بالاخره در زندگی هر آدمی ...
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید،
آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است.
اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد!؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ...
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس ...
اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ...
به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند،
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.
«صمد بهرنگی»
یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده
قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!
آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...
اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید،
آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است.
اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.
اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی ...
اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.
منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد!؟
می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ...
اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس ...
اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ...
به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند،
از همه چیز بیشتر اهمیت دارد
وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند.
«صمد بهرنگی»
یکی می رود، یکی می ماند،
کسی که رفته، با چیزهای تازه مواجه می شود.
آنکه جامانده، ممکن است با آدم تازه ای آشنا شود، اما انتظار برگشتن کسی که رفته، دایم توی ذهنش وول می زند،
این ها یعنی زندگی...
فرشته_احمدی
کسی که رفته، با چیزهای تازه مواجه می شود.
آنکه جامانده، ممکن است با آدم تازه ای آشنا شود، اما انتظار برگشتن کسی که رفته، دایم توی ذهنش وول می زند،
این ها یعنی زندگی...
فرشته_احمدی
ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭﺩ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﻮﺷﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺳﯿﻢ ﮐﺎﺭﺗﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﭘﺎﮎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﻪ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﺎ ! ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﭼﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﮐﻢ ﻭ ﮐﺎﺳﺘﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﯽ ﯾﮑﻬﻮ ﭼﺸﻤﺖ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﯿﻔﺘﺪ .ﯾﺎﺩ ﺻﺪﺍﯼ ﻃﺮﻑ ﻣﯿﻔﺘﯽ. ﯾﺎﺩ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺵ ﺩﮐﻤﻪ " ﮐﺎﻝ " ﺭﺍ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ .
ﯾﺎﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ. ﺑﻌﺪ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ . ﺑﻌﺪ ﯾﮑﻬﻮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻢ "ﻕ " ﻣﯿﻔﺘﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﻗﯿﻘﺎ یک ﺳﺎﻝ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻧﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ . ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺁﻣﺪﻩ . ﺍﮔﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﻧﮑﻨﺪ ﮔﻮﺷﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﻮﺷﺪ " ﺍﻟﻮ " . ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ . ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﺑﻌﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻠﯽ ﺍﺳﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﻣﻐﺰﺕ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﺷﺎﻥ . ﺧﺎﻧﻢ ﻥ ،ﺁﻗﺎﯼ ﺍﻟﻒ ، ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﻬﺮ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ! ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ . ﺳﺮﺕ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ. ﺍﺳﻢ دوستےهایت!که آنها بدون شک تا الان اسم تو را یادشان رفته! ﻗﺎﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﻤﺶ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ . ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺣﺮﺻﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ. ﺑﻪ ﮔﻮﺷﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﻓﺤﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ". ﺩﯾﻠﯿﺖ ﺁﻝ " ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ " ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ " ﺭﺍ ﺳﯿﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺍﺻﻼ !😉
