Tania's attachments
28 subscribers
53 photos
1 file
Build up again !
Download Telegram
!!!!!
چقدر احمقیم که فکر میکنیم
هم دیگر را میشناسیم...
گاهی‌در بیست و چند سالگی اتفاقاتی ،
آدم را به اندازه ی ۶۰ سال پخته میکند ....
رنگ عوض کردن آدمها!
دل شکستن هایشان!
حرف های تلخ و نیش دارشان...
آدم را متحیر میکند!!!
بعد میگویی صد رحمت به همان غریبه ی ندیده
و نشناخته!!
وقتی انتظارش را نداری و
چنان خُرد میشوی
که تکه های شکسته ات
دیگر به درد بند زدن هم نمیخورد !!
میفهمی ،
شناختن آدمها کار بیست و چند سال هم نیست!!
باید سفید کنی تمام موهایت را ،
باید طعم شکسته شدن را بچشی ،
باید خُرد شوی!
بعد خودت را لعنت کنی
که چقدر احمقی!!

من هم؛
نشناختم،
نمیشناسم،
و امیدی هم ندارم...
این آدمها آنقدر رنگ عوض میکنند
که گیجت میکنند...
حتی عزیزترینشان...

#گیلدا_عبداللهی

@attachment
گلوله نمی دانست ،
تفنگ نمی دانست ،
شکارچی نمی دانست ؛
پرنده برای جوجه هایش غذا می برد ...
خدا که می دانست !
نمی دانست ...؟
#حسین_پناهی
@attachment
ب‌ی تو م‌هتاب شب‌ی ب‌از ...
@attachment
مامان من یواشکی پیر شد، مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سماور و بهشت و سجاده. بابا ولی نه، احتمالا یک‌دفعه. یا یک‌دفعه پیر شد، یا من یک‌دفعه متوجهش شدم. این‌جوری بود که وقتی کنکور داشتم، یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم بابا می‌شه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت آره آره حتما. با یه دستپاچگیِ خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت اگه یکم صداشو بلند کنم اذیت می‌شی؟ گفتم نه، اذیت نمی‌شم بابا جان. یکم صداشو بلند کرد، مثلا از سی، بُرد سی‌وپنج. الان شده نزدیکای پنجاه. مامان می‌گه وقتی داره نماز می‌خونه صدای بلند تلویزیون اذیتش می‌کنه. یه بار خواهرم به بابا گفت می‌آین بریم سمعک بگیریم؟ خیلی محکم گفت نه، نه، سمعک چرا، من گوشام سالمه. اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست. مامان می‌شینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره می‌شه به بخارِ رقیقی که از سوراخای بالای سماور به آسمونِ کهنه‌ی آشپزخونه پر می گیره. بابا از توی اتاق می‌گه «چای داریم؟». مامان سینی به دست می‌ره پیشش و می‌پرسه که حاجی جان چرا داد می‌زنی خب. بابا با تعجب جواب می‌ده، که من داد نزدم، آروم گفتم. آروم هم گفت. توی سرش، همه‌چیز آرومه الان. داره آروم‌تر هم می‌شه. توی سرش، نشسته روی یک نیمکتِ سیمانی و به درختای خشکیده‌ی باغ نگاه می‌کنه. می‌بینه که باد بین شاخه‌های درخت می‌پیچه اما صدای باد رو نمی‌شنوه. مامان رو صدا می‌کنه. «خانوم از کی دیگه باد بی‌صدا می‌وزه؟». بابا دیگه صدای باد رو نمی‌شنوه. واسه همینه که طوفان لازمه. طوفان لازمه تا بابا نفهمه پیر شدن رو.

حامد توکلی
@attachment
توی داستان نویسی یک قانون کلی هست که می گوید: نگو، نشان بده. مثلن نگو هوا سرد است، سردی هوا را با بارش برف، با یخ بستن آسفالت، با سرخ شدن نوک بینی شخصیت ها و شال گردن هایی که سفت دور صورت و گردنشان بسته است نشان بده. این را از کیفیت زیست انسان مدرن گرفته اند. یعنی می گویند انسان مدرن ، انسانی است که دوست دارد سردی هوا را از لای کلمات شما کشف کند و همانجا، توی کلمات یخ بزند. بله. خوب و فوق العاده است که آدم به جای هزار بار گفتنِ دوستت دارم، آن را با یک بوسه بی هوا، یک کادوی بی مناسبت، یک مسافرت بی برنامه نیمه شبی، نشان دهد. خوب و فوق العاده است که آدم تلفن را بردارد بگوید سلام. زنگ زده بودم حالتان را بپرسم. خوب و فوق العاده است که چند خط بنویسد و بگذارد زیر بالش، بچسباند روی در یخچال یا حتا در فیس بوک، به اشتراک بگذارد. اهمیت دادن را اینطور نشان دهد.

با این حال، دوست دارم که در روزهای تلخ، در مواقع خشم و اندوه و قهر — هیچ کسی، انسان مدرن نباشد. همه ما آن ادم های کلاسیک باشیم که با هم حرف می زدند و دردهایشان را می گفتند. آن را نشان نمی دادند با روی مبل خوابیدن، با بی محلی به پیام ها و نشانه ها و با مشغول کردن خودشان به هر چیزی الا آنچه باید. من، استاد می شناسم که شاگردهای غیر محبوبش را با بی محلی از کلاس می راند تا فقط عزیزترها به کلاسش بیایند. من مرد میشناسم که هزار انگ و ننگ، به رفقایش می بندد تا خشمش از موفقیت شان را بپوشاند. من زن می شناسم که سر یک هیچ کوچک، رختخوابش را می برد توی یک اتاق دیگر. تا صبح، با هزار نفر چت می کند و حرف می زند تا خشمش را کم کند اما با آن که باید، لال می شود و نشان می دهد.

ماها نیاز داریم که کلاسیک باشیم. بنشینیم روبروی هم. اخم کنیم. داد بزنیم. گریه کنیم. ولی حرف بزنیم. زیاد و طولانی. از ترس هایمان بگوییم. از غم هایمان. از چیزی که فکر می کنیم اتفاق افتاده. حرف بزنیم و بشنویم و فکر کنیم. بیایید این طور وقت ها، کلاسیک باشیم.

مرتضی برزگر

@attachment
وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن.


من گنجشک نیستم - #مصطفی_مستور

@attachment
وقتی آمد،

آمد

وقتی بود،

بود

وقتی رفت،

بود!


#عباس_کیارستمی
@attachment
Channel photo updated
از اینا