جـــان پناھ
547 subscribers
1.49K photos
360 videos
12 files
516 links
—— در میانه‌ی جنون و رویا،
خط‌تیره روایت می‌کند.

𓍢ℭ𝔬𝔫𝔱𝔞𝔠𝔱 𝔴𝔦𝔱𝔥 𝔪𝔢: @myhavensbot𓍯
Download Telegram
Forwarded from Freakland
تو بهم ثابت کردی آدما میتونن کیلومترها ازت دور باشن ولی قلباشون نزدیکترین باشه
رفیق ترین باشه
نگرانت بشه
مادرانه و خواهرانه کمکت کنه
بیشتر از خودت به فکر زندگی و آینده ات باشه
هربار اومدم پیشت با هر مسئله ای، همیشه برام گوش شنوا بودی بدون اینکه قضاوتم کنی
بدون منت هرساعتی از شبانه روز جوابمو دادی و...

میتونم تا ابد از خوبیات بگم اما دلیل علاقم بهت این چیزا نیست، فقط و فقط بخاطر خودته:)


@AttackOnZombies
تولدت، نہ یڪ تڪرار تقویمی، ڪہ رستاخیزی‌ست در واژه‌ها…
در روزے چنین، جهان بار دیگر بہ خاطر آورد ڪہ واژہ می‌تواند جان بگیرد، لبخند بزند، خون ببارد، و نفس بڪشد.
تو نیامده‌ای، تو نوشتہ شده‌ای؛ سطرے از سرنوشت ڪہ قلمے دیوانه، عاشق و عصیان‌گر نوشته…
و حالا، در سال‌روز تولد آن جمله‌ے معرڪه، جهان باید تعظیم ڪند در برابر ڪسے ڪہ با واژه، درون آدم‌ها را ورق می‌زند.
باشد ڪہ امروز، حروف براے تو برق بزنند، خیال‌ها صف بڪشند، و آسمان، ڪمے بیشتر از همیشہ شبیہ شعر شود.

تولدت پر از جادو، پر از جمله، پر از جان… ایواناے زیباے من تولدت مبارڪ… ★💗
تولدت مبارک هممون باشه مامان نازممممممم
امیدوارم کلییی حال دلت کنار کسایی که دوستشون داری خوب و عالی باشه و چیزایی که دوستشون داری رو بدست بیاری و اره حلاصه همیشه شاد باشیییی🌝🤍
مامان وانای قشنگم.
فرشته ی ما.
تولدت مبارک .
امیدوارم امسال برات پراز اتفاق های هیجان انگیز و پر از خبر های خوب باشه .
امیدوارم امسال به هرچیزی که تو دلت میخوای برسی.
برات آرزوی سلامتی و شادی و سالی پر از موفقیت میکنم.
اميدوارم حال دلت بهتر و بهتر بشه مامانِ زیبام.
امسال سومین سالیه که از طریق شاهکار ادونیا میشناسمت.
و فک کنم سومین تولدته که تبریک میگم و خیلی خوشحالم که باهات آشنا شدم مامان .
و مثل همیشه ازت تشکر میکنم بابت اینکه زندگیمو تغییر دادی
چه با قلم جادوییت و چه با وجودت .
بهت افتخار میکنم .
از طرف توت فرنگی -
🎂🫂🪷
سلام مامان ایوا‌ی زیبا
امیدوارم حالت خوب باشه و لبخند پر مهر و قشنگت همیشه روی لبهات برقصن.
راستش این دومین باره که دارم متنو تایپ میکنم و بار اول بخاطر مشکلات فنی گپ متن از دستم رفت و میشه گفت واژه‌هارو گم کردم.
امیدوارم همیشه قصه‌گو بمونی و تا ابد و یک روز برامون از قصه‌هات بگی، دنیا بسازی و داخلش روح هممونو در آغوش بگیری.
تولدت رو به تونه، به بقیه که تورو دارن تبریک میگم. ممنون که با اومدنت به جهان رنگ زیبایی زدی.
از دور محکم ترین بغلمو برات میفرستم🫂
تولدت مبارک برای تو و همه کسایی فرشته‌ای به اسم ایوا داخل زندگیشونه.❤️

-از طرف دختر لوست، آتنا-
من باز هم شلوغ بازی در آوردم...
میدونی،امشب رو در کنار آدونیا جشن گرفتم. نمیدونم...باز هم دلتنگ شده بودم.
نمیدونم این چه دردیه که خودش هم دلتنگیم رو رفع نمیکنه. دیوانه تر میشم هر بار...
جامی از زهر واژه هاش پر کردم و نوشیدم.

