“چندان حوصلهی خانه را نداشتم. همانجا ماندم و به چیزهای غمانگیز و احمقانه فکر کردم. من اینطوریام. با چنان جدیتی به چیزهای بیمعنی و چرت و پرت فکرمیکنم که انگار با معنا هستند. وقتی هیچ میلی به کاری که باید بکنم ندارم، میخ نقطهای میشوم و به چیزهای پوچ فکر میکنم.”
- روز رهایی
*این یک نامهست که به فرشتهها سپردم تا زیر بالشتت بذارنش*
هی… خوبی؟ خوب نیستی، مگه نه؟
لازم نیست حتما خوب باشی، همینطوری هم کافیای.
حتی اگر شبها بالشتت از اشکهات خیسه، باز هم کافیای.
حتی اگر کمرت زیر بار حرفهای سنگین خم شده… حتی اگر قلبت درد میکنه، سینهت سنگینه و نمیذاره درست نفس بکشی، باز هم تو دوستداشتنیای.
حتی اگر معدت مدام اذیتت میکنه، حتی اگر سردردهات امونت رو بریده…
گلوت پر شده از بغض، ذهنت داد میکشه کلماتی که قورت دادی رو، زانوهات خرد شده از بس هلت دادن تا زمین بیوفتی…
عزیز دل من، حتی اشکهات هم مقدسه، تک تک وجودت با ارزشه… فقط کسی بلد نیوده اینها رو بهت بگه.
حتی اگر ماههاست تمام روز بیکار یک گوشه میشینی یا میخوابی، باز هم کافیای. تو تنبل نیستی، این عکسالعمل ذهن خستهی توئه.
میدونم که چقدر در طول روز احساس گناه میکنی بابت زندگیای که داری، خودت رو سرزنش میکنی، به خودت اهانت میکنی، مثل اطرافیانت خودت رو تحقیر میکنی، جملات کوبندهی دیگران رو بارها بارها برای خودت تکرار میکنی…
با وجود تمام دردهایی که توی سینهت نگه داشتی حالا به جسمت رسیده، تو شایستهی اتفاقات خوبی. تو ارزشمندی، کافیای، به دور از تمام مدالهایی که باید برای خانوادهت جمع میکردی، بدون قید و شرط، بدون مفید بودن، تو دوست داشتنی هستی.
احتمالا انقدر جای زخمهات درد میکنه که حتی برات مهم نیست که بدونی تنها نیستی. به حدی خستهای که دوست نداری حتی از تجربهی دردهای دیگران بشنوی، شاید به هیچکس نگفتی که داری چه سنگهایی رو توی بدنت حمل میکنی. نگفتی که چقدر سنگینن، چقدر خسته شدی…
تنهایی به دوش میکشی، تنهایی میگذرونی، تنهایی تصمیم گرفتی فقط ادامه بدی. یک روز بعد از روز دیگه… تنهایی اشکهات پاک کردی، بغضتو خوردی، نفس عمیق کشیدی… حتی مرهم زخم اطرافیانت هم شدی اما کسی پشت نقابت رو ندید. با اینکه خستهای اما همیشه گوش شنوا داشتی. اما برای دردهای خودت تنهایی. مجبوری در سکوت زخمهات رو بخیه بزنی، خونریزیهات رو پاک کنی…
میدونم… میدونم که چقدر باهات بد بودن، چقدر قلبت رو زیر پاهاشون له کردن، میدونم که چطور روی مغزت میخ کوبیدن، روی نقطه ضعفهات رو فشار دادن، روی زخمهات نمک پاشیدن، میدونم… خیلی دردش زیاده. از اعماق وجودت ناراحتی، گم شدی، نمیدونی با زندگیت چی کار کنی.
نمیتونی قدمهای بزرگ بردازی و در عین حال نمیتونی قدمهای کوچیکت رو با ارزش بدونی. بعد از به دست آوردنها احساس پوچی میکنی یا مدتهاست سرخورده شدی و هیچ کاری نمیکنی. میخوای تمام کارهات بینقص باشن برای همین میترسی شروع کنی. همهش کارهات رو عقب میاندازی تا به ددلاینهاش برسه. نمیتونی تمرکز کنی، مدام همه چیز یادت میره، بیماریهای جسمیت امانت رو بریده.وسواس فکریت توسط بقیه درک نمیشه، کسی نمیبینه چقدر توی ذهنت میجنگی و از سر تا پات خاکیه…
تو باز هم کافی و باارزشی. با تمام مشکلات و اشتباهاتت، دوستداشتنی هستی و شایستهی بهترینهایی
. *بوسیدن قلب پر از دردت*🤍
خوب و راحت بخواب، غنی از رویا.🪄
هی… خوبی؟ خوب نیستی، مگه نه؟
لازم نیست حتما خوب باشی، همینطوری هم کافیای.
