عتائق
657 subscribers
384 photos
9 videos
9 files
44 links
جواهری از متون کهن
حکیم‌الهی | @hevzkh
Download Telegram
هر کس بسر شرع پیمبر زد گام
داند بتبرّا شود اسلام تمام
بی سب نشود شهادت کس چو قبول
سبابه شد انگشت شهادت را نام

(بر دشمن آل الله لعنت)
سعیدا
ای عکس رخت آینه را کرده فرنگی
زلف سیهت صف شکن لشکر زنگی
جز روسیهی حاصل او از دو جهان نیست
گر میم کند پیش لبت دعوی تنگی
از عهدهء مژگان تو چون دل بدر آید
یکدل چکند با دو صف لشکر زنگی
از صحبت ناجنس چه غم صافدلانرا
کی تیره شود آینه از صورت زنگی
"قصاب" نبندم بشب و روز جهان دل
می‌آید ازین سست وفا بوی دورنگی
خواجه جلال‌الدین
اگر گویم نهال قامتت دلجوست میرنجی
و گر گویم سر زلف تو عنبربوست میرنجی
شکایت چون کنم از چشم مست فتنه انگیزت
که گویم ترا بالای چشم ابروست میرنجی
خیمهٔ زربفت زد بر چرخ نیلی آفتاب
از پرند نیلگون آویخت بس زرین طناب

بال بگشود از پس شام سیه صبح سفید
همچو سیمین شاهبازی از پی مشکین غراب

عنبرین‌موی شب‌ارکافورگون شدعیب نیست
صبح روز پیری آید از پس شام شباب

تاکه سیمین حلقهای اختران درد ز هم
خور برون‌آمد چو زرین تیغی ازمشکین قراب

یا نه‌گفتی از پی صید حواصل بچگان
زاشیان چرخ بیرون شد یکی زرین عقاب

یا به جادویی فلک در حقهٔ یاقوت زرد
کرد پنهان صد هزاران مهره از در خوشاب

یا نه زرین عنکبوتی‌گرد صد سیمین مگس
بافته درگنبد مینا دو صد زرین لعاب

یا نهنگی‌کهربا پیکرکه از آهنگ او
صدهزاران ماهی سیم افتد اندر اضطراب

یا چو زرین زورقی‌کز صدمتش پنهان شود
درتک سیمابگون دریا دو صد سیمین حباب

در چنین صبحی به یادکشتی زرین مهر
ای مه سیمین‌لقا ما را به‌کشتی ده شراب

محشر ارخواهی زگیسو چهره‌یی بنما ازآنک
محشر آن‌روز است‌کز مغرب درآید آفتاب

عیش جان در مرگ تن بینم خرابم‌کن ز می
کاین حدیثم بس لدوا للموت وابنوا للخراب

هردو لعلت شکر نابست خواهم هردو را
می‌ببوسم تا نماند در میانشان شکرآب

خاصه‌این ماه‌رجب‌کز خرمی جشنی عجیب
کرد شاه از بهر مولود شه دین بوتراب

ناصر دین و دول آرایش ملک و ملل
ناصرالدین شاه غازی خسرو مالک رقاب

قاآنی رحمة الله عليه
لِدوا لِلمَوتِ وَاِبنوا لِلخَرابِ
فَكُلُّكُمُ يَصيرُ إِلى ذَهابِ