اولین باره که تولدتون رو تبریک میگم و حقیقتا ذوق دارم که عزیز دیگری هست که متولد شدنش برام زیبا و ارزشمنده ~
امیدوارم تبریک کوچک من هم در نگاهتون یک ستاره کاشته باشه.
امید می‌ره روزهاتون زیبا و خوش رنگ بگذره و حالِ قلبتون خوب باشه.
• بغل کردن ایوانای پناه و زیبای من •
ماماانن زادروزت مبارک، مرسی که اومدی و دنیامون رو قشنگ کردی🥹🤍
سلام ایوانای عزیزم من تازه اومدمو چیز زیادی از شما و اخلاقتون نمیدونم فقط همینو میدونم خیلی ناز تشریف دارید🎀💘
و اینکه من بعد سالها از یک فیک خوشم اومد ادونیا بود قلبمو گرفته تو مشتش ولش نمیکنه اون بچه:))
خواستم تولدتو تبریک بگم و ارزوی اینو داشته باشم امسالتو بهترین خودت کنی و غم و غصه به دلت نزدیک نشه و دور شه...
مطمئنم امروز یک فرشته زاده شده.❤️
Happy birthday Ivanna
<unknown>
از وقتی گفتی تولدت نزدیکه تمرینش کردم تا بتونم برات بزنم🙂‍↔️ زمینی شدنت باز هم مبارک مامان خوشگل و دوست داشتنی ما
مامان ایوانا:)
قربونت برم من...
تولدت مبارک:)
امیدوارم توی سال جدید از زندگیت به هر چیزی که دوست داری برسی و دلت شاد، لبت خندون و تنت همیشه سالم باشه...
امیدوارم هممون بتونیم هر روز شاهد موفقیت هایی که بدست میاری و همچنین شنوای خبر های خوب از سمتت باشیم:)
بی نهایت ازت ممنونم که بودی در کنارمون همیشه و پناهمون بودی و هستی...
مرسی که با وجود و حضورت دلمون رو گرم کردی.
ممنونم که با قلم قشنگ و بوسیدنیت درس زندگی بهمون دادی، و اجازه دادی افتخاری نصیب هممون بشه تا بتونیم زیبایی های نوشته هات رو داشته باشیم و روی قلبمون هکشون کنیم:)
یادت نره که چقدر بهت افتخار میکنیم،‌ چقدر دوستت داریم و‌ برامون ارزشمندی...
قربونت برم من...
تولدت مبارک خالق:)❤️‍🔥🫂
مامان ایوانا
یکی از اون فرشته‌های دور قایق ناخدا و جنونش خبر آوردن که یکی ازشون ۲۳ سال پیش میون ما فرستاده شده
اون فرشته هم تصمیم گرفت قسمتی از زندگیش رو با ما شریک بشه و برامون خلق کنه
بهمون عطرها و رویاهارو نشون بده و بخشی از قلبمون رو از آن خودش بکنه
برامون خاطره‌هایی بسازه که با یادآوریشون قلبمون رو به لبخند زدن وادار کنه
*گرم شدن قلبم و خندیدن
زادروزتون مبارک فرشته ما🤍🌱
مامان بودن خیلی برازنده شماست و ممنونم که توی این تولدتون هم کنار ما هستید
براتون آرزو دارم که زمان مناسب و شایسته شما بگذره و آرامش شمارو دربر بگیره~
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قبل از این‌که آدونیا رو پابلیش کنم به خودم قول داده بودم که هیچوقت روی ریدرها میم مالکیت نذارم و به خودم اجازه ندم تا یک داستان رو روایت کردم بهشون بگم دخترم (متنفر بودم از این حرکت). تک تکشون رو یک انسان با جایگاه بالاتر از خودم ببینم و مست اعداد و ارقام نشم. غرقه‌ی چیزی نشم و قدردان تک به تک لطف‌هاشون باشم.

خوندن یک داستان، پل فرار بود و می‌خواستم اگر وقت می‌ذارید و چیزی رو بخونید که ارزشش زمان و نگاهتون رو داشته باشه. هر سری وقتی داخل گپ می‌دیدمتون،
مجنون طرز نگاهتون ‌شدم چون کوچک‌ترین جزئیاتی که لای جمله‌ها می‌ذاشتم هم پیدا می‌کردید.

بعد از مدتی به خودم اومدم دیدم، منی که بابت وسواس و کمال‌گرایی، انجام هرکار و تکرار مداومش، برام خیلی سخت بود حالا هر هفته به امید بودن در کنارتون نوشتن رو ادامه می‌دادم.