نیلوفر نیک بنیاد
@attachment
ﯾﺎﺩ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ. ﺑﻌﺪ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ . ﺑﻌﺪ ﯾﮑﻬﻮ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻢ "ﻕ " ﻣﯿﻔﺘﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﻗﯿﻘﺎ یک ﺳﺎﻝ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻧﺶ ﮔﺬﺷﺘﻪ . ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﭼﻪ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺁﻣﺪﻩ . ﺍﮔﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﻧﮑﻨﺪ ﮔﻮﺷﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﻮﺷﺪ " ﺍﻟﻮ " . ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯽ . ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﺑﻌﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﻠﯽ ﺍﺳﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﻣﻐﺰﺕ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﺷﺎﻥ . ﺧﺎﻧﻢ ﻥ ،ﺁﻗﺎﯼ ﺍﻟﻒ ، ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﻬﺮ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﺶ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ! ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺮ . ﺳﺮﺕ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ . ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ. ﺍﺳﻢ دوستےهایت!که آنها بدون شک تا الان اسم تو را یادشان رفته! ﻗﺎﻃﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﺳﻤﺶ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﻗﻬﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ . ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺣﺮﺻﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ. ﺑﻪ ﮔﻮﺷﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﻓﺤﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ". ﺩﯾﻠﯿﺖ ﺁﻝ " ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺷﻤﺎﺭﻩ " ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﺖ " ﺭﺍ ﺳﯿﻮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ. ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ ﺍﺻﻼ !😉
نیلوفر نیک بنیاد
@attachment
تمام کارهایی که واسه پیدا کردن خودم بهم کمک می کنن رو انجام دادم. بهترین عطرم رو زدم، لباسی که دوست دارم رو پوشیدم، به آن خیابان همیشگی رفتم و زیر باران پیاده روی کردم، بعد از اون به خونه برگشتم، برای خودم قهوه دم کردم، آهنگ مورد علاقه ام رو بارها گوش دادم و لا به لای کتاب ها و نوشته ها و مکتب های مختلف دنبال خودم گشتم، اما هیچ کدوم از اون ها دیگه کارایی گذشته رو نداشتن. حس و حالی که من دارم اسم خاصی نداره و تو هیچ مکتبی قرار نگرفته، حسیه بین تنهایی و بی کسی.
اگه می تونستم از این گمشدگی خلاص شم، بدون شک بی کسی رو انتخاب می کردم، بی کسی خیلی صادقانه تره، اما تنهایی نه، تنهایی مدام این فکر رو می اندازه تو سرت که شاید کسی از راه برسه.
#روزبه_معین
@attachment
اگه می تونستم از این گمشدگی خلاص شم، بدون شک بی کسی رو انتخاب می کردم، بی کسی خیلی صادقانه تره، اما تنهایی نه، تنهایی مدام این فکر رو می اندازه تو سرت که شاید کسی از راه برسه.
#روزبه_معین
@attachment
میدانـید یک چیزهایی را نمیشود بلند بلند گفت
مثلا من گاهی از خودم متنفر میشم
واقعا باور کنید
اینکه حالم از حماقت هایِ مکررم بهم میخورد
اینکه زُل میزند به چشم هایم و با یک لبخند مضحکـی دروغ میگوید
و من باید لبخند مضحک تر باور میکنم
میدانید آدم گاهی دلش میخواهد دست خودش را بگیرد
ببرد جلویِ آیـنه سه بار سیلی بزند
و خودش را حواله یِ تخت کند
انقدر گریه کند تا بمیرد
اصلا هم دلش بـرایِ خودش نسوزد !
اصلا مهم نیست از ریخت میوفتد
پایِ چشمش کبود میشود
اصلا گاهی آدم دلش میخواهد بمیـرد
مثلا بی دلیل دست خودش را یک روز در خیـابان ول کندjjj
و بدود میـان ماشین ها !
اصلا همه یِ این حرف ها به کنـار
دلم گاهی دلخوشیِ بی دلیل میـخواهد از این بی دلیل ها که آنقدر
آنقدر
آنقدرررر بخندی که صدایِ قهقهه ات در گوشت تـِ تـِ تـٍ ک ر ر ا ررر شود
ولی خب آخرش که چه ؟
جوری از دماغ مُبارکت که هیچ
از حلقت درمیـاورند
که کُلِ زندگیـت را یکجا در یک نفس بالا میـاوری !
که باز صـِدایِ گریه ات
در
در
در سـَ سـَ ر ر رَ ت
تـِ تـِ ک ر ر ار ر میشود !
#زینب_هاشم_زاده
@attachment
مثلا من گاهی از خودم متنفر میشم
واقعا باور کنید
اینکه حالم از حماقت هایِ مکررم بهم میخورد
اینکه زُل میزند به چشم هایم و با یک لبخند مضحکـی دروغ میگوید
و من باید لبخند مضحک تر باور میکنم
میدانید آدم گاهی دلش میخواهد دست خودش را بگیرد
ببرد جلویِ آیـنه سه بار سیلی بزند
و خودش را حواله یِ تخت کند
انقدر گریه کند تا بمیرد
اصلا هم دلش بـرایِ خودش نسوزد !