لِمَن نَبني وَنَحنُ إِلى تُرابٍ
نَصيرُ كَما خُلِقنا مِن تُرابِ

أَلا يا مَوتُ لَم أَرَ مِنكَ بُدّاً
أَبيتَ فَلا تَحيفُ وَلا تُحابي

كَأَنَّكَ قَد هَجَمتَ عَلى مَشيبي
كَما هَجَمَ المَشيبُ عَلى شَبابي

وَيا دُنيايَ ما لي لا أَراني
أَسومُكِ مَنزِلاً إِلّا نَبا بي

أَلا وَأَراكَ تَبذُلُ يا زَماني
لي الدُنيا وَتَسرِعُ بِاِستِلابي

وَإِنَّكَ يا زَمانُ لَذو صُروفٍ
وَإِنَّكَ يا زَمانُ لَذو اِنقِلابِ

وَمالي لَستُ أَحلُبُ مِنكَ شَطراً
فَأَحمَدَ غِبَّ عاقِبَةِ الحِلابِ

وَمالي لا أُلِحُّ عَلَيكَ إِلّا
بَعَثتَ الهَمَّ لي مِن كُلِّ بابِ

أَراكَ وَإِن طُلِبتَ بِكُلِّ وَجهٍ
كَحُلمِ النَومِ أَو ظِلَّ السَحابِ

أَوِ الأَمسِ الَّذي وَلّى ذَهاباً
فَلَيسَ يَعودُ أَو لَمعِ السَرابِ

وَهَذا الخَلقُ مِنكَ عَلى وَفازٍ
وَأَرجُلُهُم جَميعاً في الرِكابِ

وَمَوعِدُ كُلِّ ذي عَمَلٍ وَسَعيٍ
بِما أَسدى غَداً دارُ الثَوابِ

تَقَلَّدتُ العِظامَ مِنَ الخَطايا
كَأَنّي قَد أَمِنتُ مِنَ العِقابِ

وَمَهما دَمتُ في الدُنيا حَريصاً
فَإِنّي لا أُوَفَّقُ لِلصَوابِ

سَأَسأَلُ عَن أُمورٍ كُنتُ فيها
فَما عُذري هُناكَ وَما جَوابي

بِأَيِّ حُجَّةٍ أَحتَجُّ يَومَ الـ
ـحِسابِ إِذا ذُعيتُ إِلى الحِسابِ

هُما أَمرانِ يوضِحُ عَنهُما لي
كِتابي حينَ أَنظُرُ في كِتابي

فَإِمّا أَن أُخَلَّدَ في نَعيمٍ
وَإِمّا أَن أُخَلَّدَ في عَذابِ


ابوالعتاهية
فإن نحن التقينا قبل موت
شفينا النفس من مضض العتاب
و إن سبقت بنا أيدى المنايا
فكم من غائبٍ تحت التراب

(و در همين معنا)

گر بماندیم زنده بردوزیم
جامهء کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده
فرد
گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می
در هرکس که زدم بی‌خود و لایعقل بود
لا ادري
إذا قلت في الشيء نعم فأتمّه
فإن النعم دينٌ على المرء واجب
و إلّا فقل لا و استرح و ارح بها
لكيلا يقول الناس إنك كاذب
المجالس احلاها اخلاها
از دانش آنچه زاد کم رزق می‌نهد
چون آسمان درست حسابی نديد کس
چشم رفت و گوش رفت و هوش رفت
دیگ خواهشها همه از جوش رفت
نفس در چاه طبیعت داردم
لطف حق شاید که بیرون آردم
مولانا امیدی
مطلوبش بجهة او به فرستاد، مولانا در بدیهه این رباعی را گفت :
بیمار ترا شربت بیمار تو به
دیدار تو بهر عاشق زار تو به
به بر سر بیمار فرستادی لیک
آن سیب ذقن بر سر بیمار تو به
اقارب کالعقارب فی اذاها
فلا تفرح بعمّ او بخال
فکم عمٍّ یکون الغم منه
و کم خالٍ عن الإحسان خال
لا ادری
میوهء باغ بهشت بلکه از آن نیز به
سیب زنخدان یار متّعنا الله به
یکدم نشدیم فارغ از فکر معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
فرد
ز آنخال بروی همچو آتش
بر آتش عشق دل سپند است
في البطيخ

ثلاث هنّ في البطيخ فضلٌ
و في الإنسان منقصةٌ و ذلّة

خشونة جلده و الثقل فيه
و صفرة لونه من غير علّة

فإن قطّعته إرباً تراه
كبدرٍ قطّعت منه الأهلّة

#بطيخيات
انّ فی بستاننا نارنجنا
من جنى نارنجنا نارٌ جنى
1
بر در شاهم گدایی نکتهء در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
میرتربت
مردم ز غمت ای که بقد خوش حرکاتی
کشتی تو مرا ای که بلب آب حیاتی
دل بردهء از قند مکرر بحلاوت
شیرین‌تر از آنی که بگویم که نباتی
صد بوسه نهانست بخال سیه تو
چون آب حیاتی که بود در ظلماتی
با سایهء بالای تو ای سرو روانیم
بی‌جلوهء قد تو نداریم حیاتی
در بند خس و خار نباشد گل بیخار
از قید رقیبان بدرآ باب نجاتی
حکیم رکنا
سرپنجه زبون شد و دلیری هم رفت
روباهی ما نماند و شیری هم رفت
ایام شباب عطسهء بود گذشت
خمیازهء عمر بود پیری هم رفت