عتائق
658 subscribers
384 photos
9 videos
9 files
44 links
جواهری از متون کهن
حکیم‌الهی | @hevzkh
Download Telegram
چندانکه سعی بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
🔥1
اربعة ذاهبةٌ لكلّ داءٍ في البدن
حبُّ نبيٍّ و عليٍّ و حسينٍ و حسن
میرزا شرف جهان
آمد بپرسش من و دردم فزود و رفت
صبری که من نداشتم آنهم ربود و رفت
🔥1
وحید
همچو مغز توأم بادام در یک پیرهن
شیوهء من پهلو از جانانه خالی کردنست
شیخ شهاب الدین
أنا مولى لإمام حبّه فرضٌ علينا
و أوالي ولديه حسناً ثمّ حسينا
فهم عدة شخصٍ كان مبعوثاً إلينا
جبلاً انبجست منه اثنتا عشرة عينا
حسن خان هراة
برخواسته‌ام همچو غبار از ره معشوق
حیف است که بر دیدهء ایام نشینم
در دلش بود که یکچند برآید با ما
غمزه تعلیم ستم کرد و پشیمانش کرد
فرد
آن دوست نباشد که شکایت کند از یار
بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست
آنانکه بحق سرشته آب و گلشان
جز حب علی نباشد اندر دلشان
در بحر خطا، غافل اگر غرق شوند
البتّه شود ارض نجف ساحلشان
فرد
خطت دمید و نخواندی کتاب مهر و وفا را
هزار حیف که خط داری و سواد نداری

فرد
بلوح عارض جانان خط دگر، گوئی
نوشته کاتب وحدت که البیاض صحیح

فرد
حسن تو از دمیدن خط کامیاب شد
پیغمبر جمال تو صاحب کتاب شد
میرزاطاهر
کوه را بردار و کاهی منت از کس برمدار
تا عرقرا میتوانی ریخت آب‌رو مریز
و ما فی الخلق اشقی من محب
و إن وجد الهوی حلو المذاق
تراه باکیاً فی کلّ حین
مخافة فرقة أو لاشتياق
من منشآت مرحمت پناه صائب علیه الرحمة
شستم لب پیاله ز حرف شراب تلخ
کردم بدود تلخ قناعت ز آب تلخ
و له
دوریم بصورت ز تو نزدیک بمعنی
مانند دو مصرع که زهم فاصله باشد
فرد
غوطه خوردند درین بحر بسی غواصان
گوهری هست ولی نامده در دست کسی
زبان حال ولیِ حضرت الله بعد از دفن شفیعهء روز جزا فاطمة الزهراء سلام الله عليهما

تو ايزهرا شدي در خاك پنهان
شدی آسوده از رنج فراوان
چه گویم من جواب این یتیمان
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب

تو بودی راحت قلب مکدر
تو رفتی در جنان نزد پیمبر
چسان هجر تو را سازم مخمّر
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب

نگر غمخانهء روی زمین را
نوای زینب محنت قرین را
ببین اشک امیرالمومنین را
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب

حسین را بین تو در آشفته حالی
حسن دارد فغان در خوردسالی
من اندر غم، تو فارغ از ملالی
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب

من اندر محنت و سوز و گدازم
تو بودی محرم راز و نیازم
بگو من با جدائیت چه سازم
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب

بود جاری سرشکم در عزایت
تلاوت دارم از قرآن برایت
شود در قبر صوتم آشنایت
حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي
و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب
عتائق
زبان حال ولیِ حضرت الله بعد از دفن شفیعهء روز جزا فاطمة الزهراء سلام الله عليهما تو ايزهرا شدي در خاك پنهان شدی آسوده از رنج فراوان چه گویم من جواب این یتیمان حبیبٌ غاب عن عيني و جسمي و عن قلبي حبيبٌ لا يُغَيّب تو بودی راحت قلب مکدر تو رفتی در جنان نزد پیمبر…
نکته: در بیتی که از شعر منسوب بامیرالمومنین صلوات الله علیه تضمین گرفته شده "یغیب" بصیغهء ثلاثی مجردِ معلومست، لکن در مرثیهء فوق بخاطر رعایت امانت، اعراب بهمان صورت مرقوم، ثبت شد.
هر کس بسر شرع پیمبر زد گام
داند بتبرّا شود اسلام تمام
بی سب نشود شهادت کس چو قبول
سبابه شد انگشت شهادت را نام

(بر دشمن آل الله لعنت)
سعیدا
ای عکس رخت آینه را کرده فرنگی
زلف سیهت صف شکن لشکر زنگی
جز روسیهی حاصل او از دو جهان نیست
گر میم کند پیش لبت دعوی تنگی
از عهدهء مژگان تو چون دل بدر آید
یکدل چکند با دو صف لشکر زنگی
از صحبت ناجنس چه غم صافدلانرا
کی تیره شود آینه از صورت زنگی
"قصاب" نبندم بشب و روز جهان دل
می‌آید ازین سست وفا بوی دورنگی
خواجه جلال‌الدین
اگر گویم نهال قامتت دلجوست میرنجی
و گر گویم سر زلف تو عنبربوست میرنجی
شکایت چون کنم از چشم مست فتنه انگیزت
که گویم ترا بالای چشم ابروست میرنجی
خیمهٔ زربفت زد بر چرخ نیلی آفتاب
از پرند نیلگون آویخت بس زرین طناب

بال بگشود از پس شام سیه صبح سفید
همچو سیمین شاهبازی از پی مشکین غراب

عنبرین‌موی شب‌ارکافورگون شدعیب نیست
صبح روز پیری آید از پس شام شباب

تاکه سیمین حلقهای اختران درد ز هم
خور برون‌آمد چو زرین تیغی ازمشکین قراب

یا نه‌گفتی از پی صید حواصل بچگان
زاشیان چرخ بیرون شد یکی زرین عقاب

یا به جادویی فلک در حقهٔ یاقوت زرد
کرد پنهان صد هزاران مهره از در خوشاب

یا نه زرین عنکبوتی‌گرد صد سیمین مگس
بافته درگنبد مینا دو صد زرین لعاب

یا نهنگی‌کهربا پیکرکه از آهنگ او
صدهزاران ماهی سیم افتد اندر اضطراب

یا چو زرین زورقی‌کز صدمتش پنهان شود
درتک سیمابگون دریا دو صد سیمین حباب

در چنین صبحی به یادکشتی زرین مهر
ای مه سیمین‌لقا ما را به‌کشتی ده شراب

محشر ارخواهی زگیسو چهره‌یی بنما ازآنک
محشر آن‌روز است‌کز مغرب درآید آفتاب

عیش جان در مرگ تن بینم خرابم‌کن ز می
کاین حدیثم بس لدوا للموت وابنوا للخراب

هردو لعلت شکر نابست خواهم هردو را
می‌ببوسم تا نماند در میانشان شکرآب

خاصه‌این ماه‌رجب‌کز خرمی جشنی عجیب
کرد شاه از بهر مولود شه دین بوتراب

ناصر دین و دول آرایش ملک و ملل
ناصرالدین شاه غازی خسرو مالک رقاب

قاآنی رحمة الله عليه