Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/AttackOnZombies/21707
پاک کردن اشکا*
عیبی نداره مامان اونا همشون تو ذهن و قلب زامبیز ثبت شده:)
پاک کردن اشکا*
عیبی نداره مامان اونا همشون تو ذهن و قلب زامبیز ثبت شده:)
Telegram
جـــان پناھ
رفتم گپ نظرات رو چک کردم…
از ۷۰هزار تا فقط ۷۵۰ تا اش مونده…
از ۷۰هزار تا فقط ۷۵۰ تا اش مونده…
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/AttackOnZombies/2170 من خیلی وقته لف دادم از اونجا خبر ندارم از هیچی چرا پاک کردن؟ 😭
محدودیت تلگرامه، خودش پاک کرده.
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
https://t.me/AttackOnZombies/21707 پاک کردن اشکا* عیبی نداره مامان اونا همشون تو ذهن و قلب زامبیز ثبت شده:)
گروه رو چک نمیکردم که بهم نریزم ولی فکر نمیکردم تا این حد پاک شده باشه، گفتم تهش نصفش. اما الان… هیچی نیست، هیچی…
Rivers Between Us
Draconian
ʟᴇᴛ ᴍᴇ ᴛᴀᴋᴇ ᴛʜᴇ ɴᴏᴏꜱᴇ
ꜰʀᴏᴍ ᴏᴜʀ ɴᴇᴄᴋꜱ
ᴀɴᴅ ᴄᴀʀʀʏ ᴜꜱʜᴏᴍᴇ
ꜱᴛɪʟʟ ꜱᴏ ᴀʟɪᴠᴇ ᴇᴠᴇɴ ᴀꜰᴛᴇʀ ʏᴏᴜ ᴅɪᴇ
ᴛʀᴀɴꜱᴄᴇɴᴅɪɴɢ ᴡɪᴛʜ ᴛɪᴍᴇ
ᴡᴇ'ʀᴇ ᴊᴜꜱᴛ ᴛᴡᴏ ᴄʀɪᴘᴘʟᴇꜱ
ᴡʜᴏ ꜰᴀɪʟ ᴛᴏ ʙᴇʟᴏɴɢ
ʏᴇꜱ ᴡᴇ'ʀᴇ ᴊᴜꜱᴛ ᴛᴡᴏ ᴄʀɪᴘᴘʟᴇꜱ
ʙᴜᴛ ᴡᴇ ɴᴇᴇᴅ ᴛᴏ ʜᴏʟᴅ ᴏɴ
𓏴 ᴡᴀᴋᴇ ᴍᴇ ꜱʟᴏᴡʟʏ ᴏʀ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
ꜰʀᴏᴍ ᴏᴜʀ ɴᴇᴄᴋꜱ
ᴀɴᴅ ᴄᴀʀʀʏ ᴜꜱ
ꜱᴛɪʟʟ ꜱᴏ ᴀʟɪᴠᴇ ᴇᴠᴇɴ ᴀꜰᴛᴇʀ ʏᴏᴜ ᴅɪᴇ
ᴛʀᴀɴꜱᴄᴇɴᴅɪɴɢ ᴡɪᴛʜ ᴛɪᴍᴇ
ᴡᴇ'ʀᴇ ᴊᴜꜱᴛ ᴛᴡᴏ ᴄʀɪᴘᴘʟᴇꜱ
ᴡʜᴏ ꜰᴀɪʟ ᴛᴏ ʙᴇʟᴏɴɢ
ʏᴇꜱ ᴡᴇ'ʀᴇ ᴊᴜꜱᴛ ᴛᴡᴏ ᴄʀɪᴘᴘʟᴇꜱ
ʙᴜᴛ ᴡᴇ ɴᴇᴇᴅ ᴛᴏ ʜᴏʟᴅ ᴏɴ
𓏴 ᴡᴀᴋᴇ ᴍᴇ ꜱʟᴏᴡʟʏ ᴏʀ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
llɐɟ ǝɯ ɥɔʇɐʍ
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
نمیدونم دارم درست پیام میدم یا نه اما خیلی گشتم تا ناشناس نویسنده آدونیا رو پیدا کنم و حرف دلمو بزنم امیدوارم جای درستی اومده باشم:
سلام به خالق لحظههایی که هرگز فراموشم نمیشن،
مدتهاست ـ دقیقتر بگم، یک سال ـ که با خیال لحظههای داستانتون زندگی میکنم. هر بار که چشمهامو میبندم، انگار دوباره توی همون کوچهپسکوچههای قصهتون قدم میزنم، با شخصیتهاش حرف میزنم، با درد و شوقشون نفس میکشم. گاهی حتی مثل ابر بهاری اشک میریزم منی که اشک ریختن حکم شکستنمه؛
نوشتارتون فقط یه داستان نبود، یه پناه بود، یه آغوشِ بیصدا که هنوزم امنترین جای دنیاست برام. مطمئنم سالها بعد هم، وقتی از خاطرههام حرف بزنم، نام اثر شما هم همونجا خواهد بود، در کنار ماندگارترینها.
از ته دل، ممنونم که چنین جهانی برام ساختین.
با احترام و مهر
یک دلباختهی داستانتون✨🌱
سلام به خالق لحظههایی که هرگز فراموشم نمیشن،
مدتهاست ـ دقیقتر بگم، یک سال ـ که با خیال لحظههای داستانتون زندگی میکنم. هر بار که چشمهامو میبندم، انگار دوباره توی همون کوچهپسکوچههای قصهتون قدم میزنم، با شخصیتهاش حرف میزنم، با درد و شوقشون نفس میکشم. گاهی حتی مثل ابر بهاری اشک میریزم منی که اشک ریختن حکم شکستنمه؛
نوشتارتون فقط یه داستان نبود، یه پناه بود، یه آغوشِ بیصدا که هنوزم امنترین جای دنیاست برام. مطمئنم سالها بعد هم، وقتی از خاطرههام حرف بزنم، نام اثر شما هم همونجا خواهد بود، در کنار ماندگارترینها.
از ته دل، ممنونم که چنین جهانی برام ساختین.
با احترام و مهر
یک دلباختهی داستانتون✨🌱
𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
نمیدونم دارم درست پیام میدم یا نه اما خیلی گشتم تا ناشناس نویسنده آدونیا رو پیدا کنم و حرف دلمو بزنم امیدوارم جای درستی اومده باشم: سلام به خالق لحظههایی که هرگز فراموشم نمیشن، مدتهاست ـ دقیقتر بگم، یک سال ـ که با خیال لحظههای داستانتون زندگی میکنم.…
جای درستی اومدی رویازاد، با هر کلمهت شعلهی قلبم تا بهشت رفت. قبل این نجواهای بهشتی، ندا بدید اینطور نسوزم از این دلباختگی.
*بوسه به نشان مشترک نقرهفام*.✦
*بوسه به نشان مشترک نقرهفام*.✦
جـــان پناھ
جوجوش به دنیا اومد:)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارهای از خبرها: تخم جدید گذاشتن.
The Devils Got His Place in Me
Corey Taylor
خودمو نگه نداشتم که خوب باشم، فقط بودم. زیر پتو، وسطِ همریختگی، با یک لیوان آب نصفه. همین کافی بود برای بودن. نبود؟
بخیه
گذر زمان گیسهام رو بلند کرد،
شبها زیر تنم جا میمونه.
به همین زودی ریشه کردم، بید شدم.
آفتاب که نشست، سایههام گره خوردن.
زوزهی باد میاد…
میدونی چقدر باید آروم بلرزی تا نشکنی؟!
شبها زیر تنم جا میمونه.
به همین زودی ریشه کردم، بید شدم.
آفتاب که نشست، سایههام گره خوردن.
زوزهی باد میاد…
میدونی چقدر باید آروم بلرزی تا نشکنی؟!
Paola 11099
Mikis Theodorakis
من از خوابی هزار ساله برخاستهام
و صدایم صدای آشنای زمان است،
صدای آب،
صدای برگ،
صدای پای انسان،
صدای روشنِ باران،
بر سقف خالی شبها…
و صدایم صدای آشنای زمان است،
صدای آب،
صدای برگ،
صدای پای انسان،
صدای روشنِ باران،
بر سقف خالی شبها…
فروغ فرخزاد
Forwarded from 𓈒𓍼𝔥𝔢𝔞𝔳𝔢𝔫𝔩𝔶 𝔣𝔞𝔦𝔯𝔦𝔢𝔰𓍢
گریه*
مگه میشه یادمون بره
هر لحظه از آدونیا جلوی چشمامونه
مگه میشه یادمون بره
هر لحظه از آدونیا جلوی چشمامونه