اصلا مهم نیست از ریخت میوفتد
پایِ چشمش کبود میشود
اصلا گاهی آدم دلش میخواهد بمیـرد
مثلا بی دلیل دست خودش را یک روز در خیـابان ول کندjjj
و بدود میـان ماشین ها !
اصلا همه یِ این حرف ها به کنـار
دلم گاهی دلخوشیِ بی دلیل میـخواهد از این بی دلیل ها که آنقدر
آنقدر
آنقدرررر بخندی که صدایِ قهقهه ات در گوشت تـِ تـِ تـٍ ک ر ر ا ررر شود
ولی خب آخرش که چه ؟
جوری از دماغ مُبارکت که هیچ
از حلقت درمیـاورند
که کُلِ زندگیـت را یکجا در یک نفس بالا میـاوری !
که باز صـِدایِ گریه ات
در
در
در سـَ سـَ ر ر رَ ت
تـِ تـِ ک ر ر ار ر میشود !
#زینب_هاشم_زاده
@attachment
آنقدر مطمئنيم همه ى ما به برگشتن و پشيمان شدن ِشماها
آنقدر به به قلبهايمان وعده وعيد مى دهيم ...
آنقدر روز هاى آينده را دخيل مى بنديم كه فراموش مى كنيم رفتنتان را،بدى هايتان را...
اين اپيدمى يك روز بايد تمام شود .. رويا بس است
واقع بين باشيم ،لااقل ما شريك هاى سرد بى احساس آينده ،مادر پدر هاى بى حوصله اى كه روزى كاسه هاى صبر خود را جاى ديگرى لبريز كرده اند نباشيم ...
در بچگى بزرگى مى كنيم ، در جوانى ،پيرى مى كنيم .. در پاييز مى آييم در بهار مى رويم همه چيز ها جايشان عوض شده جايى كه بايد باشيم نيستيم جايى كه نبايد بمانيم وفادارى مى كنيم ....
امروز به زوجى حسودى كردم كه دلم به حال خودم سوخت!
امروز دلم تولد يك رابطه ى جوان و يك عمر زندگى پيش رويش را نمى خواهد ؛امروز دلم همان زوج خيلى پيرى را خواست كه براى هم روى نيمكت پارك ميوه پوست مى گرفتند، كه شايد چند وقت ديگر نباشند
حوصله ى اين نسل را با اين همه دروغ و نيرنگ ندارم....
#الميرا
@attachment
آنقدر به به قلبهايمان وعده وعيد مى دهيم ...
آنقدر روز هاى آينده را دخيل مى بنديم كه فراموش مى كنيم رفتنتان را،بدى هايتان را...
اين اپيدمى يك روز بايد تمام شود .. رويا بس است
واقع بين باشيم ،لااقل ما شريك هاى سرد بى احساس آينده ،مادر پدر هاى بى حوصله اى كه روزى كاسه هاى صبر خود را جاى ديگرى لبريز كرده اند نباشيم ...
در بچگى بزرگى مى كنيم ، در جوانى ،پيرى مى كنيم .. در پاييز مى آييم در بهار مى رويم همه چيز ها جايشان عوض شده جايى كه بايد باشيم نيستيم جايى كه نبايد بمانيم وفادارى مى كنيم ....
امروز به زوجى حسودى كردم كه دلم به حال خودم سوخت!
امروز دلم تولد يك رابطه ى جوان و يك عمر زندگى پيش رويش را نمى خواهد ؛امروز دلم همان زوج خيلى پيرى را خواست كه براى هم روى نيمكت پارك ميوه پوست مى گرفتند، كه شايد چند وقت ديگر نباشند
حوصله ى اين نسل را با اين همه دروغ و نيرنگ ندارم....
#الميرا
@attachment