حتی اگر شبها بالشتت از اشکهات خیسه، باز هم کافیای.
حتی اگر کمرت زیر بار حرفهای سنگین خم شده… حتی اگر قلبت درد میکنه، سینهت سنگینه و نمیذاره درست نفس بکشی، باز هم تو دوستداشتنیای.
حتی اگر معدت مدام اذیتت میکنه، حتی اگر سردردهات امونت رو بریده…
گلوت پر شده از بغض، ذهنت داد میکشه کلماتی که قورت دادی رو، زانوهات خرد شده از بس هلت دادن تا زمین بیوفتی…
عزیز دل من، حتی اشکهات هم مقدسه، تک تک وجودت با ارزشه… فقط کسی بلد نیوده اینها رو بهت بگه.
حتی اگر ماههاست تمام روز بیکار یک گوشه میشینی یا میخوابی، باز هم کافیای. تو تنبل نیستی، این عکسالعمل ذهن خستهی توئه.
میدونم که چقدر در طول روز احساس گناه میکنی بابت زندگیای که داری، خودت رو سرزنش میکنی، به خودت اهانت میکنی، مثل اطرافیانت خودت رو تحقیر میکنی، جملات کوبندهی دیگران رو بارها بارها برای خودت تکرار میکنی…
با وجود تمام دردهایی که توی سینهت نگه داشتی حالا به جسمت رسیده، تو شایستهی اتفاقات خوبی. تو ارزشمندی، کافیای، به دور از تمام مدالهایی که باید برای خانوادهت جمع میکردی، بدون قید و شرط، بدون مفید بودن، تو دوست داشتنی هستی.
احتمالا انقدر جای زخمهات درد میکنه که حتی برات مهم نیست که بدونی تنها نیستی. به حدی خستهای که دوست نداری حتی از تجربهی دردهای دیگران بشنوی، شاید به هیچکس نگفتی که داری چه سنگهایی رو توی بدنت حمل میکنی. نگفتی که چقدر سنگینن، چقدر خسته شدی…
تنهایی به دوش میکشی، تنهایی میگذرونی، تنهایی تصمیم گرفتی فقط ادامه بدی. یک روز بعد از روز دیگه… تنهایی اشکهات پاک کردی، بغضتو خوردی، نفس عمیق کشیدی… حتی مرهم زخم اطرافیانت هم شدی اما کسی پشت نقابت رو ندید. با اینکه خستهای اما همیشه گوش شنوا داشتی. اما برای دردهای خودت تنهایی. مجبوری در سکوت زخمهات رو بخیه بزنی، خونریزیهات رو پاک کنی…
میدونم… میدونم که چقدر باهات بد بودن، چقدر قلبت رو زیر پاهاشون له کردن، میدونم که چطور روی مغزت میخ کوبیدن، روی نقطه ضعفهات رو فشار دادن، روی زخمهات نمک پاشیدن، میدونم… خیلی دردش زیاده. از اعماق وجودت ناراحتی، گم شدی، نمیدونی با زندگیت چی کار کنی.
نمیتونی قدمهای بزرگ بردازی و در عین حال نمیتونی قدمهای کوچیکت رو با ارزش بدونی. بعد از به دست آوردنها احساس پوچی میکنی یا مدتهاست سرخورده شدی و هیچ کاری نمیکنی. میخوای تمام کارهات بینقص باشن برای همین میترسی شروع کنی. همهش کارهات رو عقب میاندازی تا به ددلاینهاش برسه. نمیتونی تمرکز کنی، مدام همه چیز یادت میره، بیماریهای جسمیت امانت رو بریده.وسواس فکریت توسط بقیه درک نمیشه، کسی نمیبینه چقدر توی ذهنت میجنگی و از سر تا پات خاکیه…
خوب و راحت بخواب، غنی از رویا.🪄
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
با خوندن نامه قلبم آروم گرفت، ذهنم سبک شد و متوجه شدم که بیشترمون به شنیدن این حرفا نیاز داشتیم.
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
با خوندن نامه قلبم آروم گرفت، ذهنم سبک شد و متوجه شدم که بیشترمون به شنیدن این حرفا نیاز داشتیم.
کسی نبود به من اینها رو بگه، خوشحالم شماها شنیدید.
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
مامان وقتشه برا آدونیا اسپین آف بنویسی
من نمیدونم اسپین آف چیه