اکثر مواقع به این فکر می‌کردم که آیا من لایقش هستم؟ دارن در مورد من درست فکر می‌کنن؟ در نظر خودم اونقدر آدم با‌ارزش و خاصی نبودم که فرشته‌هام در موردم می‌گفتن.
یک شب پیامی از دردونه‌ای دریافت کردم که شرمسار بود بابت نبودنش داخل گپ نظرات اما می‌خواست ازم تشکر کنه چون با خوندن آدونیا امیدی به دلش برگشته بود و برای اتمام زندگیش منصرف شده بود.
اون شب دنیا رو به من دادن، اون شب متوجه افرادی شدم که اطرافم بودن و با پروازشون به راحتی شیفته می‌شدم. شاید بابت تفاوت اعداد و ارقام آدونیا گاهی ناراحت می‌شدید و لطف داشتید به من، ولی برای من دونستن اینکه آدونیا برای چند نفر نجات‌دهنده بوده، کافی بود.

دلم قنج می‌رفت وقتی کلماتتون رو می‌خوندم، داخل چشم‌هام آسمون خلق می‌کردید و ستاره می‌بارید.
عاجز بودم و هستم برای جبران لطف‌هاتون، آخه تیکه‌ای از بهشت رو نشونم می‌دید که منِ جهنمی هیچ تصوری ازش ندارم. هر بار بذر یک رویای جدید داخل قلبم می‌کارید.

مدت‌ها گذشت و برای اولین‌بار “مامان ایوا” خطابم کردید. دلم می‌خواست جلوتون رو بگیرم تا یک وقت در آینده مشکلی پیش نیاد و زیر بار این کلمه مسئولیتی نباشه اما خیلی دیر شده بود:)

شبیه به جوجه‌هایی که تازه به دنیا اومدن، ناشناس و گروه ترکید از “مامان” :)))
قبل این‌که احساسات، قدرت تکلمم رو ازم بگیره، می‌خوام بگم که:
به اندازه‌ی بارون دوستتون دارم.
مامان:)))) یادمون نرفته که قدیما گفتی دوست داری زیر بارون خدایی نکرده زندگیت تموم بشه... خودتو پنهانی با کرکتر یوکا نشون دادی و پایان مورد علاقتو نوشتی...
مامان جدیدها احتمالا متوجه نشدن وقتی میگی اندازه بارون یعنی چقدر... ولی ماهایی که میدونیم میتونیم برات بمیریم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می‌دونی خانم نویسنده... منم مدت‌ها به خودم تشر می‌زدم که چرا دیر آدونیا و شما رو پیدا کردم. مدام با خودم دعوا می‌کردم که اون وقتی که شما بودید، من کجا بودم که نتونستم پیداتون کنم؟

اما بعدش فهمیدم که من دقیقاً همون زمانی آدونیا رو پیدا کردم که باید پیدا می‌کردم. زمانی که نیاز داشتم یه چیزی باشه تا دلیلی برای زندگی داشته باشم. اون موقعی که احتیاج داشتم چیزی وجود داشته باشه که منو از تاریکی بکشه بیرون... یه چیزی که نفس باشه برای منِ بی‌نفس شده.

آدونیا برای من زندگیه؛ همون عزیزی که روز به روز دلتنگی‌هام رو بیشتر می‌کنه، که همیشه و توی همه حال، زندگیش می‌کنم و نفسش می‌کشم.

وقتی دیدم بچه‌ها شما رو «مامان ایوانا» صدا می‌زنن، قلبم ریخت. با خودم گفتم یعنی منم می‌تونم اینجوری خطابشون کنم؟ اگر نالایق باشم چی؟ اگه کم‌رنگ و خسته‌کننده باشم چی؟ اگه رقص من، به اندازه‌ی بقیه‌ی بچه‌هاش براش قشنگ نباشه چی؟

مدت زیادیه که دارم فاصله می‌گیرم، فقط برای اینکه شما رو اینطوری صدا نزنم... چون می‌ترسم.

ولی انگار دیگه از دستم خارجه. دلم می‌خواد بالاخره شجاعت این رو داشته باشم که شما رو «مامان ایوانا» صدا بزنم.

با بغض و پُر از جیغ...

خلاصه اینکه: مامان ایوانا... تو بهترین و امن‌ترین مامانی هستی که دیدم. پناهی برای فرزندان بی‌پناهت... مامان ایوانای رؤیایی من.
و اگر تو ما را به اندازه‌ی باران دوست داری...
بدان که من تو را به اندازه‌ی تمام شب‌هایی که آسمان دلم بی‌ابر ماند و تشنه‌ی باریدن بود، به اندازه‌ی اشک‌هایی که در تاریکی پنهان شدند تا کسی نبیند،و به اندازه‌ی هر قطعه از دلم که هنوز یاد نگرفته بی‌تو بتپد، دوست دارم.
تو برای من نه فقط باران،که همان آسمان مهربانی،که آغوشش همیشه باز است برای برگشتن فرزندانش.

مامان ایوانا...
تو رؤیایی هستی که در بیداری به آن پناه می‌برم
.