جـــان پناھ
famous blue raincoat-Leonard Cohen – ✞︎ADONIA
دلیل انتخاب این موزیک در پارت۴۲ و تحتتاثیر قرار گرفتن هوسوک، تحلیل متن آهنگه.
“بارانی آبی معروف” یکی از مرموز و احساسیترین ترانههای کوهن هست که مثل یک نامهی نیمهتمام نوشته شده و عمداً در مرز واقعیت و خیال معلق میمونه. کوهن هیچوقت داستان پشت ترانه رو کامل توضیح نداد اما مشخصا در مورد رابطهی دو مرد هست که هیچوقت مشخص نشد چطور بوده!
نامه خطاب به مردیست که عاشق زن راوی به نام جین شده.
در متن ترانه اشاره به «بارانی آبی» میشه که راوی قبلاً داشته و اون مرد حالا میپوشه. این بارانی نشونهای از هویت مشترک، یادگاریهای گذشته
حتی نقشهایی که آدمها از هم میگیرن.
بیشتر دربارهی رابطهی پیچیدهی دو مرده…
“بارانی آبی معروف” یکی از مرموز و احساسیترین ترانههای کوهن هست که مثل یک نامهی نیمهتمام نوشته شده و عمداً در مرز واقعیت و خیال معلق میمونه. کوهن هیچوقت داستان پشت ترانه رو کامل توضیح نداد اما مشخصا در مورد رابطهی دو مرد هست که هیچوقت مشخص نشد چطور بوده!
نامه خطاب به مردیست که عاشق زن راوی به نام جین شده.
در متن ترانه اشاره به «بارانی آبی» میشه که راوی قبلاً داشته و اون مرد حالا میپوشه. این بارانی نشونهای از هویت مشترک، یادگاریهای گذشته
حتی نقشهایی که آدمها از هم میگیرن.
بیشتر دربارهی رابطهی پیچیدهی دو مرده…
Zendegi Hamine (Acoustic Version)
Arta & Koorosh
اگه شد بدی بهت، رفت و شد غریبه، زندگی همینه
یه روزی تبدیل به نفرت میشه بهترین حس، زندگی همینه
هممون یه روز میریم پس تو جدی نگیرش، زندگی همینه
قرار نی بیبی که بخندی همیشه
زندگی همینه
+ One of us is getting out of here alive. It’s you.
- That’s fucking bullshit. Why me? you go.
+ Because you’re more beautiful than me.
|STILL HUMAN|
صبر کردم، دیوارهای دورم تنگ و تنگتر شد، تحمل کردم، آسمون رو مه گرفت، تاب آوردم، تیک و تاک ساعت از روی زمان مناسبی که میخواستم رد نمیشد.
یک سری خواستهها به خودم و اطرافیانم بدهکارم که بابتش خودم رو اسیر کردم توی سلول تاریک و نمور.
اما توی این انفرادی خودساخته یک سری نجوای ناشناس رسوخ کرد که با خودم گفتم: اگر دیر بشه چی؟ اگر گوشههای “ما” مدام لبپر تر از این بشه چی؟
یک سری خواستهها به خودم و اطرافیانم بدهکارم که بابتش خودم رو اسیر کردم توی سلول تاریک و نمور.
اما توی این انفرادی خودساخته یک سری نجوای ناشناس رسوخ کرد که با خودم گفتم: اگر دیر بشه چی؟ اگر گوشههای “ما” مدام لبپر تر از این بشه چی؟
هفتهها تنها چهرهای که چشمهام دید، خانوادهام و آقای پستچی بود. ویروس انزوا تک تک اعضای بدنم رو فلج میکرد.
الان هواخوریام چون دلم لرزید، وحشت از دست دادن رعشه به جونم انداخت.
مثل همیشه.
الان هواخوریام چون دلم لرزید، وحشت از دست دادن رعشه به جونم انداخت.
مثل همیشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ده روز اول گذشته بود و بابا به بهانهی بردن کلید منو کشید تو کوچه، بوی چوب و بارون که تنمو گرفت، دوربینمو آماده کردم و گفتم: عزیزهای من باید این صحنه رو باهام ببینن.
ماشین بابا که رسید، چشمهامو بسته بودم تا پشت پلکهام از ناامیدی شسته بشه.
- میدونستم این یکی خوشحالت میکنه، پدر سوخته. کلید بهانه بود.
بابا که رفت، دوباره فیلم گرفتم. با پیژامهای که به زور توی بوتهام چپونده بودم روی برگهای خیس راه رفتم. پیش خودم گفتم کل پاییز من همین فرصته، این هم از دست بره من یک فصل زندگی نکردم.
ماشین بابا که رسید، چشمهامو بسته بودم تا پشت پلکهام از ناامیدی شسته بشه.
- میدونستم این یکی خوشحالت میکنه، پدر سوخته. کلید بهانه بود.
بابا که رفت، دوباره فیلم گرفتم. با پیژامهای که به زور توی بوتهام چپونده بودم روی برگهای خیس راه رفتم. پیش خودم گفتم کل پاییز من همین فرصته، این هم از دست بره من یک فصل زندگی نکردم.
کریسمس روز رهایی من بود، خیلی انتظارش رو کشیدم اما خراب شد. تقصیر من هم نبود، کشتی سوراخ بود…
جشن 2026 همیشه سرخه ولی برای ما اینبار به سرخی خون بود.
جشن 2026 همیشه سرخه ولی برای ما اینبار به سرخی خون بود.