنه
7 ماه شد كه مهرداد ديگه نميتونه تو جمع رفيقاش باشه
7 ماه شد كه آرنيكا دیگه نميتونه تو مسابقات شنا بدرخشه
7 ماه شد كه مانى دیگه نميتونه به آرزوهاش برسه
7 ماه شد كه على دیگه نميتونه براى 207 مشكى تلاش كنه
7 ماه شد كه سپهر دیگه نميتونه تو رینگ بوكس مسابقه بده
7 ماه شد كه حميد دیگه نميتونه به مردم خدمت كنه
7 ماه شد كه مسعود دیگه نميتونه تو مسابقات بدنسازى قهرمانی کسب کنه
7 ماه شد كه احسان دیگه نميتونه بالاى سر توليديش باشه
7 ماه شد که دانیال دیگه با موتورش فیلم و عکس نمیگیره
7 ماه شد که آیدا روپوش سفیدشو تن نکرده
7 ماه شد که مامان جمیله با بچههاش چایی نخورده
7 ماه شد…
7 ماه شد كه مهرداد ديگه نميتونه تو جمع رفيقاش باشه
7 ماه شد كه آرنيكا دیگه نميتونه تو مسابقات شنا بدرخشه
7 ماه شد كه مانى دیگه نميتونه به آرزوهاش برسه
7 ماه شد كه على دیگه نميتونه براى 207 مشكى تلاش كنه
7 ماه شد كه سپهر دیگه نميتونه تو رینگ بوكس مسابقه بده
7 ماه شد كه حميد دیگه نميتونه به مردم خدمت كنه
7 ماه شد كه مسعود دیگه نميتونه تو مسابقات بدنسازى قهرمانی کسب کنه
7 ماه شد كه احسان دیگه نميتونه بالاى سر توليديش باشه
7 ماه شد که دانیال دیگه با موتورش فیلم و عکس نمیگیره
7 ماه شد که آیدا روپوش سفیدشو تن نکرده
7 ماه شد که مامان جمیله با بچههاش چایی نخورده
7 ماه شد…
😭16
شیفتهی نسیم خنک شب میون برگهای درختهام.
تو ظلمات میرقصن…
نور کوچه سایه میاندازه روشون، کنار هم میلغزن… درخت جون میگیره دستهاشو تکون میده. برگها تک به تک مشخص نیستن، سبز تیرهشون کنار سرمهای تیرهی آسمون خط جدایی میاندازه. ماه بین لغزششون چشمک میزنه.
عاشق اینم که شبها، تو دقایق پایانی اتمام روز وقتی میرسم خونه بالای سرم میپیچن دور هم. دیگه تنهایی رو حس نمیکنم، از جاهای تاریک نمیترسم. اون خنکای نسیم که میخوره تو موهام، جون میده بهم.
یه شبهایی که درازای کوچه میشد سهم اشک ریختنم تا میرسم خونه برگردم به حالت عادی تا کسی رو نگران نکنم، بادی که میپیچید میون درختهای پارک کوچه بهم دلداری میداد. انگار میگفتن ناراحتی نکن، ما رو ببین چطوری میرقصیم. حواسمو پرت میکردن.
یه شب بینقص برام یه شب باد و بارونیه. برگها زیر بارون مثل عاشقها برقصن.
تو ظلمات میرقصن…
نور کوچه سایه میاندازه روشون، کنار هم میلغزن… درخت جون میگیره دستهاشو تکون میده. برگها تک به تک مشخص نیستن، سبز تیرهشون کنار سرمهای تیرهی آسمون خط جدایی میاندازه. ماه بین لغزششون چشمک میزنه.
عاشق اینم که شبها، تو دقایق پایانی اتمام روز وقتی میرسم خونه بالای سرم میپیچن دور هم. دیگه تنهایی رو حس نمیکنم، از جاهای تاریک نمیترسم. اون خنکای نسیم که میخوره تو موهام، جون میده بهم.
یه شبهایی که درازای کوچه میشد سهم اشک ریختنم تا میرسم خونه برگردم به حالت عادی تا کسی رو نگران نکنم، بادی که میپیچید میون درختهای پارک کوچه بهم دلداری میداد. انگار میگفتن ناراحتی نکن، ما رو ببین چطوری میرقصیم. حواسمو پرت میکردن.
یه شب بینقص برام یه شب باد و بارونیه. برگها زیر بارون مثل عاشقها برقصن.
😭9
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
وقتی یه تعداد مشخصی پیام گذاشته میشه پیامای قدیمی تر پاک میشن:(
برا همین اگه پستای قدیمی چنل رو چک کنیدی هیچکدوم کامنت ندارن چون پاک شدن
برا همین بعضی نویسنده ها انتقال میدن به یه گروه دیگه که پاک نشه
برا همین اگه پستای قدیمی چنل رو چک کنیدی هیچکدوم کامنت ندارن چون پاک شدن
برا همین بعضی نویسنده ها انتقال میدن به یه گروه دیگه که پاک نشه