عتائق
658 subscribers
384 photos
9 videos
9 files
44 links
جواهری از متون کهن
حکیم‌الهی | @hevzkh
Download Telegram
چه خوش است پیش زلفت سر شکوه باز کردن
گلهای روز هجران بشب دراز کردن
1
عرفی
چه شود از آن دو چشمان نگهی بناز کردن
مژه را زهم گشودن در فتنه باز کردن
1
این نکته بس ز عشق که بعد از هزار سال
شیرین لبان حکایت فرهاد میکنند
1
مولوی
نه با تو دمی نشستنم سامان است
نه بی تو دمی زیستنم آسان است
اندیشه درین واقعه سرگردان است
این واقعه نیست درد بی‌درمانست
1
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
1
یا صغیر السنّ یا رطب البدن
یا قریب العهد عن شرب اللبن
هاشمیّ الوجه ترکیّ القفا
دیلمیّ الشعر رومیّ الذقن
1
فصدغاه و خالاه و حالی
لیالٌ في ليالٍ في ليالٍ
و عارضه و حاجبه و قدّي
هلالٌ في هلالٍ في هلالٍ
و منطقه و مبسمه و دمعي
لآلٌ في لآلٍ في لآلٍ
و زورته و موعده و صبري
محالٌ في محالٍ في محالٍ
1
ملاقاسم مشهدی
منکه زآواز شکست دل خود رم کردم
صبرها در شکن زلف پر از خم کردم
جلوهء غیر گران بود بدوش چشمم
مژه بر هم زده مقراض دو عالم کردم
1
ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا
1
صنما ما زره دور و دراز آمده‌ایم
بسر کوی تو با درد نیاز آمده‌ایم
بسر زلف دراز تو که از راه دراز
ما بنظاره آنزلف دراز آمده‌ایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نفروشنده تسبیح و نماز آمده‌ایم
1
از بار غمت قامت دل حلقه نون شد
صد شکر که این نخل از این بار نگون شد
تا عکس مه روی تو در دیده‌ام افتاد
خورشید بجای نظر از دیده برون شد
1
دی بود وجود تو ز یک قطره منی
هان تا نکنی با علما کبر و منی
زیرا که چنین گفته رسول مدنی
من أکرم عالماً فقد أکرمنی
1
زلفرا بر چهره چوگان کردهء
بی دل و دین گوی و میدان کردهء
1
رباعی
سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماه ها باید که تا یک پنبه‌دانه زآب گل
حلّه گردد شاهدی را یا شهیدی را کفن
1
فرد
بر لبت لب ننهادم که مبادا لب تو
از نزاکت چو شکر بر دهنم آب شود
1
فرد
این خال نیست مردمک دیدهء من است
چون دید روی دلکش تو پای‌بند شد
1
بیحیا قلیان عجب آتش بجان افتاده است
میکند تندی بسی با خلق و مردم میکشند
1
مژگان چشم یار من از ابروان گذشت
دل را خبر کنید که تیر از کمان گذشت
1
فرد
بستد زمن آن پسته دهن دل بدو بادام
از پسته و بادام که سازد به از این دام
1
فرد
هر نظر بر من نکن نقصان بچشمت میرسد
گر تو افعی منظری من هم زمرد پیکرم

قدما می پنداشتند که نظر بر زمرد چشم افعی را کور کند. (فرهنگ فارسی معین )
1
مجیرالدین بیلقانی
دل چو از کار جهان بگریست نشکیبد ز حرص
کودک اندر صرع چون خندید نپذیرد دوا
1