شیخ نجمالدین ابیبکر زرکوب قدس سرّه
دلبرانرا نه همه جور وفا نیز بود
نه همه درد نمایند دوا نیز بود
التفاتی بکن از بهر خدا سوی رهی
پادشه را نظری سوی گدا نیز بود
گر زکاتی بدهی زان لب شیرین چه زیان
نیکوان را ز سر لطف عطا نیز بود
گر رهی عاشق بالای تو شد عیبی نیست
این متاعیست که در شهر شما نیز بود
عشق خوبان نه طریقیست که خاصست بمن
همه را نیز و تو را نیز و مرا نیز بود
زاب چشم و نفس سرد منست این همه عمر
رنج و راحت همه از آب و هوا نیز بود
جور عشقت همه آن نیست که از جانب تست
بعضی از بخت بد و طالع ما نیز بود
با دل خستهء زرکوب صفایی پیش آر
آدمی را نه کدورت که صفا نیز بود
دلبرانرا نه همه جور وفا نیز بود
نه همه درد نمایند دوا نیز بود
التفاتی بکن از بهر خدا سوی رهی
پادشه را نظری سوی گدا نیز بود
گر زکاتی بدهی زان لب شیرین چه زیان
نیکوان را ز سر لطف عطا نیز بود
گر رهی عاشق بالای تو شد عیبی نیست
این متاعیست که در شهر شما نیز بود
عشق خوبان نه طریقیست که خاصست بمن
همه را نیز و تو را نیز و مرا نیز بود
زاب چشم و نفس سرد منست این همه عمر
رنج و راحت همه از آب و هوا نیز بود
جور عشقت همه آن نیست که از جانب تست
بعضی از بخت بد و طالع ما نیز بود
با دل خستهء زرکوب صفایی پیش آر
آدمی را نه کدورت که صفا نیز بود
من عالم النحریر آقا محمداسماعیل کرمانشاهانی
بدل شد به پیری طراز جوانی
که شد زعفرانی رخ ارغوانی
بلاهت فروبست درهای دانش
خرافت گرفتی ره نکته دانی
تو هم آخر ای نوجوان پیر گردی
کمان گرددت نخلهء کامرانی
بترس از غم و محنت ناتوانی
مرنجان مرنجان دلی تا توانی
بیاد آر آنی که گویی زمانی
فسوس از فلانی دریغ از فلانی
گرت کامل ایمان همان است آبی
که نوشیدی از چشمهء زندگانی
بجان کندنی بایدت رفت آخر
گرت عمر دنیا شود جاودانی
و گر ناقص ایمان بسختی بده جان
همین است انجام این عمر فانی
ز آغاز باید سرانجام عقبی
نباید توطن گه میهمانی
دلی زنده فرما ز نامرده مردن
بترس از غم مردن ناگهانی
ز شست قضایت کمان تیر گردد
نشان قضائی دم بینشانی
دل عاصیم خون ز دست قدر شد
امان از بلا و غم آسمانی
بدل شد به پیری طراز جوانی
که شد زعفرانی رخ ارغوانی
بلاهت فروبست درهای دانش
خرافت گرفتی ره نکته دانی
تو هم آخر ای نوجوان پیر گردی
کمان گرددت نخلهء کامرانی
بترس از غم و محنت ناتوانی
مرنجان مرنجان دلی تا توانی
بیاد آر آنی که گویی زمانی
فسوس از فلانی دریغ از فلانی
گرت کامل ایمان همان است آبی
که نوشیدی از چشمهء زندگانی
بجان کندنی بایدت رفت آخر
گرت عمر دنیا شود جاودانی
و گر ناقص ایمان بسختی بده جان
همین است انجام این عمر فانی
ز آغاز باید سرانجام عقبی
نباید توطن گه میهمانی
دلی زنده فرما ز نامرده مردن
بترس از غم مردن ناگهانی
ز شست قضایت کمان تیر گردد
نشان قضائی دم بینشانی
دل عاصیم خون ز دست قدر شد
امان از بلا و غم آسمانی
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها
ایسنگدل صیاد من تا چند از یاد قفس
سر زیر بال خود کشم در گوشهء گلزارها
رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها
زین پس نشاید گفتنم کو راست جز من یارها
من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو
نه من گنه دارم نه او کار دلست این کارها
ای در دلت بیموجبی از عاشقان آزارها
رنجند هم از دوستان اما نه این مقدارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها
ایسنگدل صیاد من تا چند از یاد قفس
سر زیر بال خود کشم در گوشهء گلزارها
رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها
زین پس نشاید گفتنم کو راست جز من یارها
من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو
نه من گنه دارم نه او کار دلست این کارها
ای در دلت بیموجبی از عاشقان آزارها
رنجند هم از دوستان اما نه این مقدارها
عتائق
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها ایسنگدل صیاد من تا چند از یاد قفس سر زیر بال خود کشم در گوشهء گلزارها رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها زین پس نشاید گفتنم کو راست جز من یارها من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو…
طبیب اصفهانی به استقبال این غزل رفته، یا بالعکس:
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها
آگه ز رنج بادیه باشند واپسماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را
ما را نگاهی بس بود از رخنهء دیوارها
با این قد رعنا اگر بر طرف گلشن بگذری
بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنّارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان
شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها
آگه ز رنج بادیه باشند واپسماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها
هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را
ما را نگاهی بس بود از رخنهء دیوارها
با این قد رعنا اگر بر طرف گلشن بگذری
بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنّارها
عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان
شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها