دیروز خیلی دیرم شده بود، به سرکارم هم نیم ساعت دیر رسیدم. نازنین فقط تند تند آب پر میکرد، من سرگردون اسم ردیف میخوندم و میدوییدم. از یه جایی به بعد یک سری خانوادهها متوجه شدن من دنبال چه قبرهاییام، اونا هم پشتم میدوییدن. اینقدر سنگها داغ بود که دستم میسوخت و سریع آب روی سنگ بخار میشد. یه آقایی از همون اول مدام بهم میگفت: سپهر بابا کجاست خانم؟ پیداش کردی؟
دستش درد نکنه، تو شستن قبرهای آخر کمکم کرد، میگفت: خانم شما پوست دستت نازکه، اجازه بده من میشورم…
چقدر مردم خوبی داریم، چقدر گناه دارن که گیر این ظالمهای بیپدر افتادن.
دستش درد نکنه، تو شستن قبرهای آخر کمکم کرد، میگفت: خانم شما پوست دستت نازکه، اجازه بده من میشورم…
چقدر مردم خوبی داریم، چقدر گناه دارن که گیر این ظالمهای بیپدر افتادن.
😭7
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/attackonzombies/25476?single
ایشون سپهر بابا هستند مادر؟
ایشون سپهر بابا هستند مادر؟
Telegram
جـــان پناھ
😭3
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
Telegram
جـــان پناھ
ایشون
قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۸
قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۸۸
And I've been waiting for the sunset
Waiting on a sorry
But you're never sorry, are you?
No, you don't even care
How can you stand and watch while I'm Breakin' all my bones, tryin' to hold you close
Cut my heart right out my body
Tearing off my skin, just to let you in
Isn't it a bit unethical?
Got me on my knees, have you any mercy?
Every time you hurt me, baby
Tell me, have I not given you enough?
If you ever loved me, let me go
Waiting on a sorry
But you're never sorry, are you?
No, you don't even care
How can you stand and watch while I'm Breakin' all my bones, tryin' to hold you close
Cut my heart right out my body
Tearing off my skin, just to let you in
Isn't it a bit unethical?
Got me on my knees, have you any mercy?
Every time you hurt me, baby
Tell me, have I not given you enough?
If you ever loved me, let me go
بچه که بودم کل روزهای هفته برای جمعه خوشحال بودم. چرا؟ چون میرفتیم شهربازی. ولی یه هفتههایی بابا میگفت شهربازی تعطیله. اون موقع باور میکردم اما الان میتونم بفهمم چرا شهربازیای که پیک کاسبیش جمعههاست، بستهست.
اون جمعهها حس میکردم یک هفته انتظارم حروم شده، حس میکردم یه چیز بزرگی رو از دست دادم و قراره تا جمعهی بعدی جونم در بیاد.
الان توی همون حالتم، هیچ تایمی برای کارهای شخصی و تفریحم که نوشتن و باشگاهه ندارم. شهربازیم ازم گرفته شده.جونم در اومده.
اون جمعهها حس میکردم یک هفته انتظارم حروم شده، حس میکردم یه چیز بزرگی رو از دست دادم و قراره تا جمعهی بعدی جونم در بیاد.
الان توی همون حالتم، هیچ تایمی برای کارهای شخصی و تفریحم که نوشتن و باشگاهه ندارم. شهربازیم ازم گرفته شده.
😭9
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
مادر به زامبیت افتخار میکنی؟ قهرمان ماده دویست متر اسکیت کشوری شدم👁💋👁
فقط توروخدا نپرس کی اول شده😭😂
فقط توروخدا نپرس کی اول شده😭😂
💅18